دو نگاه به زندگى
جهان بينى يوسف عليه السلام و زليخا
تهران، حسينيه همدانىها
رمضان 1385
الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين
و صلّ على محمد و آله الطاهرين.
وجود مبارك حضرت يوسف عليه السلام و زليخا، دو نگاه متفاوت و مختلف به خود، جهان و همه تحولات زندگى داشتند. نگاه حضرت يوسف عليه السلام ريشه در آگاهى، معرفت و بينش ايشان و نگاه زليخا ريشه در هوى، هوس و شهوت داشت.
چشم با هر عينكى كه جهان و انسان را نگاه كند، با همان رنگ مىبيند. اگر اين عينك، عينكِ عقل و خرد، انديشه و معرفت، وحى، امامت و نبوت باشد، جهان و انسان را همان گونه كه هستند خواهد ديد. يعنى با ديد حق مىبيند و به حق نيز عمل مىكند و در زندگى، تحول پيدا مىكند. فريب نمىخورد و دچار خيالات بيهوده و سراب نمىشود.
اين سه مطلبى است كه خدا در قرآن مىفرمايد: خيال، سراب و فريب خوردن.
در سوره يوسف مىفرمايد: وقتى برادران برگشتند، پدر به آنها فرمود: يوسف عليه السلام كجاست؟ با يقين كامل گفتند:
«فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ» «1»
______________________________
(1)- يوسف (12): 17؛ «پس گرگ، او را خورد.»
گرگ او را خورد. حضرت يعقوب عليه السلام فرمود: نه، گرگ او را نخورد،
«بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ» «1»
بلكه شما فريب خورديد.
در مورد سراب، در سوره مباركه نور مىفرمايد: زندگى كافران و بريدگان از خدا:
«كَسَرابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً» «2»
مانند سرابى در بيابان و كوير گرم است كه شخص تشنه از دور آن را آب مىپندارد. در حالى كه قطره آبى نيز وجود ندارد، فقط نمايشى از آب را مىبيند.
اينها از زندگى نمايشهاى توخالى را مىبينند و حقيقت را نمىبينند.
اما درباره خيال در بسيارى از آيات، از جمله در سوره مباركه اسراء مىفرمايد:
«قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالًا» «3»
حبيب من! به مردم بگو، شما را به گروهى كه از نظر كار، عمل و زندگى به بدترين خسارت گرفتار شدهاند، خبر بدهم؟
«الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا»
آنها كسانى هستند كه در دنيا خيلى زحمت كشيدند، اما تمام زحمت آنها نابود شد؛ چون وقتى وارد قيامت مىشوند، فقط با گوشت، پوست و استخوان وارد قيامت مىشوند. هيچ چيز ديگر ندارند. اين گوشت، پوست و استخوان و خونِ نجس كه در آن بازار قيامت قابل خريدن نيست. زحمت كشيدهاند، كار كردهاند، اما
______________________________
(1)- يوسف (12): 18؛ «بلكه نفس شما كارى [زشت را] در نظرتان آراست [تا انجامش بر شما آسان شود].»
(2)- نور (24): 39؛ «مانند سرابى در بيابانى مسطّح و صاف است كه تشنه، آن را [از دور] آب مىپندارد.»
(3)- كهف (18): 103؛ «آيا شما را از زيانكارترين مردم از جهت عمل آگاه كنم؟»
گرفتار خيال بودند.
«وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً» «1»
خيال مىكردند كه خوب زندگى مىكنند.
حكماى الهى مىگويند:
خواب اينها خيلى از بيدارى آنها بهتر است. اقلًا زمانى كه در خواب هستند، تكليف ندارند، لذا فساد و گناهى مرتكب نمىشوند، فتنهاى به پا نمىكنند، ضرر و ضربهاى نمىزنند، خطرى توليد نمىكنند. تا زمانى كه بيدار هستند، دائم در ضرر هستند. در حالى كه خواب بيداران حقيقى، بيدارى است و خواب نيست.
