يزد، مسجد ملااسماعيل دهه دوم محرم 1384
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين و صلّ على محمد و آله الطاهرين.
خداوند در تجارت خانه دنيا، عمر، قلب، بدن و نعمتهايى كه در اختيار انسان است را سرمايه او مىداند و از زمانى كه او را آفريده است، طرح چگونه تجارت كردن را نيز به اين تاجر ارائه كرده، تا برنامه كامل و جامع شده اين طرح، به عنوان قرآن كريم به انسان ارائه شده، توضيحات و تفسير اين طرح را نيز بر عهده وجود مبارك پيغمبر عظيم الشأن اسلام صلى الله عليه و آله و ائمه طاهرين عليهم السلام قرار داده است.
«وَ يُعَلّمُهُمُ الْكِتبَ» در ارتباط با پيغمبر صلى الله عليه و آله است كه: «بِهِم عُلِمَ الكِتابُ»
در ارتباط با ائمه طاهرين عليهم السلام. تاجران در اين تجارتخانه- كه از زمان شروع تجارت كه زمان آدم بوده تا كنون- به دو گروه تقسيم شدهاند: گروهى كه از تجارت خود، منفعت ابدى بردند و گروهى كه دچار خسارت غيرقابل جبران شدند. گروهى كه در اين تجارت برنده شدند، با آگاهى به طرح تجارت خدا، يعنى قرآن، سنت و روايات، هم خود را پيدا كردند و هم برابر با طرح پروردگار، تا آخرين لحظه حيات خود، تجارت كردند.
مخلَصين، تاجران پرمنفعت
سعى آنان بر اين بود كه در اين تجارتخانه، دچار كمترين خسارت، زيان و ضررى نشوند و عدهاى همين گونه شدند؛ به كمترين خسارتى دچار نشدند كه پروردگار عالم از اين گروه به «مخلَصين» تعبير مىكند.
«مخلَصين» يعنى كسانى كه خود را در برابر هر خسارتى، در مصونيت كامل قرار دادند. خسارت زنندگان و غارتگران نيز به وجود مبارك پروردگار اعلام كردند: «فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ* إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الُمخْلَصِينَ» ما راه ضرر زدن به تمام بندگان تو را به روى خود باز مىدانيم، مگر راه ضرر زدن به عباد مخلَص تو كه در آنجا راه نداريم، چرا؟ چون اينان خود را در قلعهاى قرار دادند. در حصارى كه هيچ روزنهاى براى غارتگران و غاصبان نسبت به سرمايه و منفعت اين تاجران باز نيست.
مخلصين و جبران لغزش احتمالى
آنان كسانى هستند كه در هر شرايط و فشارى كه به آنها وارد شود، زير بار زيان و ضرر نمىروند. و اگر دچار ضرر شوند، اميرالمؤمنين عليه السلام ضرر آنها را قابل توجه نمىداند، چون زيان و ضرر آنان خيلى كم است و در عين حال، براى جبران اين ضرر و زيان كم، به نحوى شگفت آور كوشش مىكنند.
تعبير وجود مبارك اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبه متقين از زيان اينها اين است:
«قَليلٍ زَلَلُه» لغزش آنان خيلى كم است. ممكن است چند سالى بر آنها بگذرد، اما دچار زيان كمى شوند، ولى تا جايى كه امكان دارد، اجازه ورود زيان را به حريم پاك زندگى خود نمىدهند. ولى اگر اين اتفاق ناگوار در زندگى آنان بيافتد، چندين برابر آن زيان را با به دست آوردن منفعت، در صدد جبران خواهند بود.
آية الله العظمى بروجردى و جبران زيان احتمالى
البته من نمىدانم، اين كه مىخواهم براى شما بگويم، اسم آن را مىشود زيان گفت يا نه. اما به قدرى روح اين بزرگواران لطيف و آينه وجودشان صاف است كه گاهى اين را براى خود زيان مىدانند. شايد تلنگرى كه به كسى خورده، تلنگر محبت بوده، اما همين تلنگر را تحمل نمىكنند و به شدت به جبرانش برمىخيزند.
