حاجى، كشتى علم، حكمت و عرفان بود، به او مىگويد: اى خادم! من به تو راه شرعى نشان مىدهم كه مرا راه بدهى و آن اين است كه چند روزى كه اينجا مىمانم، براى كمك تو جارو مىكشم و لباس طلبهها را مىشويم و دستشويىها را تميز مىكنم. خادم قبول مىكند.
چنان تمايلات را محدود مىكردند، گويا اصلًا تمايلاتى نداشتند. او مىتوانست نزد مرجع تقليد شهر برود، بگويد كه من چه كسى هستم، كسى كه در تمام ايران كتاب منظومه حكمت و منطق و حاشيههاى او بر اسفار صدرالمتألهين را درس مىدهند، تا آن مرجع كرمانى، خاك كف پاى او را روى چشمش بگذارد؛ چون حاجى اهل كرامت بود و با خدا خوب زندگى و رفتار كرده بود.
حاجى از آنهايى بود كه راحت مىتوانست به خدا بگويد: من شصت سال است كه حرف تو را گوش دادم، يك بار تو حرفم را گوش بده، خدا نيز قبول كند.
«عَبْدى اطِعْنى اجْعَلُكَ مِثْلى»
بنده من، با من باش، تا من تو را نمونه خودم قرار دهم. من به موجودى مىگويم، باش، مىشود، تو هم بگو باش، مىشود.
خادم قبول كرد. چند روز در مدرسه جارو مىكشد، لباس طلبهها را مىشويد، مىبيند بايد بيشتر بماند تا اين نفس بيشتر ادب شده، محدودتر شود. سه سال در كرمان، خادم آن مدرسه بود. حياط و اتاق طلبهها را جارو مىكرد، گاهى طلبهها مىگفتند: برو نانى براى من بگير و بياور، لباسهاى ما را شستشو كن، مىگفت:
چشم.
روزى خادم به او گفت: اهل كجا هستى؟ گفت: آدرس ما را قرآن داده است:
«مِنْها خَلَقْناكُمْ»
اهل خاك هستيم. گفت: آيا زن دارى؟ گفت: همسرم مرده است. گفت:
نمىخواهى ازدواج كنى؟ گفت: فكر نمىكنم كسى با اين وضع به ما زن بدهد. گفت:
من دخترى دارم، دم بخت است، ولى چون زشت است، در خانه مانده است و كسى او را نمىبرد. تو بيا با او ازدواج كن.
حاجى مىبيند اين شهوت «لله» است، قبول مىكند. حاجى بعدها از اين دختر، دو پسر و دو دختر پيدا كرد: نوريه و حوريه خانم، عبدالقيوم و يك پسر ديگر كه هر چهار نفر فيلسوف، عارف، حكيم و مفسر قرآن شدند.
پاسخ آيت الله كرمانى توسط حاجى سبزوارى
بعد از سه سال، روزى حياط را جارو مىكرد، ديد آيت الله سيد جواد كرمانى ، براى طلبهها كتاب «منظومه حكمت» خود حاجى را مىگويد: چون كتابش، كتاب درسى بود. همان طور كه جارو مىكرد، به درس استاد گوش داد، ببيند استاد كتاب او را كه در سبزوار نوشته است، چگونه درس مىدهد.
اشكال درسيى به وجود آمد، حل نشد، درس تمام شد، آيت الله سيد جواد از مدرسه بيرون آمد كه به خانه برود. حاجى به دنبالش تا كوچه آمد، گفت: آيت الله! درست است كه من خادم مدرسه و جاروكش هستم، توالتها را تميز مىكنم و لباس طلبهها را مىشويم، اين اشكالى كه در درس، در اين كتابى كه درس مىدادى پديد آمد، من خادم هستم، ممكن است قبول نكنيد، اما فكر مىكنم جوابش اين باشد.
گفت: برو آقا، برو جارو بكش. خادم را به علم فلسفه و حكمت متعاليه چه كار؟
بعد به خانه مىرود و در مورد آن جواب فكر مىكند، مىبيند اين جواب، جواب ملاصدرا است. با خود مىگويد: آيا سواد اين خادم به اندازه ملاصدرا و حاج ملاهادى سبزوارى است؟
از آن طرف، حاجى آمد و به خادم گفت: من مىخواهم با همسر به شهر سبزوار بروم. بار را بست و رفت. آيت الله سيد جواد، خادم خود را فرستاد، گفت: سريع به مدرسه برو و اين خادم را بردار و بياور، ببينم او كجا درس خوانده است. خادم آيت الله سيد جواد آمد و به خادم مدرسه گفت: آن خادمى كه به تو كمك مىكرد كجاست؟ گفت: همسرش را برداشت و رفت.