ليلى از نگاه مجنون
شخصى به نام خليفه در قبيله عرب بنى عامر بود، با ليلى، معشوقه مجنون، چند كلمه حرف زد، چند كلمه هم جواب شنيد. اين گفتگو از نظر معنا، نه ظاهر گفتگو، گفتگوى بسيار با ارزشى است:
گفت ليلى را خليفه كان تويى كز تو مجنون شد پريشان و غوى
«غوى»؛ يعنى متحير و سرگردان. گفت: آيا شما ليلى هستى كه از دست تو مجنون پريشان و سرگردان و متحير شده است؟
از دگر خوبان فزونتر نيستى گفت: خاموش، چون تو مجنون نيستى
ديده مجنون، اگر بودى تو را هر دو عالم، بىخطر بودى تو را «2»
و پريشان تو شده است؟ گفت: چه مىگويى؟ ريشهاى حرف بزن. با چه چشمى خود و جهان را نگاه مىكنى؟ چشم تو از شعبه هوى، هوس و شهوت است و همه چيز را ابزار شهوت و هوس خود مىبينى.
حتى يوسفى كه خدا او را صدّيق ناميد، تو او را اشتباه مىبينى، عينك تو، عينكِ هوى و هوس است. اى كاش با عينكِ عقل، يوسف عليه السلام را مىديدى و او را ابزار زيبايى و براى سير كردن كام شهوت حرام خود نمىدانستى. تا در همين كاخ، از كار او به زنى تبديل مىشدى كه تو را كنار مادر عيسى عليه السلام مىنشاندند، آن وقت در آيات خدا و تاريخ مىگفتند: مريم و زليخا. خديجه و زليخا، زينب و زليخا. اما به خاطر اشتباه نگرى، تو چقدر يوسف عليه السلام را كوچك و پست ديدى؟
اگر مىديدى كه همه انسانها براى رسيدن به كمال آفريده شدهاند و جهان و هر چه در آن وجود دارد، ابزار رساندن تو به كمالات هستند و مقصد نهايى نقطه بىنهايت و آن هم «اللّه» است، آن وقت با اين نگاه همه حركات و روابط خود را نظام مىدادى، بعد از چند سال كه عمرت تمام شد، در آغوش ابدى رحمت بىنهايت خدا قرار بگيرى. اگر اشتباه ببينى، از جهنم سر درمىآورى.
ديدگاه يوسف عليه السلام
انبيا و ائمه عليهم السلام و انديشمندان واقعى تاريخ بشر، همه اين مسأله را ثابت كردهاند كه انسان تركيبى از بدن و روح است.
بدن كه معلوم است از كجا به وجود آمده؟
«مِنْها خَلَقْناكُمْ» «1»
______________________________
(1)- طه (20): 55؛ «شما را از زمين آفريديم.»
(2)-
بدن زمينى و از عالم ماده است، اما روح كجايى است؟ آيا او نيز از زمين است كه در رحم مادر به ما پيوسته است؟ يا از جاى ديگرى است؟ كتاب خدا نشانى روح را داده است: كه از عالم امر آمده است، عالم امر كجاست؟ عالم امر از ذات حضرت حق است.
«وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي» «1»
البته عمق آيه براى ما روشن نيست. نمىدانيم يعنى چه؟ كلمه «أَمْرِ» و «رب» كجا را مىگويند؟ نمىدانيم. آيا چه چيزى در وجود ما هست؟ ما خزانه چه گوهرى هستيم؟ فقط خدا مىداند. اين عالم روح است. «2»
______________________________
(1)- اسرا (17): 85؛ «و از تو درباره روح مىپرسند، بگو: روح از امر پروردگار من است.»
(2)- ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن: 14/ 201- 200، ذيل آيه اسراء 85؛ «ابن مسعود و ابن عباس و جماعتى گويند: آنها از روحى كه در بدن انسان است، سؤال كردند و پيامبر آنها را پاسخ نداد. سؤال كنندگان، گروهى از يهوديان بودند.
علت اينكه پيامبر از جواب آنها خوددارى كرد، اين بود كه مىدانست به صلاح آنهاست، زيرا نمىخواستند، چيزى بفهمند بلكه قصدشان مزاحمت و بحث و جدال بود و اگر به آنها جواب مىداد، بر عناد آنها افزوده مىشد.
گفتهاند: يهوديان به كفار قريش گفتند: از محمد، در باره روح سؤال كنيد.
اگر شما را پاسخ داد، پيامبر نيست و اگر پاسخ نداد، پيامبر است، زيرا ما در كتابهاى خود، اينطور خواندهايم. خداوند به پيامبر خود دستور داد كه به آنها پاسخ نگويد و حل اين معمّا را به عقل و فكر خودشان واگذار كند، تا دليلى بر صدق گفتار و نبوتش باشد.
