اين بار با كفش خود به ما دو برادر حمله كرد، برادرم فرار كرد، ولى من كتك مفصلى خوردم. اين هم دين شد؟ ما دو نفر يهودى آمديم كه مسلمان واقعى شويم، آن وقت بايد اين گونه ما را بزنند؟ به برادرم گفتم: كرايه اتاق را بده، برويم. گفت، كجا برويم؟ گفتم: بالاخره از جايى سر در مىآوريم. راه افتاديم، به لب جوى آب رسيديم و نشستيم.
تو لياقت نشان بده، آنها پرده را كنار مىزنند. پشت پرده و عمرى در تاريكى ماندن. چرا؟ تمام نور آن طرف است. اين طرف كه تمامش شهوت، شكم، نزاع، فرياد، جنگ، غيبت، تهمت و ناروا و خستگى است، اما خبرها پشت پرده است.
|
عالمى خواهم از اين عالم بدر |
تا كنم اندر جهان سير دگر |
|
هيچ كس نبود. جوانى با دنيايى از ادب آمد و به ما دو نفر سلام كرد و گفت: چه غصّهاى داريد؟ گفتيم: آمديم مسلمان شويم، كتك خورديم. گفت: آنها همين طور هستند. شهرى نزديك بغداد به نام كاظمين است، آنجا محل دفن جدّ من، موسى بن جعفر عليه السلام است. آنجا به شيخ محمد حسن آل ياسين مراجعه كنيد، حكايت خود را به او بگوييد.
ما به كاظمين آمديم. پرسيديم، آدرس دادند تا رسيديم. در زديم. آمد در را باز كرد و با محبت گفت: به درون خانه بياييد. اهل كجا هستيد؟ حكايت خود را گفتيم تا رسيديم به اين كه جوانى اين آدرس را داد، ناگهان برخاست، سر به ديوار گذاشت، مانند مادر داغديده گريه كرد.
بعد گفت: برخيزيد. ايستاديم. چشم ما را بوسيد و به صورتش ماليد. ما ديروز آن
اوضاع را ديده بوديم، اما اكنون اين آقا را ديديم، متحير شديم كه چرا ديروز ما را زدند، اما امروز چشم ما را مىبوسند؟
گفتيم: چرا چشم ما را مىبوسيد؟ فرمود: چرا نبوسم؟ اين دو چشم، جمال مولاى ما را ديده است. چرا گريه نكنم؟ اسم من به زبان آن آقا جارى شده است.
تو لياقت نشان بده، تا براى تو نيز سفرهاش را پهن كند.
ما به دست او مسلمان شديم. ما را راهنمايى كرد و گفت: درياى علم خدا در نجف است، خدمت علماى نجف در جوار حرم اميرالمؤمنين عليه السلام برويد، من همه خرج شما را مىدهم.