يكى از شاگردان با معرفت عارف ربانى ، الهى قمشهاى نقل كرد : آن جناب سفرى به آستانه بوسى عبد راضى حضرت رضا عليهالسلام به مشهد مشرّف شد . شبى در حرم حضرت رضا عرضه مىدارد : يابن رسول اللّه ! شما داراى مقام رضاى كامل هستيد ، از حضرت حق بخواهيد ذرّهاى از اين مقام به اين فقير عنايت كند .
وقتى از حرم خارج مىشود ، ماشينى در خيابان به او مىزند ، وقتى چشم باز مىكند خود را روى تخت بيمارستان مىبيند ، سؤال مىكند : چه شده ؟ مىگويند : تصادف كردهايد و رانندهاى كه به شما زده دستگير شده و اينجاست ، مىگويد :
كاغذ و قلمى به من بدهيد ، يك رضايتنامه كامل مىنويسد و دستور مىدهد راننده را آزاد كنيد ؛ زيرا من چند لحظه قبل در حرم حضرت رضا از خداوند عزيز طلب مقام رضا كردم و اين مصيبت ، برق اوّل اين مقام جهت امتحان استعداد و ادعاى من است ، اگر در همين مرحله اوّل زبان و دل به گله و شكايت باز كنم از بهدست آوردن اين عنايت محروم خواهم شد !!
در هر صورت ، عبد شاكر كسى است كه در هر مقامى كه هست در كمال عشق و شور از وجود مقدس دوست ، راضى باشد .
سالى براى زيارت عارف كامل ، حضرت آيت اللّه حاج آقا رحيم ارباب كه از حسنات روزگار بود ، به اصفهان رفتم . من زمانى خدمت اين مرد بزرگ رسيدم كه نزديك به هفت سال بود چشمش را بر اثر كهولت سن از دست داده بود ، مردى در همان وقت به محضر ايشان مشرّف شد و گفت : فلان آشنا از حال شما و چشم شما جويا شد ، فرمود : حالم بسيار عالى است و چشمم مربوط به او نيست ، محبوب من علاقه داشت هشتاد سال ببينم و اكنون مصلحت ديده بدون بينايى باشم و من صد در صد به مصلحت محبوبم راضى هستم !!
امام سجّاد عليهالسلام سراسر عمر پنجاه و هفت سالهاش به سختترين مصيبتها و رنجها گذشت ، رنجهايى كه به فرموده حضرت زهرا عليهاالسلام اگر به روز روشن مىزدند تبديل به شب تاريك مىشد ؛ اما در ميان اين موج سنگين حوادث و بلاها از حضرت حق دو برنامه مىخواست : طول عمر براى عبادت و زبان و دل بيدار براى شكرگزارى !!
شما اى عزيزان ! در تمام لحظات در محضر مقدّس خداييد ، سعى كنيد فقط متوجه و بيدار او باشيد ، وقتى همه چيز را تابع عشق و علاقه به او قرار داديد و غير عظمت و هيبت و جلال او نديديد ، جز مقام شكر و رضايت به داده او كه عين علم و عدل و حكمت و عنايت اوست نخواهيد داشت .
در كتاب «فيه ما فيه» آمده : يكى گفت : اينجا چيزى فراموش كردهام ، بيدارى گفت : در عالم يك چيز است كه فراموش شدنى نيست ، اگر همه چيز را فراموش كنى و آن را از ياد نبرى باك نيست ، اما اگر همه چيز را به جاى آرى و هيچ چيز را فراموش نكنى ، ولى او را فراموش كنى هيچ كار نكردهاى .
چنان چه كسى تو را به جايى براى كار معيّن بفرستد و تو در آنجا صد كار انجام دهى و آن را به جاى نياورى چنان است كه كارى نكردى ، او تو را به دنيا آورد براى يك كار و آن دوستى با خودش و اين كه او مقصود باشد ، تو را اگر هزاران مقصد باشد و هزاران كار و او نباشد انگار هيچ كار نكردهاى !! در ادّعا ، ديندار بودن و شاكر بودن ، و راضى بودن كار بسيار آسانى است و هر حيوانى را مىتوان تعليم كرد كه اين ادّعا را داشته باشد ، شاكر بودن و راضى بودن به داده حق به نحو حقيقت ، مهمّ و پرثمر است .
صاحب تفسير مثنوى در ذيل يك بيت جلال الدين مىگويد :
اگر تمام زندگى را شب و روز خدا خدا بگوييم ، مادامى كه گرايش واقعى پيدا نكنيم ، يعنى زندگى را به فرمانهاى اصيل او وصل نكنيم و به تهذيب خود برنخيزيم ، تلفظ كلمه خدا خدا شخصيّت ما را به كمال مطلوب نخواهد رساند .
اگر روزى گرايش واقعى به حق پيدا كنيم و اتصال به حق و حقيقت به ما دست دهد ، امكان ندارد كه آن روز براى منافع خود دروغى بگوييم و دست به فحشا بزنيم .
اگر روزى گرايش واقعى به حق و حقيقت به ما دست دهد ، محال است كه ديگران را وسيله و خود را هدف بپنداريم و براى يك دستمال ، قيصريه را به آتش بكشيم و براى حفظ موقعيّت خود ، جان انسانها را بازيچه هوسهاى خود قرار دهيم !!