بنا براين، معناى قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي اين است كه: روح از امرى است كه تنها خداى من داند و احدى را بر آن راز، آگاهى نيست.
البته دانشمندان در باره ماهيت روح، اختلاف دارند:
بيشتر متكلمان از جمله سيد مرتضى مىگويند: روح، جسمى رقيق و هوايى است كه در بدن حيوان وارد مىشود.
على بن عيسى گويد: جسمى هوايى است به شكل حيوان و در هر جزئى از آن حيات است، بنا بر اين، هر حيوانى داراى روح و بدن است. با اين تفاوت كه: در پارهاى از حيوانات، روح غالب است و در پارهاى بدن.
برخى روح را عرض دانستهاند. اينان نيز اختلاف كردهاند:
شيخ مفيد مىفرمايد: روح، حياتى است كه محل خود را شايسته قدرت و علم و اختيار مىكند. برخى و جماعتى از معتزله بغداد نيز همين نظر را پذيرفتهاند.
اسوارى گويد: روح، انسان است و حيات و تكليف، براى اوست.
برخى از علما گويند: خداوند، روح را از شش چيز آفريده است: نور، خوشبويى، بقا، حيات، علم و برترى. مىبينيد كه مادامى كه روح در بدن است، بدن نورانى است، مىبيند، مىشنود و خوشبو است. اما همين كه روح از بدن خارج مىشود، بدن بدبو مىشود و همين كه از آن مفارقت كرد، فرسوده و متلاشى مىشود و همه مزايا را از دست مىدهد. روح، موجودى علوى و لطيف است، زيرا خداوند، در باره شهيدان راه حق، مىفرمايد: « «بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ فَرِحِينَ»؛ آل عمران 170: بلكه آنها پيش خداى خود زنده هستند و روزى مىبرند و شاد هستند» در حالى كه اجسام آنها در خاك، پوسيده است.»
آيه ديگر، عالم «نفخه رب» است،
«فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» «1»
روح شما دمِ ربوبى است.
علت هبوط روح به دنيا
براى چه روح را به اينجا آوردهاند؟ جاى او در عالم امر خيلى عالى بود، ولى روح در عالم امر و نفخه، فقط روح بود و از همه كمالات خالى، ولى داراى استعداد
______________________________
(1)- ص (38): 72؛ «پس زمانى كه اندامش را درست و نيكو نمودم و از روح خود در او دميدم.»
همه كمالات بود. به عبارت خيلى سادهتر: موجودى به تمام معنا تهيدست، فقير و نيازمند بود.
او را از عالم امر و نفخه به گذرگاه عالم مادى و به تعبير اميرالمؤمنين عليه السلام «1» به اين تجارتخانه وارد كردند كه هيچ كجاى عالم مانند اينجا كيفيت تجارت ندارد، ولى اين گذرگاه مادى جاى بقا نيست و عبورى مىباشد، فقط براى تجارت است، لذا از عالم امر عبورش دادند و او را به عالم بدن كه عالم ماده است، آوردند.
ابزارى مانند چشم، گوش، زبان، عقل، فطرت، قدم، دست، شكم و شهوت در اختيار او گذاشتند. راه اين تجارت را نيز به وسيله بعثت انبيا و امامت امامان عليهم السلام، نزول كتب آسمانى، به خصوص قرآن، به او تعليم دادند كه چندين سال در اين تجارتخانه و با كمك اين ابزار تجارت كند. بعد به وطن اصلى كه پيشگاه خدا است، برگردد:
«إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» «2»
وقتى به بارگاه ربوبى برگشت مىكند چه بهتر است كه با كسبِ همه ارزشهاى الهى و انسانى وارد شود.
ارزش تاجر آخرتى در قيامت
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «3»
______________________________
(1)- غررالحكم: 147، حديث 2683؛ «الأعمال في الدنيا تجارة الآخرة»
نهج البلاغة: خطبه 132؛ «اعْمَلُوا لِلْجَنَّةِ عَمَلَهَا فَإِنَّ الدُّنْيَا لَمْ تُخْلَقْ لَكُمْ دَارَ مُقَامٍ بَلْ خُلِقَتْ لَكُمْ مَجَازاً لِتَزَوَّدُوا مِنْهَا الْأَعْمَالَ إِلَى دَارِ الْقَرَارِ فَكُونُوا مِنْهَا عَلَى أَوْفَازٍ وَ قَرِّبُوا الظُّهُورَ لِلزِّيَالِ.»
