امام حسن و حضرت ابىعبدالله عليهما السلام پرسيدند: اى پيرمرد! چرا گريه مىكنى؟
گفت: دو شب است كه يارم نيامده است. پرسيدند: يار تو كيست؟ پيرمرد جواب داد: او نه آدرس خانه خود را داده و نه اسم خود را گفته است، من نابينا هستم، هر چه به او مىگفتم: اسم شما چيست؟ مىفرمود: عبدالله.
با اين تجافى دل انسان از ابزار غرور كنده مىشود و منيّت براى هميشه فراموش مىشود، ديگر پول من، زمين من، ملك من، علم من، صندلى من، چنان نزد انسان پوچ مىشود كه حاضر نمىشود اسم آنها را ببرد.
حسن بن شعبه حرّانى در كتاب «تحف العقول» كه براى هزار و دويست سال قبل است و كتاب خيلى مهمى است نقل مىكند:
شخصى در كوچه به حضرت ابى عبدالله عليه السلام عرض كرد: شما چگونه هستيد؟
امام عليه السلام فرمودند: من از همه تهيدستان، تهيدستتر هستم. وقتى انسان با خدا
______________________________
(1)- قصص الأنبياء للجزائرى: 364؛ «روي أن سليمان عليه السلام مر في موكبه بعابد من عباد بني إسرائيل فقال و الله يا ابن داود لقد آتاك الله ملكا عظيما فسمعه سليمان فقال لتسبيحة في صحيفة المؤمن خير مما أعطي ابن داود ما أعطي ابن داود يذهب و إن التسبيحة تبقى. و كان سليمان إذا أصبح تصفح وجوه الأغنياء و الأشراف حتى يجيء إلى المساكين و يقعد معهم و يقول مسكين من المساكين و كان مع ما فيه من الملك يلبس الشعر و إذا جنه الليل شد يديه إلى عنقه فلا يزال قائما حتى يصبح باكيا و كان قوته من سفائف الخوص يعملها بيده و إنما سألك الملك ليقهر ملوك الكفر. و كان إذا ركب حمل أهله و حشمه و خدمه و كتابه و قد اتخذ مطابخ و مخابز يحمل فيها تنانير الحديد و قدور عظام يسع كل قدر عشر جزائر و قد اتخذ ميادين للدواب أمامه فيبخ الطباخون و يخبز الخبازون و تجري الدواب بين يديه بين السماء و الأرض و الريح تهوي بهم.»
باشد، حاضر نيست براى شخصيت نشان دادن، خود را به چيز ديگرى ببندد، بگويد: پول من، زمين من، ملك من، علم من، صندلى من. اين علامت نور است.
آن مرد وقتى به هدايت امام صادق عليه السلام به توسط واسطهاى از امام صادق عليه السلام پرسيد: اگر من توبه كنم، چه فايدهاى دارد؟ حضرت عليه السلام فرمودند: به او بگو: اگر توبه كنى، من ورود تو به بهشت را ضمانت مىكنم. گفت: به امام صادق عليه السلام بگو: قول شما را قبول دارم.
وقتى از همه مالهاى حرام دنيا بيرون آمد، آن مالها را به جاى خودش برگرداند، بعد به شخص واسطه بين خود و امام صادق عليه السلام گفت: من ديگر پولى برايم نمانده است، حتى يك لباس كه بتوانم بپوشم و روزها از خرابه بيرون بروم، يا به خانه كسى بروم، ندارم. يك دست لباس به من بدهيد.
روزى شخص واسطه او را ديد و به او گفت: حال تو چگونه است؟ گفت: از آن همه مال حرام، فقط يك پيراهن مانده كه به تن من وزن كوه را دارد. يك پيراهن به من بدهيد، ديگر چيزى نمىخواهم. يعنى از تمام تعلّقات دنيايى دور شدهام و دل كندهام، اما اين لباس هنوز مقدارى دل مرا به خود مشغول كرده است، لباس ديگرى به من بدهيد تا اين لباس را رد كنم. ببينيد تعلّقات دنيا چقدر به اينها سنگينى مىكند، كه مزاحم تعلّق به معشوق شده است؟
2- شوق رحلت به سوى آخرت
علامت دوم آن نور چيست؟
«و الإنابَةُ إلى دارِ الخُلُود»
برگشتن بسوى عالم آخرت
اين انسان هميشه مىخواهد در آغوش دنياى بعد برود، مىگويد: چه زمانى در را باز مىكنند كه ما را راه بدهند؟ كه به آنجا برويم تا انبيا و ائمه عليهم السلام و پاكان را ببينم.
