معرفت يوسف عليه السلام در مقابل زليخا
تهران، حسينيه همدانىها
رمضان 1385
الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين
و صلّ على محمد و آله الطاهرين.
برخورد و درگيرى وجود مبارك حضرت يوسف صديق عليه السلام با زليخا، برخورد عقل با هوس، حق با باطل و نور با ظلمت بود. حق، نور و عقل واقعيتهايى هستند كه شكست در آنها راه ندارد، ولى هوس، باطل و ظلمت، چيزهايى هستند كه هميشه با شكست مواجه مىشوند. اين عقل، نور و حق قابل بحث، موشكافى و تحقيق هستند.
وجود مبارك حضرت يوسف عليه السلام از معرفتى كامل نسبت به پروردگار مهربان عالم برخوردار بود و اين معرفت كه قلب او را تسخير و پر كرده بود، سبب شد كه حضرت يوسف عليه السلام بتواند با چشم باطن، به تماشاى وجود مبارك جمال مطلق نائل شود.
تماشاى جمال مطلق با همه صفات، اسما و كمالات خود، عشقى حكيمانه و عارفانه در وجود حضرت يوسف عليه السلام توليد كرده بود كه آثار اين عشق در زمانى كه به چاه افتاد، ظهور كرد.
اگر فرصتى شد، مناجات ميان چاه آن حضرت را براى شما بيان كنم و توضيح دهم تا معلوم شود اين عشق كه خاستگاه آن «معرفت اللّه» بوده، چه آثارى براى اين عاشق داشته است.
خواص عشق برخاسته از معرفت
عشقى كه كانون و منبع آن «معرفت اللّه» است كار اين عشق، شور و محبت است.
|
هر كه را جامه ز عشقى چاك شد |
او ز حرص و عيب كلّى پاك شد «1» |
|
فرقى نمىكند كه اين عشق، در چه ظرفى به حدّ نصاب برسد. در ظرف وجود پيغمبر باشد يا امام، ولىّ اللّه، حكيم و يا عارف.
عشق وقتى به حدّ نصاب مىرسد كه انسان را از همه تمايلات غيرمعقول و هوسهاى غيرمنطقى بيزار مىكند يعنى اجازه نمىدهد كه تمايلات و هوسها به صورت لذّتهاى واقعى، باطن خود را نشان دهد. ديگر جاى عرض اندام دروغ و باطل نخواهد بود. «2» وقتى كه اين عشق سيطره پيدا مىكند، تمام تمايلات و خواستهها با كمك اين محبت، منطقى و معقول مىشوند و انسان را به جايى مىرسانند كه گويا خود را در اين عالم تنهاى تنها و همه جهان را خالى مىبيند. ديگر جايى پيدا نمىكند كه حسد و حرصى بورزد، ريا كند، غرور، منيّت و كبر نشان دهد.
______________________________
(1)- مولوى.
(2)- در اين زمينه در حديث قدسى آمده:
شرح فصوص (كاشانى): 100؛ «من طلبنى فقد وجدنى، و من وجدنى فقد عرفني، و من عرفني فقد أحبنى و من أحبنى فأنا قتلته و من قتلته فعلى ديته، و من على ديته فأنا ديته»
هركس طلب كند مرامىيابد مراو هر كس يافت مرا خواهد شناخت مرا و هر كس مرا شناخت دوست من خواهد شد و كسى را كه من عاشق و دوستش بدارم او را در راه خودم به شهادت مىرسانم و كسى را كه من بكشم ديهاش بر من است و من خودم ديه او خواهم شد.
انسان عاشق در چنين جايگاهى قرار مىگيرد. با اين كه اطراف او از آدميزاد پر است و افراد مختلف از ثروتمند، زيباچهره و صاحب مقام زياد هستند، اما در فضاى اين عشق، چون غير معشوق براى او مطرح نيست، گويا احدى را نمىبيند، لذا كسى نيست كه به او حسد بورزد، براى او تكبر و ريا كند و غرور به خرج دهد.
