على عليهالسلام عبد مصلح شخصيت و تواضع ابن فهد حلى
تهران، مسجد امير
رمضان 1385
الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين
و صلّ على محمد و آله الطاهرين.
از دانشمندان كم نظير شيعه كه علاوه بر علم و دانش، در عمل نيز انسان كم نظيرى بوده است، وجود مبارك ابن فهد حلى است. از نظر دانش، عمل، عرفان، حال و عبادت چهره برجستهاى است كه نزد رجال علمى شيعه و فقهاى بزرگ و رده اول مكتب اهلبيت عليهمالسلام مقام والا و شايستهاى دارد.
ايشان در زمان خود، در حل مشكلات، سختىها و گرهگشايى از كار مردم، حرف اول را مىزد. نيازمند، گرفتار، دردمند و محتاجى به او مراجعه نمىكرد، مگر اين كه به او پاسخ مثبت مىداد. اگر خود او با مال، قدرت حل مشكل مردم را نداشت، از آبروى خودش مايه مىگذاشت و اين فكر را نمىكرد كه من با اين مقام، شخصيت و عظمت، شايسته نيست كه به كسى بگويم اين مقدار پول به من بدهيد كه من مشكل اين مؤمن را حل كنم.
در حالى كه در مقام با عظمتِ مرجعيت، علم، عمل و عرفان بود، آبروى خود را براى حل مشكل مردم مايه مىگذاشت و براى او سخت و سنگين نبود كه براى كمك به ديگران، به افراد پولدار بگويد: پولى به من بده. و يا كارى از دستش بربيايد و انجام ندهد و بگويد: به شخصيت من لطمه مىخورد. يعنى شخصيت و آبروى خود را لحاظ نمىكرد.
اين مرد الهى، ملكوتى، والا، اين مرجع عالىقدر و اين وجود مباركى كه عامل به علم بود و تا آخر عمر آبروى خود را براى مردم مايه گذاشت، كتابى به نام «التحصيل» دارد، اين روايت بسيار مهم را در اين كتاب نقل مىكند كه گفتار وجود مبارك پروردگار مهربان عالم است.
خصوصيات بندگان خاص خدا
از حضرت باقر عليهالسلام نقل مىكند كه پروردگار مهربان عالم چهرهاى را معرفى مىكند كه اين چهرهها در دنيا و آخرت در رده اول بندگان پاك، خالص، با منفعت و با كرامت او هستند و خداوند متعال به اينان نظر خاص دارد. اگر به همه اهل ايمان نظر عام دارد، ولى به اين بزرگواران نگاه خاص دارد.
البته فرمايشهاى پروردگار را با اين مجال نمىتوان توضيح داد. اما كل مطلب را، بسيار بسيار مختصر ملاحظه كنيد كه متناسب با زمان و مكان لحاظ شده است.
شرح مفصل و تفسير آن را «انشاء الله» در كتابهايى كه اين روايت عنوان شده، خواهيد ديد.
«انَّ مِنْ أَغْبَطِ اوْلِيائِى عِنْدِى، عَبْداً مُؤمِناً ذا حَظٍّ مِنْ صَلاحٍ» «1»
صلاح همراه با مشتقاتش در كتاب خدا در موارد متعدد و مختلف ذكر شده
______________________________
(1)- وسائل الشيعه: 1/ 77، باب 17، حديث 173.
است؛ «مصلح، مصلحون، اصلح، اصلحوا و اصلاحاً» كه البته در اينجا پروردگار عالم، خود ريشه «صلاح» را ذكر مىكند و مشتقاتش را نياورده است.
وقتى پاى ريشه لغت در ميان باشد، تمام جوانب اين حقيقت در ريشه نمود و تجلى دارد. ديگر نيازى نيست كه دنبال مشتقات آن بگرديم. شما كلمات و الفاظ اين حديث قدسى را ببينيد كه چقدر پربار است.
كلمه «أغبط» و كلمه «عندى» عجيب و مورد توجه است كه مىفرمايد: نزد خود من، كارى به كار جهانيان ندارم كه در حق او چه نظر و نگاهى دارند، هر نظر و نگاهى مىخواهند داشته باشند، مثبت يا منفى.
