تنها موضوعى كه همه انبياء و ائمه و اوليا نسبت به وجود مقدس حضرت حق داشتند؛ اين بود كه تنها خدا براى آنها مطرح بود. وقتى مىگفتند: «لا اله الا اللّه» «اللّه اكبر» «الحمد لله» «سبحان الله» واقعاً راست مىگفتند، يعنى محورشان در همه جهات خدا بود. يك زندگى عادى متوسط و معمولى هم داشتند ولى پروردگار در قرآن مجيد مىفرمايد: هيچ چيز نمىتوانست آنها را از من غافل كند، هيچ جذبهاى نمىتوانست آنها را از جاذبه من دور بكند:
«رِجالٌ لا تُلْهيهِمْ تِجارَهٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللّهِ وَ إِقامِ الصَّلاهِ وَ إيتاءِ الزَّكاهِ يَخافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فيهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصار» حالا توجه پروردگار در اين آيه نسبت به پول است كه خيلى هم كشش و جاذبه دارد. جاذبه پول از جاذبه زن بيشتر است و طولانىتر هم هست؛ زيرا در يك برههاى انسان به لذت برسد و آتش شهوتش خاموش بشود ممكن است زيباترين زن را در مقابل او قرار بدهند به اندازه يك ارزن هم براى او كشش نداشته باشد، اما تا لحظه آخر ميلش به پولآتشىتر است و خداوند متعال به اين جاذبه قوى مثل مىزند كه براى اولياى الهى جذبهاى ندارد.
هر روز كه مىگذرد پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: مردم خيلى ميلشان به پول قوىتر مىشود، ولى پروردگار مىفرمايد:
«رِجالٌ لاتُلْهيهِمْ تِجارَهٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّه»
ثروت و مال و درآمد اصلا نمىتواند آنها را از ياد حضرت حق غافل بكند، ذكرى هم كه خدا در آيه مىفرمايد: خيلى دامنهاش گسترده است چون ياد حق است، ياد او محور اصلى هستى است و اينها به قدرى معرفتشان خوب و قلبشان به قدرى روشن به نور وجود مقدس حضرت حق است كه قرآن مجيد مىفرمايد:
قوىترين كششها نمىتواند آنها را از ياد خدا غافل بكند.
اميرالمومنين عليهالسلام دستشان به كشاورزى و خريد و فروش وصل بود، به تجارت وصل بود، به مقام با عظمت امامت هم وصل بود، اما پيغمبر وقتى اميرالمومنين عليهالسلام را تعريف مىكرد مىفرمود:
طرفه العينى از حضرت حق امكان جدايى برايش نيست.
طرفه العين يعنى يك چشم بر هم زدن. حالا ما دائم در غفلت هستيم، اگر اسلام اين محراب و منبر را نگذاشته بود زنگ بيدار باشى نداشتيم. اصلا غفلت ما دائمى مىشد ولى آنها زنگى لازم نداشتند.
زنگ بيدار باش براى كل عالم شده بودند، آنها چراغ راهى لازم نداشتند، خودشان مصابيح الهدى بودند. براى آنها ديگر فريادى لازم نبود كه كنار گوششان بخورد كه ما كجاييم؛ خودشان فرياد الهى براى بيدار كردن ديگران شده بودند. تا كى بايد قصه گفت و قصه شنيد چرا ما خودمان نياييم قهرمان داستان بشويم، چرا بازگو كننده داستان ديگران باشيم، شصت سال، هفتاد سال گوينده زحمتكش قصه ديگران باشد، مستمع هم زحمتكش قصه ديگران باشد. فلان كس چقدر مقام قرب داشت خوب قصه شنيدن بس است. خودمان دنبال كسب مقام قرب باشيم.
فلان شخص وقتى مىگفت: «لا الله الا الله» در همه آيينه عالم جمال دل آراى محبوب را در تجلى مىديد.
پروردگار از خيلىها گلايه مىكند. اصلا عدهاى در اين عالم فقط حرف عبادت و حرف ايمان را مىزنند، از اين حرفها نه نورى گرفتند نه روشنايى گرفتهاند نه شكلى گرفتند نه حركتى گرفتند، همان «الله اكبر» و «لا اله الا لله» كه در سيزده سالگى مىخواند در هشتاد و پنج سالگى هم مىخواند، يعنى حركتى نكرده كه به حقيقت اين «الله اكبر» برسد اگر حركت كرده بود و به حقيقت «الله اكبر» رسيده بود همانى مىشد كه اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود:
«عَظُمَ الْخَالِقُ فِى أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِى أَعْيُنِهِم»
فقط خدا در وجود آنها عظمت دارد، همه دنيا را كه نگاه مىكنند تمام اين دنيا به اندازه كره چشمشان است. چقدر عظمت حق پيششان مىارزد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام هم به زندگى عادى وصل بوده است، انبياء هم به زندگى وصل بودهاند. قرآن هم اجازه بريدن به كسى نمىدهد، كسى كه احتياج دارد ازدواج بكند و مىتواند ازدواج بكند همان بار اولى كه مىخواهد به حرام بيفتد ولو حرام خيلى كوچك باشد ازدواج بر او واجب است. بلكه ازدواج نكردن انسان را از حركت باز مىدارد.
اكنون كه ازدواج كرده، در زندگى بايد عملكرد همسرش را ببيند، اگر پدر و مادر او خوب نباشند حق سرزنش ندارد. خدا سرزنش كردن و سركوفت زدن به بندگانش را اصلا نپسنديده، آن هم به بنده شايستهاش.
ما در روايات زيادى داريم كه اگر كسى را شناختيد كه سراپا غرق در گناه است اتفاقا برايتان روشن شد زنا كرده، شراب خورده، قمار كرده، مال حرام خورده، تمام انبيا و ائمه عليهمالسلام مىگفتند: حق سرزنش كردن او را نداريد اگر سرزنش كنى خودت هم گنهكار شدى، فقط او را هدايت كن فقط او را با پروردگار آشتى بده. «1» آنقدر پروردگار آقاست كه در كوه طور به موسىابنعمران فرمود:
«اذْهَبا إِلى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغى» او با من قهر كرده، او با من مخالفت كرده، او چهل سال است كه در مقابل من ايستادگى كرده، حقش اين است كه او بيايد با من آشتى بكند.
من بالاخره خدا هستم او بنده است تو برو به مصر و به فرعون پيغام بده، منِ خدا حاضرم با تو آشتى كنم.
خدا قهر نكرده بود ولى فرعون قهر كرده بود؛ اما خدا قدم جلو گذاشته بود برايش در حالى كه بايد قهر كننده قدم جلو بگذارد و بعد همآمد نزديك به بيست و پنج سال هم درگيرى با فرعون داشت، آخر هم يك روز عصبانى شد به پروردگار عرض كرد: مولاى من، من يك راه ارائه مىدهم كه تمام بشود، خطاب رسيد به موسى كه بگو، گفت: خدايا قحطى كن كه با تشنه بودن و گرسنه بودن ازبين برود.
پروردگار فرمود:
من دست از خدايى خودم برنمىدارم تا زنده است، نان و آبش را مىدهم.
شما حالا هم ازدواج كردى تمام قوانين الهى را بايد رعايت كنى در ازدواج يك زنى كه از خانه ضعيف الايمانى نجات پيدا كرده، شما او را سرزنش نكن تا گرفتار عقوبت الهى نشوى.