گاهى خانوادههايى مراجعه مىكردند، فرزندشان مىخواست ازدواجى بكند كه آن ازدواج واقعاً نامعقول بود. خانواده متدين و مؤمن، اما فرزند آنان با دخترى مىخواست ازدواج كند كه اين دختر با اين خانواده در هيچ موردى هماهنگى نداشتند. اينها ديندار واقعى، آنها بىدين واقعى.
مىخواستند كه با پسر يا دختر صحبت شود. گاهى صحبتها چند ساعت طول مىكشيد. تمام مطالب حكيمانه، عارفانه و معنوى براى آنها بيان مىشد، اما آنها سكوت داشتند، تمام كه مىشد، مىپرسيدم، نظر شما چيست؟ مىگفت: من فقط همين را مىخواهم. كر و كور بودند. پدر گريه مىكرد، من اشك پدران را در اين زمينه زياد ديدهام، پدرى كه شانههايش از شدت گريه مىلرزيد تا اين ازدواج صورت نگيرد، مىگفت: ما
خانوادهاى هستيم كه بهترين دختران از بهترين خانوادهها را حاضرند به پسر ما بدهند، اين دختر هيچ ارزشى ندارد و يا مىگفت: به پسر خود چندين دختر را پيشنهاد دادهايم، اما او مىگويد: من فقط همين دختر را مىخواهم. زليخا نيز به هيچ حرفى گوش نمىداد، فقط مىگفت: اين جوان بايد پاسخ خواسته مرا بدهد. اين خواستههاى نامعقول كه خدا، قيامت، زحمات انبيا و ائمه عليهم السلام، ادب، نصيحت پدران و مادران را نديده و نشنيده مىگيرد، چه خواسته ملعونى است. همگى را در جگر سوختگى قرار مىدهد و در عين حال فقط مىگويد: من همين را مىخواهم. غير از اين نيز نبايد باشد؛ چون كور و كر است و نمىداند كه اين جنسى كه مىخواهد بخرد، پوچ است و هيچ چيزى درونش نيست. بعد از مدتى كه اين عشق غلط و اين آتش جهنمى فروكش مىكند، آن وقت اول نزد رفيقانش مىآيد، مىگويد: راه طلاق دادن او چيست؟ چگونه بايد از هم جدا شويم. او اكنون به نظرم مانند ديو زشت شده است. او ديو بوده و تو كور بودى و نمىديدى، نه اين كه تازه ديو شده باشد.
عشق برخاسته از هواى نفس
اميرالمؤمنين عليه السلام در «نهج البلاغه» درباره اين عشق برخاسته از هواى نفس مىفرمايد:
«مَنْ عَشَقَ شيئاً أعشى بَصَرَه و أَمْرَضَ قَلْبَه» اين گونه عشقها چشم را كور و دل را بيمار مىكند،
«فَهُوَ يَنْظُرُ بِعَيْنٍ غَيْرِ صَحِيحَةٍ» در فضاى اين عشق است كه ديد عاشق، ديد غيرصحيح، غلط و خطابين
مىشود، «وَ يَسْمَعُ بِأُذُنٍ غَيْرِ سَمِيعَةٍ» ديگر گوش انسانى در او نيست كه با آن گوش نصحيتها را بشنود. اين گوش او مانند گوش حيوانى است؛ چون حكمتها را درك نمىكند.
«قَدْ خَرَقَتِ الشَّهواتُ عَقْلَهُ» هجوم شهوات حرام تمام پردههاى عقل را پاره مىكند و او را به ديوانه تبديل مىكند؛ چون عقلا وقتى خواستههايش را مىشنوند، مىگويند: او ديوانه است. «وَ أَماتَتِ الدُّنْيا قَلْبَهُ» «1» اين حالت مادى و غيرخدايى، دل او را مىميراند، ديگر قلبى ندارد كه به پدر و مادر و زحمات انبيا و اوليا عليهم السلام رحم كند. رحم و محبّت درون دل است، اما او ديگر دلى ندارد.
اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمايد: اين دل مرده است و رحمى ندارد. پدر و مادر هر چه مىخواهند گريه كنند و سينه بكوبند، او هر چه بخواهد، مىكند. اخلاق دخترى كه مانند اخلاق زليخا است و اخلاق پسرى كه مانند اخلاق فرعونها و قارونها است، امثال حضرت يوسف و موسى بن عمران عليهما السلام هم زحمت بكشند، آنها گوش نمىدهند؛ چون كور و كر شدهاند و دل زنده و سالمى ندارند.