پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

  مهرورزى و محبّت در نگاه روح‏شناسان غرب

مهرورزى و محبّت در نگاه روح‏شناسان غرب

« وقتى علنى بودن همه شؤون زندگى در جهان ارواح قانون نخست و اساسى حيات اجتماعى آنجا باشد ، توافق روحى هم طبعاً قانون دوم آن جهان محسوب مى‏شود و محبّت و دوست داشتن قانون سوم ، حتى ارواح ، محبّت را از حيث اثر و عمل ، بزرگ‏ترين و والاترين قانون حيات اجتماعى معرفى كرده‏اند .
محبتى كه ارواح پيشرفته از آن سخن مى‏گويند ، رشددهنده و مثبت مى‏باشد كه از قلب انسان برانگيخته مى‏شود نه از زبانش .
محبتى است كه وجدان آدمى به خوبى درك مى‏كند و مى‏بيند كه نور و حرارت آن مانند خورشيد به همه انسان‏ها و همه مكان‏ها مى‏تابد و با نيكى و راستى و دل سوزى عمل مى‏كند .
همين محبّت است كه انسان را مى‏سازد و براى حيات آدمى هدف و غرض نشان مى‏دهد و به همت او كرامت و ارزش مى‏بخشد ، زيرا محبّت مثبت ، رشددهنده همه سعادت‏ها و اساس اعتماد و زيربناى تواضع و امانت و حكمت و عدالت است و به همه ، تهذيب اخلاق و از خودگذشتگى هديه مى‏كند .
بنابراين محبّت ، اصل همه تمدن‏ها و پيشرفت‏هاست و بدون وجود محبّت ، اضطراب و پريشانى جاى آرامش و سعادت را مى‏گيرد ، درنتيجه ، برخوردها جاى ايثار و حماقت‏ها جاى حكمت را اشغال مى‏كند و تعدّى و زورگويى ، جانشين عدالت ، و شهوت ، جايگزين عاطفه مى‏گردد ، همان طورى كه بدون وجود محبّت ، در عوض الهام ، شك و وسواس به آدمى غلبه مى‏كند .
محبّت ، يگانه راه شناخت حقايق است كه آدمى را به كشف عجايب و زيبايى‏هاى آسمانى از راه قلب كمك مى‏كند ، زيرا وقتى كه انسان در سايه محبّت متوجه شد كه چگونه با رأفت و دل سوزى از آتش غرور و خشم نجات يابد و هنگامى كه پرتو احسان را شناخت ، آن وقت مى‏تواند آن را بدون توجه به حاجت و يا شهوت و يا ريا انجام دهد .