(2)- بقره (2): 156؛ «ما مملوك خداييم و يقيناً به سوى او بازمىگرديم.»
(3)- مكارم الأخلاق: 455؛ «رسول گرامى اسلام مىفرمايد: يَا ابْنَ مَسْعُودٍ وَ الَّذِي بَعَثَنِي بِالْحَقِّ نَبِيّاً إِنَّ مَنْ يَدَعُ الدُّنْيَا وَ يُقْبِلُ عَلَى تِجَارَةِ الآْخِرَةِ فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى يَتَّجِرُ لَهُ مِنْ وَرَاءِ [تِجَارَتِهِ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إِيتاءِ الزَّكاةِ يَخافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصارُ.»
پسر مسعود: قسم بخدايى كه مرا برانگيخت آن كس كه دنيا را رهاكند و تجارت آخرت را در پيش گيرد خداوند براى او تجارت نمايد كه مىفرمايد: مردانى كه تجارت و بيع از ياد خدا و نماز و زكاة غافلشان مسازد و از روزى كه دلها مىتپد و چشمها مضطربانه دور زند (قيامت) مىترسند.
هر كس با كسبِ همه ارزشهاى الهى و انسانى، اين گونه به قيامت وارد شود، يعنى از اين گذرگاه، با اين تجارت بگذرد و در قيامت وارد شود، اگر ما صد و بيست و چهار هزار پيامبر بر روى زمين محشر نشسته باشيم و اين تاجر بيايد از كنار صف ما رد شود، تمام ما به احترام او از جا بلند مىشويم.
فرشتگان، وقتى چنين تاجرى وارد محشر مىشود، چه مىكنند؟ آيه سوره رعد:
«وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ* سَلامٌ عَلَيْكُمْ» «1»
گفتار خدا است كه مىفرمايد: فرشتگانم از بالاى سر، دست راست، دست چپشان، پيش رو و پشت سر آنان بر آنها وارد مىشوند و سلام مىكنند:
«سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ» «2»
چه عاقبت خوشى در اينجا براى شما رقم خورده است. اين هم احترام فرشتگان.
اما خود خدا چه كار مىكند؟ مىفرمايد: وقتى اين تاجر وارد بهشت مىشود، روى تختى كه براى او است تكيه مىدهد، هواى الهى بهشت را استشمام كرده، صداى پروردگار را مىشنود كه:
______________________________
(1)- رعد (13): 23- 24؛ «و فرشتگان از هر درى بر آنان درآيند.* [و به آنان گويند:] سلام بر شما.»
(2)- رعد (13): 24؛ « [و به آنان گويند:] سلام بر شما. به پاس استقامت و صبرتان [در برابر عبادت، معصيت و مصيبت] پس نيكوست فرجام اين سراى.»
«سَلامٌ قَوْلًا مِنْ رَبٍّ رَحِيمٍ» «1»
بنده من! پروردگار رحيم و ربّ كريم به تو سلام مىكند.
بهره بردارى از ابزار دنيوى براى تجارت اخروى «2»
با ابزار چشم، آثار حضرت حق را ببيند و حق را بيابد، نماز بخواند، براى خدا گريه كند، با محبت به عباد خدا نگاه كند، تحصيل علم كند، قرآن را ببيند و بخواند و چشم را از آنچه كه نگاه به آن حرام است، بپوشاند.
با گوش، صداى حق، قرآن، علم، وحى و صداى پاكان را بشنود. با دست، اعمال شايسته انجام دهد. با زبان ذكر خدا بگويد و با مردم گفتار خوب داشته باشد.
با شكم رزق خدا را بخورد. با شهوت، اولاد صالح به وجود بياورد. با قدم به مجالس خدا برود. اينها تجارت روح است.
حضرت زهرا عليها السلام، دختر حضرت خديجه كبرى عليها السلام گريه مىكرد و به پروردگار عرض مىكرد:
«فَاجْعَل رُوحى فِى الأرواحِ الرابِحَة» «3»
______________________________
(1)- يس (36): 58؛ «با سلام [ى پرارزش و سلامتبخش] كه گفتارى از پروردگارى مهربان است.»
(2)- مكارم الأخلاق: 455؛ «پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله مى فرمايد: يَا ابْنَ مَسْعُودٍ كُلُّ مَا أَبْصَرْتَهُ بِعَيْنِكَ وَ اسْتَخْلَاهُ قَلْبُكَ فَاجْعَلْهُ لِلَّهِ فَذَلِكَ تِجَارَةُ الآْخِرَةِ لِأَنَّ اللَّهَ يَقُولُ ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باق.»
پسر مسعود: بكوش تا هر چه كه با چشم ببينى و در قلب بگذرانىبراى خدا باشد كه اين تجارت اخروى است كه خداوند مىفرمايد: (هر چه نزد شماست پايان پذيرد و آنچه نزد خداست باقى بماند.
(3)- فلاح السائل: 174 (تعقيبات نماز ظهر)؛ «وَ مِنَ الْمُهِمَّاتِ الدُّعَاءُ عَقِيبَ الصَّلَوَاتِ الْخَمْسِ الْمَفْرُوضَاتِ بِمَا كَانَتِ الزَّهْرَاءُ فَاطِمَةُ سَيِّدَةُ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ تَدْعُو بِهِ فَمِنْ ذَلِكَ دُعَاؤُهَا عَقِيبَ فَرِيضَةِ الظُّهْر وَ هُوَ سُبْحَانَ ذِي الْعِزِّ الشَّامِخِ الْمُنِيف ... ثُمَّ إِذَا تَوَفَّيْتَ نَفْسِي وَ قَبَضْتَ رُوحِي فَاجْعَلْ رُوحِي فِي الْأَرْوَاحِ الرَّائِحَةِ [الرابحة] وَ اجْعَلْ نَفْسِي فِي الْأَنْفُسِ الصَّالِحَةِ وَ اجْعَلْ جَسَدِي فِي الْأَجْسَادِ الْمُطَهَّرَةِ وَ اجْعَلْ عَمَلِي فِي الْأَعْمَالِ الْمُتَقَبَّلَة ....»
روح مرا جزء روحهايى قرا بده كه با اين ابزارى كه به آنها دادى، سود كامل بردند.
حضرت خديجه عليها السلام تمام اين ابزار را چگونه به كار گرفت؟ براى كمالات روح.
حضرت زهرا عليها السلام شاهد مرگ مادر نبود. سه روز بعد از رحلت مادر، پيغمبر صلى الله عليه و آله ايشان را از خانه ابوطالب به خانه آورد. وقتى درب خانه را باز كرد، صدا زد: مادر! جواب مادر نيامد، به پدر گفت: مادر كجاست؟ پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: با ملكوتيان در پرواز است. چقدر اين ابزار قيمت دارد.
اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمايد:
با همين ابزار «ربح الجنة» سودى مانند بهشت را مىبرند و به لقاى خدا و مقام قرب مىرسند.
اگر دزدى با چهره آشنا، رفيق و عاشق به سراغ كسى برود و چشم، گوش، زبان، عقل و فطرت، دست، شكم و شهوت، قدم و انسانيت، او را از اين ابزار بىنصيب كند و ابزار رشدش را در مسير غلط بكار گيرد، روح خاموش مىشود، از قدرت مىافتد و ديگر به خدا برنمىگردد؛ چون توان برگشت به خدا را ندارد.
حضرت يوسف عليه السلام خوب مىديد، درست مىشنيد و تمام ابزار بدن را براى كمالات روح به كار مىگرفت:
«إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِينَ» «1»
اما زليخا غارت شده هوى، هوس و شهوت بود.
______________________________
(1)- يوسف (12): 24؛ «زيرا او از بندگان خالص شده ما [از هر گونه آلودگى ظاهرى و باطنى] بود.»
روشن شدن حقانيت يوسف عليه السلام
بعد از نُه سال پادشاه مصر به زليخا و آن خانمها گفت: نُه سال قبل با اين جوان چه برخوردى داشتيد؟
«ما خَطْبُكُنَّ» «1»
از ميان زنها اول زليخا جواب داد، گفت: اى پادشاه:
«إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ» «2»
ما كسانى بوديم كه از درون فقط به زشتىها دعوت مىشديم، اما اين جوان بىنظير و برحق بود؛ چون اين حرف، حرف زليخا است. وقتى پاكدامنى حضرت يوسف عليه السلام و جريان آن هفت سال را توضيح داد، به پادشاه گفت:
«الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ» «3»
حالا براى همه شما روشن شد كه يوسف حق است و ما باطل. اين اعتراف دشمن و اين زن شيطان صفت است.
مناجات يوسف عليه السلام بعد از پادشاهى
اينجا نكتهاى باقى نگذارم. خيلى وقت قبل در كتابى ديدم، كه جبرئيل گفت: من از زمانى كه حضرت يوسف عليه السلام از دست برادران كتك مىخورد، تا به مصريان به پول خيلى كم فروخته شد و بعد هفت سال گرفتار كامجويى آن زن بود و نه سال نيز
______________________________
(1)- يوسف (12): 51؛ «داستان شما هنگامى كه يوسف را به كامجويى دعوت كرديد چيست؟»
(2)- يوسف (12): 53؛ «زيرا نفس طغيانگر، بسيار به بدى فرمان مىدهد.»
(3)- يوسف (12): 51؛ «اكنون حق [پس از پنهان ماندنش] به خوبى آشكار شد.»
با قدرت شيطانى آن زن در زندان بود، بعد كه آزاد شد و روشن شد او كيست، حاكم كل مملكت شد. صبح او را روى تخت نشاندند، حالا عزيز مصر شده، حضرت موسى بن جعفر عليه السلام مىفرمايد: «1» لباسهاى دربار مصريان را بعد از زندان به او پوشاندند، جبرئيل مىگويد: من آن روز را ديدم، نگاه مىكردم، ببينم اكنون كه از ته چاه درآمده تا عزيز مصر شده است.
چه حالى پيدا كرده است؟
مىگويد: شب شد، كاخ نشينان همه خوابيدند، هنوز مأمورهاى بيرون او را نمىشناختند، لباس كهنه و پارهاى در آن تاريكى شب پوشيد، از كاخ بيرون آمد، به بيابان رفت، چاله خاكى را پيدا كرد، روى خاك افتاد. اين حرفها را خدا نيز در سوره يوسف نقل كرده است، جبرئيل مىگويد: گوش دادم، شنيدم كه مىگويد:
«رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ» «2»
اين تختى كه امروز من روى آن نشستهام، از تو است،
«وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ»
______________________________
(1)- تفسير العياشي: 2/ 199، سوره يوسف ذيل آيه 101، حديث 89؛ «از امام صادق عليه السلام نقل شده:
يقول بينا رسول اللَّهِ صلى الله عليه و آله جالس في أهل بيته إذ قال أحب يوسف أن يستوثق لنفسه، قال فقيل بما ذا يا رسول الله قال لما عزل له عزيز مصر عن مصر لبس ثوبين جديدين أو قال نظيفين، و خرج إلى فلاة من الأرض، فصلى ركعات فلما فرغ رفع يده إلى السماء فقال «رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ» قال فهبط إليه جبرئيل فقال له يا يوسف ما حاجتك فقال «رب تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ» فقال أبو عبد الله عليه السلام خشي الفتن.»
(2)- يوسف (12): 101؛ «پروردگارا! تو بخشى از فرمانروايى را به من عطا كردى و برخى از تعبير خوابها را به من آموختى.»
علم حقايق در قلب من، از تو است.
دو درخواست يوسف عليه السلام از خدا
اى به وجود آورنده آسمان و زمين، در اين نيمه شب و اين بيابان، با صورت روى خاك از تو دو تقاضا دارم، هيچ چيزى ديگرى نمىخواهم:
«فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّنِي مُسْلِماً» «1»
تقاضاى اول من اين كه: مرا مسلمان از دنيا ببر. به مرز مرگ رسيدم، دينم را نگذارم و بروم. به صورتم نزنند و بگويند: تو عبد خدا نيستى. پروندهام را به گردنم نياندازند و بگويند: به درد ما نمىخورى.
تقاضاى دوم من:
«وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ» «2»
در قيامت مرا به صالحين ملحق كن. اين زندگى كسى است كه با عينك معرفت، خود و عالم را ببيند. زليخا هم مظهر زندگى كسى است كه با عينك هوى، هوس، شهوت و لذتهاى جسمى، خود و دنيا را ديد.
خوش به حال حضرت يوسف عليه السلام. اما آن كسى كه او را به جانب خود كشيد، ما را هم به جانب خودش مىكشد.
______________________________
(1)- يوسف (12): 101؛ «اى پديد آورنده آسمانها و زمين! تو در دنيا و آخرت سرپرست و يار منى در حالى كه تسليم [فرمانهاى تو] باشم جانم را بگير.»
(2)- يوسف (12): 101؛ «و به شايستگان مُلحقم كن.»
گر كه از جانب معشوق نباشد كششى كوشش عاشق بيچاره به جايى نرسد
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته