پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

حكايت موسى و درخواست يك مؤمن

حكايت موسى و درخواست يك مؤمن


با يك دنيا ادب به موسى عليه‏السلام گفت: به كوه طور مى‏روى؟ گفت: بله. گفت: يك پيغام از من به خدا مى‏دهى؟ گفت: حتما.

گفت: به پروردگار عالم بگو: من راست مى‏گويم و تو مى‏دانى، در اين دنيا هيچ چيزى از تو نمى‏خواهم، مگر يك پيراهن، چون ديگر لباسهايم قابل پوشيدن نيست، هيچ چيز ديگرى هم نمى‏خواهم، براى اين كه تمام درهاى اقتصادى به رويم بسته شده و باز نمى‏شود، نه زن مى‏توانم بگيرم و نه مى‏توانم بچه دار بشوم، نه مغازه مى‏توانم بگيرم، ما همين هستيم، به خدا بگو.

موسى عليه‏السلام مناجاتش تمام شد، گفت: الهى! جوابش را چگونه بدهم؟ فرمود: برگشتى، او منتظر تو است، به او بگو: خيلى آدم پرتوقعى هستى. موسى پيش خود گفت: آخر يك پيراهن، اين چه پر توقعى است؟

موسى! به او بگو: خيلى پرتوقع هستى، روزى كه تمام چهره‏هاى انسان‏ها را در علمم تماشا مى‏كردم، هنوز يك نفر را خلق نكرده بودم، در تماشاى چهره‏ها نوبت تقسيم بندى عشقم كه رسيد، دل تو را خانه عشق خودم قرار دادم، تو هيچ چيز كم ندارى، تو فضولى كردى امروز. موسى گفت: چشم.

وقتى آمد، آن مرد به موسى گفت: پيغام من را دادى؟ گفت: بله. گفت: محبوبم جواب داد؟ موسى گفت: بله، جوابت را اين گونه داد.

آن مرد روى زمين نشست، زانوهايش را بغل گرفت، مثل مادر بچه مرده اشك ريخت، گفت: موسى! ديگر چه زمانى به كوه طور مى‏روى؟ گفت: فردا.

گفت: به مولايم بگو: به خودت قسم، اگر از فردا به بعد، هر روز با قيچى من را تكه تكه كنند، پخشم كنند، دوباره زنده‏ام كنند، ديگر هيچ توقعى از تو ندارم.

 ما از تو نداريم به غير از تو تمنا

 حلوا به كسى ده كه محبت نچشيده

خدايا! شكلاتى‏ها را شكلات، پيراهنى‏ها را پيراهن، زنى‏ها را زن، شوهرى‏ها را شوهر، خانه‏اى‏ها را خانه، طلا بازها را طلا بده، اما در اين شب ماه رمضان، خودت را به ما بده، تو اگر بيايى كه ما ديگر چيزى كم نداريم:

« يا حىُ يا قيوم، يا أرحَم الراحمين، يا أكرم الأكرمين، يا حبيب قلوب الصادقين »

خيلى براى امشب اهميت قائل شده‏اند.

منبع
  • پایگاه عرفان