زمانى كه من دوازده ساله بودم، معلمى داشتم- كه از دنيا رفته است- تا كنون نمونه او را نديدهام. روحانيت عجيبى داشت. در هر سه شب احيا به شدت اشك مىريخت. من فقط به جلسه احياى او مىرفتم. بعد از مردن ايشان به جاى ديگرى نمىتوانستم بروم، البته شخص ديگرى پيدا شد كه شبهاى احيا نزد او مىرفتم، اما مانند او نبود.
ايشان مىگفت: خدايا! من از اين شهر و اين زمين مىترسم، خدايا! مرگ و قبر مرا در اين شهر قرار نده. اعمال حج خود را انجام داد، بعد مرد. دعاى او مستجاب شد. مردن او خيلى روى من اثر گذاشت. داشتم نفس گير مىشدم. هنوز در نبود او غصه مىخورم و در خواب او را زياد مىديدم. خيلى عجيب بود.
روزى خيلى ناراحت بودم، در خواب او را ديدم، گفتم: وقتى تو به آن طرف دنيا رفتى، آيا امام حسين عليه السلام را ديدهاى؟ چون او به ابى عبدالله عليه السلام خيلى علاقه داشت. گفت: تا كنون صدها بار مرا نزد ايشان بردهاند.
نشانه اين نور اين است كه انسان عجيب، عاشق عالم بعد مىشود و هميشه منتظر است كه به آنجا برود. تسليم خدا است و نمىخواهد مرگش جلو بيافتد، اما از اين دنيا دلتنگ است. مىخواهد از اين شهر به شهر محبوب برود. اين دنيا شهر شيطانها است؛ سينماها، ماهوارهها، رباها، دزدىها، ظلمها، غارتها، قتلها. به ما در اينجا سخت مىگذرد.
3- آمادگى براى برزخ و قيامت
نشانه سوم آن نور:
«وَ الاستعدادِ لِلْمَوْتِ قَبْلَ نُزُولِ الفَوْتِ» «1» توشه برداشتن براى برزخ است و آمادگى قبل از مرگ.
حضرت زهرا عليها السلام بعد از ظهر حسنين عليهما السلام را مىخواباند و مىفرمود: مىخواهم امشب نخوابيد، بعد از ظهر بخوابيد تا شب بيست و سوم بيدار باشيد.
خيلى شيرين است كه سلطان هستى به گدا بگويد: تو ميهمان خودم هستى.
سلاطين، گدا را دعوت نمىكنند، اما او فرموده: همه گدايان شب بيست و سوم بيايند.
چرا؟ چون مىخواهد ما را بيامرزد. ما نمىگوييم كه ما را بيامرزد؛ چون خودش گفته است كه شما را مىآمرزم، گناهان شما را پاك مىكنم و اضافهتر نيز به شما مىبخشم. دل شما را روشن مىكنم و به روح شما نور مىبارم.
اين شب، بركت سفرهام سى هزار برابر شبهاى ديگر است:
«لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ» «2»
بهتر از هزار ماه. برابر با سى هزار شب براى شما سفره مىاندازم. مگر چقدر ما را دوست دارد؟
به حضرت موسى عليه السلام فرمود: فلان شخص را مىشناسى؟ عرض كرد: بله، فرمود: او تا كنون با من خوب نبوده و توبه نيز نكرده است. من بلايى به سرش آوردم كه نمونه ندارد، عرض كرد: خدايا! چه بلايى؟ خطاب رسيد: لذت مناجات را از او گرفتم. چه بلايى از اين بالاتر؟