چنانكه با وجود ظاهرت با تمام زائران به دور خانه حق طواف مىكنى، با وجود باطنت و حقيقت روح و قلبت همراه ملائكه ملكوت كه بر حول محور عرش در طوافند، طواف كن.
|
كعبه يك سنگ نشانى است كه ره گم نشود |
حاجى احرام دگر بند ببين يار كجاست |
چه موقعيت حساسى، چه مرحله باعظمتى، طواف، آرى طواف، آنهم طوافى ملكوتى، طوافى روحانى، طوافى آسمانى، طوافى كه دور اولش از دور زدن به دور بيت شروع و دور آخرش به دور صاحب خانه ختم مىشود.
طوافى برتر از طواف ملكوتيان، كه آن، طوافى بر حول عرش است و اين طوافى بر گرد صاحب عرش.
طواف، آرى طوافى من اللّه و الى اللّه و باللّه و عاقبتش فى اللّه، مىفهمى كجايى؟ مىدانى در چه مرحلهاى هستى؟ توجه دارى كه وجود مقدس حضرت اللّه، آن وجود بىنهايت در بىنهايت عظمت، تو را كه وجودى بىنهايت در بىنهايت كوچك هستى، به مطاف بيت خود راه داده و اجازه فرموده دور اول طواف را به دور بيت شروع كرده و دور هفتم را بر محور عظمت خودش به طواف آيى؟!
در مطاف كه جاى طواف عاشقان واقعى است، قدر خود را بدان و متوجه باش كه در آنجا طواف حقيقى، وقتى تحقق پيدا مىكند كه ظاهر و باطن از تمام خبائث و آلودگىها و پليدىها پاك باشد كه از شرايط بسيار مهم طواف، طهارت است و اين طهارت تنها طهارت جسم نيست، بلكه طهارت عقل و روح و قلب و نفس و روان، برتر و بالاتر از طهارت ظاهر است و با طهارت باطن براى طائف امكان پرواز در آن فضاى عالى معنوى هست كه حضرت دوست در آن مقام باطنت را مىنگرد و به تناسب پاكى درون، راه به حريم قرب خويش را براى تو مىگشايد.
اسرار طواف
طواف، اين عمل باعظمت را مىتوان هماهنگ با مقامات عالى الهى و ملكوتى- كه براى رشد و كمال انسان تعبيه شده- توضيح داد و به شرح آورد، هر زائرى بنا بر حكم واجب حضرت حق بايد سه بار در طول حج خانه خدا طواف كند و هر بار هفت مرتبه و هر يك از اين هفت مرتبه را معنايى و سرّى است.
اين سيه باطن عاصى و تهى دست از معنويت را جرأت آن نيست كه براى هر دورى از طواف توضيحى ارائه دهد، در اين زمينه بايد دست به دامن اولياى الهى زد كه آن بزرگواران از اسرار حقايق باخبرند.
شبى از شبها در جمعى از پاكان، در اين مقوله سخن بود. اين اسير هوا و گرفتار چاه طبيعت عرضه داشت: هفت دور طواف عمره تمتع، اشاره به خروج از هفت زنجير خطرناك است كه هر كدامش به دست و پاى وجود انسان بسته باشد، براى دور ماندنش از حريم قرب و معذب شدنش به عذاب قيامت كافى است.
زائر بايد به نحو حقيقت با هر دورى به دور بيت محبوب، زنجيرى از زنجيرهاى هفتگانه شيطان را از دست و پاى زندگى باز كند، تا به حقيقت و واقعيت طواف كرده باشد.
1- با طواف اول هستى خود را از حجاب كفر ظاهر و باطن برهاند.
2- با طواف دوم از شرك درون و برون آزاد گردد.
3- در طواف سوم از دورويى و نفاق برهد.
4- با طواف چهارم از آلودگى هوا و هوس و اسارت زرق و برق، نجات يابد.
5- با طواف پنجم از زنجير طمع و حرص و بخل بيرون آيد.
6- در طواف ششم از مرض خطرناك عجب و خودبينى علاج يابد.
7- و در طواف هفتم از حالت خطرناك كبر و استغناى نفس و استعلا آزاد شود.
چون هفت دور تمام شود و از مطاف خارج گردد، به حقيقت حس كند كه از زير بار اين دامهاى شيطانى رسته و با لطف و عنايت حضرت حق اين زنجيرهاى اسارت را از دست و پاى زندگى باز نموده و آن چنان سبك بال شده كه هر لحظه مرغ جانش مىخواهد قفس تن را بشكند و با كمال شوق و عشق به سوى جانان به پرواز آيد.
به قول عارف عاشق، الهى دل سوخته:
|
مىروم با اشتياق روى او |
در بهدر، منزل به منزل سوى او |
|
|
شايد از راهى به آگاهى رسم |
تا شوم از سالكان كوى او |
|
|
اى صبا با آشناى زلف يار |
گو حديثى گو ز مشكين موى او |
|
|
تا نگيرم من خم گيسوى دوست |
تا نبويم سنبل خوشبوى او |
|
|
هم چو نى از دل بنالم زار زار |
پر كنم گيتى زهاى و هوى او |
هفت شوط، هفت برنامه
چون حاجى از اين طواف بهرههاى معنوى لازم را يافت و وارد اعمال بعد گشت، نوبت به طواف حج تمتع مىرسد، در اين هفت دور نيز بايد خود را از هفت برنامه ظاهرى كه مناسب پيشگاه دوست نيست برهاند.
1- از گناهان سر و اعضايى كه چون چشم و گوش و زبان در سر است براى هميشه چشم بپوشد و سر و آنچه در اختيار اوست، در اختيار دوست بگذارد، يعنى با حضرت حق پيمان ببندد كه جز خيال او نداشته باشد و جز به آثار او ننگرد، جز به سخن او گوش ندهد و جز سخن دوست نگويد.
و خلاصه اين عضو بسيار مهم را كه خود داراى اعضايى است، تسليم حضرت يار كند و تصميمش بر اين مصمم باشد كه تا زنده است سر در راه دوست داشته باشد، كه هر كس بدينصورت آراسته شود، بندهاى وارسته گردد و مورد لطف و عنايت حضرت حق شود.
قال النبىُّ صلى الله عليه و آله لِأَصْحابِهِ: إسْتَحيُوا مِنَ اللّهِ حَقَّ الحَياءِ قالُوا يا رَسُولَ اللّهِ إنّا لَنَفْعَلُ ذلِكَ.
قال صلى الله عليه و آله: لَيْسَ ذلِكَ الحَياءُ مِنَ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ وَلكِنْ مَنِ اسْتَحيى مِنَ اللّهِ حَقَّ الْحَياءِ فَلْيَحْفَظِ الرَّأسَ وَما حَوى وَالْبَطْنَ وَما وَعى وَلْيَذْكُرِ الْمَوْتَ وَالْبَلى وَمَنْ أرادَ الآخِرَةَ تَرَكَ زينَةَ الدُّنيا فَمَنْ فَعَلَ ذلِكَ فَقَدِ اسْتَحيى مِنَ اللّهِ حَقَّ الْحَياءِ «1».
نبى بزرگوار صلى الله عليه و آله به يارانش فرمود: از خداوند شرم كنيد حق شرم را. گفتند: يا رسول اللّه! ما داراى چنين شرمى هستيم.
فرمود: نه، شما را چنين حيايى كه من مىگويم از خدا نيست، كسى كه حيا مىكند از خدا، آن هم حق حيا، بايد سر و آنچه از چشم و گوش و زبان در بردارد از جميع معاصى حفظ كند و به شكم و آنچه در آن جاى مىگيرد توجه دقيق به آن داشته باشد و ياد مرگ و پوسيده شدن در قبر باشد، هر كس آخرت بخواهد، زينتِ فريباى دنيا را رها كند، چون كسى چنين شود از خداوند حيا كرده، در حالى كه حق حياى از خدا را رعايت كرده است.
2- در طواف دوم حج تمتع از جميع گناهان و معاصى دو دست خويشتن را آزاد كند كه هر كس اسير گناهان دست از قبيل گرفتن رشوه، غصب مال، بر سر مظلوم كوفتن و باطل نويسى است، راهى به حريم قرب ندارد و اين طواف او را به جايى نمىرساند.
اميرالمؤمنين عليه السلام در
«نهج البلاغه»
مىفرمايد:
فَالْمُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ لِسانِهِ وَيَدِهِ «2».
پس مسلمان واقعى كسى است كه تمام مسلمانان از زبان و دست او در امان باشند.
و نظير اين روايت در جوامع حديث هم چون الكافى از پيامبر عزيز اسلام صلى الله عليه و آله نقل شده است.
3- در دور سوم طواف حج تمتع، خويشتن را از تجاوزات شكم آزاد كرده و براى ابد خود را گرسنه طعام معنوى كند و از دنيا و خوراك و پوشاك آن به اندازه لازم قناعت كند.
4- در طواف چهارم به آزادى در شهوت و به خصوص غريزه جنسى خاتمه دهد و آن را به قيد عفت مقيد كند كه شهوت، ديو خطرناكى است كه در صورت غلبه بر انسان، عاقبتى جز سخط حق و عذاب آخرت براى انسان باقى نخواهد گذاشت.
5- در طواف پنجم، زنجير گناه از دو پاى خويش باز كند و از برداشتن قدم عصيان خود را آزاد نمايد. تصميم بگيرد تا زنده است با قدمهايى كه در مطاف كعبه قرار داده، به جايى كه رضاى دوست در آن نيست، نرود.
6- در طواف ششم بايد قلب، اين حرم مقدس حضرت دوست را از گرايشهاى باطل آزاد كند و هر چه بيگانه در آن جا خوش كرده، از آن بيرون براند و يكسره اين خانه باعظمت را تبديل به آيينه تجلى اسما و صفات كند، كه اگر دل اسير بتها و شياطين و جاذبههاى بيهوده باشد، طواف، تحقق پيدا نكند. مگر در آداب ظاهر طواف در رسائل عمليه فقهاى عظام نخواندهاى، كم و زياد در طواف مبطل طواف است، در طواف اگر دل همراه نباشد از طواف كم گذاشتهاى و اگر دل با بتها و شياطين در طواف آيد، از حد طواف خارج شدهاى.
7- در طواف هفتم حج تمتع، از نقطه دورى و بعد با تمام قدرت و قوت و در كمال خلوص و اخلاص بيرون آمده و در محور قرب و وصل قرار بگير. در اين مرحله آماده تماشاى جمال با دو ديده بصيرت شو، تا از اثر تماشاى او يكپارچه در مقام ابراهيم قرارگيرى و با تمام هستى سر به سجده گذاشته از دنيا و مافيها براى ابد چشم بپوشى!!
|
كس اين كند كه دل از يار خويش بردارد؟ |
مگر كسى كه دل از سنگ سختتر دارد |
|
|
كه گفت من خبرى دارم از حقيقت عشق؟ |
دروغ گفت، كه از خويشتن خبر دارد |
|
|
اگر نظر به دو عالم كند حرامش باد |
كه از صفاى درون با يكى نظر دارد |
|
|
هلاك ما به بيابان عشق خواهد بود |
كجاست مرد كه با ما سر سفر دارد |
|
|
گر از مقابله تير آيد از عقب شمشير |
نه عاشق است كه انديشه خطر دارد |
|
|
اگر بهشت مصور كنند عاشق را |
به غير دوست نشايد كه ديده بردارد |
|
|
از آن متاع كه در پاى دوستان ريزند |
مرا سرى است ندانم كه او چه سر دارد |
|
|
دريغ پاى كه بر خاك مىنهد معشوق |
چرا نه بر سر و بر چشم من گذر دارد |
|
|
عوام عيب كنندم كه عاشقى همه عمر |
كدام عيب كه سعدى خود اين هنر دارد «3» |
هفت منزل سلوك
آخرين طواف در ارتباط با طواف نساء است كه بعد از آن عملى باقى نيست و به تدريج آماده برگشتن به وطن مىشوى، در اينجا كه آخرين نقطه اوج و كمال است بايد در هر شوط، وارد مقامى از مقامات عالى هفتگانه سلوك شوى و آن منازل به ترتيبى كه در معارف الهى آمده، چنين است:
1- در طواف اول وارد منزل توبه شو، آن هم توبه از غير دوست، كيفيت توبه و اقسام آن در باب هفتاد و نهم توضيح داده خواهد شد.
2- در دور دوم قدم در منزل باعظمت ورع بگذار، حقيقتى كه به خواست حق توضيح و شرحش در باب سى و سوم خواهد آمد.
3- در طواف سوم به منزل پرقيمت زهد وارد شو، آرى به منزل زهد كه توضيح واقعيت آن موكول به باب سى و يكم است.
4- در دور چهارم قدم به منزل با اهميت فقر بگذار، فقرى كه افتخار اوليا و عاشقان بود و حضرت ختمى مرتبت آن را بالاترين سرمايه معنوى مىدانست و به آن فخر داشت و مىفرمود:
الْفَقْرُ فَخْرى «4».
فقر و ندارى، سرافرازى و افتخار من است.
و منظور از اين فقر، ضد استعلا و استغناى نفس در برابر حضرت حق است، حقيقتى كه با وجود تمام موجودات عجين است و هر كس به آن توجه داشته باشد، لحظهاى از بندگى خالصانه نخواهد نشست.
فقر، آن واقعيتى كه مايه اصلى عشق انسان نيازمند به حضرت بىنياز است، آن حقيقتى كه انسان را با تمام وجود، در پيشگاه حضرت رب به گدايى و ذلت و طلب براى ابد نگاه مىدارد.
5- در طواف پنجم، قدم در وادى الهى صبر گذار، آن حقيقتى كه ضامن حفظ تو از تمام خطرات دنيا و آخرت است و توضيح آن در باب نود و يكم بيايد.
6- و در طواف ششم، به منزل با عظمت توكل درآى، واقعيتى كه در باب هفتاد و پنجم به رشته شرح درآيد.
7- و در دور هفتم، قدم به وادى پرنور رضا بگذار كه اينجا نقطه اوج تمام اعمال و حالات است و شرح آن در باب هشتاد و نهم به خواست حضرت حق خواهد آمد.
[وَهَرْوِلْ هَرْوَلَةً مِنْ هَواكَ وَتَبرِّياً مِنْ جَميعِ حَوْلِكَ وَقُوَّتِكَ]
سعى صفا و مروه
پس از طواف و نماز طواف براى سعى صفا و مروه مىروى، در آن جايگاه عظيم كه نشان قدم انبيا و ائمه و اوليا و عاشقان و عارفان پيداست، به ادب قدم بردار و با كمال وقار و طمأنينه حركت كن، اينجا جايى است كه حضرت هاجر هفت بار خالصاً لوجه اللّه جهت طلب آب براى فرزندش راهپيمايى كرد، تو نيز به نحو خلوص و اخلاص براى بهدست آوردن آب رحمت و عنايت و لطف و محبت حضرت حق جهت خود و ديگران قدم بردار، آن چنان كه در آخر دور هفتم از دست ساقى حقيقى به نوشيدن شراب طهور نايل آيى و با چشيدن آن مايه سعادت در عالم قلب، لذت اتصال به حقايق را بچشى.
در قسمتى از اين جايگاه مقدس جاى هروله است، به وقت هروله كه تمام بدن به خاطر سرعت گرفتن در قدم برداشتن به حركت مىآيد، قصد و عزمت اين باشد كه خانه تكانى محكمى از وجود خود بنمايى، آن چنان كه تمام برگهاى هواى نفس از درخت وجودت بريزد و اين شجره را كه به آلودگىها به خباثت كشيدهاى، تبديل به شجره طيبه كنى.
از حول و قوه خود با تمام وجود خارج شو كه آنچه به عنوان حول و قوه تصور مىكردى، همان تصور بود، تو را و جميع موجودات را حول و قوهاى جز حول و قوه حضرت حق نيست، در اين مرحله با اتصال به حول و قوه حضرت محبوب، خود را از تمام خواهشهاى غلط نفسانى و اغواهاى شياطين درونى و برونى نجات بده.
[فاخْرُجْ مِنْ غَفْلَتِكَ وَزَلّاتِكَ بِخُرُوجِكَ إلى مِنى وَلا تَتَمَنَّ ما لا يَحِلُّ لَكَ وَلا تَسْتَحِقُّهُ]
حركت به سوى منى
به وقت حركت كردن به طرف منى، قصد كن براى هميشه پرده غفلت را از برابر ديده عقل و قلب بردارى و از تمام لغزشهايت بيرون آمده و روى به جانب طاعت حق كنى و آنچه بر تو حلال نيست و به حقيقت مستحق آن نمىباشى، آرزو نكنى.
[وَاعْتَرِفْ بِالخَطايا بِعَرَفاتٍ وَجَدِّدْ عَهْدَكَ عِنْدَ اللّهِ بِوَحْدانِيَّتِهِ]
عرفات
در سرزمين عرفات كه بسيار جاى مبارك و مقدسى است- و نااميد از رحمت حق در آن سرزمين، به حقيقت بدبختترين انسان روى زمين است- به گناهانت اقرار كن و از حضرت دوست طلب بخشش و عفو داشته باش و عهدت را با حضرت او تجديد كن.
و اين واقعيت را با ذات قلب و جانت لمس كن كه كارگزارى براى تو و همه آفرينش، جز وجود مقدس حضرت احديت نيست.
و از همه مهمتر در هنگام بعد از ظهر در حال طهارت و رو به قبله، با اشك چشم و زارى دل و حالت خضوع و خشوع، دعاى عرفه حضرت سيدالشهدا عليه السلام را بخوان و به وقت خواندن بفهم كه دعايى هم چون آن دعا در تمام دعاها نيست.
[وَتَقَرَّبْ إلى اللّهِ ذا ثِقَةٍ بِمُزْدَلِفَةٍ وَاصْعَدْ بِرُوحِكَ إلَى الْمَلَأِ الْأَعْلى بِصُعُودِكَ إلَى الجَبَلِ]
مشعر الحرام
در مشعر الحرام، قرب حضرت دوست را بجوى و بر عنايت و رحمت او تكيه كن كه او هيچ سائلى را از درگاهش دست خالى برنمىگرداند و به وقت بالا رفتن از كوه مشعر، روح خود- اين مسافر عالى عالم معنى- را تا ملأ اعلى با كمك حضرت حق بالا ببر.
