با يك دنيا ادب به موسى عليهالسلام گفت: به كوه طور مىروى؟ گفت: بله. گفت: يك پيغام از من به خدا مىدهى؟ گفت: حتما.
گفت: به پروردگار عالم بگو: من راست مىگويم و تو مىدانى، در اين دنيا هيچ چيزى از تو نمىخواهم، مگر يك پيراهن، چون ديگر لباسهايم قابل پوشيدن نيست، هيچ چيز ديگرى هم نمىخواهم، براى اين كه تمام درهاى اقتصادى به رويم بسته شده و باز نمىشود، نه زن مىتوانم بگيرم و نه مىتوانم بچه دار بشوم، نه مغازه مىتوانم بگيرم، ما همين هستيم، به خدا بگو.
موسى عليهالسلام مناجاتش تمام شد، گفت: الهى! جوابش را چگونه بدهم؟ فرمود: برگشتى، او منتظر تو است، به او بگو: خيلى آدم پرتوقعى هستى. موسى پيش خود گفت: آخر يك پيراهن، اين چه پر توقعى است؟
موسى! به او بگو: خيلى پرتوقع هستى، روزى كه تمام چهرههاى انسانها را در علمم تماشا مىكردم، هنوز يك نفر را خلق نكرده بودم، در تماشاى چهرهها نوبت تقسيم بندى عشقم كه رسيد، دل تو را خانه عشق خودم قرار دادم، تو هيچ چيز كم ندارى، تو فضولى كردى امروز. موسى گفت: چشم.
وقتى آمد، آن مرد به موسى گفت: پيغام من را دادى؟ گفت: بله. گفت: محبوبم جواب داد؟ موسى گفت: بله، جوابت را اين گونه داد.
آن مرد روى زمين نشست، زانوهايش را بغل گرفت، مثل مادر بچه مرده اشك ريخت، گفت: موسى! ديگر چه زمانى به كوه طور مىروى؟ گفت: فردا.
گفت: به مولايم بگو: به خودت قسم، اگر از فردا به بعد، هر روز با قيچى من را تكه تكه كنند، پخشم كنند، دوباره زندهام كنند، ديگر هيچ توقعى از تو ندارم.
|
ما از تو نداريم به غير از تو تمنا |
حلوا به كسى ده كه محبت نچشيده |
خدايا! شكلاتىها را شكلات، پيراهنىها را پيراهن، زنىها را زن، شوهرىها را شوهر، خانهاىها را خانه، طلا بازها را طلا بده، اما در اين شب ماه رمضان، خودت را به ما بده، تو اگر بيايى كه ما ديگر چيزى كم نداريم:
« يا حىُ يا قيوم، يا أرحَم الراحمين، يا أكرم الأكرمين، يا حبيب قلوب الصادقين »
خيلى براى امشب اهميت قائل شدهاند.