شايد نگاهى كرده باشند كه نشود گفت اين نگاه، نگاه زياندارى بوده است، يا كلمهاى گفته باشند كه نشود گفت اين كلمه، زياندار بوده است. اكنون آنچه كه اتفاق افتاده را براى شما ذكر كنم، ببينيد به نظر شما زيان است، يا نه؟ ولى آنها زيان حساب مىكردند و در جبران آن نيز غوغا كردهاند. روحانى باسوادى كه در پايين شهر قم امام جماعت و مورد توجه مردم نيز بود و هر روز نيز در درس آيت الله العظمى بروجردى رحمه الله شركت مىكرد. مرحوم آقاى بروجردى نيز او را مىشناخت و به او عنايت داشت. از چهرههاى علمى بود كه در درس، با آيت الله العظمى بروجردى مباحثه مىكرد و ايشان نيز جواب مىدادند. روزى در اوج درس، به درس آيت الله العظمى بروجردى ايرادى وارد كرد، ايشان جواب دادند، دوباره به جواب آيت الله العظمى بروجردى ايراد كرد، ايشان دوباره جواب دادند، بار سوم آمد ايراد بكند، مرحوم بروجردى اخم مختصرى در ابرو انداختند و مقدارى صداى خود را بالا بردند و به او فرمودند: كافى است. همين. چند لحظه از درس گذشت، هنوز نيم ساعت ديگر بايد ايشان درس را ادامه مىدادند، قطع كردند. باز تكرار مىكنم؛ آن افرادى كه روحيه لطيفى دارند، وصل هستند، آينه باطن آنان از زنگار پاك است، تحمل زيان را ندارند و در جبران آن نيز به گونهاى جبران مىكنند كه در يك ميليون نفر، يك نفر تحمل اين گونه جبران را ندارد.
رياست معنوى مرحوم بروجردى در آن زمان، كه تمام حوزههاى شيعه و تمام مراجع، علما و بزرگان شيعه، تحت تأثير دانش، معنويت و نورانيت ايشان بودند. انسانى بود كه خدا جهانى را در وجود او قرار داده بود. ببينيد اين كارى كه ايشان كرد، در چند ميليون، چند نفر مىتوانند انجام بدهند؟ ايشان درس را قطع كرد، از منبر پايين آمد، به جاى اين كه به طرف درب خروجى برود، به ميان جمعيت آمد. چون حدود نهصد نفر در درس ايشان حاضر بودند. دست مباركشان را برابر آن شيخ دراز كردند، او نيز دست خود را دراز كرد، آقاى بروجردى دستش را گرفت و خم شد، دست آن شيخ را بوسيد و رفت.
جبران لغزش- اگر لغزش باشد- تمام شد؟ براى من خيلى سخت است كه بتوانم اسم اين برخورد را لغزش بگذارم. حكايت استاد و شاگردى است. استاد مطلبى علمى را مطرح كرده، شاگرد ايراد كرده، استاد جواب داده، دوباره شاگرد ايراد كرده، بار سوم استاد اخم مختصرى در ابرو انداخت و كمى صداى خود را بالاتر برده، با اين بوسيدن دست، اين لغزشى كه به نظر خودشان لغزش بوده است جبران كند. اما به نظرشان جبران نشد. هنگام طلوع آفتاب، پول قابل توجهى را با عباى نوى قيمتى برداشتند، تنها به درب خانه آن عالم رفتند، در زد. مىدانستند اين وقت، اين عالم بيدار است. وارد منزل اين عالم شدند، اين عباى نوى قيمتى و آن پول قابل توجه را جلوى اين عالم گذاشتند و به او فرمودند: نزد خودم، واقعاً از عمق دل به پروردگار بگو: خدايا! من حسين بروجردى را بخشيدم. «1» شما اين برخورد را با برخوردهاى امروز مردم، از زن و شوهرها بگيريد، تا قوم و خويشها، برادر و خواهرها، مردم كوچه و بازار، دولت و ملت، مقايسه كنيد، ببينيد ما چقدر از خدا و اين تجارتى كه خدا مىفرمايد فاصله داريم؟ و آنها چقدر به پروردگار عالم نزديك هستند.