[وَاذْبَحْ حَنْجَرَتَىِ الْهَوى وَالطَّمَعِ عِنْدَ الذَّبيحَةِ]
ذبح در منى
در سرزمين منى به وقت ذبح كردن، حنجر هوا و هوس و طمع را با كارد تيز ايمان ببر، كه اگر گرگ هوا و حيوان طمع را در آن سرزمين قربانى نكنى، ضمانت حفظى براى سعادت دنيا و آخرتت نخواهد بود.
[وَارْمِ الشَّهَواتِ وَالْخَساسَةَ وَالدِّنائَةَ وَالذَّميمَةَ عِنْدَ رَمْىِ الْجَمَراتِ]
رمى جمرات
به حقيقت به وقت رمى جمرات، ريشههاى شهوات غلط را از سرزمين هستى خويش بينداز و پستى و دنائت و صفات ذميمه را از ميدان حيات خود رمى كن.
[وَاحْلِقِ الْعُيُوبَ الظَّاهِرَةَ وَالْباطِنَةَ بِحَلْقِ رَأْسِكَ]
تراشيدن سر
با تراشيدن سر آن هم با تيغ تيز كه يك موى برجاى نمىگذارد، تمام عيوب باطن و ظاهرت را بتراش و از نفس جز آيينهاى صاف و تابلويى پاك براى انعكاس حقايق ونقش واقعيتها باقى مگذار.
[وَادْخُلْ فى أمانِ اللّهِ وَكَنَفِهِ وَسِتْرِهِ وَكَلائَتِهِ مِنْ مُتابَعَةِ مُرادِكَ بِدُخُولِكَ الْحَرَمَ]
خروج از مِنى
چون از منى برگشتى، با قدم گذاشتن در حرم دوست، قدم در امان و حفظ و حراست و عنايت او بگذار و از متابعت هوا و هوس خود بگذر كه با گذشتن از قيد هوا، امكان دخول در امان دوست براى تو وجود دارد.
[وَزُرِ الْبَيْتَ مُتَحَقِّقاً لِتَعْظيمِ صاحِبِهِ وَمَعْرِفَةِ جَلالِهِ وَسُلْطانِهِ، وَاسْتَلِمِ الْحَجَرَ رِضىً بِقِسْمَتِهِ وَخُضُوعاً لِعِزّتِهِ]
استلام حجر
بيت حق را در حالى زيارت كن كه عظمت و معرفت و جلال و بزرگوارى صاحب خانه را در خانه قلب راسخ و ثابت كرده باشى، نه اين كه بدن در كنار بيت باشد و دل جاى ديگر!!
و در نهايت فروتنى و عجز و خضوع و رضا به داده حق در همه امور استلام حجر كن.
در حديث است كه: حضرت عزت جميع عهود و مواثيق و آجال و ارزاق همه موجودات را در حجر به وديعت گذاشته است و اين فقره از روايت اشاره به همين حديث دارد.
وَوَدِّعْ ما سِواهُ بِطَوافِ الْوَداعِ.
به هنگام طواف وداع، جداً با ما سواى حضرت او وداع كن.
و به اين نكته واقف شود كه جز حضرت او در دنيا و آخرت براى تو رفيقى وجود ندارد.
[وَصَفِّ رُوحَكَ وَسِرَّكَ لِلِقاءِ اللّهِ يَوْمَ تَلْقاهُ بِوُقُوفِكَ عَلَى الصَّفاءِ]
وقوف بر صفا و مروه
به وقت وقوف بر صفا، روح و باطنت را براى لقاى حضرت دوست پاك و خالص كن.
[وَكُنْ ذا مُرُوَّةٍ بِفَناءِ أوْصافِكَ عِنْدَ الْمَرْوَةِ]
و چون بر مروه قرار گرفتى، اوصاف و شخصيت خود را به مردانگى، در مقابل صفات پروردگار خود فانى ببين.
و منيت و انانيت خويش را براى هميشه محو كن، تا در ميدان حيات تو حاكمى و متصرفى جز حضرت دوست نماند.
[وَاسْتَقِمْ عَلى شُرُوطِ حَجِّكَ هذا وَوَفاءِ عَهْدِكَ الَّذى عاهَدْتَ بِهِ مَعَ رَبِّكَ وَأوْجَبْتَهُ إلى يَوْمِ القيامة]
بر تمامى شروط حجت و وفاى به عهدت مستقيم و پايدار و پابرجا باش و واقعيتهاى بهدست آمده از اين سفر را تا روز قيامت از هجوم هر خطرى حفظ كن.
[وَاعْلَمْ بِأنَّ اللّهَ تَعالى لَمْ يَفْتَرِضِ الْحَجَّ وَلَمْ يَخُصَّهُ مِنْ جَميعِ الطّاعاتِ إلّابالإضافَةِ إلى نَفْسِهِ بِقَوْلِهِ تَعالى: «وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا» «5»]
كرامت حج خانه خدا
آگاه باش كه خداوند بزرگ وجوب حج را اضافه به نفس خود كرده و در ميان ساير عملها اين عمل شريف را به ذات شريف خود نسبت داده و فرموده: بر مردم است از براى خدا به شرط استطاعت و قدرت، حج خانه كعبه كنند.
و غير حج هيچ عملى را اين كرامت و عزت نفرمود و نسبت به خود نداد و نگفت كه از براى خدا نماز كنيد يا روزه داريد.
ممكن است كه وجه اختصاص، اشتمال افعال حج باشد به احوال آخرت و اشعار آن باشد به كيفيت آن روز، چنان كه از براى اهل بصيرت و خبرت ظاهر مىشود، چه غسل احرام شبيه است به غسل ميت و پوشيدن احرام شبيه است به پوشيدن كفن و توجه حاجيان از زن و مرد و كوچك و بزرگ و حر و عبد، لبيكگويان به جانب خانه خدا، شبيه است به برانگيخته شدن مردگان از قبرهاى خود و رفتن به جانب محشر، حاصل آن كه چون حج منبّه عظيمى است از براى استعداد موت و مُذكِّر بليغى است از براى احوال نشأة آخرت، اختصاصى يافت از ميان ساير افعال واجب به ذات احديت و به اين معنى اشاره فرمود حضرت صادق عليه السلام:
[وَلا سَنَّ نَبِيُّهُ صلى الله عليه و آله فى حَلالٍ وَحَرامٍ وَمناسِكَ الّا للاسْتِعْدادِ وَالإشارَةِ إلَى الْمَوْتِ وَالْقَبْرِ وَالْبَعْثِ وَالْقيامَةِ وَفَصْلِ بَيانِ السابِقَةِ مِنَ الدُّخُولِ فِى الْجَنَّةِ أهْلِها وَدُخُولِ النّارِ أهْلِها بِمُشاهَدَةِ مَناسِكِ الْحَجِّ مِنْ أوَّلِها إلى آخِرِها لِأُولِى الْأَلْبابِ وَاولِى النُّهى]
و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله قرار نداد هيچ طريقى از حلال و حرام و عبادات را مگر براى مستعد شدن مردم جهت موت و جدا كرد احوال پيش از دخول بهشت و جهنم را از براى اهل هر كدام به مشاهده كردن اعمال حج از اول تا آخرش براى صاحبان مغز و دارندگان هوش و فراست.
واقعيتهاى حج در سروده الهى
در پايان اين فصل لازم است توجه شما عزيزان را يك بار ديگر به واقعيتهاى حج به طور فهرستوار، در ضمن سرودهاى از عارف ربانى، الهى قمشهاى رحمة اللّه عليه جلب كنم، باشد كه بيش از پيش براى شما تذكر و عبرتى باشد.
خلوص نيت
|
اى دل اگر عزم ديار يار دارى |
قصد حجاز و كعبه ديدار دارى |
|
|
شوق شهود حضرت دلدار دارى |
اول زدل نقش سوى اللّه پاك گردان |
|
|
چون سوى صحراى حجاز عشق رفتى |
اول به ميقات وفا لبيك گفتى |
|
|
چون بلبل افغان كردى و چون گل شكفتى |
از شوق روى گلرخى در طرف بستان |
اسرار احرام حقيقى
|
بايد نخست از جامه عصيان برآيى |
با جامه طاعت به كوى دلبر آيى |
|
|
بشكست اگر پايت در اين ره، با سر آيى |
تا گام بتوانى زدن در كوى جانان |
|
|
احرام بستى در رهش از جان گذشتى |
وز دنيى دون در ره ايمان گذشتى |
|
|
از هر چه جز ياد رخ جانان گذشتى |
كآنجا شوى در باغ حسن دوست مهمان |
|
|
تا مىتوانى دِه نوايى بىنوا را |
بر خلق بگشا درگه صلح و صفا را |
|
|
از پاى مظلومى بكش خار جفا را |
خار جفا بركن، درخت عدل بنشان |
ورود به مسجدالحرام
|
چون در حريم قدس عزت پا نهادى |
كردى هم از روز لقاى دوست يادى |
|
|
دل زين سفر از مهرخوبانيافت زادى |
تا ايزدت منزل دهد در بزم خاصان |
|
|
محرم چو گشتى در حريم قدس داور |
رفتى در آن درگاه عزت، زار و مضطر |
|
|
شد دامنت گلگون زِ اشك ديده تر |
مقبول آن درگه شده زانعام سلطان |
غسل احرام
|
چون غسل كردى تن به آب توبه شستى |
با عاشقان در كوى يار احرام بستى |
|
|
هر عهد بستى غير عهد حق، شكستى |
تا در صف پاكان شوى زين عهد و پيمان |
|
|
شستى تن از زمزم دل از آب محبت |
در بزم مشتاقان زدى ناب محبت |
|
|
از روزن دل تافت مهتاب محبت |
روشن روان گشتى به نور عشق و ايمان |
ورود به عرفات
|
در وادى عرْفات و مشعر محفل راز |
خواندى دعا وز پرده دل كردى آواز |
|
|
گشتى بدان سلطان كل با ناله دمساز |
چون بلبلان چيدى گلى با آه و افغان |
|
|
ديدى قيامت را در آن اعراف و مشعر |
ديدى در آن صحرا عيان غوغاى محشر |
|
|
ديدى خلايق را كفنها كرده در بر |
ياد از قيامت كن در آن دشت و بيابان |
مشعر الحرام
|
شب چون به معشر رفتى و بيدار ماندى |
ذكر و دعا با اشك و آه و ناله خواندى |
|
|
از ديده بر خاك رهش گوهر فشاندى |
بگرفتى از دست دعا زان يار، دامان |
|
|
شب تا سحر كردى تماشاى سماوات |
ديدى خداى انجم آراى سماوات |
|
|
گشت از عنايت باز درهاى سماوات |
آگه شدى زآه دل شب زندهداران |
ورود به مِنى
|
چون در منى رفتى زخودبينى حذر كن |
بتراش سر يعنى غرور از سر بهدر كن |
|
|
احرام بشكن جامه تقوى ببر كن |
نفس بهيمى ذبح كن هنگام قربان |
|
|
بهر خدا كردى فقيرى را زغم شاد |
درماندهاى از دام رنج و محنت آزاد |
|
|
بر جان مظلومى ترحم كردى و داد |
تا شاد گردد جانت از الطاف رحمان |
طواف و نماز طواف
|
آنگه نمازى با نياز و سوز و اخلاص |
بگذار و شو در قلزم توحيد، غواص |
|
|
تا چون خليل اللّه شوى در محفل خاص |
بعد از طواف هفت شوط حكم يزدان |
|
|
سعى صفا و مروه مشتاقانه كردى |
با هروله ذكر و دعا مستانه كردى |
|
|
وجدى زشوق روى صاحب خانه كردى |
با دوستْ دست افشان، به عالم پاى كوبان |
مستجار
|
رفتى به ركن مستجار و دامن يار |
بگرفتى آنجا با فغان و ناله زار |
|
|
از دل برون كردى دو عالم را به يك بار |
تا دل شود عرش خداى فرد سبحان |
|
|
جان از صفا آيينه جانان نمودى |
دل از وفا خلوتگه سبحان نمودى |
|
|
بر نفس كافر عرضه ايمان نمودى |
دل ساختى آيينه حق، كعبه جان |
دخول به كعبه
|
در كعبه بشكستى بت نفس و هوا را |
بگزيدى از جان طاعت و عشق خدا را |
|
|
بگرفتى آنجا عزم تسليم و رضا را |
تا يار بنوازد تو را در باغ رضوان |
|
|
از كعبه جسم آمدى در كعبه دل |
چون عاشقان كردى به كوى دوست، منزل |
|
|
آيينه دل گشت با رويش مقابل |
تا سازدت حسن ازل چون ماه كنعان |
وداع بيت اللّه الحرام
|
وقت وداع خانه، صاحب خانه ديدى |
وزديده جان طلعت جانانه ديدى |
|
|
در بحر عشق آن گوهر يك دانه ديدى |
عهدش دگر مشكن به مشكين موىجانان |
مسجد خيف
|
در مسجد خيف وصال يار رفتى |
از خوف حق با ديده خونبار رفتى |
|
|
چون عاشقان آنجا پى ديدار رفتى |
با حمد و تسبيح و دعا و ذكر سبحان |
رمى جمره
|
رمى جمر كردى زدى بر ديو دون سنگ |
هم بر سر نفس شرير پر فسون سنگ |
|
|
انداختى بر فرق دنياى زبون سنگ |
تا جانت ايمن گردد از آفات دوران |
|
|
ابليس را راندى بدان سنگ رياضت |
كردى به راه دوست آهنگ رياضت |
|
|
دادى زمام نفس در چنگ رياضت |
كز نفس اهريمن رهى با لطف يزدان |
|
|
گرد حرم كردى طواف عاشقانه |
چون قدسيان بر عرش سلطان يگانه |
|
|
با ياد حق كردى به فردوس آشيانه |
بوسيدى آن سنگ نشان كوى جانان |
|
|
غسلى به آب زمزم اخلاص كردى |
ذكر و نمازى در مقام خاص كردى |
|
|
روشن دل از توحيد خاص الخاص كردى |
هم چون خليل اللّه عشق پاك ايمان |
ورود به مدينه
|
بعد از وداع كعبه رفتى در مدينه |
پر نور از آن سيناى عشقت گشت سينه |
|
|
شستى به آب توبه حرص و حقد و كينه |
تا جام مى نوشى زدست حور و غلمان |
|
|
رفتى چو در يثرب بر پيغمبر عشق |
كردى شهود حسن يكتا دلبر عشق |
|
|
آنجا زدى ناب طهور از كوثر عشق |
كردى دل از اشراق آن شه عرش رحمان |
|
|
از زهره زهرا دلت گرديد روشن |
از حسن روى مجتبى جان گشت گلشن |
|
|
بگرفتى از سجاد ذكر و حرز و جوشن |
تا ايمن آيى از فريب نفس و شيطان |
ائمه بقيع عليهم السلام
|
ديدى امام مجتبى سلطان جان را |
وآن سيد سجاد فخر انس و جان را |
|
|
وآن باقر و صادق امام راستان را |
وآن حمزه عم مصطفى، شاه شهيدان |
شهداى احد
|
آنجا شهيدان احد را ياد كردى |
از هجر خوبان ناله و فرياد كردى |
|
|
جان را زقيد آب و گل آزاد كردى |
كز دام اركان پرفشاند طاير جان |
|
|
با آن دو دلبند پيمبر راز گفتى |
راز دلى با آن دو طفل ناز گفتى |
|
|
يعنى به ابراهيم و قاسم باز گفتى |
از روزگار امت و حال پريشان |
|
|
با آن دو طفل مصطفى هم راز گشتى |
نالانتر از آن دو سرو ناز گشتى |
|
|
با مادر شير خدا دمساز گشتى |
گفتى غم دل را به آن بانوى امكان |
رجوع به وطن
|
چون در وطن بازآمدى اى جان هوشيار |
پيوسته نقش ديده دل كن رخ يار |
|
|
عهد خدا را اى بنىآدم نگهدار |
مشكن تو عهد دوست را از امر شيطان |
|
|
دايم كنيد اى غافلان ياد از قيامت |
وز گير و دار برزخ و روز ملامت |
|
|
ريزيد بر خط خطا اشك ندامت |
شوييد زآب ديدگان اوراق عصيان |
حج مشتاقان
|
گفتار كوته حج مشتاقان همين است |
آداب و حكم كعبه جانان همين است |
|
|
سجاد و صادق را حديث اى جان همين است |
عشق اين مناسك گفت و شرع عرش بنيان |
|
|
اسرار حج عاشقان نظم الهى است |
سرّ ازل وحى ابد بر وى گواهى است |
|
|
صيت «6» شرف زين خانه از مه تا به ماهى است |
بگرفته زآدم تا به خاتم عشق پيمان |
مناجات با خدا
|
يا رب به سر السر ذات بىمثالت |
روشن دلم گردان به اشراق جمالت |
|
|
عمريست دل دارد تمناى وصالت |
با يك نظر درد فراقم ساز درمان |
|
|
نالم به كويت حالى از درد جدايى |
گريم كه شايد پرده از رخ برگشايى |
|
|
تو افكنى بر من نگاه دل ربايى |
من بنگرم آن حسن كل با ديده جان |
|
|
ما جز تو يا رب ياور و يارى نداريم |
با حضرتت حاجت به ديّارى نداريم |
|
جز رحمتت با كس سرو كارى نداريم |
باز است بر بيچارگان درگاه سلطان |
|
|
يا رب الهى را مقامى ده به كويت |
شام سياهم روز روشن كن به رويت |
|
|
جان مىدهم اى جان جان در آرزويت |
چشم روانم بر جمالت ساز حيران |
پی نوشت ها:
______________________________
(1). منهاج الطالبين: 25؛ روضة الواعظين: 2/ 460 (باكمى اختلاف)؛ كنز الفوائد: 1/ 217 (با كمى اختلاف).
(2). نهج البلاغه: خطبه 167؛ بحار الأنوار: 32/ 40، باب 1، حديث 26.
(3). سعدى شيرازى.
(4). عوالى اللآلى: 1/ 39، حديث 38؛ جامع الأخبار: 111، فصل 67؛ بحار الأنوار: 69/ 55، باب 94، حديث 85.
(5). آل عمران (3): 97.
(6). صيت: آوازه، شهرت.