شما پيغمبر، امام و يا وليّى از اولياى خدا را حسود، بخيل، مغرور، متكبّر و رياكار كه بتوان عيبى در او پيدا كرد، نمىبينيد. چرا كه آنها مىبينند كه آنچه در اين عالم هست، ابزار خدا براى توليد خير است، لذا براى عيوب باطنى، حسد، غرور و كبر جايى نمىماند. هر چه هست، پاكى، كرامت، بزرگوارى و طهارت است.
آنها خود را تنهاى از همه مىبينند و روحى كه در كالبد آنها است، فقط در انتظار وصال معشوق است. جاده اين اشخاص به طرف خدا چقدر صاف و دوش آنها از بار فساد و رذائل اخلاقى چقدر سبك است.
عرشيان فرش نشين، و عاشقان با معرفت
اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمايد: «1» با بدن خاكى خود در دنيا زندگى مىكنند، ولى روح آنان در محلّ اعلا و در كنار
______________________________
(1)- نهج البلاغة: خطبه 184 (خطبه همام)؛ «فَالْمُتَّقُونَ فِيهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ وَ مَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَادُ وَ مَشْيُهُمُ التَّوَاضُعُ غَضُّوا أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ وَقَفُوا أَسْمَاعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النَّافِعِ لَهُمْ نُزِّلَتْ أَنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِي الْبَلَاءِ كَالَّتِي نُزِّلَتْ فِي الرَّخَاءِ وَ لَوْ لَاالْأَجَلُ الَّذِي كَتَبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِي أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ شَوْقاً إِلَى الثَّوَابِ وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ عَظُمَ الْخَالِقُ فِي أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِي أَعْيُنِهِمْ فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا.»
غرر الحكم: 304، حديث 6962؛ «الجاهل عبد شهوته.»
غرر الحكم: 75، حديث 1177؛ «الجاهل من انخدع لهواه و غروره.»
غرر الحكم: 73، حديث 1097؛ «الجهل فساد كل أمر.»
خداست و از آنجا دارند به بدن فرمان مىدهند كه براى عبادت- به معناى جامع- اين مقدار بخور، براى رفع خستگى و ايجاد نشاط در عبادت، اين مقدار بخواب، براى هدايت كردن مردم، اين مقدار بگو، براى سبك زيستن، اين مقدار نگو. اين كارِ عشق است.
وقتى روح به چنين نقطهاى مىرسد، تنها منظرگاه او براى تماشا، جلوه معشوق است و از غير او رويگردان شده است. اين مسأله به هيچ عنوان جايى براى عيوب نمىگذارد. اين اشخاص وقتى با دشمنترين دشمنان روبهرو مىشوند، تمام برخوردهاى آنان بىعيب است.
در آخرين درگيريى كه حضرت يوسف عليه السلام با زليخا پيدا مىكند، در حالى كه خطر صد در صد بوده است، ولى پروردگار مىفرمايد:
«لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ» «1»
او در جايگاه تماشاى «برهان رب» بود، لذا در درگيرى با زليخا، بدون كوچكترين اشتباه، لغزش و عيب مقابله كرد؛ يعنى هيچ زمينهاى براى اثبات ذرهاى تهمت براى حضرت يوسف عليه السلام پيدا نشد به خاطر اين كه در جايگاه «برهان رب» بود.
جنگ آرام با هوس و هوس بازان
وقتى ديد اين زن به خاطر هوس سنگينِ كامجويى خيز برداشته تا حمله كند، يوسف عليه السلام براى حمله كردن خيز نداشت، فقط فرار كرد. اگر او نيز حمله مىكرد و با آن قدرت مردانگى خود اين زن را مىزد، راه تهمت به روى آن حضرت باز مىشد.
______________________________
(1)- يوسف (12): 24؛ «اگر برهان پروردگارش را [كه جلوه ربوبيت و نور عصمت و بصيرت است] نديده بود.»
آن وقت او مىگفت: دندان شكسته و بدن سياه مرا ببينيد، من مقاومت كردم تا او به من تجاوز نكند. اما حضرت يوسف عليه السلام در جايگاه «برهان رب» بود، لذا برخورد او با دشمن نيز بىعيب، سالم و الهى بود.
او فرار كرد، چون كه اينجا جاى فرار بود، نه جاى درگيرى. او متوجه شد كه جاى درگيرى نيست. زليخا از پشت سر لباس حضرت يوسف عليه السلام را گرفت تا او را نگهدارد، حضرت در حال رفتن بود كه لباسش پاره شد. ناگهان در باز شد و شوهر زليخا وارد شد. گفت: چه خبر است؟ او به شوهرش گفت: از آن وقتى كه او را به خانه آوردى، او به دنبال من است تا به من و تو خيانت كند.
شوهر زليخا به حضرت يوسف عليه السلام گفت: من بد كردم كه به تو نان و نمك دادم و خانه خود را در اختيار تو گذاشتم؟ كودكى عاقل همانجا به شوهر زليخا گفت: لباس يوسف عليه السلام را نگاه كن، ببين اگر از جلو پاره شده، زن مقاومت كرده تا به او خيانت نشود، اما اگر لباس از پشت پاره شده، همسر تو مىخواست خيانت كند و او از دست اين زن خائن فرار مىكرده است. به قدرى اين معرفت و عشق انسان را ظريف و بىعيب مىكند كه در برخورد با بدترين دشمنان، زيباترين برخورد الهى را انجام مىدهد.
تفاوت معشوق حقيقى و غيرحقيقى
آن وقت اين معشوق با همه معشوقها فرق مىكند؛ چون اولًا: معشوقِ اين عشق هيچ نيازى به عشقِ عاشق ندارد و در كمال بىنيازى است و تمام منافع عشقِ اين عاشق به خود او برمىگردد.
اينجا معشوق از عاشق منفعتى نمىخواهد؛ چون نيازى به منفعت بردن ندارد.
دوم اين كه: هرگز معشوق در اين عشق، براى عاشق كم نمىگذارد؛ چون اهل اذيت كردن نيست، بلكه معشوق در اينجا اهل لطف، بخشش، احسان، فضل و كرم است.
در اينجا معشوق به عاشق تكبّر و غرور نشان نمىدهد تا عظمتش در جان عاشق بشكند، بلكه نرم است.
كار سوم او براى عاشق اين است كه: تمام درهاى خزائن خود را به روى عشق باز كند و بگويد: هر چه مىخواهى، بردار. اين مسأله عشق است.
آيات اين عشق را در قرآن ببينيد:
«وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ» «1»
«آمَنُوا»؛ يعنى آنهايى كه راه معرفت را طى كردهاند و به او وابسته شدهاند؛ چون او را حق مىبينند و تمام هستى را ابزار او براى توليد خير مىدانند و غير اين را حالات بيهوده مىپندارند.
مىدانيد اين آيه يعنى چه؟ يعنى اينها بر اثر اين عشق، در وجودشان چنان شورى به وجود آمده است كه هر چيزى را در اين عالم با مقياس وجود معشوق مىسنجند.
تمام كردار و رفتار ايشان بعد از سنجش اين معيار است؛ يعنى مىگويند: اين معشوق ترازو و معيار سنجش ما است.
همه چيز را با او مىسنجد. اگر اين مقياس درست باشد، انجام مىدهند، اما اگر با او ميزان نباشد، حكومت كلّ كره زمين را نيز با لبخند رها مىكنند. لبخند آنها نيز لبخند مسخره است. واقعاً جاى مسخره كردن دارد؛ چون كه مىخواهند چه چيزى را به جاى خدا قرار بدهند؟ اين عوض و معوّض اصلًا با هم هيچ تناسبى ندارند.
مىگويند: بيا در اين كاخ، لذّت عبادت را با لذّت در كنار زليخا قرار گرفتن عوض كن. اين عوض و معوّض كه اصلًا با هم تناسبى نداشته و قابل مقايسه نيستند.
از آن طرف، قرآن به وجدان آنها قسم خورده است:
______________________________
(1)- بقره (2): 165؛ «ولى آنان كه ايمان آوردهاند، محبت و عشقشان به خدا بيشتر و قوىتر است.»
«وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ» «1»
عشق باعث حركت آنها به طرف قرب پروردگار است و وجدان باعث حفظ آنها از افتادن در سقوط است. هم نيروى محرّكه و هم نيروى محافظ و نگهدارنده از سقوط را دارند. اين ويژگىهاى حضرت يوسف عليه السلام است.
جبهه مقابل عشق با معرفت
اما طرف مقابل حضرت يوسف عليه السلام، زن هوسبازى است كه كارى به عقل ندارد.
اگر كارى به عقل داشت و ذرّهاى از عقل را به كار مىبرد، به شوهر خيانت نمىكرد.
فقط به شهوت و هوسبازى كار دارد. معرفتى ندارد كه با نگاه از روى معرفت به حركات خود، خدا و قيامت را لحاظ كند. جاهل است و وجدان او نيز در كنار كاخنشينان، بر اثر كثرت گناه نابود شده است. چراغ وجدانِ او خاموش است و شهوات او ترمز ندارد. بنابراين در هيچ زمينهاى اهل محاسبه نيست.
آنچه كه فعلًا مىخواهد اين است كه به كام او پاسخ داده شود. كارى به اين ندارد كه راه كامجويى او حرام، غلط، خيانت، ظلم و فساد است. او دچار جهل و ظلمت است. اين هوس، محصول ظلمت و ميوه تلخ جهل است.
جلوه اعمال در روز قيامت
بالاخره روز قيامت خواهد آمد و نمىشود قيامت نباشد. خدا در كتابهاى خود، توسط پيغمبران و امامان از قيامت خبر داده است. براى ترس از قيامت تمام پيغمبران و امامان و زنانى مانند حضرت مريم، خديجه كبرى، فاطمه زهرا و زينب كبرى عليهم السلام تمام شبهاى عمر را گريه سوزان كردند. مگر مىشود دروغ باشد؟
______________________________
(1)- قيامت (75): 2؛ «و به نفس سرزنشگر قسم مىخورم.»
|
اين ذوق و سماع ما مجازى نبود |
اين طرب كه مىكنيم، بازى نبود |
|
|
با بىخبران بگو كاى بىخردان |
بيهوده سخن به اين درازى نبود |
|
سخن پوچ و باطل اين طور نيست كه در اين همه كتاب از آن خبر بدهند و اين همه پيغمبران، امامان و اوليا براى باور دادنش به مردم جانفشانى كنند. قيامت حتماً برپا مىشود.
همه پاداش و نجات مىخواهند، حتى هوس بازان نيز به دنبال نجات و پاداش مىگردند. به آنها مىگويند: شما عمر را در شكم و شهوت هزينه كرديد، اكنون پاداش و كليد نجات را هم از آنها بگيريد. اين پايان كار هوسبازان است.
آيا در آنجا شكم و شهوت عامل نجات هستند؟ آنجا جايى است كه به هوسبازان مىگويند: در بهشت براى خود جايى فراهم نكرديد، پس به جهنم برويد.
عمل اينها با جهنم مساوى است، چيز كمتر يا اضافهترى به آنها نمىدهند.
آدرس واقعى جان و تن آدمى
چه حادثه ناگوارى در اين هوسبازى براى آنان فراهم آمده است! اينها كسانى هستند كه در دنيا آدرس روح و جان خود را گم كرده، وجود خود را به گناه، فساد، معصيت، شرارت، رذالت و آلودگى رهنمون كردند، اما آدرس روح و جان را مىخواهيد، اين آدرس آن است:
اين آدرس را اولين بار خدا به ميلياردها ملائكه داد. به قدرى اين آدرس مهم است كه حد ندارد:
«فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» «1»
فرشتگانم، زمانى كه اين گل را به صورت قالب متعادل درآوردم، به آن شكل متعادل دادم كه در آيه:
«مِنْها خَلَقْناكُمْ» «2»
خاك بوديم، از خاك ما را آفريدند و دوباره به خاك برمىگردانند، اين آدرس اصلى بدن است و وقتى اين بدن را به شكل زيبايى آراستم، از حيات منسوب به خودم در او دميدم:
«فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ» «3»
اى ملائكه! وقتى فهميديد كه آدرس جان او من هستم و اين جان را در اين قالب قرار دادهام، بعد از دميده شدن روح در او، از بزرگترين تا معمولىترين شما، همه به او سجده كنيد. «4»
______________________________
(1)- حجر (15): 29؛ «پس چون او را درست و نيكو گردانم و از روح خود در او بدمم.»
(2)- طه (20): 55؛ «شما را از زمين آفريديم.»
(3)- حجر (15): 29؛ «براى او سجده كنان بيفتيد.»
(4)- خداوند راجع كرامت و ارزش انسان در سوره اسراء آيه 70 مىفرمايد: « «وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِيلًا»؛ به يقين فرزندان آدم را كرامت داديم، و آنان را در خشكى و دريا [بر مركبهايى كه در اختيارشان گذاشتيم] سوار كرديم، و به آنان از نعمت هاى پاكيزه روزى بخشيديم، وآنان را بر بسيارى از آفريدههاى خود برترى كامل داديم.»
و در اين زمينه رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله نيز مىفرمايد:
كنز العمّال: 12/ 193، حديث 13462؛ «ما شَيءٌ أكرمُ علَي اللّه مِن ابنِ آدمَ. قيلَ: يا رسولَ اللّه، ولا الملائكةُ؟! قالَ: الملائكةُ مَجْبورونَ، بمنزلةِ الشّمسِ والقمرِ؛ هيچ چيز نزد خدا گرامىتر از فرزند آدم نيست. عرض شد: اى پيامبر خدا! حتّى فرشتگان؟! فرمود: فرشتگان، بسان خورشيد و ماه، مجبورند.»
جهت حركت يوسف عليه السلام
حضرت يوسف عليه السلام آدرس روح را مىدانست. مىدانست كه روح «من اللّه» و وجودش «باللّه» و «للّه» است و برنامههايش بايد «فى اللّه» باشد. اين آدرس براى او روشن بود، پس در حال حركت به جانب اين اصل بود؛ چون آدرس را مىدانست.
ولى زليخا آدرس روح را نمىدانست و نمىخواست بداند. دچار هوا و هوس نامعقول شد و به هيچ جا نرسيد. بر فرض اگر گناهى هم اتفاق مىافتاد، به هيچ جا نمىرسيد.
بيچاره بشرهايى كه آدرس جان را گم كردهاند و خوش به حال كسانى كه اين آدرس را مىدانند. اين علم، علم پرقيمتى است. شما آدرس جان را مىدانيد كه روزه مىگيريد، نماز مىخوانيد و از فراق جان جانان گريه مىكنيد. اين كمال علم و معرفت است.
ذكر مناجات با پروردگار
«يا عُدّتى فى كُربتى و يا صاحبى فى شدتى و يَا وليّى فى نعمتى و يا غايتى فى رغبتى، أنت الساتر عورتى وَ الآ من روعتى.» «1»
______________________________
(1)- الإقبال: 81، دعاى سحر؛ «اى قوت و ذخيره روز رنج و غم من و اى يار و ياور روز سختى من اى ولى نعمت من و اى منتهاى آرزوى من، تويى كه عيب و زشتيهاى مرا مىپوشانى و از هر چه هراسان و بيمناكم ايمن مىسازى.»
|
من خسته و ناتوان و زارم |
غير تو درِ دگر ندارم |
|
|
جز تو كسِ دگر ندارم |
هر چند دلى سياه دارم |
|
|
دانم كه تو دست من بگيرى |
زيرا كه فقط تويى اميدم |
|
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته