جسم و جان يوسف عليه السلام
جنبه بشرى و انسانى يوسف عليه السلام
تهران، حسينيه همدانىها
رمضان 1385
الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين
و صلّ على محمد و آله الطاهرين.
وجود مبارك حضرت يوسف عليه السلام ظرف ارزشهاى ملكوتى و انسانى بود و به خاطر اين ارزشها، درهاى فيوضات الهى به روى او باز بود. بخشى از فيوضات عنايت شده به او، در سورهاى كه با نام خود آن حضرت است، مطرح شده است.
بدن فقط قدرت جذب مواد خوراكى زمين را دارد، كار ديگرى از دستش برنمىآيد. زليخا نيز بدن بود. ميلياردها سال است كه شيوه زندگى حيوانات هيچ فرقى نكرده، امتيازى به دست نياورده، رفعت و منزلتى پيدا نكردهاند؛ چون بدن نمىتواند با اين امور ارتباطى برقرار كند.
لذا وقتى قرآن مجيد انسان را از ناحيه بدن نگاه مىكند، با كلمه «بَشِّرِ»* از او ياد مىكند، نه با كلمه «آدم» و «انسان». بشر يعنى همين بدن مادى كه تمام عناصر ساختمانى آن با بدن همه حيوانات يكى است. همان طور كه حيوانات نيروى جاذبهاى براى جذب فيوضات خاص ربّانى، آسمانى و ملكوتى ندارند، بدن انسان نيز اين نيرو را ندارد.
حكماى الهى از بدن به شترى تعبير مىكنند كه روح الهى انسان را بر اين شتر سوار كردند تا اگر آن روح، جلوهگاه انوار الهى شود، اين مركب او را تا:
«جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ» «1»*
هدايت كند و اگر روح خاموش باشد و زير پردههاى ظلمت هوسها، شهوات و غرائز پنهان بماند و تمام درهاى فعاليتهاى متناسب با خود را به روى خود ببندد، به تعبير قرآن مجيد: مرده ميان قبرِ بدن مىشود كه اين قبر متحرك، آن مرده را با خودش تا دوزخ مىبرد. از آنجا به بعد نيز ديگر جاى برگشت به دنيا نيست. «2»
تصوير دو حقيقت در يوسف و زليخا
حكايت حضرت يوسف عليه السلام و زليخا، حكايت اين دو حقيقت است. روح جاذبهدارى كه بر اساس تربيت الهى، فيوضات پروردگار را جذب مىكرد و كارگردان بدن بوده است. آن روح با عظمت كه جلوهگاه انوار حق بود، بدن و همه ابزار او را در تصرّف خود داشت و چون آن روح، جلوهگاه انوار بود، تمام اعضاى بدن نيز كار نورانى، ملكوتى و الهى مىكرد.
بدنى كه لقمه كامل حتى يك حيوان نيست، اين همه بها دادن به اين بدن و غرائز و شهوات آن به طور نامعقول و نامشروع براى چيست؟ اين همه نوكرى كردن براى بدن، آن هم در تمام طول عمر، كه عدهاى در اين زمان حتى يكبار به جان، باطن و روح خود نگاه نمىكنند.
البته اين ساختمان بدن نيز اين طور كه تجربه تاريخ ثابت كرده است، از چهل سالگى به بعد شروع به فروريختن مىكند. «3» اما فروريختن بدن به قدرى كند است
______________________________
(1)- بقره (2): 25؛ «بهشتهايى ويژه آنان است كه از زيرِ [درختانِ] آن نهرها جارى است.»
(2)- اشاره به آيات 99- 100 سوره مومنون؛ «حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ* لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ»
(3)- جامع الأخبار: 120؛ مستدركالوسائل: 12/ 157، باب 96، حديث 13771؛ «قَالَ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله أَبْنَاءَ الْأَرْبَعِينَ زَرْعٌ قَدْ دَنَا حَصَادُهُ وَ أَبْنَاءَ الْخَمْسِينَ مَا ذَا قَدَّمْتُمْ وَ مَا ذَا أَخَّرْتُمْ أَبْنَاءَ السِّتِّينَ هَلُمُّوا إِلَى الْحِسَابِ لَاعُذْرَ لَكُمْ أَبْنَاءَ السَّبْعِينَ عُدُّوا أَنْفُسَكُمْ مِنَ الْمَوْتَى.»
كه انسان نمىفهمد، ولى از چهل به بالا گاهى چنان اين فرو رفتن سرعت مىگيرد كه در يك لحظه قلب بسته مىشود و باز نمىشود. نفس مىرود و ديگر بيرون نمىآيد.
يا نفس بيرون مىآيد، ديگر برنمىگردد.
اى كاش مردم عالم بدن را عاقلانه مورد توجه قرار مىدادند و عاقلانه به پرونده اين بدن رسيدگى مىكردند، تا به اين نتيجه برسند كه همه چيز را فداى اين بدن كردن براى چيست؟
لقمان روح، خسته از هر گناه
در اين شعر، اين حكيم الهى قرن هفتم مىگويد:
|
جان لقمان كه گلستان خداست |
پاى جانش خسته خوارى چراست؟ «1» |
|
لقمان را در روح تو آفريدند، اما تو با چند لقمه چه زهرى در اين پنجاه سال به كام او مىريزى و او را نابود مىكنى؟ چه مىشود كه از لقمان بودن فرار مىكنى و اسير لقمه مىشوى؟ لقمهاى كه زلفش به هزار فريب، مكر، حيله و دروغ به عباد خدا گره مىخورد. لقمهاى كه اگر باطن آن لقمه را براى خوك نشان بدهند، نمىخورد.
زيرا طبق قرآن مجيد، اين لقمهها مانند آتش است. محال است كه خوك دهان خود را باز كند و آتش بخورد. آيهاش اين است:
«إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى ظُلْماً إِنَّما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ ناراً» «2»
______________________________
(1)- مولوى.
(2)- نساء (4): 10؛ «بىترديد كسانى كه اموال يتيمان را به ستم مىخورند، فقط در شكمهاى خود آتش مىخورند.»
البته چند آيه است كه مىگويند: «1» لقمه ناپاك، حرام، از ستم، ظلم، فريب، غصب، رشوه و ارث به ناحق مانند آتش است. اين صريح قرآن است. اگر همه باور داشتند، هيچ لقمهاى حرام نمىشد. اين همه لقمه حرام به خاطر ديرباورى مردم است. عدهاى عمرى از آنها گذشته است. اما هنوز به كلام خدا اعتماد ندارند. اينها چقدر بدبخت هستند. «2»
______________________________
(1)- آيات زير از اين موارد است:
سوره بقره: 147؛ «إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ الْكِتابِ وَ يَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِيلًا أُولئِكَ ما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ إِلَّا النَّارَ»
سوره بقره: 275؛ «الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبا لا يَقُومُونَ إِلَّا كَما يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطانُ مِنَ الْمَسِّ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا إِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبا وَ أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا فَمَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهى فَلَهُ ما سَلَفَ وَ أَمْرُهُ إِلَى اللَّهِ وَ مَنْ عادَ فَأُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ»
سوره نساء: 10؛ «وَ الَّذِينَ كَفَرُوا يَتَمَتَّعُونَ وَ يَأْكُلُونَ كَما تَأْكُلُ الْأَنْعامُ وَ النَّارُ مَثْوىً لَهُمْ»
(2)- وزر و وبال لقمه حرام در روايات:
بحار الانوار: 63/ 314، باب 2، حديث 6؛ روضة الواعظين: 2/ 457؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله مَنْ أَكَلَ الْحَلَالَ قَامَ عَلَى رَأْسِهِ مَلَكٌ يَسْتَغْفِرُ لَهُ حَتَّى يَفْرُغَ مِنْ أَكْلِهِ وَ قَالَ إِذَا وَقَعَتِ اللُّقْمَةُ مِنْ حَرَامٍ فِي جَوْفِ الْعَبْدِ لَعَنَهُ كُلُّ مَلَكٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مَا دَامَتِ اللُّقْمَةُ فِي جَوْفِهِ لَايَنْظُرُ اللَّهُ إِلَيْهِ وَ مَنْ أَكَلَ اللُّقْمَةَ مِنَ الْحَرَامِ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ فَإِنْ تَابَ تَابَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ إِنْ مَاتَ فَالنَّارُ أَوْلَى بِهِ.»
بحار الانوار: 100/ 12، باب 1، حديث 52؛ الدعوات: 25، حديث 37؛ «قَالَ عليه السلام إِذَا وَقَعَتِ اللُّقْمَةُ مِنْ حَرَامٍ فِي جَوْفِ الْعَبْدِ لَعَنَهُ كُلُّ مَلَكٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَ فِي الْأَرْضِ.»
الأماليللطوسي: 680، حديث 1447؛ بحار الانوار: 96/ 125، باب 21، حديث 2؛ «عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام أَنَّهُ ذُكِرَ عِنْدَهُ رَجُلٌ فَقَالَ إِنَّ الرَّجُلَ إِذَا أَصَابَ مَالًا مِنْ حَرَامٍ لَمْ يُقْبَلْ مِنْهُ حَجٌّ وَ لَاعُمْرَةٌ وَ لَاصِلَةُ رَحِمٍ حَتَّى أَنَّهُ يَفْسُدُ فِيهِ الْفَرْجُ.»
تبديل شدن موساى چوپان به كليم اللّه
اگر انسان چند دقيقه درباره كلام خدا فكر كند، متوجه مىشود شخصى گليم به دوش و بيابانگرد ده ساله رابه كليم الله تبديل كرد. مگر قبل از كليم اللهى چه كسى بود؟ ايشان شخصى فرارى از مصر بود كه به دنبالش مىگشتند تا او را اعدام كنند.
البته اعدام به ناحق.
خدا در قرآن مىفرمايد:
«خائِفاً يَتَرَقَّبُ» «1»
با اضطراب و ترس از جانش فرار كرد. علت ترسيدن او نيز اين بود كه نبايد كشته مىشد، ولى به دنبالش بودند كه او را بكشند.
از ابن عباس نقل شده: «2» بين مصر و مدين حتى لقمهاى نان خشك نداشت، علف بيابان مىخورد كه بعد از مدتى گويا سبزى علف از شكم ايشان خود را نشان مىداد.
در مدين به انسان والايى برخورد كرد به نام شعيب پيغمبر عليه السلام كه گلّه دار بود. با
______________________________
(1)- قصص (28): 18؛ «با حالت بيم و نگرانى صبح كرد، در حالى كه [آثار و عواقب حادثه اتفاق افتاده را] انتظار مىكشيد.»
(2)- بحار الانوار: 13/ 58، باب 2؛ قصص الأنبياء للجزائري: 229؛ «عن ابن عباس أنه خرج من مصر إلى مدين و بينهما مسيرة ثمان ليال و يقال نحو من كوفة إلى البصرة و لم يكن له طعام إلا ورق الشجر فما وصل إليها حتى وقع خف قدميه و إن خضرة البقل تتراءى من بطنه قالت العلماء لما انتهى موسى إلى أرض مدين في ثمان ليال نزل في أصل شجرة و إذا تحتها بئر و هي التي قال الله تعالى (قصص: 23) «وَ لَمَّا وَرَدَ ماءَ مَدْيَنَ وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِنَ النَّاسِ يَسْقُونَ وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَأَتَيْنِ تَذُودانِ أيتحبسان أغنامهما فقال لهما ما خَطْبُكُما قالَتا لا نَسْقِي حَتَّى يُصْدِرَ الرِّعاءُ لأنا امرأتان ضعيفتان لا نقدر على مزاحمة الرعاء فإذا سقوا مواشيهم سقينا أغنامنا من فضول حياضهم وَ أَبُونا شَيْخٌ كَبِيرٌ» تعنيان شعيبا.»
