قدم اول که تمام انبیا، امامان و عرفاى بزرگ قابل قبول راهنمایى مىکنند این است که فقه را هر کسى برابر با تکلیفش به اجرا بگذارد، فقهى را که در دو قسمت است : یکى در قسمت عبادات و دیگر در قسمت معاملات.در قسمت عبادات واجبات را بجا بیاور، محرّمات را ترک کن. در قسمت معاملات هم رابطه دنیایىات فقط با مال حلال باشد، با مال حرام هم به کلّى قطع رابطه کن. این قدم اول است ؛ یعنى این قدم را هر کسى بردارد تازه به او مىگویند که آماده قبول شدن یار شده است و حالا در را باز مىکنند والاّ منهاى این حرفها انسان بیرون بیرون است، در بیابان است، نه در باغ و گلزار و گلستان، دور است، سرگردان و حیرتزده است، به هیچ نحوى هم آرام نمىشود. مىگوید: خانه مىخرم راحت مىشوم، مىخرد، اما راحت نمىشود ؛ زن مىگیرم راحت مىشوم، مىگیرد، اما راحت نمىشود ؛ بچهدار مىشوم، راحت مىشوم، بچهدار مىشود، اما راحت نمىشود ؛ مغازه مىگیرم، راحت مىشوم، مغازه مىگیرد، اما راحت نمىشود، یک زمان مىبینى چشمش را باز مىکند، خانه دارد، ماشین دارد، زن و بچه دارد، عروس و داماد دارد، محاسن سفید نزدیک مرگ است اما آرام نشده، این هنوز در بیابان زندگى مىکند، هیچ چیزى گیرش نیامده، راه را هنوز پیدا نکرده، محرّمات را ترک کند، نگویید نمىتوانیم، هر کسى بگوید نمىتوانم دروغ است، چون هر چه را که انسان نتواند خدا به او تکلیف نمىکند، کسى نگوید که نمىتوانم جلوى شهوت خودم را بگیرم، اگر نمىتوانستى خدا نمىفرمود:« وَ لْیَسْتَعْفِفِ الَّذِینَ لاَ یَجِدُونَ نِکَاحاً »19.و کسانى که [ وسیله ] ازدواجى نمىیابند باید پاکدامنى پیشه کنند تا خدا آنان را از فضل خود توانگرشان سازد .جوانى که دستش به زن گرفتن نمىرسد، وقتى که پاى شهوت حرام مىآید، «وَ لْیَسْتَعْفِفِ» عفّت نفسش را حفظ کند، اگر نمىتوانستى که مولایت دعوتت نمىکرد، مىتوانى که دعوتت کرده، شیشه عصمتت را نشکن، نفس را زخمى نکن، امروز از گناه لذت مىبرى، اما وقتى دیگر نتوانى گناه کنى، گوشه اتاق در رختخواب که افتادى مُدام یاد گذشته مىافتى، مُدام دست به دست مىزنى، مدام به سرت مىزنى، مدام بچه داخل اتاق مىآید و مىگوید: باباى پیر من چرا گریه مىکنى؟ انسان نمىتواند دردش را بگوید که درد جدایى است، اگر نمىشد که محبوبت نمىگفت. این امر «وَ لْیَسْتَعْفِفِ» به جوانها دعوت محبوب و معشوق است. به کاسب هم همین طور، مىتواند مال حرام نخورد، به این دلیل محبوب مىگوید:« وَلاَ تَاْکُلُوا اَمْوَالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبَاطِلِ »20.و اموالتان را در میان خود به باطل و ناحق مخورید .