گفت: آقا! اتفاقى نيفتاده است، شما چرا اين قدر به خود سخت گرفتهايد؟ شما استاد من و جان من هستيد و من نيز شاگرد شما. استاد و شاگرد با هم رد و ايراد علمى مىكنند، ممكن است دادى نيز سر من كشيده باشيد، جانم فداى آن داد شما. مرحوم بروجردى فرمودند: تعارف نكن! از عمق دل، جلوى چشم من به پروردگار بگو: من حسين بروجردى را بخشيدم. آن روحانى همين جملات را به زبان جارى كرد. گويا همه دنيا را به آيت الله العظمى بروجردى دادند. چه روز خوشى براى ايشان بود. برگشتند و به خانه آمدند. به خادم خود فرمودند: امشب براى من تهيه غذاى سحرى ببين، غير از عيد فطر و عيد قربان، در هواى پنجاه درجه تابستان قم و آن زمستان كويرى، يك سال تمام روزه گرفتند و گفتند: خدايا! من خودم را جريمه كردم، اين تلنگرى كه به اين شيخ زدم، در قيامت ديگر پاى من حساب نكن. اينها طايفه بعد از انبيا و ائمه طاهرين عليهم السلام و مخلَصين هستند، حتى دربِ اين ضررهاى اندك را به روى ضررزنندگان بستهاند تا هيچ شيطانى، هوا، فكر و خيالى كه بتواند به آنان زيان بزند، نتواند. خطرناكترين دشمن انسان با جنودش، به عزت پروردگار قسم مىخورد كه من به اينها، به هيچ عنوان راه ندارم. اينها طايفه دوم هستند؛ يعنى صف بعد از انبيا و ائمه طاهرين عليهم السلام كه اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمايد: «قليلٍ زَلَلَه» لغزش آنها خيلى كم است. اگر اين لغزش اتفاق بيافتد، اين گونه در مقام جبران برمىآيند.
زيباترين نوع هزينه عمر
يك مرحله از مراحل تجارت، به ترتيبى كه خود پروردگار بيان كردند: «تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ»
مىتوانست بفرمايد: «تؤمنون بالرحمن»، «تؤمنون بالرحيم» اين يك مرحله تجارت است كه سرمايه آن، عمر، قلب و عقل است؛ وقت بگذارم، يا با درس خواندن، يا با گوش خود، در مقابل راه رفتگان، خدا را بشناسم و بعد از شناختن، با عقل و قلبم خدا را بپذيرم. اين زيباترين نوع هزينه كردن عمر در اين عالم است كه به دنبال خدا برود و براى شناخت خدا حركت كند. وقت بگذارد، بخواند يا بشنود، حق را درك كند و بعد قلب را از محبت و معرفت خدا پر كند كه بعد از آن، براساس اين محبت به حركت بيافتد. چون نمىشود كسى عاشق باشد و نسبت به معشوق خود بىتفاوت بماند، اصلًا ما عاشقى در اين عالم نداريم كه نسبت به معشوق و عشق خود بىتفاوت باشد. تمام حركتها و كوششها از اثر عشق است.
علاقه شديد مؤمنان به پروردگار
خداى متعال در قرآن كريم مىفرمايد:«وَ الَّذِينَ ءَامَنُواْ أَشَدُّ حُبًّا لّلَّهِ» آن كسى كه وقت گذاشته، خوانده، شنيده و با عقلش دريافت كرده و عقل نيز دريافت شده را به قلب داده، قلب او با پروردگار گره خورده و ظرف محبت شده، عشق و علاقه او به پروردگار، فوق همه عشق و محبتها است. محبتهاى ديگر نيز دارد؛ پدر و مادر، زن و فرزند، مغازه و املاك خود را دوست دارد، ولى تمام اين محبتها زير مجموعه محبت پروردگار است. اگر حسّ كند كه رشتهاى از اين محبتها بخواهد به آن محبت اصلى ضرر بزند، از محبوب اين محبت گذشت مىكند. خيلى راحت گذشت مىكند. محبوبهاى ديگر، توان ندارند كه از مايه محبت خود از او سوء استفاده كنند. من رفيقى داشتم، پدرش غرق در محبت خدا بود؛ يعنى مؤمن عاشق بود، مؤمنى كه شناخت خدا را كسب كرده بود و بر اثر اين شناخت عاشق شده بود و براساس همين عشق حركت مىكرد. از ضرر كردن مصون شده بود. گاهى كه از او دعوت به خلاف خدا مىشد، اصلًا عصبانى نمىشد، خيلى آرام و با محبت مىگفت: نه، نه با دعوا و جار و جنجال. افرادى كه غرق در محبت خدا هستند، خيلى نرم، با عاطفه، با محبت و با وقار هستند، چون خلأيى ندارند كه آن را با غير خدا پر كنند، بلكه از خدا پر هستند. به قدرى با ادب و با محبت مىگفت: نه، من طاقت اين كه با طناب تو در قيامت به جهنم بروم ندارم.