ديگرى لغت «اولياء» است. تمام اينها مربوط به انسان است. حال معناى اين كلمات زيبا كه البته به قدرى بار اين كلمات از نظر معنوى سنگين است كه اگر با اجمال معنى شود، آن چيزى كه انسان مىخواهد، نصيبش نمىشود.
نيكوترين مسأله در اينجا مسأله حال است، كه البته اين حال، حال فرشتگان است، چون آن موجودى كه زمينى است، اصلًا در اين فضا قرار نمىگيرد.
نيكوحالترين عاشقان، دوستان و محبانم؛ پروردگار در اينجا كلمه «اولياء» را به «ياى نسبت» وصل كرده است. معلوم مىشود اينها نسبت به پروردگار عالم از معرفت جامع و شناخت لازم برخوردار هستند.
اگر كسى او را نشناسد و نسبت به او معرفت نداشته باشد، عاشق نمىشود.
عشق به امر مجهول، محال است. فشار شديدى به من بياورند كه آن كسى كه نمىشناسى و او را نديدهاى، حتما عاشق او شو. اصلًا دل در اين زمينه قدمى برنمىدارد، عاشق چه كسى بشود؟
انسان چيزى را كه مىخواهد عاشق شود، يا بايد با چشم سر ببيند، يا با چشم عقل درك كند و يا با قلب احساس كند. در زمينه خدا، چشم كارهاى نيست، آنچه در عاشقان خدا حرف اول را مىزند، عقل و قلب است. عقل به دنبال «علم بالله» رفته، خدا را يافته وشكى ندارد، قلب نيز او را احساس كرده، لذا از اوليا شده است.
بنده مؤمن واقعى
«انَّ مِنْ أَغْبَطِ اوْلِيائِى عِنْدِى، عَبْداً»
اولًا اين عاشق من، عبد و بنده واقعى من است. بنده واقعى كيست؟ قرآن مجيد بنده واقعى را، انسان صد در صد تسليم خدا مىداند كه تا آخر عمر، با خدا چون و چرا ندارد.
نمىگويد: نماز را مىخوانم، ولى كارى به خمس و زكات ندارم. روزه را مىگيرم، ولى حج واجب را نمىروم. به زيارت مىروم، اما به آيات صله رحم كار ندارم. كسانى كه اين گونه هستند، داراى دين پوك وپوچ هستند، بلكه بايد:
«إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قَالَ أَسْلَمْتُ لِرَبّ الْعَلَمِينَ» «1» اگر محبوب، از عبادت حرف بزند، عاشق مىگويد: روى چشم، حال آن عبادت مىخواهد، عملى، حالى، پولى و يا جانى باشد، عاشق مىگويد: آن چه كه پروردگار بخواهد. او عبد پروردگار است و فرمان خدا را تكه پاره نمىكند؛ نمىگويد: من اين مقدار را قبول دارم و اين مقدار را قبول ندارم. اين عبد خدا نيست، بلكه عبدِ هواى نفس خويش است و خيال مىكند كه عبد است.
«عبداً مؤمناً» كدام ايمان؟ آن ايمانى كه در سوره حجرات مىفرمايد:
«ثُمَّ لَمْ يَرْتَابُوا» «2» اين عاشق من كه عبد مؤمن است و داراى نيكوترين حال است، در هيچ يك از حقايق الهيه شك ندارد.
______________________________
(1)- بقره 131: 2؛ « [و ياد كنيد] هنگامى كه پروردگارش به او فرمود: تسليم باش. گفت: به پروردگار جهانيان تسليم شدم.»
(2)- حجرات 15: 49؛ «آن گاه [در حقّانيّت آنچه به آن ايمان آوردهاند] شك ننموده.»
صلاح ويژگى بنده مؤمن
اما احوالات بنده مؤمن چگونه است؟
اول: «ذا حَظٍّ مِنْ صَلاحٍ» كلمه «صلاح» ريشه لغت است كه به اين معناست كه او از همه شايستگىها برخوردار است؛ شايستگى عقلى، معرفتى، اخلاقى، روحى، ايمانى و عملى.
به قدرى برخوردارى او از شايستگى عقلى قوى است كه اصلًا خود عقل شده است. ديگر نمىشود گفت: اين عاقل است، بايد گفت: اين خود عقل است. عقل نور است. هيچ گاه در هجوم و حملاتى كه به نور مىشود، او از بين نمىرود و قطعه قطعه نمىشود.
«يُرِيدُونَ لِيُطْفِواْ نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَ هِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ» «1» تمام دكتران مىگويند: بىحس شدن يك طرف يا كل بدن عوارض سنگينى مانند كور شدن چشم، لال شدن زبان، كر شدن گوش، نابود شدن هوش، فراموش كردن آنچه را كه در دوره عمر در ذهن ثبت بوده است را به همراه دارد، اما عاشق من، از صلاح نصيب دارد وصلاح با او وحدت كامل دارد.
كمال صلاح اميرالمؤمنين عليهالسلام
اگر صلاحيت عقلى دارد، خود عقل شده و اگر صلاحيت ايمانى دارد، خود ايمان شده است. اين تعبيرات را در روايات ملاحظه مىكنيم. خيلى واضح و روشن است كه اين عقل يا قلب است، يعنى كل وجود او عقل و قلب است. عقل نور است، شمشير به نور نمىتواند ضربه بزند، لذا وقتى فرق حضرت عليهالسلام تا روى بينى شكافته مىشود، و تمام روابط مغز با اين شمشير زهرآلود بريده و رگها پاره
______________________________
(1)- صف 8: 61؛ «مىخواهند نور خدا را با دهانهايشان خاموش كنند در حالى كه خدا كامل كننده نور خود است.»
مىشود، خون تمام جمجمه را فرا مىگيرد، حضرت با قبل از ضربه خوردنش فرقى نمىكند؛ نه كور مىشود، نه كر، نه لال، نه حافظه را از دست مىدهد و نه بدن را، چون عقل محض شده است.
خيلى فوق العاده است كه مغز قطعه قطعه، رگها بريده، روابط بين مغز قطع شود و خون كل مغز را بگيرد، ولى فرياد بزند: «فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَهِ» «1» اين جمله از كسى نيست كه ضربه مغزى خورده است. اين صداى عقل محض است. بعد هم فلج نشود، بچهها او را روى گليم بخوابانند، تا جلوى درب خانه او را ببرند، آنجا بفرمايد: مرا زمين بگذاريد، مىخواهم با پاى خودم بيايم كه دخترانم مرا به اين حال نبينند.
اين حرف آدمى كه ضربه مغزى خورده است، نيست. دو شب بعد، نزديك به شهادتش بفرمايد: حسن جان! حسين جان!
«اوصِيكُما وَ جَميعَ وُلِدى وَ اهْلى وَ مَنْ بَلَغَهُ كِتابى بِتَقْوَى اللّهِ وَ نَظْمِ امْرِكُم، اللّه اللّه فِى القُرْآنِ لايَسْبِقُكُم بِالعَمَلِ بِهِ غَيْرُكُم وَ اللّه اللّه فِى الصّلاهِ فَانَّها عَمُودُ دِينِكُم وَ اللّه اللّه فِى الجَهادِ بِأَمْوالِكُم وَ أَنْفُسِكُم وَ السَنَتْكُم فِى سبيل اللّه» «2»
اين حرفها براى كسى كه ضربه مغزى خورده باشد، نيست، چون كسى كه ضربه مغزى خورده باشد، لال مىشود، اما اين انسان، در كمال صلاح است.
شايد در اين روايت، خدا به اهل عالم مىخواهد حضرت على عليهالسلام را معرفى كند كه ايشان در نيكوترين حال عشق من: «عبداً مؤمناً ذا صلاح» است.
بندگى و عبادت على عليهالسلام
«أحسن عباده ربّه» حضرت على عليهالسلام تمام عمر، بندگى مرا نيكو به جا آورد؛ نماز
______________________________
(1)- بحار الأنوار: 41/ 2، باب 99، حديث 4.
(2)- نهج البلاغه: نامه 47.
شبى بىحال و قدمى با كسالت نداشت. در عبادت من هرگز نگفت: من خسته هستم و مىخواهم بخوابم. بعد از پيغمبر صلىاللهعليهوآله كه «أحسن عباده ربّه» بود، نيكوتر از بندگى او، بندگيى نبود.
«أحسن عباده» به خاطر معرفت و خلوص است. ما نيز در حد خودمان آن معرفت و خلوص را داريم، اما واقعا معرفت و خلوص ما همسنگ معرفت و خلوص حضرت على عليهالسلام است؟
از زمانى كه دست در دست پيغمبر صلىاللهعليهوآله گذاشت، تا شب بيست و سوم كه به شهادت رسيد، طبق آيات و روايات، لحظهاى در عباداتش بهشت و جهنم را لحاظ نكرد، بلكه از اول طوق بندگى را بر گردن خود انداخته بود و با تمام وجودش فقط خدا را مىخواست. بهشت در وجود على عليهالسلام جايى پيدا نكرد تا خود را جا بدهد.
على عليهالسلام حتى يك كارش را به خاطر بهشت انجام نداد.
بيست و سه ساله بود كه در ميدان كارزار، بزرگترين عباد را كرد؛ پيغمبر عظيم الشأن اسلام صلىاللهعليهوآله در حالى كه از شوق اشك مىريخت، فرياد زد:
«لَضَرْبَهُ عَلىٍّ يَوْمَ الخَنْدَقِ افْضَلُ مِنْ عِبادَهِ الثَقَلَيْنِ» «1»
اگر عبادت روز جنگ خندق على عليهالسلام را در كفه ترازو بگذارند و عبادت كل جنّ و انس، از زمان حضرت آدم عليهالسلام تا قيامت، ثقلين يعنى پرونده همه انبيا غير از پيغمبر صلىاللهعليهوآله را نيز در آن كفه ترازو بگذارند، عبادت على عليهالسلام از كل عبادات آنان سنگينتر است.
اين روايت را تنها ما شيعيان نمىگوييم، بلكه روايتى است كه بزرگان علماى اهل سنت نيز نقل كردهاند. «2» كسانى كه با على عليهالسلام سر و كار ندارند، آنها نيز اين حرفها را نوشتهاند. البته ما نيز خيلى با على عليهالسلام سر و كار نداريم. چون اگر ما با
______________________________
(1)- اقبال الأعمال: 467.
(2)- شرح المقاصد فى علم الكلام، التفتازانى: 2/ 301؛ «و قال صلىاللهعليهوآله يوم الأحزاب لضربه على خير من عباده الثقلين.»
على عليهالسلام سر و كار داشتيم، اين وضع ما و اين همه فتنه و فساد نبود، اينها نشان مىدهد كه ما با على عليهالسلام خيلى سر و كار نداريم.
تأسى ائمه به امير المؤمنين در عبادت
امام باقر عليهالسلام مىفرمايند: نيمه شب و سحر بود، مىخواستم به محضر پدر بزرگوارم، سيد ساجدين، امام زين العابدين عليهالسلام برسم، جوان بودم، درب اتاق را باز كردم، ايشان در حال عبادت بود. من گوشه اتاق نشستم و ايشان را نگاه كردم و گريه كردم.
سالى دو بار پينه پيشانى حضرت را بايد قيچى كنند، زانوهايش پينه بسته، اشك از چشم ايشان نمىايستد، دلم سوخت. وقتى عبادت او تمام شد، به من فرمود: عزيز دلم! چرا گريه مىكنى؟ گفتم: دلم براى شما مىسوزد، فرمود: چرا؟
عرض كردم: چقدر عبادت، سجده و گريه مىكنيد؟
فرمود: كتابى روى اين طاقچه است، برو اين كتاب را بردار و بياور. رفتم آن كتاب را آوردم. فرمود: عزيز دلم! بنشين و مقدارى از آن را بخوان، در اين كتاب كيفيت عبادت جدم على عليهالسلام نوشته شده است، اينها را بخوان و ببين آيا به عبادت من زيادتر است يا عبادت اميرالمؤمنين؟ «1»
افتخار آفرينى اميرالمؤمنين در ليله المبيت
از چهل قبيله، چهل نفر انتخاب شدند كه در خانه پيامبر صلىاللهعليهوآله بريزند ايشان را قطعه قطعه كنند. پيامبر صلىاللهعليهوآله به اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: خداوند به من امر كرده است كه بايد به مدينه مهاجرت كنى، ولى كسى بايد در رختخواب من بخوابد كه
آنها خيال كنند من بيرون نرفتهام تا مرا دنبال كنند. «عبدا مؤمناً» وقتى پاى جان در
______________________________
(1)- الخرائج و الجرائح: 2/ 890؛ «عَنِ الْبَاقِرِ عليهالسلام كَانَ أَبِى يُصَلِّى فِى الْيَوْمِ وَ اللَّيْلَهِ أَلْفَ رَكْعَهٍ وَ كَانَتِ الرِّيحُ تُمِيلُهُ بِمَنْزِلَهِ السُّنْبُلَهِ وَ قَدْ بَلَغَ مِنَ الْعِبَادَهِ مَا لَمْ يَبْلُغْهُ أَحَدٌ وَ قَدِ اصْفَرَّ لَوْنُهُ مِنَ السَّهَرِ وَ رَمِضَتْ عَيْنَاهُ مِنَ الْبُكَاءِ وَ دَبِرَتْ جَبْهَتُهُ وَ انْخَرَمَ أَنْفُهُ مِنَ السُّجُودِ وَ وَرِمَتْ سَاقَاهُ وَ قَدَمَاهُ مِنَ الْقِيَامِ فِى الصَّلَاهِ فَبَكَيْتُ حِينَ رَأَيْتُهُ بِتِلْكَ الْحَالِ فَالْتَفَتَ إِلَىَّ وَ قَالَ يَا بُنَىَّ أَعْطِنِى بَعْضَ الصُّحُفِ الَّتِى فِيهَا عِبَادَهُ عَلِىِّ بْنِ أَبِى طَالِبٍ فَأَعْطَيْتُهُ فَقَرَأَ فِيهَا يَسِيراً ثُمَّ تَرَكَهَا وَ قَالَ مَنْ يَقْوَى عَلَى عِبَادَهِ أَمِيرِ الْمُومِنِينَ عليهالسلام.»
ميان باشد، نبايد عقبنشينى كند.
گفت: يا رسول الله! اگر من در جاى شما بخوابم، شما به مدينه سالم مىرسيد؟ فرمود: بله، گفت: من يك جان دارم، آن را امشب فداى شما مىكنم، اى كاش هزار جان داشتم و با شما معامله مىكردم.
نگاه حضرت على عليهالسلام به پيغمبر صلىاللهعليهوآله، نگاه به معلم و استاد بود، نه اينكه براى جلب نظر پيغمبر صلىاللهعليهوآله بخوابد. پيغمبر صلىاللهعليهوآله از مكه خارج شدند. در آن تاريكى شب، اين آيه نازل شد: «1» «وَ مِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغَآءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ» «2» جان على عليهالسلام را در مقابل مرضات خود خريدم، نه در مقابل بهشت، چون جان او با بهشت قابل مقايسه نيست. على عليهالسلام و پيغمبر صلىاللهعليهوآله با هدايت ما بهشت ساز شدند.
عبادت پنهان عاشقان خدا
ويژگى ديگر: «وَ عَبَدَ اللّه فِى السريره» «3» بايد عبادات پنهان عاشق مرا ببينيد.
اينها كه عبادت آشكارش بود، بياييد خلوت على عليهالسلام با من را ببينيد. چنان كه در «نهج البلاغه» مطرح است، در آن خلوت، ببينيد على عليهالسلام با من چگونه مناجات مىكند. چنان على عليهالسلام و خدا عشق بازى مىكنند كه پيغمبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
______________________________
(1)- بحار الأنوار: 19/ 39، باب 6؛ «وَ أَوْرَدَ الْغَزَالِىُّ فِى كِتَابِ إِحْيَاءِ الْعُلُومِ أَنَّ لَيْلَهَ بَاتَ عَلِىُّ بْنُ أَبِى طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَلَى فِرَاشِ رَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله أَوْحَى اللَّهُ تَعَالَى إِلَى جَبْرَئِيلَ وَ مِيكَائِيلَ أَنِّى آخَيْتُ بَيْنَكُمَا وَ جَعَلْتُ عُمُرَ أَحَدِكُمَا أَطْوَلَ مِنْ عُمُرِ الآْخَرِ فَأَيُّكُمَا يُوثِرُ صَاحِبَهُ بِحَيَاتِهِ فَاخْتَارَ كُلٌّ مِنْهُمَا الْحَيَاهَ وَ أَحْبَاهَا فَأَوْحَى اللَّهُ تَعَالَى إِلَيْهِمَا أَ فَلَا كُنْتُمَا مِثْلَ عَلِىِّ بْنِ أَبِى طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ آخَيْتُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ مُحَمَّدٍ فَبَاتَ عَلَى فِرَاشِهِ يَفْدِيهِ بِنَفْسِهِ وَ يُوثِرُهُ بِالْحَيَاهِ اهْبِطَا إِلَى الْأَرْضِ فَاحْفَظَاهُ مِنْ عَدُوِّهِ فَكَانَ جَبْرَئِيلُ عِنْدَ رَأْسِهِ وَ مِيكَائِيلُ عِنْدَ رِجْلَيْهِ وَ جَبْرَئِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ يُنَادِى بَخْ بَخْ مَنْ مِثْلُكَ يَا ابْنَ أَبِى طَالِبٍ يُبَاهِى اللَّهُ بِكَ الْمَلَائِكَهَ فَأَنْزَلَ اللَّهُ عز و جل وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِوَ اللَّهُ رَوفٌ بِالْعِباد.»
(2)- بقره 207: 2؛ «و از مردم كسى است كه جانش را براى خشنودى خدا مىفروشد [مانند اميرالمؤمنين عليهالسلام].»
(3)- وسائل الشيعه: 1/ 77، باب 17، حديث 173.
«على مع الحق و الحق مع على يدور حيثما دار» «1»
خدا و على عليهالسلام دور هم مىگردند.
ز بوى زُلف تو مفتونم اى گل ز رنگ روى تو دلخونم اى گل
من عاشق ز عشقت بىقرارم تو چون ليلى و من مجنونم اى گل «2»
چه خوش بى، مهربانى هر دو سر بى كه يك سر مهربانى دردسر بي
اگر مجنون دل شوريدهاى داشت دل ليلى از او شوريدهتر بى «3»
چنان خدا على عليهالسلام را و على عليهالسلام خدا را مىخواهد كه پاى هر عالم، حكيم و عارفى در فهم اين دو خواسته لنگ است.
عبادت خائفانه امير المؤمنين
بيست و سه ساله بود كه مسافرى به نام «ابودرداء» از بيرون مدينه وارد شهر مدينه شد. مدينه منطقه كشاورزى است و شب آن خيلى تاريك. آن زمان چراغى نبود. نزديك شهر، از ميان نخلستانهاى خرما صدايى كه جگر را آتش مىزد مىآمد. به طرف صدا رفت، نزديك شد، تاريك بود، جلوى پا ديده نمىشد.
مىگويد: ديدم شخصى در ميان نخلستان مىگويد: اگر در قيامت اين آيه را در حق من بخوانى و خطاب به فرشتگان كنى:
«خُذُوهُ فَغُلُّوهُ* ثُمَّ الْجَحِيمَ صَلُّوهُ» «4»
______________________________
(1)- بحار الأنوار: 10/ 432، باب 26، حديث 1.
(2)- باباطاهر همدانى.
(3)- باباطاهر همدانى.
(4)- حاقه 30: 69- 31؛ « [فرمان آيد] او را بگيريد و در غل و زنجيرش كشيد،* آن گاه به دوزخش دراندازيد.»
برويد او را بگيريد و به زنجيرهاى قيامت ببنديد و در جهنم بياندازيد، كه نمىخواهم او را ببينم. چه كسى مرا نجات مىدهد؟ «1»
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته