أصبغ بن نباته نقل مىكند، أصبغ از تربيت شدگان ناب وجود مبارك اميرالمؤمنين عليه السلام بود. أصبغ مىگويد: اميرالمؤمنين عليه السلام در ايام رياست و حكومت خود هر وقت از بازار كوفه مىگذشتند و يا كاسبها را مىديدند، مىفرمودند:
«يا معشر التجار»
اى گروه كاسب، اى داد و ستد كنندگان:
«الفقه ثمّ المتجر»
اول دين شناس شويد، بعد كاسبى كنيد. چرا؟ حضرت فرمودند: اين يكى از مواردى است كه اميرالمؤمنين عليه السلام به اسم جلاله پروردگار عالم سوگند خورده است:
«والله للرّبا فى هذه الامّة أخفى من دبيب النمل على الصفا» «1» چرا به قوم يهود، نصرانى و زرتشتىها اشاره نمىكند. مىفرمايد: والله ربا در اين امت از لغزيدن مورچه روى سنگ صاف پنهانتر است، ممكن است عمرى كاسبها در چاه ربا قرار داشته باشند و نفهمند. بعد از مرگ يك مرتبه پرونده آنها را باز كنند و بگويند شما در دنيا حرام خورديد. شما با حرام سر و كار داشتيد، چرا مىفرمايد: در اين امت.
چون آيينها و مكتبهاى ديگر بخصوص در زمان ما، اساس اقتصادشان بر رباى بانكى است. اقتصاد جهان براساس ربا محاسبه مىشود، اما در اين امت يك عدهاى بهانه شرعى براى خودشان درست مىكنند و راه فرار از ربا را پيدا مىكنند كه اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمايد: ربا خود را پنهان مىكند و به نظر نمىآيد كه شخص رباخورى مىكند، مىگويد: من از راه شرعى وارد شدم. ربا با طرحها و تدبيرها، چهره ظاهرش را پشت آن تدبيرها و نقشهها پنهان مىكند و ربا در اقتصاد، از لغزيدن مورچه روى سنگ صاف مخفىتر است. براى اينكه دچار ربا نشوند، واجب است دين شناس شوند، حالا اگر نرفتند دين شناس شوند، واجب است معاملات اقتصادى خود را با متخصصان قرآن شناس و روايت شناس در ميان بگذارند، تا آنها كه رباى مخفى را درك مىكنند، آنها را راهنمايى كنند و بعد اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند:
«التاجر فاجر»
چرا معامله گران جزء بدكاران هستند؟ زيرا دچار رباى مخفى هستند،
«والفاجر فى النار»
تاجر بدكار وارد آتش مىشود، كه بدكارى او همين ربا است، ممكن است عرق خور و قمارباز نباشد، اهل فسق و فجور نباشد. اينكه مىگويد: تاجر فاجر است؛ يعنى تاجر رباخور، تاجر بدكار است.
اويس هم انسان دينشناس و ديندارى بود. ديندار كه دين شناس نيست، گاهى باطل را در زندگى خود حق مىبيند و حق را باطل مىبيند، ممكن است اين اشتباه تا آخر عمر با او همراه باشد، اگر زندگى را به اهل دانش، بصيرت و فقه گره نزند.
گرفتار خواهد شد.
به اويس گفت: از دين پيغمبر عليه السلام چه فهميدى، با اينكه پيغمبر عليه السلام را نديدى.
گفت: من هشت برنامه را فهميدم و بعد راجع به خودش صحبت كرد كه من به يكى يكى اين برنامهها عمل كردم، هم محدوده زندگى دنيا را روشن و نورانى مىكند و هم زندگى نامحدود قيامت و حيات بىنهايت محشر را تضمين مىكند.
امكان توضيح هشت برنامه در يك جلسه امكانپذير نيست، با تكيه بر لطف خدا با همديگر قسمت به قسمت آن را سير مىكنيم و به اميد اينكه از اين گفتگوى ملكوتى و نورانى كه با يك شترچران فقيه، دين شناس و دين دار شده بود، خداوند متعال نصيبى به ما عنايت كرده است. البته از اين هشت قسمت، از هر كدام، اندكى به ما عنايت شده است، اگر عنايت نشده بود ما در اين حال نبوديم؛ يعنى اهل خدا و خدمت به خلق نبوديم. معلوم مىشود خداوند متعال به همه ما نظر دارد و اين حقايق را به ما نشان داده است.