مردى جوان، در لندن پاى منبر من مىآمد، گفت: به خانه ما بيا، من نمىتوانم همسرم را راضى كنم كه حجاب داشته باشد. گفتم: عيبى ندارد. من با خانوادهام مىآيم، ايشان مىداند چگونه با خانم شما صحبت كند. انشاء الله كه اصلاح مىشود. بعد از ظهر كه از ميهمانى برگشتيم، من از خانواده سؤال كردم، مسأله حجاب حل شد؟ گفت: من خيلى با آن خانم صحبت كردم، خانم گفت: من همه چيز خدا را قبول دارم، اما حجاب را قبول ندارم. من مىخواهم اين گونه بيرون بروم.
وقتى براى نجات دست نمىدهد، چه كسى مىتواند او را نجات دهد؟
مىگويد: من نمىخواهم پول حرام را برگردانم، نمىخواهم حجاب را قبول كنم، نمىخواهم پولى را كه دزديدهام پس بدهم، مىخواهم به زندان بروم، اما نمىخواهم پس بدهم.
اين شخص را خدا چگونه نجات دهد؟ او كه خودش مىگويد: نمىخواهم مرا نجات دهيد. آيا خدا را مجبور كنيم كه حتماً بايد او را نجات دهى؟ خدا مىفرمايد: «وَ اللَّهُ لَايَهْدِى الْقَوْمَ الظلِمِينَ»
معناى آيه اين طور نيست كه؛ خدا نمىخواهد نجات بدهد، پس به جهنم رفت، نه، عكس اين است: او نخواست نجات پيدا كند، خدا نيز كارى به كار او نداشت، گفت: نمىخواهم به تو دست بدهم تا مرا نجات دهى.
اين آيه اول، حرف معمارها و مهندسها را مىزند، بايد آن را قبول كرد كه مىگويند: ساختمان شما بر لبه پرتگاهرودخانهاى است كه سيل برده و بىبنيان و سست است، اينجا خانه نساز؛ چون اگر اين زمين تكانى بخورد، يا سيل ديگرى بيايد، همه ساختمان را به درون آب، درّه و رودخانه مىبرد، اما باز او مىگويد: من مىخواهم اينجا خانه بسازم.
كسى دست خود را لب رودخانهاى كه زالو، قورباغه، مار و حيوانات ديگر داشت، گذاشته بود و دراز كشيده، چشم خود را بسته بود و آب مىخورد. در همين وقت شخص حكيمى از آنجا مىگذشت، او را ديد و گفت: اين گونه آب نخور، عقلت كم مىشود. گفت: عقل چيست؟ گفت: هيچ، ما از گفته خود برگشتيم.