منبر تربيتى ملا عباس تربتى
در زمان قديم كه برق نبود، جلسات محرم و صفر را در زمستان، با بخارى هيزمى گرم مىكردند. آخوند ملاعباس تربتى در روستاهاى تربت حيدريه منبر مىرفت. تمام مردم مىآمدند و پاى منبرش جمع مىشدند، ده دقيقه كه حرف مىزد، مىديد بدنه بخارى سرخ شده، از بالاى منبر اين بدنه بخارى را نگاه مىكرد و بلند بلند گريه مىكرد. به يكى از اين روستايىها مىگفت: برو كنار اين بخارى بنشين، انگشت خود را يك لحظه به بدنه بخارى بچسبان. مىگفت: آقا! آهن سرخ شده است، مىگفت: سرخ شده باشد، تو در يك چشم به هم زدن انگشت خود را بگذار و بردار! مىگفت: من نمىتوانم، آن وقت گريهاش بيشتر مىشد و مىگفت: شما كه نمىتوانيد انگشت خود را يك لحظه به اين آهن داغ بزنيد، با اين همه حرام خورىها، معصيتها، دروغها، غيبتها و تهمتها، چگونه مىخواهيد در هفت طبقه جهنم برويد؟ اين معرفت، عشق، وابستگى و گره خوردن به خدا، چقدر ما را سالم و پاك نگه مىدارد؟ به خدا قسم! ميلياردها تومان جلوى آنان بريزيد، فقط احتمال بدهند، نه يقين، كه محبوب آنها اين پول را نمىپسندد، والله اگر قبول كنند. آن هم در جامعهاى كه براى صد تومان حاضرند اين همه قسم بخورند.
تاجر حقيقى مؤمن واقعى
تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ» «بالله» يعنى چه؟ يعنى ايمان به خالق، خداى مراقب، بصير، سميع، خبير، ايمان به خدايى كه:
«بِكُلّ شَىْءٍ مُّحِيطُ» و «... عَلَى كُلّ شَىْءٍ شَهِيدًا» است، نه ايمانى در آن غش وجود دارد و عشق آن را بدرقه نمىكند. نه ايمانى كه خداىِ آن ايمان را، مراقب، سميع، بصير و عليم نمىداند. نه آن ايمانى كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله از آن به مؤمن بىدين تعبير مىكند. فكر مىكند كه در قلبش ارتباط باريكى با خدا دارد، ولى در عمل و اخلاق نشان مىدهد كه اصلًا با او نيست، بلكه برده شيطان و هواى نفس است. پيغمبر صلى الله عليه و آله اين چنين شخصى را مؤمن بىدين ناميدند.
جوان به ظاهر عاشق
مولوى مىگويد: كسى عاشق خالكوبى شده بود، آدرس گرفت كه كجا خال مىكوبند، گفتند: فلان حمام، كارگرى دارد كه خال مىكوبد. نزد خالكوب آمد و گفت: براى ما خال بكوب! گفت: چه شكلى مىخواهى باشد؟ گفت: روى بازوى من نقش شير را خال بزن. گفت: باشد. سوزن را درون جوهر گذاشت و دست را آماده كرد. سوزن اول را كه زد، جوان گفت: چه كار مىكنى؟ خيلى درد دارد. اين كجاى نقش بدن شير است؟ گفت: اين دم شير است. جوان گفت: شير بىدم براى ما بكش! گفت: باشد. تا نوك سوزن را دوباره زد، گفت: آى، اين ديگر كجاى شير است؟ گفت: شكم شير است. جوان گفت: شير بىشكم براى من بكش. خلاصه هر عضوى را مىخواست بكشد، دادش بلند شد. آخر گفت: بلند شو و برو. اين شيرى كه تو مىخواهى، اصلًا در دنيا وجود ندارد؛ شيرى كه نه يال دارد، نه كوپال، نه دم و نه شكم. اين ايمانى كه با دروغ، دوز و كلك، ربا، ارتباط با نامحرمان، با ظلم به اطرافيان، دزدى كردن از مردم و بيت المال مىسازد، اين ايمان همان شيرى است كه نه دم دارد، نه شكم و نه يال و كوپال. پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله چقدر زيبا و به جا به اين گونه از افراد مىفرمايد: مؤمن بىدين.
