عالم بايد حوصله داشته باشد و وقت شناس باشد. نبايد با غيرعالم درگير شود.
غيرعالمى كه اين حرفها را مىزند، بيمار است و با علم، منطق، حكمت، دليل و برهان مىشود او را معالجه كرد.
امام حسين عليهالسلام به شخصى فرمودند: اگر عالمى حوصله و صبر نداشته باشد و پولدارى بخيل باشد، به نظر تو بايد چه كار كرد؟ گفت: يابن رسول الله! بايد علاجش كرد. فرمود: چگونه؟ گفت: ما نمىتوانيم علاجش كنيم، بايد خدا صاعقهاى از آسمان به گردن او بزند، خاكسترش كند و شرّش را بكند. امام عليهالسلام خنديدند و فرمودند: با اين جوابهايى كه تو مىدهى، هزار دينار طلا به او دادند.
عالم بىحوصله، شكاك را نمىتواند علاج بكند، بلكه او را به بىدينى قوىترى مىكشاند. ثروتمند بىكرم، ظالم و بىرحم است، اگر علاج نشود، بايد نابود شود، يعنى هيچ ارزشى ندارد كه بخواهد در اين دنيا بماند. البته خدا آنها را نابود نمىكند، مىمانند، مىخورند، مىميرند و بعد به جهنم مىروند.
سال بعد شد. امام عليهالسلام آن روز معين وارد مسجد الحرام شدند، آنها نيز آمدند و دور هم نشستند، به هم گفتند: شما نمونه ربع قرآن را بايد ساخته باشى، بيرون بياور و بخوان، گفت: من يك سال معطل يك آيه بودم:
«لَوْ كَانَ فِيهِمَآ ءَالِهَهٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا» از نظر ادبى، استخدام و تركيب كلمات، تأكيدات، اشارات، لطايف، مفهوم و معنا، ديدم اگر تمام عالم جمع شوند، نمىتوانند مانند اين يك آيه را بسازند، من از شما سه نفر عذر مىخواهم، چون كارى نتوانستم بكنم. همين يك آيه چنان دماغ مرا به خاك ماليد كه خجالت زده هستم.
به ديگرى گفتند. گفت: والله من نيز يك سال معطل اين آيه هستم:
«لَن يَخْلُقُوا ذُبَابًا وَ لَوِ اجْتَمَعُوا» اگر تمام عالم جمع شوند و بخواهند مانند مگس را بسازند، نمىتوانند. آن چيزى كه معلوم است، اين است كه ما موجودات زنده نمىتوانيم مانند اين آيات را بسازيم، چون تركيب، ادبيات، فصاحت، بلاغت و معناى اين آيه، يك سال مرا معطل كرد. من نيز نتوانستم.
به شخص سوم گفتند: تو چه كار كردى؟ گفت: من در نصف يك آيه ماندم. در سوره مباركه يوسف است:
«فَلَمَّا اسْتَيْسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا» اگر تمام مردم عالم جمع شوند، كه تركيبى با اين كوتاهى و پرمعنايى را بسازند، امكان ندارد بتوانند.
سه نفر از گردونه خارج شدند. به چهارمى گفتند: تو چه كار كردى؟ گفت: شما فقط زيبايى، فصاحت و ادبيات اين يك آيه را گوش بدهيد، بعد از اين كه پروردگار خواست طوفان قوم حضرت نوح عليهالسلام را جمع كند، فرمود:
«وَ قِيلَ يَأَرْضُ ابْلَعِى مَآءَكِ وَ يَسَمَآءُ أَقْلِعِى وَغِيضَ الْمَآءُ وَ قُضِىَ الْأَمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِىّ» آن كسانى كه عربى خوانده و به ادبيات عرب مسلط هستند، مىفهمند كه خدا در اين آيه از لحاظ فنّ فصاحت، بلاغت، بديع، معانى و بيان چه كار كرده است. نه شعر است، نه انشاء نگارى، نه زيبا سازى جملات، نه هنرمندى در استخدام كلمات، بلكه فقط بايد گفت: قرآن است.
به زمين گفتيم: آبهايى كه تا نوك كوه تو را فرا گرفته است، ببلع. آسمان نيز باريدن باران را متوقف و قلع و قمع كن تا قطرهاى آب پايين نيايد. تمام آبها فروكش كرد. فرمان ما به نابودى ستمكاران قطعى شد، كشتى حضرت نوح عليهالسلام با تعادل روى كوه «جودى» نشست.
آن چهار نفر به هم گفتند: اين كلام، كلام بشر نيست. تخريب ساختمان ترديد و رسيدن به اين نقطه كه قرآن «من الله» است، اين چهار كافر به اين نتيجه رسيدند كه اين كتاب، زمينى و بشرى نيست.