همين محبّت به موقعِ خود ، يگانه منبع هوش و ذكاوت انسان است چون بدون محبّت ، روح آدمى و فكرش به سوى تاريكى ، خودخواهى و غرور كشانده مى‏شود ، چه بسا مردان بزرگى هستند كه حسد ، آنان را داخل آتش هلاك‏كننده مى‏اندازد و چه بسا انسان‏هاى عادى ولى شريفى هستند كه محبّت ، آنان را به سوى نور مى‏كشاند و براى آنان قدرتى به وجود مى‏آورد كه دانش دانشمندان از كسب آن مقام عاجز است .
محبّت ، يگانه نيرويى است كه جباران قدرتمند را مى‏ترساند و همين محبّت است كه اثبات مى‏كند جهان هستى غير از جهان مادى است كه تا حدى محكوم قدرت و خواست ما انسان‏هاست ، در حالى كه جهان هستى واقعى محكوم يك قدرت بالاتر از اراده مى‏باشد كه خير و نيكى و حيات را مجسم مى‏كند و مانع از اين مى‏شود كه ماده با همه استحكامى كه دارد به وى حكومت كند .
به همين جهت است كه پاسكال مى‏گويد :
محبّت ، برتر از ماده و عقل است ، نه از اين جهت كه آدمى را از قيد و بند اين جهان مادى نجات مى‏دهد بلكه از اين حيث كه شخص را از قيد نفس خود هم آزاد مى‏نمايد و او را با ساير آدميان مربوط مى‏سازد . محبّت ، از عقل و ماده بالاتر است زيرا آدمى را از جهان وجودش نجات داده ، به سوى خدا مى‏برد تا متحد شدن با اقيانوس هستى را تحقق بخشد .
هنگامى كه ما اين حقايق را فهميديم آنوقت مى‏فهميم كه محبّت مبدأ و اساس همه چيز در جهان است و اساس معرفت و شناخت خدا و خود انسان نيز مى‏باشد .
فيلسوف نعيمه درباره محبّت چنين گفته است : اگر محبّت در ميان انسان‏ها نبود ، آدمى لذت هستى را درك نمى‏كرد و از ساغر حيات بهره‏مند نمى‏شد ، پس ما به محبّت بدهكاريم نه تنها به خاطر اين كه براى روح ما افق‏هاى آرام‏بخش كشف مى‏كند و ما را آنقدر بالا مى‏برد كه از جاذبه زمان و مكان رها مى‏سازد كه در آنجا نه غم هست و نه فنا شدن ، نه شك و گمان وجود دارد و نه ترس و خوف بلكه به اين جهت به محبّت مديونيم كه حيات را با جاودانگى همراه مى‏سازد .
محبّت است كه به تو مى‏فهماند كه تو نسبت به اين حيات زمينى به منزله روح در جسد مى‏باشى ، آن هم روح كامل و جسد كامل ، اين است جهانى كه محبّت درِ آن را به روى ما باز مى‏كند و ما را به درون آن مى‏برد . حيات نمى‏تواند مزه محبّت را به بچشاند مگر اين كه ما را به داخل جهان آرام‏بخش وحدت راهنمايى كند چون وجود ، وحدتىاست كه شامل همه موجودات مى‏شود و بالاتر از همه نفرت‏ها و تناقضات و اختلافات است و در آنجا حيات به ما مى‏گويد : اين همان بهشت « معنوى » است كه از ابتداى تأسيس جهان هستى براى شما آماده شده است ، اين بهشتى است كه كليد آن محبّت مى‏باشد .
روشنايى روح ، منبع همه گذشت‏هاى جوانمردانه و كريمانه است ، بنابراين محبّت به معناى واقعى خود به قلب يك انسان خيرخواه نزديك‏تر است تا به عقل يك فيلسوف ، حتى محبّت از هر دوى اين‏ها به قلب مادر نزديك‏تر است ، به همين جهت است كه دين اسلام بهشت را زير پاى مادران معرفى كرده ، نه زير قدم‏هاى علما ، مكتشفين و رهبران ظاهرى .
براى نابود كردن محبّت عاملى مؤثرتر از كينه و حسد نداريم به همين جهت است كه بالاترين قدرت در انسان ، قدرت گذشت و عفو مى‏باشد . فراموش كردن دشمنى‏ها نسبت به ديگران كوتاه‏ترين راه به سوى آسمان‏هاست .
براى آگاهى به اهميت محبّت در تنظيم زندگانى اجتماعى و انفرادى لازم است ما پيام‏هاى بعضى از ارواح مترقى را درباره محبّت بيان كنيم ، مثلاً مى‏بينيم كه روح ژوليا در پيام خود براى ويليام سيتد محقق رومى چنين مى‏گويد :
جهان ما رحمت ، حيات ، زيبايى و بالاتر از همه آن‏ها محبّت است ، در همه جاى جهان ما زيبايى و پاكيزگى و محبّت حكمفرماست ، چون خدا مصدر مهر و محبّت است ، هنگامى كه شما خود را در فضاى محبّت گم مى‏كنى و به ديگران مهرورزى مى‏نمايى ، وجود خود را در اقيانوس وجود خدا پيدا مى‏كنى .
براى ما ارواح ، ممكن نيست كه در محبّت و عنايت خدا شك كنيم ، چون ما اكنون در داخل آن اقيانوس محبّت خداوندى هستيم ، پس محبّت خدا نسبت به همه موجودات ، بزرگ‏ترين حقيقت و بلكه يگانه شى‏ء واقعى در جهان هستى مى‏باشد ، رنج‏ها و مشقت‏ها منحصر به زمين شما نيست بلكه در جهان ما هم رنج گناه ، حسد ، كبر ، ستم و زورگويى هست كه براى هر كدام اين‏ها جهنم و عذاب در كنار جهان ما هست همان طور كه بهشت و نعمت‏ها هم در طرف ديگر جهان ما وجود دارد .
اگر براى من بازگشت دوباره نزد شما زمينى‏ها ممكن مى‏شد هيچ آرزويى در آنجا نداشتم جز اين كه به شما بگويم به يكديگر محبّت كنيد چون محبّت به ناموس هستى كمال مى‏بخشد ، اگر مى‏خواهيد به خدا نزديك شويد ، محبّت كنيد ؛ محبّت شما را قادر به نزديك شدن به خدا مى‏كند ، محبّت بزرگ‏ترين صفت خداست و خدا در محبّت تجلى مى‏كند ، اگر مى‏خواهيد در جوار خدا باشيد ، محبّت كنيد ؛ اگر مى‏خواهيد در آسمان باشيد ، محبّت كنيد زيرا اختلاف زياد آسمان با زمين و دوزخ در اين است كه همه موجودات آسمانى به هم محبّت دارند و از اعماق وجودشان به يكديگر محبّت مى‏كنند ، پس دوست بداريد و محبّت كنيد ، اين اولين و آخرين سخن من است .
محبّت نيرويى است كه سعادت و كمال حيات به سوى آن جلب مى‏شود ، بر انسان‏هاى روى زمين لازم است كه ياد بگيرند ، چگونه از ايننيروى ابداع‏كننده و سازنده استفاده كنند ، متأسفانه آدمى به واسطه نادانى ، اين نيروى داخلى و درونى را در ميان شهوت‏ها و خواسته‏هاى بى‏موردش نابود مى‏كند ، كم كم شهوت و خشم و حسد و نفرت جاى آن نيروى الهامى را مى‏گيرد و آن آتش مقدس را خاموش مى‏كند » .

منبع
  • برگرفته از کتاب با کاروان نور استاد حسین انصاریان