قاضى دادگاه مدينه براى پروندهاى شاهد خواست. قاضى ابىليلى، قاضى بنى عباس بود. مظلوم پرونده از دادگاه بيرون آمد، به يكى از شيعيان ناب اميرالمؤمنين عليهالسلام كه شيعه واقعى بود گفت: حق من دارد ضايع مىشود و به شاهد نياز دارم، آيا حاضر هستى به نفع من شهادت بدهى؟ گفت: بر من واجب است كه شهادت بدهم كه حقّ تو از بين نرود. كتمان شهادت از گناهان كبيره است و خدا به آن وعده عذاب داده است. كسى كه حقى را بداند، از او شهادت بخواهند و نرود شهادت بدهد، اهل جهنم است.
او را براى شهادت به دادگاه آورد، گفت: شاهد من اين آقا است. قاضى أبى ليلى گفت: عجب شاهدى آوردى، اين دادگاه در پاكى، تقوا، ورع و كرامت، چنين شاهدى را كمتر به چشم ديده است، اما شهادت او قابل قبول نيست؛ چون اوشيعه است. دادگاه نمىتواند شهادت او را قبول كند، برو شاهد ديگرى بياور.
اين مظلوميت امام على عليهالسلام و امام حسن عليهالسلام است. شاهد در دادگاه مانند مادر داغديده شروع به گريه كرد. أبىليلى به او گفت: براى چه گريه مىكنى؟ گفت:
براى اين كه تو در مسند اين قضاوت هستى دارم اشك مىريزم. گفت: مگر من چه كسى هستم؟ گفت: تو دروغگو هستى. گفت: من چه دروغى گفتم؟ گفت: همين الان دروغ گفتى، تو به من گفتى كه شيعه هستم. سلمان، ابوذر، مقداد و عمار شيعه هستند. آيا مرا شيعه مىگويند؟ من از على عليهالسلام خجالت مىكشم كه به من شيعه بگويند. من دوست على عليهالسلام هستم، نه شيعه ايشان. كسى كه صددرصد شيعه بود، ولى مىگفت: من شرم مىكنم كه بگويم شيعه هستم، اما بعضىها مشروب مىخورند، لاابالىگرى مىكنند، هر گناهى را علنا مىكنند و مىگويند: همه جرمهاى ما را به خاطر على عليهالسلام مىبخشند. از كجا اين حرفها را در آوردهاند؟ نمىدانم.