هم قرارداد بستند. خدا در قرآن مىفرمايد: به او گفت: مهريه دختر من اين است كه هشت سال حيوانات مرا به بيابان مىبرى، مىچرانى و برمىگردانى، بعد از هشت سال، دخترم را به ازدواج تو مىدهم.
هشت سال گاو و گوسفند به بيابان مىبرد و برمىگرداند. آن وقت اين چوپان گليم پوش، با آن چوب دستى بىارزش چوپانى خود، وقتى از پدر زن خود خداحافظى مىكند كه با خانوادهاش به مصر بيايد، در مسير، هوا سرد بود، به آنها مىگويد: آتشى را در بيابان مىبينم، شما اينجا بنشينيد، من بروم براى شما آتش بياورم، بعد چوبها و خارهاى بيابان را جمع كنم و آتش روشن كنم:
«إِنِّي آنَسْتُ ناراً لَعَلِّي آتِيكُمْ مِنْها بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النَّارِ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ» «1»
بعثت چوپان ژنده پوش به پيامبرى
به دنبال آتش رفت، ولى آن دل و آن روح چه بود كه بدن به دنبال آتش رفت، اما دل و جان او وقتى نزديك آنجا رسيد، اين صدا را شنيد:
«إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً* وَ أَنَا اخْتَرْتُكَ فَاسْتَمِعْ لِما يُوحى* إِنَّنِي أَنَا اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِي وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْرِي* إِنَّ السَّاعَةَ آتِيَةٌ أَكادُ أُخْفِيها لِتُجْزى كُلُّ نَفْسٍ بِما تَسْعى» «2»
______________________________
(1)- قصص (28): 29؛ «من آتشى ديدم، [مىروم] شايد خبرى از آن براى شما بياورم يا پارهاى از آتش را مىآورم تا گرم شويد.»
(2)- طه (20): 12- 15؛ «به يقين اين منم پروردگار تو، پس كفش خود را از پايت بيفكن؛ زيرا تو در وادى مقدس طوى هستى.* و من تو را [به پيامبرى] برگزيدم، پس به آنچه وحى مىشود، گوش فرا دار.* همانا! من خدايم كه جز من معبودى نيست، پس مرا بپرست و نماز را براى ياد من برپا دار.* بىترديد قيامت كه مىخواهم زمان وقوعش را پنهان بدارم، آمدنى است، تا هر كس را برابر تلاش و كوششى كه مىكند، پاداش دهند.»
من خداى تو هستم كه با تو حرف مىزنم. اين آتش نيست، بلكه جلوهاى از نور من است. من تو را به پيغمبرى انتخاب كردم، اما فعلًا وظيفه تو اين است كه مرا عبادت كنى و اگر مىخواهى در ياد من باشى، نماز بپادار و بدان كه من قيامت را حتماً برپا مىكنم.
«تُجْزى كُلُّ نَفْسٍ» «1»
براى اين كه هر كسى را به پاداش اعمالش برسانم. از اين ژنده پوش و گليم پاره چوپان، كليم الله بيرون آمد. بعد خدا به او گفت:
«وَ ما تِلْكَ بِيَمِينِكَ يا مُوسى» «2»
در دست تو چيست؟ عرض كرد:
«قالَ هِيَ عَصايَ أَتَوَكَّؤُا عَلَيْها وَ أَهُشُّ بِها عَلى غَنَمِي وَ لِيَ فِيها مَآرِبُ أُخْرى» «3»
چوبدسى و عصا است، به آن تكيه مىدهم و گوسفندهايم را با آن مىرانم و براى اين حيوانها برگ درخت مىريزم. خطاب رسيد:
______________________________
(1)- غافر (40): 17؛ «امروز هر كس را در برابر آنچه انجام داده است، پاداش مىدهند.»
(2)- طه (20): 17؛ «و اى موسى! اين [قطعه چوب] در دست راستت چيست؟»
(3)- طه (20): 18؛ «گفت: اين عصاى من است، بر آن تكيه مىزنم، و با آن برگ درختان را براى گوسفندانم فرو مىريزم و مرا در آن نيازهاى ديگرى هم هست.»
«قالَ أَلْقِها يا مُوسى* فَأَلْقاها فَإِذا هِيَ حَيَّةٌ تَسْعى» «1»
چوبدستى خود را رها كن. وقتى چوب روى زمين افتاد، به اژدها تبديل شد كه نظيرش را نديده بود. آمد فرار كند، خطاب رسيد: در محضر من، بندگان من به من پشت نمىكنند.
برگرد و اين اژدها را بگير. دستش را به طرف اژدها برد، همان چوبدستى شد.
خطاب رسيد: اين اسلحه تو است، برو فرعون و فرعونيان و مردم خواب زده مصر را بيدار كن.
قدرت روح در تصرّف جسم
كلّ اين نيرو و مقام را وجود مقدس حضرت يار در روح ما گذاشته است، نه در بدن ما. بدن، ابزار روح و جان است و براى گرفتن فيوضات ربّانيه جاذبه نداردو نمىتواند داشته باشد. بدن كارهاى نيست، بلكه مانند شتر، مركب جان است، مگر اين شتر چقدر قيمت دارد كه عمرى همه نعمتها از كانال گناه، مكر و حيله خرج اين بدن شود؟
بدن انبيا و ائمه عليهم السلام بر اثر تصرّفات الهى، روح شده بود. حكماى الهى بدن آنها را روح مجسّم مىگويند، يعنى ديگر بدن نبود. جان ظاهر، همراه جان باطن بود، آن بدنها را استثنا كنيد، اما وقتى روح را از بدن بگيرند، به همه مىگويند:
بدن را رها كن، با اشاره ملك الموت كه حتى يك نفر هم در اين عالم با او نمىتواند مقابله كند، اين صداها و غرورهاى مستانه اهل دنيا همه قلابى است و
______________________________
(1)- طه (20): 19- 20؛ «خدا فرمود: اى موسى! آن را بيفكن.* پس آن را افكند، ناگهان مارى عظيم شد كه به سرعت مىشتافت.»
واقعى نمىباشد. همه پوچ و بىارزش است. اين صداها، صداى بدن است.
صداى الهى و حيوانى
هر حيوانى نوعى صدا دارد، شير نعره مىكشد، اسب شيهه مىكشد، شتر طرز ديگرى صدا مىدهد، خروس شكل ديگرى مىخواند و هر حيوانى صدائى خاص دارد. اين صداها كه در اين دنيا است، فرياد براى پول، زن، شهوت، زمين، كارخانه و مقام، صدايى مساوى با صداى خران است:
«إِنَّ أَنْكَرَ الْأَصْواتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ» «1»
اين صداها بىارزش و توخالى است.
اگر صدا مىخواهيد، از حلقوم اميرالمؤمنين عليه السلام بشنويد:
«اسْئَلُكَ بِحَقِّكَ وَ قُدْسِكَ وَ أَعْظَمِ صِفاتِكَ وَ اسْمائِكَ أَنْ تَجْعَلَ أَوْقاتِى مِنَ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ بِذِكْرِكَ مَعْمُورَةِ وَ بِخِدْمَتِكَ مَوْصُولَةِ وَ أَعْمالى عِنْدَكَ مَقْبُولَةٌ حَتّى يَكُونَ أَعْمالِى وَ أَوْرادِى كُلُّها وِرداً واحداً»
صداها و خواستهها و اورادم هماهنگ، همسو و همواره باشد.
اين صداى جان است. بدن اين چنين حال، ارزش و ثقل ندارد. چون مشتى پوست و گوشت و استخوان است كه خون نجس در آن جريان دارد.
«وَ حالِى فِى خِدْمَتِكَ سَرْمَداً»
و حالم در خدمت تو پاينده گردد.
اين صدايى است كه تمام فرشتگان را مىلرزاند و آسمانها را تكان مىدهد. اين صدايى است كه وقتى در مىآمد، تمام فرشتگان مىشنيدند كه پروردگار مىگويد:
لبيك اى على من!
______________________________
(1)- لقمان (31): 19؛ «كه بىترديد ناپسندترين صداها صداى خران است.»
«يا سَيّدى يا مَنْ إليه مُعَوَّلى وَ يا مَنْ اليهِ شَكْوتُ احْوالى» «1» اى سرور من، اى آن كه بر او تكيه دارم، اى آن كه شكوه و شكايت حالم را تنها به سوى او برم.
صداى حقيقى كه در روح اثر مىكند اين صدا است. صداهاى ديگر فقط گوش را كر مىكند و به قول قرآن مانند صداى خران و نكرهتر از آن است كه گاهى نوارهايش را در ماشينها مىگذارند كه هر چه اين صدا بيشتر مىشود بر انحراف و بدبختى فرد افزوده مىشود و اين بيچارگان را تو خالىتر مىكند.
اما اگر صداى باارزش مىخواهيد، ناله و صداى حضرت از دعاى كميل است كه از نظر مال و تأثير و دگرگونى در عالم نظير ندارد. اگر مانند اين صدا را در ميان ارزشدارترين صداها پيدا كرديد؟ اين صدا، صداى خاصى است، چون جايگاه و موقعيت آن خاص است. بايد همه مقدمات و مؤخّرات كار را تحليل كنيم، بعد صدا را بشنويم و بفهميم.
ارزش صداهاى الهى
اهل دل و افراد متخصص اين صداها را مىفهمند و مىشناسند كه چه صدايى است. به خدا قسم! من شرمندهام كه مىخواهم با زبانم اين صدا را بخوانم:
|
هزار مرتبه شستم دهان به مشك و گلاب |
هنوز نام تو بردن كمال بىادبى است |
|
البته عمق و مفهوم اين صدا را بايد گرفت، بعد ببينيد اگر تمام فرشتگان توانستند حقيقت اين صدا را بفهمند؟ فهمش كار آنها نبوده و نيست.
______________________________
(1)- اقبال الأعمال: 709؛ مصباح المتهجد: 849.
بين هفتاد و يك بدن قطعه قطعه و هشتاد و چهار ناله، در كمال آرامش، به معشوق مىگويد:
«صَبراً عَلَى قَضائِك» «1» اين طبلهاى توخالى چيست كه براى شما مىزنند؟ به شما يقين بدهم كه ما اين صدا را به كيفيتى ديگر در قيامت مىشنويم. همه گوشها را نمىگذارند كه در آنجا اين صدا را بشنوند. اين صدا از گلوى خدا است.
لياقت شنيدن صداهاى الهى
مگر در قرآن، در سوره بقره نمىفرمايد:
«وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ» «2»
من صدايم را در قيامت به همه گوشها نمىرسانم. گوشى بايد باشد كه صداى منِ خدا را بشنود.
«صَبراً عَلَى قَضائِك»
با على اكبر، قمر بنىهاشم و يارانم، در اوج سوختن دل، با على اصغر جان داده در آغوشم مرا امتحان مىكنى؟ صبر مىكنم. از تو رو بر نمىگردانم، مىايستم و لذت مىبرم.
«وَ لامَعْبُودَ سِواكَ»
محبوب من! ديگر چه مىخواهى؟ اين ديگر اوج آن صداى جان است. جان
______________________________
(1)- ينابيع المودة: 3/ 82 (مقتل الحسين عليه السلام).
(2)- بقره (2): 174؛ «و خدا روز قيامت با آنان سخن نمىگويد.»
همه كليدها در اين جا جمع است، به دنبال چه كليدى مىگردى؟
«يا غياث المستغيثين»
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته