۱. درد دل برای دوری مردم از معروف
مؤمن وقتی میبیند دیگران از کارهای نیک دور افتادهاند – چه عبادت حق، چه خدمت به خلق – نمیتواند بیتفاوت بماند. دلش به درد میآید که یک نفر یا گروهی، خود را با فاصله گرفتن از معروف، از لطف و رحمت خدا محروم میکنند. این درد دل، او را به حرکت وا میدارد. عاشقانه قدم برمیدارد تا مردم را دوباره به معروف پیوند بزند.
۲. نگرانی از سرنوشت گناهکاران
از سوی دیگر، وقتی مؤمن فساد، گناه، عصیان و طغیان دیگران را میبیند، به شدت رنجیده میشود. نگران است که همنوعش راهی به سوی خواری در دنیا و عذاب در آخرت باز کرده باشد. این نگرانی، او را وا میدارد تا با همهی وجود، با رعایت شرایط لازم، برای نجات آنان دست به کار شود و آنان را از زشتیها و منکرات بازدارد.
پس امر به معروف و نهی از منکر، یک وظیفهی خشک و دستوری نیست؛ بلکه اوج مهربانی و دلسوزی یک مؤمن نسبت به دیگران است.
خداوند در آیهی ۷۱ سورهی توبه، «امر به معروف و نهی از منکر» را بر بسیاری از کارهای دیگر مقدم داشته و آن را دو فریضه از سوی خود معرفی کرده است. چرا؟
زیرا خداوند میداند که وقتی همهی مردان و زنان مؤمن به اجرای این دو فریضه برخيزند و آنها را برپا دارند، همهی واجبات – چه آسان، چه دشوار – از برکت این دو، استقامت و دوام مییابند.
دلیل روشن است: امر به معروف و نهی از منکر، در حقیقت دعوت به خود اسلام است؛ همان آیین سعادتبخشی که در ذات و عمق آن، نابودی ستمگران، مخالفت شدید با ستمکار، تقسیم عادلانهی ثروت و غنیمت، مواسات (دستگیری از نیازمندان)، گرفتن زکات و مالیات در جای خود، و قرار دادن همهی اینها در جایی که سزاوار است، نهفته شده.
مؤمن، خصلتهایی را که با ایمان به دست آورده و ارزشهایی را که با توفیق خدا کسب کرده، در هیچ موقعیتی رها نمیکند. او هرگز از پخش این ارزشها در خانواده و جامعه عقبنشینی نمیکند.
حتی اگر ثروت هنگفتی در اختیارش بگذارند، یا مقام و ریاستی به او پیشنهاد کنند تا عبادت حق و خدمت به خلق (که یکی از رشتههایش امر به معروف و نهی از منکر است) را تعطیل کند، هرگز تسلیم نمیشود. او نه عبادت را رها میکند و نه خدمت را.
مؤمن، امین، راستگو، درستکار، کریم، بزرگوار و مهربان است. همه از اوصاف حمیده و صفات پسندیدهاش بهرهمند میشوند. همانگونه که «کریم» با کرم و بزرگواری خود یگانگی دارد – اگر به او بگویند دست از کرم بردار، برایش ممکن نیست – مؤمن واقعی نیز نمیتواند از خصلتهای انسانی و الهی خود جدا شود.
چرا؟ زیرا مؤمن، جلوهای از صفات خداست. و صفات خدا از خدا قابل جدایی نیست.
استاد ملا اسماعیل سبزواری در کتاب «انسان» خود روایت میکند:
«موسی بن عمران پس از سالها دعوت از فرعون برای پذیرش حق، توبه و بازگشت به راه خدا، سرانجام از او ناامید شد. از خدا خواست که فرعون را نابود کند و به چاه هلاکت بیندازد.
خدا به موسی وحی کرد: خودت راه نابودی و هلاکتش را انتخاب کن.
موسی گفت: رزق و روزی خود را از او دريغ بدار؛ او را با درد گرسنگی و تشنگی به هلاکت برسان.
خطاب رسید: او دست از عبادت و بندگی من برداشت، ولی من دست از رزاقیت و روزیرسانیام نسبت به او برنمیدارم!»
این داستان به خوبی نشان میدهد که صفات الهی از خدا جدا نمیشوند. مؤمن حقیقی نیز چنین است.
خصلتهای ارزشی و ایمانی با وجود مؤمن حقیقی یکی هستند. دست برداشتن از آنها برای او ممکن نیست. قرآن نیز در اشاره به داستانی، جدایی پیامبران از امانتداری را غیرممکن میداند.
در غنائم جنگ بدر، قطیفهای سرخرنگ بود که ظاهراً قیمت مناسبی داشت. آن قطیفه گم شد. یکی از اصحاب رسول خدا (ص) گفت: «چرا ما که در جهاد سهیم هستیم و سزاوار غنیمت میباشیم، آن قطیفه را نمییابیم؟ گمان میکنم پیامبر خدا، پیش از تقسیم غنیمت و دور از چشم ما، آن را برای خود برداشته است!»
خدای مهربان در رابطه با پیامبر امین، این آیه را نازل کرد:
«وَمَا كَانَ لِنَبِى أَن يَغُلَّ وَمَن يَغْلُلْ يَأْتِ بِما غَلَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ»(۱۶۱/آل عمران)
یعنی: «هیچ پیامبری را نسزد که به امت خود خیانت ورزد. و هر کس خیانت کند، روز قیامت با همان چیزی که در آن خیانت کرده، میآید.»
پس از نزول این آیه، همان مرد آمد و گفت: «فلان شخص نسبت به آن قطیفه خیانت کرده و آن را در چالهای از زمین پنهان کرده است.» پیامبر (ص) دستور دادند آن محل را بکنند. پس از خاکبرداری، قطیفه را از آن چاله بیرون آوردند.
آری، خصلتهای پاک و ارزشهای اخلاقی با جان و دل مؤمن یکی است و جدایی او از آنها ممکن نیست. همانطور که مولانا میگوید:
موحد چه در پای ریزش زرش / چه شمشیر هندی نهی بر سرش
امید و هراسش نباشد ز کس / بر این است بنیاد توحید و بس
تمام آنچه گفتیم دربارهی خصلتها و حالاتی بود که ریشه از ایمان دارند. اما اگر محبت و عشقی از ایمان ریشه نگرفته باشد، هر چند شدید به نظر برسد، نه تنها کاربرد مثبتی ندارد، بلکه همواره در معرض زوال و فناست.
محبت و عشقی که ریشهی الهی ندارد، چیزی جز عشق به نفس، عشق به شهوت و عشق به شکم نیست. انسان در فضای چنین محبتی، اگر دل به کسی ببندد، این دل بستن حتماً برای حفظ خودیّت و منیّت خودش است.
بسیاری از مردم در ظاهر اهل محبت هستند، یا برخی از خصلتهای ارزشی را نشان میدهند، اما در حقیقت، محبت و خصلتهایشان بندی است برای به اسارت کشیدن دیگران. آنان از وجود دیگران به نفع شکم و شهوت و خواستههای نامشروع خود استفاده میکنند.
این گونه محبتها و خصلتها نه تنها انسان را تلطیف نمیکنند، بلکه برعکس، از او ستمکاری خشن، موجودی ظالم و شخصی متجاوز میسازند که فقط به منافع خود فکر میکند. در چنین فضایی، فرد به مرور دچار انکار حقایق و تکذیب واقعیتها میشود.
امر به معروف و نهی از منکر، فریضهای نیست که از سر اجبار و بیحالی انجام شود. این دو، فریاد مهربانی مؤمن است برای نجات دیگران از جهل، گناه و تباهی. مؤمن واقعی نمیتواند ببیند کسی در آتش میسوزد و آرام بنشیند. او به پیروی از خدایی که حتی از فرعون رویگردان نشد، دست از خصلتهای الهی خود – راستی، امانت، بزرگواری و مهربانی – بر نمیدارد و تا جان در تن دارد، به معروف دعوت و از منکر بازمیدارد.
منبع: برگرفته از کتاب فرهنگ مهرورزی، استاد حسین انصاریان