كاسب فاسد و زن پاك دامن
در تفسير «روح البيان»- كه در قرن دهم نوشته شده است- آمده است: خانم جوان و زيبا چهرهاى نزد تاجر جوانى مىآيد، مىگويد: من سه تا بچه يتيم دارم، به من كمك كن. تاجر پولدار از تُن صداى اين زن و همان مقدار گردى صورت او خوشش مىآيد و به او پيشنهاد رابطه مىدهد. آن زن گفت: من شوهر داشتم، يتيم دارم، پاك دامن هستم. اصلًا تا به حال در مجلس گناه شركت نكردهام. گفت:
اگر مىخواهى تو را كمك كنم، بايد رابطه پيدا كنيم، گفت: نه، نمىخواهم و رفت.
اين نمىخواهم، همان نمىخواهمِ محبوب است.«وَلَا تَأْكُلُواْ أَمْوَ لَكُم بَيْنَكُم بِالْبطِلِ» پول حرام نخوريد، او مىگويد: نمىخواهم، اين نيز مىگويد: نمىخواهم، يعنى تمام خواستنها و نخواستنها را با خواستنها و نخواستنهاى محبوب هماهنگ كرده است. «تُؤمِنُونَ بِاللَّهِ» اين آيه سالها حرف دارد. باز آن زن مراجعه كرد، تاجر گفت: به همان شرط به تو كمك مىكنم. بار سوم مراجعه كرد و گفت: حاضرم. فرزندانم دارند از گرسنگى ضعف مىكنند، باشد، خودم را مىفروشم، اما جاى خلوت دارى؟ گفت: آرى. من خانهاى جدا دارم، براى همين كارها. اين آدرس آنجا است. فردا بيا. گفت: هيچ كس در آن خانه نيست؟ گفت: نه. ما كه جلوى كسى زنا نمىكنيم، ما در بازار آبرو داريم. گفت: باشد. فردا آمد، گفت: آماده شو، گفت: تو به قرارداد ديروز عمل نكردى، چون گفتى خانه خالى است، اما اينجا پنج نفر ما را مىبينند. دو فرشتهاى كه پرونده مرا نظام مىدهند و دو فرشته كه پرونده تو را مىنويسند و پنجمين نفر نيز خدا است. اين پنج نفر را بيرون كن، من حاضر به خودفروشى هستم. گفت: خانم! چهل سال خواب بودم، بيدارم كردى.
مراحل بعدى تجارت
اين يك مورد تجارت است. اما مورد دوم، سوم و چهارم آن:«وَ رَسُولِهِوَتُجهِدُونَ فِى سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَ لِكُمْ وَ أَنفُسِكُمْ ذَ لِكُمْ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ خود اين قيد، زيبايى مىدهد. كسى دارد مىگويد كه مصلحت مرا بهتر مىداند.
الهى دلى ده كه جاى تو باشد زبانى كه در آن ثناى تو باشد
الهى عطا كن بر اين بنده چشمى كه بينايىاش از ضياى تو باشد
الهى عطا كن به من گوش و قلبى كه آن گوش پر از صداى تو باشد
الهى بده همتى آن چنانم كه سعيم وصول لقاى تو باشد
الهى چنانم كن از فضل و رحمت كه هر كار كردم براى تو باشد
الهى ندانم چه بخشى كسى را كه هم عاشق و هم گداى تو باشد
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته