امام زين العابدين عليه السلام در صحيفه سجاديه به خدا نمىگويد به من ايمان عنايت كن، مىگويد: «أكمل الايمان» را به من عطا كن. نمىگويد: به من يقين بده، مىگويد: «أفضل اليقين» را به من عنايت كن، هنگامى كه شما دعاى كميل را مىخوانيد مىبينيد كه اميرالمؤمنين در جستجوى برترينها رفته است. «واجعلنى من أحسن عبيدك نصيباً عندك و أقربهم منزلة منك و أخصّهم زلفة لديك» «4» أحسن، أقرب و أخصّ، از اهداف خلقت است، آيا همه به اين اهداف الهى توجه دارند؟ اگر اين هدف را پايمال كنند در قيامت جوابگو هستند؟ اگر بخواهيد كسى را براى منصبى انتخاب نماييد، از حزب، دار و دسته، اقوام و رفقا استفاده مىكنيد يا احسن و اخص را انتخاب مىكنيد؟ بايد طبق طرح پروردگار عمل كنيد.
در امر مرجعيت شايد نود و پنج درصد از فقهاى بزرگ شيعه مىگويند: تقليد اعلم واجب است و تقليد غير اعلم واجب نيست. افرادى كه در رده مرجعيت قرار داشتند هميشه مسأله اعلم بودن را لحاظ مىكردند. مثلا بعد از در گذشت صاحب جواهر، وقتى علماى نجف محضر شيخ مرتضى انصارى آمدند، گفتند: به نظر ما شما اعلم هستيد، خود آنها هم درياى علم بودند، هر كدام از آنها فقيه جامع الشرايط بودند ولى به نظر مبارك و پاكشان، شيخ انصارى اعلم و حق مرجعيت داشته است، اگر شيخ را كنار بگذاريم، بايد يك شخص ديگر از ميان خود انتخاب كنيم، با اين كار در قيامت بايد جهنم برويم، به اين ارزشها باور داشتند؛ يعنى هميشه سراغ احسن، اعلم و اتقى و برترينها بودند.
تا به حال ميلياردها كتاب نوشته شده است، اما خداوند در قرآن مجيد مىفرمايد:
«وَ اتَّبِعُوا أَحْسَنَ ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ»
در ميان همه اين كتابها، زيباترين، نيكوترين و بهترين آنها قرآن است، از اين كتاب آسمانى متابعت كنيد.
با بودن احسن نوبت به تورات و انجيل نمىرسد.
شيخ انصارى مىفرمايد: رأى شما اين است كه من اعلم هستم، اما بين خود و خدا، رأى من اين است كه اعلم نيستم. گفتند: اعلم كيست، معرفى كنيد.
على بن ابى طالب عليه السلام انسانى اعلم، اتقى، اكبر، اعبد و اعظم بودند و شخصيتى است كه بعد از پيغمبر صلى الله عليه و آله تا قيامت رتبه او در همه موارد بالاترين است، نه به نظر قرآن و روايت، بلكه به نظر عقل هم او بالاترين است. حال آيات قرآن در اين زمينه حجّت را بر ما تمام كرده است، فكر كنيد كه اين مطلب در قرآن يا روايت نبوده است، آيا رها كردن احسن و اعلم و سراغ حسن رفتن، انحراف نيست؟
بايد به انتخابهاى خدا تكيه كنيم، انتخابهايى كه خدا در قرآن به آنها اشاره كرده است، مانند انتخاب انبيا، به چه دليل وقتى موسى عليه السلام چهل شبانه روز به كوه طور دعوت مىشود،
«وَ واعَدْنا مُوسى ثَلاثِينَ لَيْلَةً وَ أَتْمَمْناها بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً وَ قالَ مُوسى لِأَخِيهِ هارُونَ اخْلُفْنِي» «1»
چرا در ميان هفتاد هزار نفر، هارون را وصى خود قرار مىدهد؟ مىفرمايد:
هارون بعد از موسى عليه السلام بهترين انسان بود. اگر بهتر از هارون پيدا مىشد بر موسى عليه السلام حرام بود كه هارون را انتخاب كند، چون ظلم به دين و ملت بود.
آن مرد به امام حسن مجتبى و اميرالمؤمنين عليه السلام ناسزا گفت، امام مجتبى عليه السلام برترين انتخاب را در برخورد داشتند؛ زيرا مىدانند كه خداوند در قرآن مىفرمايد:
«خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا»
من شما را براى رفتن به سوى احسن عمل آفريدم، آيا اخلاق ما در خانواده، احسن اخلاق است؟ اخلاق ما در كارخانه و ادارات احسن اخلاق است؟ آيا كسانى كه بدنه يك دولت هستند، برخورد آنها با مردم احسن اخلاق است؟
روز قيامت، روزگار عجيبى است و محاكمات بسيار سختى دارد. اين وعده خدا مىباشد،
«وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ»
اگر در انتخاب اشتباه كنيد در روز قيامت شما را نگه مىدارند. كسى كه در اين مسير قرار ندارد و خود را ديندار مىداند، با شنيدن اين آيات مسير زندگى خود را عوض نمايد.
امام اگر پا از ركاب بيرون مىآوردند و به سينه او مىزدند، اين عمل، انتخاب صحيحى نبود. امام اگر به او مىگفتند جاهل، نفهم، احمق، اين انتخاب زشت بود.
اگر شيخ انصارى مىفرمود: بارك الله من اعلم هستم، اين انتخاب زشت بود، گفتند: آقا اعلم كيست؟ فرمودند: سالها در نجف و دانشگاه اميرالمؤمنين عليه السلام با يك طلبه اهل مازندران، هم درس و هم بحث بودم، در بحثها و درسها، مىديدم كه دقّت و دريافت او از من سريعتر و بهتر است. درس او تمام شد، آب و هواى نجف با مزاج او سازگارى نداشت، به من گفت: در منطقه ما جنگل و دريا وجود دارد، تكليف الهى من اقتضا مىكند كه از آن مردم دستگيرى نمايم. پس او اعلم است.
گفتند: حضر تعالى نامه بنويس كه بيايد و پرچم دار عالم تشيع شود، دو ماه طول مىكشيد كه نامه به ايران برسد، شيخ نامه نوشتند و مهر كردند كه صاحب جواهر از دنيا رفته است و شيعه سراغ مرجع اعلم است، به من پيشنهاد مرجعيت را دادند، من با بودن شما، خود را اعلم نمىدانم و پذيرفتن اين مقام، براى من شرعى نيست، به نجف بياييد و پرچم شيعه را به دوش بگيريد.
سيد العلماء مازندرانى، نامه را خواند،
|
مردان خدا پرده پندار دريدند |
يعنى همه جا غير خدا يار نديدند |
|
در جواب نامهاى زيبا به شيخ انصارى نوشت، قربان شما شوم، قبول است كه من وقتى طلبه بودم و با تو همدرس بودم، دقت و فهم من بيشتر و سريعتر بوده است، اما من ده سال از نجف و فضاى بحث و مباحثه دور بودهام، اما شما در نجف مانده و درس و بحث را ادامه دادهايد، به يقين اكنون دقت و دريافت تو از من بهتر و اين حقّ، حق شما است. من اصلا داراى چنين حقى در اين عالم نيستم.
امام حسن عليه السلام لگد به سينه آن مرد نزد و به او احمق و بىشعور نگفتند، فقط گوش دادند. از آن مرد سؤال كرد: آيا ناسزا گفتن عليه من و باباى من تمام شد؟ امام مجتبى عليه السلام چه باباى مظلومى دارد، آن مرد در عمر خود اميرالمؤمنين عليه السلام را نديده بود، اما به او ناسزا مىگفت.
معاويه به ضرار گفت: تو از ياران نزديك على عليه السلام بودى، براى من تعريف كن كه على چگونه انسانى بوده است؟ ضرار گفت: اگر على عليه السلام را معرفى كردم آيا به من امان مىدهى كه مرا نكشى؛ زيرا تو حسود مىباشى و تحمل آن را ندارى.
بسيارى از مردم تحمل شنيدن تمجيد از ديگران را ندارند كه بسيار بد و ناپسند است.
نوبت به حضرت مجتبى عليه السلام رسيد كه در برابر فحشها و ناسزاها جواب بدهد.
سؤال كرد برادر، اهل مدينه هستى؟ جواب داد نه، پس شما مال اين شهر نيستيد، نه، مسافر هستى؟ بله، مسافر معمولا در يك شهر غريب است، تا مكان و كار مناسبى پيدا كند، طول مىكشد، گفت: من خانه دارم، برويم تا خانه به تو بدهم، اگر بدهكار هستى، برويم بدهى تو را بدهم، اگر درد دارى، درد تو را دوا مىكنم، اگر مشكل دارى، مشكل شما را حل مىنمايم، اگر مىخواهى چند روز در مدينه بمانيد، من يك خانه دارم، هر روز سفره من پهن است، هر كس هر چه بخواهد بخورد و ببرد، مانعى ندارد.
آن مرد نرم شد، بعد سر خود را پايين انداخت، مقدارى فكر كرد و سر خود را بلند كرد و گفت: يابن رسول الله، فرهنگ من، فرهنگ شاميان است، ما را گول زدند و دروغ گفتند، مرا به گمراهى انداختند. يابن رسول الله من يك حاجت بيشتر ندارم، فرمود: بگو، گفت: تو در خانه خدا آبرو دارى، به اين زمين بگو دهن باز كند و مرا ببلعد.
امام عليه السلام وقتى به او مىگويند حالت چطور است، در جواب انتخاب احسن مىكند؛ يعنى يك مطالبى را مطرح مىكند كه تمام انسانها تا قيامت درگير اين مطالب هستند، هشدار و بيدارى مىدهد.
فرمود: «أصبحت» حالم را مىخواهيد:
«أصبحتُ ولى ربّ فوقى»
خدا، مالك، مدبّر، محيط، عالم و انتقام گيرنده مىباشد،
«ولايمكن الفرار من حكومتك» ، «والنار امامى»
مقابل من جهنم است، زيرا اعمال زشت، همان آتش جهنم است، اگر بخواهم بهشت بروم، بايد اين آتشها را خاموش كنم.
«والنار امامى والموتُ يطلُبُنى»
دهان مرگ باز است و روزى پنج مرتبه به من نگاه مىكند.
«والحساب مُحدق بى»
مأموران حسابگر خدا كه تمام اعمال مرا مىنويسند، مرا در محاصره دارند، از دست آنها نمىتوانم پنهان شوم.
«وأنا مرتهن بعملى»
من در گرو اعمال خود هستم.
«كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِينَةٌ»
علاوه بر اين:
«لا أجِدُ ما احَبّ»
هر چه را دوست دارم، نمىگذارند به دست بياورم، دوست دارم همه دنيا مال من باشد، اما در سفره خود نان خالى مىگذارم،
«و لا ادْفَعُ ما اكْرَهُ»
بلا، مصيبت و رنج را نمىتوانم از خود دور كنم.
و بعد فرمود: اى مرد،
«والامور بيد غيرى»
تمام ظاهر و باطن زندگى من، به دست غير از من اداره مىشود،
«ان شاء عذّبنى»
اگر در قيامت بگويد: حسن بن على بايد به جهنم بروى، من چه كار مىتوانم بكنم.
«وان شاء عفا عنّى»
و اگر بخواهد، مرا مىبخشد.
بعد حضرت فرمود: تو از من يك احوالپرسى كردى، اين جواب من است، اكنون من مطلبى از تو مىپرسم، تو جواب بده،
«فأى فقير أفقر منّى»
در اين عالم چه تهيدستى از من تهيدستتر است؟