پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

داستانى از گنج مادى و معنوى‏

داستانى از گنج مادى و معنوى‏

حكايتى از گنج مادى و معنوى گفته‏اند كه خيلى جالب است. من از مرحوم آيت‏ اللّه العظمى آخوند ملاعلى معصومى همدانى‏  شنيدم. ايشان مى‏فرمودند:

حدود بيست ساله بودم. بعد از حوزه همدان، براى ادامه تحصيل مرا راهنمايى كردند كه به تهران بيايم، گفتند: تهران اساتيد بسيار معتبرى در فقه، اصول، حكمت و عرفان دارد. ايشان مى‏فرمودند: وقتى در تهران بودم، از محضر دو استاد بهره فراوانى گرفتم و بعد به قم مشرف شدم و آنجا ادامه تحصيل دادم. كه البته به مرتبه‏هاى بالاى علمى و حالى رسيدند. متخصصين در آن زمان، ايشان را از بسيارى از مراجع زمان بالاتر مى‏دانستند.

مطالب زيادى براى من فرمودند و من يادداشت كردم. ايشان در بيست سالگى در تهران، خدمت مرحوم آيت الله شيخ محمد رضا تنكابنى‏  و مرحوم آيت الله حاج شيخ عبدالنبى نورى براى تحصيل رسيد.

آخوند ملا على مى‏فرمودند: شيخ عبدالنبى براى خودم تعريف كردند كه: من جوان بودم و در مدرسه مروى تهران طلبه بودم، آن زمان نيز مدرسه مروى اساتيد بسيار فوق العاده‏اى داشت.

داستان ساختن اين مدرسه نيز داستان عجيبى بوده است. پول ساخت اين مدرسه و زمين آن را خان مروى هزينه كرد كه خان ثروتمندى در مرو خراسان بوده است كه بعد به تهران آمد. انسان پاك، پاك طينت، حلال خور و بزرگوارى بود كه از ثروت خود به خوبى استفاده مى‏كرد؛ مسجد با عظمت و مدرسه مروى فعلى را او ساخت.

روزى كه كلنگ اين مدرسه و مسجد را مى‏خواستند به زمين بزنند، از علما، فقها، بزرگان و شخصيت‏هاى با ايمان بازار تهران دعوت كردند. خان مروى كلنگ را روى دستش بلند كرد و گفت: هر كسى كه از شب اول تكليف تا كنون نماز شب او ترك نشده است بيايد اين كلنگ را بگيرد و براى افتتاح به زمين بزند. من چنين‏ دستى مى‏خواهم كه كلنگ بزند. هيچ كس نيامد. خودش كلنگ را زد. يعنى يك خان، نماز شب او از اول تكليف ترك نشده بود.

اما خيلى‏ها نماز واجب خود را عمدا نمى‏خوانند. خيلى‏ها نماز صبح را بيدار نمى‏شوند، پيغمبر صلى‏الله‏عليه‏وآله مى‏فرمايند: نماز خواندن بعضى مانند نوك زدن كلاغ به دانه مى‏باشد كه اسم نمازشان را بايد نماز كلاغى گذاشت؛  يعنى به قدرى به نماز بى‏ميل هستند و به زور نماز مى‏خوانند كه از تكبيره الاحرام تا سلام نماز، همه را در هم مى‏كنند و ادب نماز، موالات و ترتيب را رعايت نمى‏كنند.

شيخ عبدالنبى فرمودند: من در ايام جوانى در اين مدرسه طلبه بودم و هوس كردم كه به دنبال گنج بروم. پشت اتاق مدرسه پستويى بود كه طلبه‏ها رختخواب، چراغ خوراك‏پزى و اثاث اضافه را در آنجا مى‏گذاشتند. من چند كتاب درباره علم كيميا و علوم قديمى جفر و رمل خريده بودم و به دنبال اين بودم كه از طريق اين كتاب‏ها به طلا دست پيدا كنم و يا مس را به طلا تبديل كنم.

از شهر نور مازندران، چند نفر از افراد آشنا به تهران آمدند و قصد عزيمت به مشهد را داشتند. من از آنها درخواست كردم كه اگر ممكن است، من نيز همراه شما به مشهد بيايم. آنها قبول كردند و گفتند: آماده شو، تو را همراه خود مى‏بريم.

گفتم: هزينه از تهران به مشهد رفتن چقدر است؟ به من گفتند: اين مقدار خرج سفر است. من ديدم دو ريال كم دارم.

به دوستان خود نگفتم كه من دو ريال كم دارم. گفتم مى‏رويم و قناعت مى‏كنيم، شايد مشكلى پيش نيايد. قناعت يك گنج است. كسانى كه قانع هستند، انسان‏هاى بسيار راحتى هستند. به لباس و كفش كهنه، نان و پنير، نان و دوغ قانع هستند.

قناعت روحيه‏اى است كه در هر كس باشد، در هيچ امر مادى، روحى و روانى باخت نمى‏كند.

نماينده حاكم بغداد به اهواز، نزد يعقوب ليث صفار آمد و گفت: خليفه‏ مى‏گويد: به بغداد حمله نكنيد. يعقوب گفت: من حمله مى‏كنم و مردم را از شرّ شما ستمگران بنى عباس نجات مى‏دهم. البته گفت: من اكنون مريض هستم، اگر خوب شدم، شرّ شما ستمگران را كم خواهم كرد، اما اگر موفق نشدم و شكست خوردم، سفره‏اى همراه يعقوب بود، آن را باز كرد، داخل آن نان و پياز بود، گفت:

من آن وقت كه شهرستان زندگى مى‏كردم، با اين نان و پياز شكم خود را سير مى‏كردم، دوباره به سيستان برمى‏گردم و سر همين سفره، نان و پياز مى‏خورم و زندگى خود را مى‏گذرانم.

كسانى كه به شكم، شهوت، زمين و به امور مادى دلبستگى ندارند، راحت زندگى مى‏كنند، با همان نان و پنير قناعت مى‏كنند و خوش و شاد نيز هستند.

گفت: با قناعت تا سبزوار آمديم. به هم شهرى‏هاى خود گفتم: عالِمى در اين شهر به نام حاج ملاهادى سبزوارى زندگى مى‏كند. تا شما كارهاى خود را انجام مى‏دهيد و آماده مى‏شويد، من مى‏روم تا ايشان را زيارت كنم.

منبع
  • پایگاه عرفان