لطفا منتظر باشید

درس گرفتن از عملكرد يك حيوان

 

 ايشان مى‏گفت : وقتى گفتند ايشان شيخ غلامرضا فقيه است ، پاى منبر نشستم . به اين قسمت از منبر رسيدم كه بعد از ظهر روزى ، كاسبى يزدى آمد و گفت : شيخ غلامرضا ! دوستى كرمانى دارم كه با هم معامله داريم . امشب براى حسابرسى آمده است . آدم خوبى است ، دلم مى‏خواهد شام به خانه ما بيايى .

 شب باران آمده بود و خيابان گلى شده بود . بعد از نماز مغرب و عشاء سوار الاغم شدم و طبق آدرس رفتم . وقتى وارد كوچه شدم ، چون زمين آب و گل بود ، پاى الاغ ما داخل گودال افتاد و الاغ و ما با هم به زمين خورديم . لباس و عمامه من گلى شد . به خانه برگشتيم و لباس‏ها را عوض كردم و دوباره پياده رفتم .

 سال بعد آمد و گفت : امشب عروسى پسرم است . عروسى‏ها عروسى اسلامى بود . گفتم : مى‏آيم . هوا پر ستاره بود . بعد از نماز مغرب و عشاء سر كوچه كه رسيديم ، هر كارى كردم الاغ نرفت ، فكر كردم چرا نمى‏رود ؟ حادثه سال گذشته يادم افتاد .

 بعد روى منبر گريه‏اش گرفت ، گفت : شما مردم چگونه هستيد ؟ چندبار ضرر گناه را چشيده‏ايد ، باز هم به دنبال گناه مى‏رويد ؟

منبع :
برچسب ها :
نظرات کاربران (0)
ارسال دیدگاه