هزار نکته باریکتر ز مو این جاست. این اولین قدم است.چهار برنامه را باید اجرا کرد : اداى واجبات، ترک محرّمات، خوردن حلال، بریدن از حرام. کل این چهار برنامه تنها یک قدم است، آن هم قدمى ظاهرى، تو این قدم را بردار، بعد ببین چه مىبینى. به خدا ببین چه مىبینى. از امشب به پروردگار بگو مىخواهم این قدم را بردارم، هنوز برنداشتهاى، صبح نشده همین امشب ببین چه مىبینى، اگر ندیدى فردا شب حرام است به این جا بیایى، مىآیى چه کار، بىخودى وقتت را تلف مىکنى، فشار به خودت مىآورى، نمىخوابى اگر انسان در بیابان بایستد و چهار طرفش را نگاه کند، همه خار و خاشاک مىبیند، از بیابان بیرون برو و ببین داخل شهر چه خبر است؟اما نرفته همین امشب ببینید، ببین حالا که مىروى واقعا تصمیم بگیر. مىروى خانه خوابت نمىبَرَد، بچهها بیدار بشوند، ناراحت مىشوى مىگویى کاش بخوابند، بخوابند تا مرا نبینند، رختخوابت را هم پهن مىکنى، مىخواهى بخوابى، مىبینى رختخواب هیچ جاذبهاى ندارد، نمىکشد، آن وقت بلند مىشوى، به گوشهاى مىآیى، هیچ چیز نگفته مىبینى اشکت مىخواهد بریزد، چه شده، مولایت مىخواهد با تو مصافحه کند، دستش را دراز کرده تا زیر بغل تو را بگیرد، حالت عوض مىشود، چشمت عوض مىشود، دیگر سحرى که مىخواهى بخورى پنج الى شش لقمه که خوردى، سیر مىشوى، بشقاب هم پر است، ولى دیگر میلت نمىکشد، چرا که میلت را به جاى دیگر جهت دادهاند. گم شده پیدا شد، دیگر نوبت اطمینان و آرامش رسید، دیگر راحتى شروع شد، دیگر مولا نقاب از چهره برداشت، چه حالى پیدا کردى، با این که هیچ چیزى نمىگویى، اما خودِ پروردگار خبر مىدهد، مىگوید: بنده من، تو هیچ چیزى نمىگویى، امشب که تصمیم تو عوض شده، من از درونت با تو مناجات مىکنم، با تو خلوت کردهام، فارسىتر بگویم، او که دل ندارد، ولى دل همه عالَم است، او مىگوید: من بسیار دلم براى تو تنگ بود، کجا بودى؟ پیش چه کسى بودى؟ در آغوش چه کسى بودى؟ دیدى هر کجا رفتى، آرام نشدى؟ دیدى؟! آن وقت گوشه خلوت خانه مىنشینى و این شعرها را مىخوانى :
ما عاشقان غیر از خدا یارى نداریم
با یارىاش حاجت به دیّارى نداریم
با هر چه پیش آید به عالَم شادکامیم
غیر غمش بر دوش جان بارى نداریم
نور رُخش تا در دل ما شد پدیدار
آیینه یاریم و زنگارى نداریم
عالَم به چشم ما گلستانى است بىخار
الاّ غمش بر پاى دل خوارى نداریم
افتاد بارى کار ما با او صد شکر
زین پس دگر با هیچ کس کارى نداریم
بر ما فقیران رحمى اى سلطان که در دل
هیچ آرزو جز فیض دیدارى نداریم
--------------------------------------------------------------------------------
1 . انعام (6) : 4 ؛ یس ( 36 ) : 46.
2 . بابا طاهر
3 . هاتف اصفهانى
4 . قصص (28) : 81 .
5 . آل عمران (3) : 185.
6 . مفاتیح الجنان، مناجات حضرت امیر علیه السلام در مسجد کوفه.
7 . دیوان اشعار حافظ شیرازى
8 . دیوان اشعار حافظ شیرازى
9 . الکافى: 1/16.
10 . مدینهالمعاجز: 4/52، حدیث 1080/133 .
11 . خصائص الائمه: 111.
12 . بقره (2) : 81 .
13 . نور (24) : 30.
14 . بحار الانوار: 44/319.
15 . دیوان اشعار حافظ شیرازى
16 . دیوان اشعار حافظ شیرازى
17 . الکافى: 8/143 ، حدیث 108.
18 . بحار الانوار: 16/21.
19 . نور (24) : 33.
20 . بقره (2) : 188.