به گزارش سرویس قاب نقره برنا، آیات و روایات به ما یاد میدهند که وقتی سر و کارمان با کریم افتاد، در درخواستها، حاجات و نیازهای خود، به کرم آن کریم نظر داشته باشید. به محدودیت خود نگاه نکنید، چون اگر به محدودیت خود بنگرید، در دعا کردن، این احتمال هست که در درخواست خود، کریم را از خود رنجانده و ناراحت کنید. اگر انسان با بخیل رو به رو شود، خواهنده از بخیل، در رنج، عذاب، غصه و اندوه قرار میگیرد. اما با کریم برعکس است که ممکن است سائل کریم را برنجاند. به همین جهت استاد حسین انصاریان درباره کریم و بخیل حکایاتی را بیان میکند:
یک اهل دلی آمد رد بشود، دلش سوخت. ایستاد و گفت دردش را بپرسم. نمیدانست که او بخیل است. دید کسی اشک میریزد، اهل دل، اشک ریختن کسی را ببیند، عاطفهاش تحریک و ناراحت میشود و نمیتواند بیتفاوت باشد.
گفت: چرا داری گریه میکنی؟ گفت: شترم دارد میمیرد. من بعد از مردن این شتر، در طی این جاده به مشکل میافتم. گفت: چرا دارد میمیرد؟ گفت: گرسنه است. گفت: این بقچه چیست؟ گفت: نان است. گفت: پس چند نان به او بده که از گرسنگی در بیاید. گفت: نه، گریه مایه ندارد، تا بخواهی گریه میکنم، اما نمیتوانم به او نان بدهم. یعنی حاضر است شترش بمیرد، اما نان به او ندهد. این طبع بخیل است.
در کتابی خواندم که پنج نفر در جایی میهمان بودند. غذا خوردن آنها که تمام شد خوابیدند، هوا خیلی گرم بود، همه خسته بودند، خوابشان برد، اما یکی از آنها از شدت گرما خوابش نمیبرد. به صاحبخانه گفت: بادبزن دارید؟ گفت: آری، رفت و آورد. او بادبزن را روی سینهاش گذاشت. صاحبخانه گفت: پس چرا خود را باد نمیزنی؟ گفت: اگر باد بزنم، اینها نیز خنک میشوند، من گرما را تحمل میکنم.
بعضیها اینگونه هستند؛ مردم درد دارند، گرسنه و فقیر هستند، گرفتاری دارند، بخیل اینها را میبیند، اما عاطفهاش اصلًا تحریک نمیشود و هر چه به او بگویی، بخل خود را توجیه میکند. اما شخص کریم، به او بگویند که به ما کمک کن یا نگویند، طبعش، طبع عطا کردن است.
شخص کریمی در خانواده ما بود، در آمد زیادی نداشت، ولی اخلاق کریمانهای داشت، اهل پرسیدن نبود، سؤال نمیکرد که این را برای چه میخواهی. یعنی این کرم، از وجود کریم ریزش دارد. نمیتواند اموال و اخلاقش را معطل کند. کریم، کریم است.
کارخانهدار فقیر
در دوستان من شخص کریمی بود، یک وقتی اختلافی بر سر کارخانهای داشت که شریک آن کارخانه بود، چند جلسه نشستند، بالاخره حق را به او ندادند، و ظالمانه حق را به طرف مقابلش دادند. چهل درصد کارخانه را به دوست من دادند، شصت درصد کارخانه را به شریک او دادند.
یک بار آمد نزد من و گفت: چنین بلایی سر من آوردند. من از این مسأله دلگیر هستم. نمیخواهم دیگر نان چهل درصد این کارخانه را روی دلگیری بخورم. گفتم میخواهی چه کار کنی، گفت: یک کاغذ سفید بیاور. هنوز هم آن کاغذ را دارم، آوردم، امضاء کرد. گفت: این کارخانه را در هر کار خیری که میخواهی صرف کن، من این چهل درصد را نمیخواهم. چند سال قبل به یکی از دوستانم گفتم: شخصی این چهل درصد را به من داده، جهت کار خیر این سهم را بفروش، به چهل میلیون تومان سهم را فروخت، پولهایش را هم آورد و من به صاحب سهام کارخانه زنگ زدم، گفتم بیا خانه، آمد. گفتم: کارخانهات را چهل میلیون تومان خریدند و پول را به او دادم. گفت: من آن روز به تو گفتم، که آن را با خدا معامله کن. بعد یک کسی به من گفت: میدانی روزی که گفت چهل میلیون تومان را نمیخواهم، چه روزی بود؟ روزی بود که برای شبش به صد تومان محتاج بود. اما کریم، کریم است. نمیآید بخشش را پس بگیرد.
سه سال تمام گرفتار بود. بعد من یک بار به او گفتم فلانی این چهل میلیون نزد من بود، این گونه به من گفتند که خودت به آن نیاز داشتی، گفت: ای بابا، بیخود گفتند که من برای شب به صد تومان نیاز داشتم بلکه به کمتر از آن محتاج بودم، گفتم: پس چرا این چهل میلیون تومان را نگرفتی؟ گفت: وقتی نزد تو آمدم، چهل میلیون تومان را به خدا واگذار کردم، دیگر نمیشد پس بگیرم.
جوان عاشق
جوان عربی بود که خیلی دلش میخواست رئیس قبیله دیگری، پدر زنش شود. گاهی جوانها چیزهایی را دوست دارند. آمد و گفت: رئیس! هیکل من خوب است یا بد؟ گفت: خیلی خوب است. گفت: قیافه من چطوراست؟ گفت: بد نیست. گفت: از من خوشت میآید؟ گفت: آری، گفت: پس دختر خود را به ازدواج من در آور. گفت: باشد، اما من مهریه دخترم را اول میگیرم و بعد عقدش میکنم. رئیس گفت: من مهریه را به تو میگویم، اما به کسی نگو. مهریه دخترم این است: من با حاتم طایی درگیری قبلی دارم و خیلی نسبت به او کینه دارم. سر بریده حاتم مهریه دختر من است. جوان گفت: حاتم که شخص خوب و بخشندهای است. گفت: اگر میخواهی با دختر من ازدواج کنی، این مهر او است.
خدا نکند این گونه عشقها به دل کسی بیفتد. امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: این عاشقها، هم کر هستند و هم کور: «حبّک الشیء یعمی و یصمّ».
نه دیگر گوشش به نصیحت کسی بدهکار است و نه چشمش کسی غیر از این دختر را میبیند. بالاخره پسر عاشق بود. به قبیله طی، قبیله حاتم آمد. حاتم بیابان نشین و چادرنشین بود و جوان او را ندیده بود. به جستجوی حاتم بود که اتفاقی خود حاتم را دید، آیا تو حاتم را میشناسی؟ گفت: بله، گفت: میشود او را دید؟ گفت: بله، بیا تا خیمهاش را نشان دهم. او را به خیمه خود برد. وارد شد. حاتم به جوان گفت: اهل قبیله ما نیستی؟ گفت: نه. گفت: از کدام قبیله هستی؟ گفت: فلان قبیله. گفت: حاتم را چه کار داری؟ گفت: من عاشق دختری هستم که مهر او سر بریده حاتم است. بعد از غروب، حاتم گفت: گوسفندی را بکشید، من میهمان دارم. گوسفند را پختند و آوردند، گفت: شام بخور تا اهل قبیله بخوابند. اهل قبیله خوابیدند. حاتم بلند شد و رفت کارد تیزی آورد و گفت: من حاتم هستم، نمیتوانم تحمل کنم که تو به خاطر من به آن دختر نرسی، سر مرا ببر، بردار و ببر. جوان به پای حاتم افتاد و گفت: اگر حاتم تو هستی و حاتم چنین شخصیت کریمی است، من از آن دختر و هر چه دختر است، گذشتم.
کریم، کریم است. اگر نزد کریم بروید و به مقتضای کرمش از او نخواهید، او رنجیده میشود. در خانه کریم که رفتى، چیزى که قیمتىتر از آن نیست، بخواه، و کریم را رنجیده نکن. خیلى بخواهید، به وسعت دنیا و آخرت از او بخواهید. براى همه شیعیان نیز بخواهید، نه تنها براى خودتان.