اگر روزى گرايش واقعى به حق و حقيقت به ما دست دهد ، كلمات ابوذر را در برابر نيرومندان دورانش كه كلمه حقى در برابر پيشوايان منحرف بود ، باعظمتترين ذكر خداوندى خواهيم يافت ، آن وقت به ذكر معمولى قانع نمىشويم و از ذكرى كه به منافع ما لطمه مىزند ، نمىگريزيم و همان ذكر را شكر زبان به حساب مىآوريم گرچه سرِ ما و جان ما در راه آن شكر برود !! و به اين سر و جان فدا كردن كه از دل شكر حق و ذكر او زاييده مىشود با تمام هستى رضايت خواهيم داد !
وقتى به حق و حقيقت گرايش پيدا كنيم ، خواهيم يافت كه درخشانترين ذكر خداوندى و شكر الهى و رضايت از حق ، همان بود كه نيايشگر حقيقى ، حضرت سيدالشّهدا عليهالسلام به زبان آورد و جان خود را در همان راه و همان ذكر از دست داد تا به بارگاه جانان قدم بگذارد ، او شب عاشورا كه به ظاهر سختترين شب عالم بود با يارانش در حال ناله و گريه از خدا مىخواستند ، اى خدا ! ما را از بندگان شاكرت قرار بده . وَاجْعَلْنا مِنَ الشَّاكِرينَ !!
اين عبد فانى و غرق بحر معاصى در اظهار ارادت به حضرت دوست چنين سرودهام :
عشق روى تو بود مدرسه و مكتب من
در غم هجر تو اى كوكب رخشنده جان
تا به دامان وصالت برسد دست دلم
ذكر تو نور شب و ياد توام مونس روز
وارهان از غم هجرم كه به جان تو قسم
رندى و باده پرستى و سراپا مستى
وعده وصل توام جان دگر داد به من
از غم هجر تو مسكين شده در سوز و گداز
رحمى آخر تو نما بر من و تاب و تب من
بندگى بر سر كوى تو بود مطلب من
گذرد سال و مه و هفته و روز و شب من
هر شب از بام فلك درگذرد يا رب من
عاشقم عشق تو باشد به جهان مذهب من
جان رسيدست زبار غم تو بر لب من
در ره عشق تو اى دوست شده مشرب من
رهروم سوى تو و عشق بود مركب من
رحمى آخر تو نما بر من و تاب و تب من
بياييد براى كسب حقايق و آراسته شدن به فضايل ، دست به دامان انبيا و امامان عليهمالسلام و اوليا بزنيم ، باشد كه نور معرفت ، قلب و جان ما را روشن كند و ما از اين لجن زار متعفّن ماديّت و خودخواهى و خودپرستى نجات پيدا كرده ، در صف بندگان شايسته دوست قرار بگيريم و از مقامات عالى الهى هم چون ذكر و شكر و رضا بهرهمند گشته ، به خير دنيا و آخرت برسيم ، دنيا جز تكرار
خوردن و پوشيدن و خوابيدن چيزى نيست ، اين سرمايه گرانبهاى عمر و هستى را كه با تمام جهان نمىتوان عوض كرد صرف تكرار مكرّرات نكنيد ، به عاقبت خويش بينديشيد و از جريمههاى سنگينى كه براى مجرمان آماده شده بترسيد .
به قول باباى شوريده حال ، بابا طاهر همدانى :
امان روزى كه قاضى مون خدا بو
به نوبت بگذرند پير و جوانان
واى آن وقتى كه نوبت آنِ ما بو
سر پُلّ صراطم ماجرا بو
واى آن وقتى كه نوبت آنِ ما بو
اگر زرّين كلاهى عاقبت هيچ
اگر ملك سليمانت ببخشند
در آخر زير خاكى عاقبت هيچ
اگر چون پادشاهى عاقبت هيچ
در آخر زير خاكى عاقبت هيچ
به گورستان گذر كردم صباحى
شنيدم كلّهاى با خاك مىگفت
كه اين دنيا نمىارزد به كاهى
شنيدم ناله و افغان و آهى
كه اين دنيا نمىارزد به كاهى
به گورستان گذر كردم كم و بيش
نه درويشى به خاكى بىكفن ماند
نه دولتمند برد از يك كفن بيش
بديدم حال دولتمند و درويش
نه دولتمند برد از يك كفن بيش
دنيا خوان بى و مردم ميهمان بى
سيه چالى كنن نامش نهند گور
به مو واجن كه اينت خانمان بى
امروز لاله بى و فردا خزان بى
به مو واجن كه اينت خانمان بى
امان روزى كه در قبرم نهند تنگ
نه پاى آنكه بگريزم به جايى
نه دست آنكه با موران كنم جنگ
ببالينم نهندخشت و گل و سنگ
نه دست آنكه با موران كنم جنگ
دلا غافل زسبحانى چه حاصل
بود قدر تو افزون از ملايك
تو قدر خود نميدانى چه حاصل
مطيع نفس و شيطانى چه حاصل
تو قدر خود نميدانى چه حاصل
دلم زار و حزينه چون ننالم
بمن واجن كه چون و چند نايى
چو مرگم در كمينه چون ننالم
وجودم آتشينه چون ننالم
چو مرگم در كمينه چون ننالم
[ وَأَنْ لا يَعْصِيَهُ بِنِعْمَتِهِ أَوْ يُخَالِفَهُ بِشَىْءٍ مِنْ أَمْرِهِ وَنَهْيِهِ بِسَبَبِ نِعْمَتِهِ ]