پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

پاسخ به شبهه‏اى درباره علم خدا

پاسخ به شبهه‏اى درباره علم خدا

بعضى‏ها در اين زمينه مى‏پرسند: اگر مى‏دانست كه ما گناهكار و جهنمى هستيم، پس چرا ما را خلق كرد؟ بايد به اين افراد گفت: خدا شما را براى جهنم و معصيت خلق نكرد، بلكه شما را پاك و پاكيزه ساخت و به عنوان انسان وارد دنيا كرد، صد و بيست و چهار هزار پيغمبر، قرآن، ائمه، مسجد، عالم و هزاران جملات حكمت‏آميز و نصيحتى گذاشت، فقط مى‏دانست كه شما خودت، به جاى انتخاب صراط مستقيم، راه شيطان را انتخاب مى‏كنى، كه دانستن او نيز شما را به گناه نمى‏كشد. بداند، چه اجبارى بر شما وارد مى‏كند؟
مثالى بزنيم؛ ديوار نم كشيده و معمار مى‏گويد: تا نيم ساعت ديگر مى‏ريزد، معمار مى‏داند كه ديوار مى‏ريزد. علم معمار كه ديوار را حركت نمى‏دهد، آن نم ديوار را دارد خراب مى‏كند. حال اگر شما بروى زير آن ديوار بخوابى و ديوار بر سر تو خراب شود، احمقانه نيست كه بروى يقه معمار را بگيرى و بگويى: تو كه مى‏دانستى ديوار خراب مى‏شود، چرا جلوى مرا نگرفتى كه زير آن ديوار نخوابم؟ چون معمار نيز مى‏گويد: من كه به تو هشدار دادم كه آن نم ديوار را دارد خراب مى‏كند. ناسپاسى مرا به هم مى‏ريزد، خدا بداند، علم خدا به اختيار من ربطى ندارد. خدا مى‏داند كه شمر، شمر مى‏شود. بداند. علم خدا كه شمر را شمر نكرده است.
شمر به اختيار خودش شمر شد، اين سوء اختيار را خدا مى‏دانست.
 ادامه داستان قوم سبأ
به چند موش گفت تا سد را جويدند، سيل آمد و همه آبادانى و سر سبزى‏ها به كوير تبديل شد. رفتند، كجا رفتند؟
 «وَالَّذِينَ كَفَرُواْ لَهُمْ نَارُ جَهَنَّمَ لَايُقْضَى‏ عَلَيْهِمْ فَيَمُوتُواْ» هم به عذاب استيصال دنيايى دچار شدند كه راه فرار نداشتند و هم در آتش دنياى بعد رفتند. البته حكم مرگ الى الابد نسبت به آنها صادر نمى‏شود كه خيال كنيد آتش هفت طبقه جهنم اين‏ها را بسوزاند و خاكستر و نابود شوند، نه، مرگ در دست من است و اجازه نمى‏دهم كه مرگ گريبان اين‏ها را بگيرد. كسانى كه به جهنم مى‏روند، اگر بعد از چند دقيقه بميرند كه راحت مى‏شوند.
آن هم در آتشى كه اميرالمؤمنين عليه السلام در دعاى كميل مى‏فرمايد: «هذا ما لا تَقُومُ لَهُ السَّمواتُ وَ الْارْضِ»
تمام آسمان‏ها و زمين طاقت مقاومت در برابر اين آتش را ندارند، ولى اين چند كيلو گوشت و پوست بايد آنجا بماند و نميرد؛ اجازه نمى‏دهم كه بميرند.«لَا يُقْضَى‏ عَلَيْهِمْ فَيَمُوتُواْ» من مقالاتى را خواندم كه مارهايى را پيدا كرده‏اند، مار در بيابان خشك، در بين خاك‏هاى خشك، از زمان يعقوب ليث صفارى تا به حال زنده هستند؛ يعنى هزار سال قبل. خدا نمى‏خواهد بميرد. خواستن و نخواستن در دست اوست. نمى‏خواهد امام زمان عليه السلام بميرد، مى‏گويد: هزار و دويست و خورده‏اى سال زنده باش. مى‏گويد: او را نگه مى‏دارم تا روزى جهان را پر از عدل و داد كند، من بخواهم، مى‏ميرد، هنوز كه نخواسته‏ام. مى‏گويى: مگر مى‏شود؟ بله، مار وقتى هزار سال بماند، امام زمان عليه السلام كه بنده ويژه اوست، اگر دو هزار سال بماند، تعجبى دارد؟ مرگ و حيات در اختيار اوست. اجازه مردن را خدا بايد بدهد، تا او اجازه ندهد، آدم نمى‏ميرد. فرهنگ لغتى به نام «فرهنگ معين» «2» داريم كه نوشته دكتر معين است. روزى ايشان پشت ميز كارش، در حال كار بيهوش شد. به بيمارستان آوردند، آن‏ دولت دستور داد آن چه دوا در دنياى آن زمان بود، طبيبان متخصص آوردند، هفت سال بيهوش بود، اما نمى‏مرد، تا بدنش ضعيف شد و مرد. اما جوان با نشاط، ورزش كرده كه هيچ بيماريى ندارد، مى‏افتد و مى‏ميرد. «وَالَّذِينَ كَفَرُواْ لَهُمْ نَارُ جَهَنَّمَ لَايُقْضَى‏ عَلَيْهِمْ فَيَمُوتُواْ» حكم به مرگ نمى‏شود. تا چه وقت زنده مى‏ماند؟ تا خدا خداست. خدا كه ازلى و ابدى است.هم نمى‏ميرند و هم:«لَا يُخَفَّفُ عَنْهُم مّنْ عَذَابِهَا» به خاطر ناسپاسى نسبت به عمر، كمترين تخفيفى در عذاب به آنها داده نمى‏شود: «كَذَ لِكَ نَجْزِى كُلَّ كَفُورٍ»  ما جريمه ناسپاسان را اين گونه مى‏دهيم.

منبع
  • پایگاه عرفان