پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

رفاقت با صابران‏

رفاقت با صابران‏


در زندگى با كسانى كه شما را از مدار صبر خارج مى‏كنند رفاقت نكنيد، آنهايى كه شما را به ضعف مى‏كشند رفاقت نكنيد، آنهايى كه مى‏خواهند شما را با مشكلاتى كه برايتان پيش‏آمده، بدبين بكنند و به تدريج از اين رابطه الهى قطعتان بكنند معاشرت نكنيد.

مردى به نام زيد را بيرون از مكه بنا شد به دار بكشند. ابوسفيان اين مرد را كه از عاشقان پيغمبر بود گرفت و گفت: در جنگ بدر به قوم و خويش‏هاى من لطمه زده و حالا هم گير افتاده، من به بدترين وجهى او را به دار بكشم. خيلى هم زجر مى‏دادند اينها را تا بميرند.

وقتى زيد را پاى دار بردند بعد از اينكه كتك زيادى خورده بود. ابوسفيان گفت:

اگر از ياران پيغمبر يك نفر هم كم شود به نفع ماست و او صبر كرد و فداى اسلام گرديد. صبر كنيد، عاقبت با ماست.

در قرآن مجيد بسيار وعده نصرت و پيروزى را به صابران داده و به آنان اعلام عشق فرموده كه:

«وَ كَأَيِّنْ مِنْ نَبِىٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثيرٌ فَما وَهَنُوا لِما أَصابَهُمْ فى سَبيلِ اللّهِ وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَكانُوا وَ اللّهُ يُحِبُّ الصّابِرينَ‏»

من عاشق صبركنندگان هستم آنهايى كه در برابر حادثه مى‏ايستند و از هرچه كه به آنها مى‏رسد باك ندارند. سيزده سال در مكه بعد هم در مدينه زجر كشيده، حالا هم با خدعه‏اى او را گرفته مى‏خواهند به دار بكشند. بيرون شهر مكه ابوسفيان گفت: او را نكشيد، فقط از پيغمبر جدايش كنيم.

عدّه‏اى به پيغمبر گفتند: دو تا قبيله مى‏خواهند مسلمان بشوند، معلم مى‏خواهند پيغمبر شش تا را فرستادند سه تا را در راه كشتند و يكى را دم دروازه مكه كشتند، دو تا را هم گرفتند كه يكى همين زيد است، و ديگرى هم حبيب است.

حبيب را كه مى‏خواستند بكشند گفت: به من مهلت بدهيد دو ركعت نماز بخوانم، دو ركعت نماز خواند بعد از نماز شروع به گريه كردن كرد. گفت: مولاى من مهلتى دادى كه آن طور خشوع و خضوع را در نماز به كار ببرم كه نداشتم، مى‏ترسيدم خشوع و خضوع در اين دو ركعت نماز مثل هميشه باشد دشمن خيال بكند من از مرگ مى‏ترسم و اين خيال دشمن به ضرر امت اسلام باشد كه خيال بكند كه‏مسلمان از مرگ مى‏ترسد، خدايا! من را از اين دو ركعت نماز كه بى‏ادبى شد ببخش.

اما زيد را شستشوى فكرى دادند كه نزد ابوسفيان برود. ابوسفيان به او گفت: زن و بچه‏ات كجايند؟

گفت: در مدينه زن جوان و دو سه تا بچه كوچك دارم.

گفت: دوست داشتى پيغمبر كشته مى‏شد و تو سالم به مدينه پيش زن و بچه‏ات برمى‏گشتى؟

زيد گفت: به خدا قسم دوست ندارم زنده بمانم و ببينم خارى به كف پاى پيغمبرم فرو برود. تو خيال مى‏كنى من يك كلمه مى‏گويم كه شما خوشتان بيايد و من را آزاد كنيد؟ من حرفى را نمى‏گويم، من آماده شهادت هستم.

«وَ اللَّهُ يُحِبُّ الصَّابِرينَ‏»

آنان را ببينيد از طريق معرفت و عشق و عمل و به كار گرفتن نيروهاى روانى، به عالى‏ترين مقامات الهى رسيدند.

منبع
  • پایگاه عرفان