سه سال بعد، دو تن از طلبههاى همان مدرسه درسشان در كرمان تمام مىشود، با هم قرا مىگذارند كه به سبزوار بيايند و ادامه درس را در خدمت حاج ملاهادى سبزوارى بخوانند. روزى كه وارد سبزوار مىشوند و به مدرسه آنجا مىروند، مىبينند عجب شور و نشاطى بين طلبههاست، حاجى نشسته و دارد درس مىدهد. نگاه مىكنند، مىبينند اين همانى است كه سه سال در مدرسه آنها توالتها را مىشست و جارو مىكرد و آنها به او مىگفتند: برو نان بگير و بياور.
حاجى پشت به ديوار نشسته بود. طلبههاى سبزوار هم رو به حاجى بودند، آن دو نفر را نمىديدند. حاجى به آنها اشاره كرد كه همانجا بنشينيد. درس كه تمام شد، آمد و هر دوى آنها را در آغوش گرفت و احوال همه طلبهها را پرسيد. بعد به آنها گفت: تا زندهام، راضى نيستم كه از قضيه كرمان به احدى حرفى بزنيد. من آنجا ايستادم تا اين نفس سركش را ادب كنم. اين كار من نيز تعريف كردن ندارد. به چه كسى مىخواهيد بگوييد؟
اين بدن، با اين روح، از سرعت نور نيز سريعتر به طرف خدا مىرود. من ده روز، هر روز از صبح تا اذان ظهر بر سر قبرش مىرفتم، مىديدم از روستاهاى دور سبزوار، خانمها بچههاى مريض خود را كنار قبر حاجى مىآورند، با انگشت، گرد و غبار روى قبر حاجى را برمىداشتند و به مريض خود مىماليدند. به خدا قسم! مىگفتند:
تا به روستا برويم، مريض ما خوب شده است و خوب هم مىشد.
|
آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند |
آيا شود كه گوشه چشمى به ما كنند «1» |
|
ما مانند فلز مس هستيم، كه نظرى كيميايى مىخواهيم كه ما را طلا كند.
حسن ظن به استجابت دعا
امام زين العابدين عليه السلام مىفرمايد: دشمنترين دشمنان خدا، ابليس است.
مىفرمايد: خدا در قرآن فرموده: ابليس دست خود را دراز كرد و گفت: من خواستهاى از تو دارم، دعا كرد، گفت:
«أَنْظِرْنِي إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ»
عمر مرا تا قيامت ادامه بده، من نميرم، خطاب رسيد: دعاى تو را مستجاب كردم، عمر تو طولانى شد. بعد امام عليه السلام مىفرمايد: تو كه دعاى دشمنترين دشمنانت را مستجاب كردى، دعاى ما را مستجاب نمىكنى؟