در زندگى با كسانى كه شما را از مدار صبر خارج مىكنند رفاقت نكنيد، آنهايى كه شما را به ضعف مىكشند رفاقت نكنيد، آنهايى كه مىخواهند شما را با مشكلاتى كه برايتان پيشآمده، بدبين بكنند و به تدريج از اين رابطه الهى قطعتان بكنند معاشرت نكنيد.
مردى به نام زيد را بيرون از مكه بنا شد به دار بكشند. ابوسفيان اين مرد را كه از عاشقان پيغمبر بود گرفت و گفت: در جنگ بدر به قوم و خويشهاى من لطمه زده و حالا هم گير افتاده، من به بدترين وجهى او را به دار بكشم. خيلى هم زجر مىدادند اينها را تا بميرند.
وقتى زيد را پاى دار بردند بعد از اينكه كتك زيادى خورده بود. ابوسفيان گفت:
اگر از ياران پيغمبر يك نفر هم كم شود به نفع ماست و او صبر كرد و فداى اسلام گرديد. صبر كنيد، عاقبت با ماست.
در قرآن مجيد بسيار وعده نصرت و پيروزى را به صابران داده و به آنان اعلام عشق فرموده كه:
«وَ كَأَيِّنْ مِنْ نَبِىٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثيرٌ فَما وَهَنُوا لِما أَصابَهُمْ فى سَبيلِ اللّهِ وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَكانُوا وَ اللّهُ يُحِبُّ الصّابِرينَ»
من عاشق صبركنندگان هستم آنهايى كه در برابر حادثه مىايستند و از هرچه كه به آنها مىرسد باك ندارند. سيزده سال در مكه بعد هم در مدينه زجر كشيده، حالا هم با خدعهاى او را گرفته مىخواهند به دار بكشند. بيرون شهر مكه ابوسفيان گفت: او را نكشيد، فقط از پيغمبر جدايش كنيم.
عدّهاى به پيغمبر گفتند: دو تا قبيله مىخواهند مسلمان بشوند، معلم مىخواهند پيغمبر شش تا را فرستادند سه تا را در راه كشتند و يكى را دم دروازه مكه كشتند، دو تا را هم گرفتند كه يكى همين زيد است، و ديگرى هم حبيب است.
حبيب را كه مىخواستند بكشند گفت: به من مهلت بدهيد دو ركعت نماز بخوانم، دو ركعت نماز خواند بعد از نماز شروع به گريه كردن كرد. گفت: مولاى من مهلتى دادى كه آن طور خشوع و خضوع را در نماز به كار ببرم كه نداشتم، مىترسيدم خشوع و خضوع در اين دو ركعت نماز مثل هميشه باشد دشمن خيال بكند من از مرگ مىترسم و اين خيال دشمن به ضرر امت اسلام باشد كه خيال بكند كهمسلمان از مرگ مىترسد، خدايا! من را از اين دو ركعت نماز كه بىادبى شد ببخش.
اما زيد را شستشوى فكرى دادند كه نزد ابوسفيان برود. ابوسفيان به او گفت: زن و بچهات كجايند؟
گفت: در مدينه زن جوان و دو سه تا بچه كوچك دارم.
گفت: دوست داشتى پيغمبر كشته مىشد و تو سالم به مدينه پيش زن و بچهات برمىگشتى؟
زيد گفت: به خدا قسم دوست ندارم زنده بمانم و ببينم خارى به كف پاى پيغمبرم فرو برود. تو خيال مىكنى من يك كلمه مىگويم كه شما خوشتان بيايد و من را آزاد كنيد؟ من حرفى را نمىگويم، من آماده شهادت هستم.
«وَ اللَّهُ يُحِبُّ الصَّابِرينَ»
آنان را ببينيد از طريق معرفت و عشق و عمل و به كار گرفتن نيروهاى روانى، به عالىترين مقامات الهى رسيدند.