منابع مقاله:
کتاب : بربال انديشه
نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان
دين و علم
علم به معناى دانستن است و يكى از مراتب آن عبارت است از: درك واقعيات و حقايق.
آن كسى كه از معلومات و حقايق استفاده كند، و آن را در راه به ثمر رساندن انسانيت به كار اندازد، هم خود به سعادت نزديك شده و هم ديگران را به خوشبختى سوق داده است.
انسان از ابتدا دانشى ندارد؛ ولى چون قوه درك علم و دانش در او هست در جستجوى حقايق و كسب معلومات مىكوشد.
انسان براى به دست آوردن و هماهنگ شدن با محيط، محتاج به علم و دانش است، علمى كه با استمداد آن، انسان را به مسائل خلقت و نوع زندگى با بركت آشنا كند، علمى كه ضامن سلامت جسم و روح او گردد، و وى را بسوى هدف عالى خلقت رهنمون شود، دانشى كه بر محور فضايل اخلاقى استوار باشد و در تمام برترىها مانند نوع دوستى يارى نمايد؛ نه دانشى كه راه بهتر كوبيدن و غارت كردن را به او بياموزد!
شما نيز قبول داريد كه تعليم يافتگان فرهنگ امروز و مهدهاى علمى، دچار بلاها و خطاهاى خانمان سوزى هستند؛ زيرا علم در جهان امروز، از مهمترين عامل بهتر زيستن غافل است و در صورت توجه، راه درستى را نمىتواند پيشنهاد كند تا در پرتو آن به گوهر ارزشمند حيات حقيقى دست يابد.
بنابراين در ميان تمام مكتبهاى عالم، تنها مكتبى كه بشر را به وسيله دانش در راه بهتر زيستن تربيت مىكند اسلام است.
در قرآن مجيد كتاب آسمانى اسلام و اخبار و روايات رسيده از رهبران عالىمقام اسلام، تأكيد فراوانى بر فراگيرى و كسب علم و دانش شده است، آن هم نه دانش محدود و محصور؛ بلكه مطلق علمى كه خدمتگذار راه انسانيت است.
اسلام آيين دانش، عقل، فطرت، وجدان و فضيلت است. قرآن براى علم و عالم مقامى بس ارجمند قائل است، تا جايى كه «دين» در كتاب آسمانى اسلام به محور عقل و دانش استوار است.
قرآن مجيد و روايات، جمود بر عقايد و انديشههاى غلط گذشتگان را، جنايت بر فطرت بشر و سلب مزيت عقلانى از انسان دانسته و مىگويد:
«متابعت از گمان و آراء و افكار و معلومات بسيارى از گذشتگان منحرف، تمسك به چيزى است كه نزد خدا ارزش ندارد» «1».
هماهنگى دين و علم
كسانى كه ميان دين و دانش جدايى فرض مىكنند، از نوع استدلالاتشان پيداست كه، دين را درك نكرده و از مفهوم عالى آن بىخبرند.
مراجعه به آثار مهم اسلامى، يعنى قرآن و كتب معتبر روايى از قبيل اصول كافى، من لايحضره الفقيه، الشافى، الوافى، محجة البيضاء، بحارالانوار و... كه هر كدام ابواب مفصلى درباره علم و دانش، از ديدگاه آيات و روايات دارند و همچنين مراجعه به تأليفات گرانبهاى دانشمندان اسلامى در طول 14 قرن گذشته، اجازه چنين قضاوت غير منصفانهاى را به انسان نمىدهد.
قضاوت بيگانگان
اگر بىخبران در دامن استعمار نبودند، و اگر تقليد كوركورانه كوتاه نظران از مفاسد و شهوات غرب به ويژه اروپا و آمريكا در ميان نبود، و اگر صنايع چشمگير آنان عدهاى را از خود بىخود نمىكرد، در حق اسلام نسبت به علم و دانش آنگونه رأى و نظر نمىدادند.
آنان در عالم مستى و بىخبرى و در دامن آلودگىها بدون اين كه به اسلام مراجعه كرده باشند و از سرچشمه پاك آن جرعهاى نوشيده باشند، با يك دنيا غرور و تكبر، به نام تمدن و تجدد و به نام فيلسوف و دانشمند، احمقانه در حق آيين پاك اسلام قضاوت مىكنند!
اى كاش اين از خود بىخبران و هرزههاى ناتوان و هرزه علفهاى سبز شده در لجنزار تقليد از غرب، و قضاوت كنندهگان و فرزندان بىسواد تقليد از حيوانات آدم نماى اروپا و آمريكا، آراء و نظرات خود مخالفان غربى و غربزدگان مخالف را درباره رابطه اسلام با علم جويا مىشدند.
اى كاش مىفهميدند كه منبع تمام علوم امروزى و تمدن جهانى، اسلام است.
اى كاش پيشرو بودن اسلام را در نهضتهاى حياتى و علمى از زبان آنان بشنوند؛ باشد كه از اين خواب خرگوشى كه منشأش كپسول خوابآور هواى نفس و شهوت آنان است، بيدار شده و به خود بيايند و بيش از اين در راه سقوط جوامع و ممالك اسلامى نكوشند.
او چه مىگويد؟
«گوستاولبون» فرانسوى مىگويد:
«تمام جهان بايد رهين منّت اسلام باشد؛ زيرا ملت اسلام خدمات ارزنده و شايان تقديرى به معارف دنيا نمودند. مراكز علمىِ اروپايىها عبارت بود از جايى كه در آنجا پاپها و سردمداران كليساها به حالت نيمه وحشى زندگى كرده و به بىخطى و بىسوادى خود افتخار مىكردند. مدار علوم ما فقط مسلمانان بودند».
و خلاصه در كتاب پربهاى «تمدن اسلام و عرب» مىنويسد:
«از نظر خصايص اخلاقى نيز همين اندازه بس كه آنها اروپا را تربيت كرده به شاهراه تمدن و ترقى راهنمايى نمودند. حالت بربريّت اروپاييان تا مدت طولانى، در واقع بيش از اينها بود كه خود بتوانند آن را حس كنند. البته در قرن يازدهم و بيشتر در قرن دوازدهم احساسات مختصرى در مردم پيدا شده؛ ولى از همان وقت فقط چند نفر از اشخاص حساس و روشنفكر، ضرورت اين را حس كردند كه بايد كفن جهالت را دريد و بدون فاصله به طرف مسلمين كه از هر جهت برتر و استادترند متوجه شد و به آنها مراجعه نمود».
ترجمه متون اسلامى
پس از اين مىنويسد:
«همانطور كه بارها در كتاب تذكر داده شده است علوم مسلمانان در اروپا به وسيله جنگ صليبى نبوده؛ بلكه از «اندلس» و جزيره «صقليه» و ايتاليا بوده است، چنان كه در سال 1130 ميلادى دارالترجمهاى در طليطله تحت رياست اسقف اعظم «رايمون» تأسيس شده و تمام كتب مشهور مسلمانان را به لاتينى ترجمه نمود».
از اين ترجمهها، موفقيت كاملى حاصل گرديد؛ يعنى چشمهاى اروپاييان از اين كتب باز شده و دنياى تازهاى به روى خود گشودند.
سلسله اين ترجمهها تا قرن چهاردهم در جريان بود، در اينجا نه فقط كتب رازى، ابن سينا، ابن رشد را به لاتينى ترجمه نمودند؛ بلكه نوشتههاى جالينوس، ذيمقراطيس، افلاطون، ارسطو، ارشميدس، بطلميوس را كه مسلمانان از يونانى ترجمه كرده بودند را به زبان لاتين نقل نمودند.
دكتر «لكلرك» در تاريخ طب خود زياده از 300 كتاب مشهور عربى را ذكر مىكند كه تمام آنها به لاتينى ترجمه شدهاند.
گوستاولبون مىگويد:
«در قرون وسطى اطلاعاتى كه از علوم يونان براى ما حاصل شد، به وسيله همين ترجمههاى عرب بود كه از بركت همين تراجم توانستيم تصنيفات قديمه يونان را به دست بياوريم، نه از راهبهايى كه نام زبان يونانى را هم نمىدانستند، بدين جهت مىگويم كه؛ تمام جهان بايد رهين منت مسلمين باشند كه اين ذخاير گرانبها را از دستبرد حوادث زمانه حفظ كردند» «2».
متأسفانه بىخبرى ملت فعلى اسلام از اسلام، راه قضاوتهاى جاهلانه را در حق اسلام براى آنان باز كرده است.
دين پايهگذار علوم گوناگون
نويسنده كتاب «تمدن اسلام و عرب»، كه خود از بيگانگان است، در كتاب خود فصول مختلفى را به معرفى علوم و برنامههايى اختصاص داده، كه پايهگذار تمام آنها مسلمين بودند و اروپاييان و آمريكاييان پس از زحمات هزار ساله مسلمين، در مهدهاى علمى بر سر سفره حاضر شده، قرار گرفتند و از بركت آن سفره به چنين ترقيات شگفتانگيزى دست يافتند.
اگر بىخبرى و غرور زمامداران اسلامى از چند قرن قبل نبود، ملت اسلام از سفره آماده شده به دست پدرانشان، در علم و دانش آنچنان بهره مىبردند كه امروز تمام عالم در سيطره آنان بود؛ ولى دنياپرستى عدهاى مغرور و متكبر، باعث عقب رفتن مسلمين از كنار سفره علم و جاى گرفتن بيگانگان بر سر آن سفره شد.
مسلمانان پايهگذاران علوم مختلف
«گوستاولبون» ضمن تحقيقات بسيار ارزندهاى به تفصيل مىنويسد:
«مسلمين، پايهگذاران نظامات عالى اجتماعى، سياسى، حقوقى، قضايى، جزايى، تعليم و تحقيق، فلسفه، ادب، تاريخ، علم رجال، رياضى، هيئت، جغرافى، دائرة المعارف نويسى در فنون مختلف، فيزيك، شيمى، فن اكتشاف، اسلحههاى آتشين، اختراع كاغذ، قطبنما، طب، نقاشى، صنايع مستظرفه، معمارى، نويسندگى، فنون مختلف پزشكى و پايهگذاران دانشگاههاى مختلف در تمام نواحى اسلام، به سبكى بسيار عالى و ارزنده، بودند. امروز تمام علوم و فنون، مرهون فداكارى و ايثار گذشته مسلمين است. براى اين كه به آثار و اختراعات و پايهگذارى علوم به وسيله مسلمين آگاهى حاصل كنيد، بايد به دائرة المعارفهاى علمى و كتابهايى كه بيگانگان در اين باره نوشتهاند مراجعه نماييد.
مسلمين جدّيتى كه در فراگرفتن علوم از خود بروز دادند، حيرتانگيز به نظر مىآيد. البته اقوامى در دنيا يافت مىشوند كه مىتوانند در اين خصوص با مسلمانان هم دوشى نموده و در رديف آنان قرار گيرند؛ ولى نمىتوان قومى را در اين ميانه پيدا كرد كه در اين امر بر آنها تقدم حاصل كرده باشند.
آنها هرگاه شهرى را فتح مىكردند، اولين اقدامى كه از خود نشان مىدادند ساخت «مسجد» و «آموزشگاه» بود.
در شهرهاى بزرگ، آموزشگاههاى زيادى وجود داشته چنان كه «بنجامن تودل» كه در سال 1173 ميلادى وفات كرده مىنويسد: من فقط در اسكندريه 20 آموزشگاه را ديدم كه داير بوده است.
علاوه بر آموزشگاههاى عمومى در بغداد، قاهره، طليطله و قرطبه، دانشگاههايى تأسيس كرده بودند كه در آنها لابراتوار، رصدخانه، كتابخانه، و ساير آلات و اداوات تحقيق وجود داشت، چنان كه در اندلس هفتاد كتابخانه عمومى موجود بوده است.
به موجب اقوال مورخين اسلام در «قرطبه» كتابخانه «الحاكم دوم» 600 هزار جلد كتاب وجود داشت كه 44 جلد آن مخصوص فهرست كتابخانه بوده است، در اين مورد چه زيبا گفتهاند كه: «شارل عاقل» در 400 سال بعد از تأسيس آن كتابخانه، وقتى كتابخانه دولتى پاريس را تأسيس كرد، بعد از زحمات زيادى، فقط توانست 900 جلد كتاب جمعآورى كند، كه يك ثلث آن كتابهاى مذهبى بوده است» «3».
آن روزها كه هنوز صنعت چاپ اختراع نشده بود و كاغذ به اين ارزانى و فراوانى در دسترس نبود، بزرگان اسلام كتابخانههاى معتبر و معظمى از نظر معارف خواهى و فرهنگ دوستى تأسيس كرده بودند، كه شمار كتابخانهها و كتابهايشان از حد حساب خارج است، فقط به چند نمونه از آن توجه كنيد:
كتابخانه بيت الحكمه بغداد 4 ميليون
كتابخانه شاپور 10 هزار
كتابخانه الحكمه قرطبه 400 هزار
كتابخانه سلطنتى قاهره 1 ميليون
كتابخانه دارلحكمه قاهره 100 هزار
كتابخانه طرابلس شام 4 ميليون
كتابخانه مراغه پس از خرابى مغول چهارصد هزار كتاب را در خود جاى داده است «4»
آنان مديون اسلام هستند
«ديونپورت» در كتاب خود كه به نام «محمد و قرآن» منتشر شده است مىنويسد:
«علوم رياضى، طبيعى، هيئت و فلسفه، كه در اروپا لانه گرفته است در قرن دهم از اسلام سرچشمه گرفته، و از آنجاست كه اروپا بايد براى هميشه رهين منت اسلام باشد».
«رودويل» انگليسى نويسنده بزرگ در مقدمه ترجمهاى كه بر قرآن نگاشته است مىنويسد:
«اروپا نبايد فراموش كند كه مديون قرآن محمدى است؛ زيرا قرآن بود كه آفتاب علم و دانش را در اروپا طلوع داد».
«گوته» فيلسوف بزرگ و مشهور آلمانى، پس از بيان مفصلى درباره اسلام و قرآن مىگويد:
«اگر مكتب اسلام اين است پس ما خود مسلمانيم».
«وليز» نويسنده مشهور انگليسى مىگويد:
«هر دينى كه با تمدن سير نكند بايد او را به ديوار زد؛ زيرا آن سهو و شر و اباطيل است، دين نيست، تنها دينى كه امروز با تمدن سير مىكند اسلام است، هر كس مىخواهد بداند به قرآن مراجعه كند. قرآن كتابى است دينى، علمى، اخلاقى، تاريخى، و بسيارى از قوانين و احكامش در دنياى امروزى معمول و عملى است. اگر به من بگويند اسلام را تعريف كن مىگويم: تمدن» «5».
اين بود نمونهاى از اعترافات و قضاوتهاى گروهى از فلاسفه و نويسندگان و استادان و دانشمندان بزرگ بيگانه كه در حق اسلام داشتهاند، و اين آيين را در ميان تمام مكاتب به زنده بودن و برازنده رهبرى انسانها و جوامع ستودهاند.
آرى! علم و دانش در آيين اسلام، قدر و منزلتى بس رفيع دارد و با كمربند ايمان به خداى متعال و روز جزا محصور است تا به انسان و جامعه خدمت كند، نه اين كه مانند تربيت شدگان فرهنگهاى جداى از دين، همه حالات انسانى را دستخوش تمايلات و شهوات قرار دهند.
قضاوتهاى ناجوانمردانه
قضاوتهاى ناجوانمردانه درباره اسلام معلول علل زير است:
1- عدم اطلاع و آگاهى بر احكام و قوانين اصيل اسلام.
2- به خطر افتادن منافع شخصى و مادى عدهاى قلدر و مستبد.
3- نقص انديشه و كمخردى در اثر حكومت شهوت بر عقل.
4- تيره بودن آسمان زندگى دينى بر اثر تراكم ابرهاى استعمار، بويژه استعمار فكرى و فرهنگى.
5- گسترش افكار صهيونستى.
6- پذيرفتن جدايى بين علم و دين در پرتو تقليد از مسيحيت.
7- تبليغات سوء و اشاعه برنامههاى ضد دينى از قبيل فيلمها و مجلات مبتذل.
8- حكومتهاى جاير و حفظ منافع آنان در سايه بىدينى و بىفكرى ملتها.
9- بىميلى به معنويات و سستى ايمان پس از انقلاب صنعتى.
10- عدم تبليغات صحيح براى شناساندن اسلام.
جهان قبل از اسلام
البته براى اين كه بتوان به جنبه سازندگى اسلام پى برد، و دريافت كه اسلام عزيز چه منابع و منافع سرشارى، از برنامههاى مادى و معنوى، عايد انسان مىكند، بايد به طور اختصار دورنماى جهان قبل از بعثت نبى بزرگ اسلام صلى الله عليه و آله را ترسيم كرد، و سپس درتعليماتى كه آن بزرگ مرد آسمانى براى نجات بشر، در آن دنياى تاريك آورد، تعمق و انديشه نمود. اسلام در زمان ظهور و پيداش، با بدترين برنامهها روبرو بود و در حقيقت با آدميانى مرده و پست در همه عالم مواجه گشت؛ ولى به وسيله تعليمات آسمانى و ثمربخش خود از آن دنياى خراب و آلوده، بهترين جهان و برترين ملتها را ساخت.
آرى! تاريخ، عصرى در آفرينش، روشنتر و نورانىتر از عصر اسلام به ياد ندارد، ظهور اسلام در تاريكترين نقطه جهان يعنى عربستان بود. اينك به توضيح و ترسيم اوضاع فيزيكى و سياسى اجتماعى «عربستان» كه اولين جايگاه نزول اين تحفه الهى (اسلام) بود توجه كنيد:
عربستان
كشور عربستان شبه جزيره بزرگى است كه قسمتى از آن ريگستان و سه طرف ديگرش درياست، از طرف مغرب به درياى احمر و از مشرق به درياى عمان و خليج فارس و از سمت جنوب به درياى هند منتهى مىشود.
گذشتگان، عربستان را به سه ناحيه تقسيم كردهاند: قسمت شمالى را «حجاز»، جنوبى را «يمن» و بخش مركزى را «صحراى عربستان» مىنامند.
حجاز سرزمينى است مشتمل بر ريگستان و اراضى كوهستانى كه «مكه» و «مدينه طيبه» جزو آن مىباشد كه قبل از طلوع خورشيد اسلام فاقد هرگونه تمدن و اخلاق بود.
«يمن» كه در جنوب حجاز واقع است از حاصلخيزترين نقاط آن سرزمين محسوب مىگردد. قسمت مركزى كه داراى صحراهاى بزرگ و شنزارهاى گرم است، تقريباً غير قابل سكونت مىباشد. مردمان شمال و جنوب، به خاطر حاصلخيزى سرزمينشان، از خود تمدنى داشتهاند و از ساير نواحى عربستان ممتاز بودند. سد «مآرب» كه هنوز نام آن بر سر زبانهاست، از آثار تمدن آن قوم است كه آن را در قرن دوم پيش از ميلاد ساختهاند، و مسلم است كه سازندگان آن سد بزرگ از علم هندسه اطلاع داشتهاند و داراى همتى ممتاز بودهاند كه توانستند اثر بزرگى چون آن سد را به وجود بياورند.
قرآن مجيد در سوره «سبأ» درباره اين سد مىگويد:
«مردم سبا در اثر نعمت زياد و آسايش، به زندگى تجملى و عياشى و شهوترانى روى آورده بودند، آنگاه به علت كبر و غرور و ناسپاسى و طغيان، مستوجب عذاب الهى شدند. خداى مقتدر سيل «عرم» را بر «سد» ايشان مسلط كرد تا آن را ويران ساخت و مزارع و بوستانهاى خرم
و سرسبزشان را به صحرايى سوزان تبديل كرد و از باغهاى انبوهشان جز چند درخت سدر و شورهگر چيزى باقى نگذاشت» «6».
علت آن كه مردم ناسپاس، خطاكار و زيانكار «سبأ» از عهده بازسازى سد بزرگ مآرب بر نيامدند آن بود كه خداى توانا آنان را در برابر كردار ناپسندشان به فتنههاى داخلى و اختلافات ملوك الطوايفى دچار كرد، تا از فكر ترميم سد منصرف شدند.
مردمى كه در ناحيه يمن زندگى مىكردند، مشهور به «بنىقحطان» بودند كه پس از واقعه تخريب سد، به عراق، شام و حجاز كوچ كردند.
روش زندگى مردم حجاز
نسلى كه از يمن رهسپار حجاز شدند از نظر زندگى به دو طايفه «شهرنشين» و «بَدَوى» تقسيم شدند. شهرنشينان همان مردم مكه و مدينه و طايف بودند و بقيه پراكنده شدند و در صحراها سكونت گزيدند. اين مردم به خاطر دورى از يمن، بويژه نسلهاى بعدى، چه شهرى و چه بدوى، از آثار تمدن و اخلاق كلى جدا گشتند.
مردم حجاز كه در وسط عربستان زندگى مىكردند، به حال بدويت و وحشىگرى باقى ماندند؛ زيرا سرزمين آنان خشك و بد آب و هوا بود و به خاطر سختى راه با مردمان متمدن آن روزگار مربوط نبودند؛ به طورى كه جهانگشايان بزرگ دنيا مانند: «رامسيسر دوم» در قرن 14 قبل از ميلاد و «اسكندر مقدونى» در قرن 4 پيش از ميلاد و «ايليوس گالوس» در زمان «اوگوست» امپراطور دوم در قرن اول ميلاد از تسخير حجاز عاجز ماندند.
پادشاهان قلدر، مستبد و پر قدرت ايران آن روز، نيز موفق نشدند بر حجاز دست يابند؛ از اين جهت مردم حجاز با خاطرى آسوده، به زندگانى بدوى خويش ادامه مىدادند و اين يك مسئله طبيعى است كه تا انسان خود را در خطر نبيند به فكر چاره نمىافتد، و از طرف ديگر چون انسان از نظر طبيعى خودخواه و طالب نام و جاه است، و ناچار براى به دست آوردن اين برنامه به مبارزه برمىخيزد، از اينرو عربهاى حجاز، چون با مردم ديگر مرتبت نبودند به جان يك ديگر مىافتادند و كارى جز قتل و غارت و خونريزى داخلى نداشتند «7».
تعصبهاى جاهلى
اين جنگهاى داخلى و تضادها و نزاعهاى قبيلهاى، در محو كردن اصول انسانى كمك به سزايى نمود؛ به طورى كه در همان زمان كه عربهاى حجاز، در چنان حالاتى بسر مىبردند «دمتريوس» سردار بزرگ يونانى، براى تصرف عربستان وارد «پترا» كه يكى از شهرهاى قديمى حجاز بود شد، ساكنين آن ناحيه به او گفتند:
اى سردار بزرگ! چرا با ما جنگ مىكنى؟ ما در جايى زندگى مىكنيم و در سرزمينى سكونت گرفتهايم كه فاقد هر نوع وسائل زندگى است، و اين برنامه در زندگى ما براى اين است كه سر به فرمان كسى ننهيم، هداياى ما را بپذير و از تصرف اين سرزمين كه نفعى براى تو ندارد چشم بپوش، و اگر بخواهى قصد خود را اجرا كنى ما به تو اعلام مىكنيم كه بعد از تصرف اينجا دچار مشكلات فراوانى خواهى شد، علاوه بر اين كه ما از صورت زندگى فعلى دستبردار نيستيم، اگر پس از جنگ هم عدهاى را به اسارت بگيرى و با خود همراه ببرى نفعى از آنان عايد تو نخواهد شد؛ زيرا آنان بعد از اسارت، غلامانى بدانديش و بدكردار هستند و هرگز حاضر به تغيير دادن صورت معيشت خود نيستند.
«دمتريوس» پيام آنان را قبول كرد و از تصرف عربستان منصرف شد «8».
اميرمؤمنان عليه السلام درباره وضع اعراب قبل از اسلام مىفرمايد:
«خداى مهربان رهبر بزرگ اسلام را فرستاد تا مردم جهان را از روشهاى غلطى كه در پيش گرفته بودند بر حذر بدارد، و او را امين فرامين آسمانى خود قرار داد. در آن زمان شما اى مردم عرب! بدترين دين را داشتيد و در ناهنجارترين سرزمين زندگى مىكرديد، در بين سنگهاى سخت و مارهاى گزنده مىخوابيديد و از آب تيرهرنگ مىنوشيديد، غذاى خوب نداشتيد و خون يكديگر را مىريختيد، رابطه خود را با نزديكان مىبريديد و با آنان جنگ مىكرديد، بتپرستى در ميان شما برپا بود و گناهان و آلودگىها دست و پاى شما را بسته بود» «9».
عادات و رسوم جاهلى
«هردر» درباره اعراب مىنويسد:
«اعراب عادات و رسوم قديمه گذشتگان را محفوظ نگاه داشته و صفات متضاده را با هم جمع كرده بودند، آنها بىنهايت سركش و خونخوار و بىنهايت هم فرمانبردار، متكبر و مغرور، به اساطير و افسانههاى پوچ شوق وافر داشتند و گويى مقهور احساسات بودند، هر گاه خيال تازهاى در دماغ آنان جاى مىگرفت، مستعد كارهاى خيلى بزرگ مىشدند، از طرفى آزاد، بخشنده و جسور و از طرف ديگر اسير غضب و سرشار از بىباكى، و در حقيقت تمام محاسن و قبايح خاندان «سامى» در عرب جمع بود».
مهمترين شهر حجاز
پيشتر اشاره كرديم كه اعراب عربستان، به مرور زمان به دو قسمت باديهنشين و شهرنشين، تقسيم شدند كه شهرنشينان همان مردم مكه و مدينه بودند. اين تقسيم در عادات و رسوم و اخلاق و كردار مردم عرب تأثيرى نداشت.
«مكه» از مهمترين شهرهاى حجاز بود؛ زيرا از دورترين نقاط عربستان و از مناطق اطراف براى زيارت مىآمدند. شهر مكه در عين اين كه زيارتگاه بود، خود به خود مركز بازرگانى هم شده بود و به همين دليل قبايل بزرگ و نيرومند آن سرزمين براى تصرف و تسلط بر آن شهر به تكاپو افتادند.
ابتدا فرزندان «اسماعيل» يعنى خود حجازىها پردهدار كعبه و فرمانرواى آن سامان بودند؛ اما ديرى نپاييد كه طايفه «خزاعه» از يمن به مكه آمدند و در قرن دوم ميلادى فرمانروايى آن ناحيه را از فرزندان اسماعيل گرفتند، پس از مدت كوتاهى طايفه «عدنان» كه حجازى بودند، آنها را از پا درآورده و در نتيجه قبيله «كنانه» و «قريش» از طايفه عدنان به وجود آمدند و رياست مكه در دست قريش باقى ماند، تا اين كه حكومت حجاز به دست مرد مقتدرى به نام «قصى بن كلاب» افتاد.
«قصى بن كلاب» اقوام خود را از اطراف به مكه آورد و زمينهاى بسيارى را به آنان واگذار كرد تا براى خود منزل و مأوى بسازند.
پس از قصى بن كلاب «عبد مناف» جانشين او شد، وى فرزندانى داشت كه «عبد شمس» و «هاشم» از پسران او بودند، عبد مناف هنگام مرگ، هاشم را جانشين خود قرار داد. «اميّه» پسر عبد شمس بر عموى خود هاشم حسد ورزيد و اين نخستين دشمنى و اختلافى بود كه ميان خاندان هاشم و اميّه رخ داد و تا مدتها ادامه داشت.
پس از مرگ هاشم پسرش «عبدالمطلب» جانشين وى شد. در آن زمان طايفه قريش نسبت به ساير قبيلههاى حجاز مزيّت و برترى ويژهاى داشت، اين بود صورتى از وضع شهرنشينى مردم عرب قبل از اسلام.
دشمنىهاى عجيب و غريب مردم مكه و آزارهاى خطرناكى كه از آنان نسبت به پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله صادر شد، نشان مىدهد كه شهرنشينى در آداب و اخلاق آنان كمترين تأثيرى نكرده بود؛ يعنى از شهرنشينى جز نام، چيز ديگرى براى آنان نبود، به عبارت سادهتر مىتوان گفت: ظهور اسلام از شهرى بود كه شهروندان آن از هيچ كدام از برنامههاى انسانيت و آدميت بهرهاى نداشتند.
دين
در آن زمان كه قهرمان توحيد؛ يعنى حضرت ابراهيم عليه السلام به فرمان خداى متعال فرزند عزيزش اسماعيل عليه السلام و مادرش هاجر عليها السلام را در نقطهاى بىآب و علف منزل داد، آب زمزم از بركت وجود اسماعيل جوشيد و همين امر سبب شد تا جمعى از باديهنشينان به آن مركز كوچ كنند.
مدتى بعد حضرت ابراهيم عليه السلام مأموريت يافت تا با كمك فرزندش خانه كعبه را بنا كند. با ساخته شدن خانه حق، شالوده شهر مكه ريخته شد، آنگاه از نسل اسماعيل فرزندى به وجود آمد به نام «عدنان» كه جد اعلاى عربهاى عدنانى است.
بتپرستى و پايهگذاران آن
طايفه عدنانى ابتدا پيرو آيين حنيف ابراهيم عليه السلام بودند؛ ولى كمكم با پيش آمدن حوادث ناگوار، وضع آنان تغيير كرد و زمينه بتپرستى براى آنان فراهم آمد. پس از پيش آمدن آن حوادث، بتپرستى، مذهب رسمى عربستان شد.
عدهاى از تاريخنويسان، پايهگذار بتپرستى را در حجاز «عمر وبن لحى» دانسته و مىنويسند: وى سفرى به «شام» رفت و از آنجا به «مآب» و از آنجا به «لقاء» آمد. در آنجا جمعى از طايفه «عمالقه» را ديد كه بت مىپرستيدند، وقتى از آنان در اطراف خاصيت بت سئوال كرد گفتند: اين بتها ما را يارى مىكنند و براى ما باران مىآورند، او نيز از آنان تقاضاى بتى كرد و آنان «هبل» را به وى دادند، آن را به مكه آورد و مردم را به پرستش آن تشويق كرد «10».
كمكم دامنه بتپرستى توسعه يافت، تا حدى كه بُتهايى به شكل حيوانات، گياهان، انسان، فرشته، جن و ستارگان ساخته شد و حتى بعضى از جمادات هم مورد پرستش قرار گرفتند.
رواج بتپرستى در عربستان به جايى رسيد كه هر خانوادهاى براى خود بت جداگانهاى انتخاب كرد، و هنگام سفر با آخرين كسى كه وداع مىكرد بت بود و در بازگشت از سفر قبل از ملاقات با اهل خانه به ديدن و زيارت بت خود مىشتافت «11».
شرح مذاهب ساختگى عربستان احتياج به تأليف جداگانهاى دارد؛ زيرا در آن سرزمين پس از رواج بتپرستى، هر خانوادهاى داراى مرام جداگانهاى بود.
تعدد خدايان در عربستان عجيب و غريب بود، به همين سبب افكار و آراء مردم عرب نسبت به مفاهيم عالى معنوى، در سطح بسيار پائينى قرار داشت.
در بهترين و پاكترين مركز عالم يعنى «كعبه» هر قبيلهاى به نام خود بت اختصاصى داشت كه جمعاً 360 بتى كه مورد پرستش قبائل بود قرار داشت.
مذاهبى نيز كه در عربستان رنگ خدايى داشتند، مانند آيين يهود و مسيح، در آن سرزمين به رسواترين وضع و آميخته با خرافات و اوهام تغيير شكل داده بودند.
در عربستان از خانه گرفته تا بيابان و از كعبه تا ساير اماكن، انباشته از خدايان ساختگى بود. بر اثر اين وضع ناهنجار معلوم است كه مردم آن سرزمين از نظر آراء، عقايد، افكار و رسوم دچار چه بدبختىهايى بودند.
حكومت
در ممالك ديگر، غير از عربستان قبل از اسلام، اگر چه وضع حكومتها بر پايه قدرت و استبداد و قلدرى يك شخص قرار داشت؛ امّا تا اندازهاى «حكومت» با روش مخصوصى به دست افراد زير نظر حاكم مستبد اداره مىشد و بالاخره حكومت، حكومت واحدى بود و روابط سياسى و اقتصادى بين حكومتها به صورتى معين برقرار بود.
اما در عربستان حكومت واحدى وجود نداشت، در قسمت باديهنشينان در هر قبيله يك نفر به نام امير انتخاب مىشد و او در آن قبيله در تمام زمينهها داراى اختيار تام بود، و اگر چند قبيله مىخواستند حكومت واحدى تشكيل دهند، در صورتى بود كه بخواهند به عنوان تجاوز و قتل و غارت به گروههاى ديگر حمله كنند كه از ميان چند طايفه به حكم قرعه يك نفر به امارت آن چند طايفه منصوب مىشد.
امّا شهر مكه و مراكز ديگر، تابع يك امير بودند، مثلًا در شهر مكه مردى به نام «تابع» فرماندار و پردهدار خانه كعبه بود و هر قبيلهاى كه به منصب پردهدارى مىرسيد قهراً حكومت مكه از آن او بود.
بازرگانى و تجارت
مركز بازرگانى و تجارت اعراب شهر مكه بود، از آن رو براى پيشرفت تجارت، راهها را براى توسعه كار از هر جهت هموار مىكردند، تا مسافران بيشترى به سوى مكه جلب شوند و سود زيادترى عايد آنان گردد، از اين گذشته چون معبودهاى ساختگى آنان در مكه قرار داشتند، بهترين وسيله جلب مسافران زيارت خدايان قلابى بود.
در نزديكى شهر «طايف» نيز بازارى بنام «عكاظ» قرار داشت كه قبايل حجاز در ماههاى حرام به آنجا مىآمدند و در نخلستانهاى عكاظ چادر مىزدند و مشغول داد و ستد مىشدند و طايفه قريش براى اين كه مشتريان بيشترى جلب كنند، آنجا را نمايشگاه شعر و ادب و خطابهسرايى قرار داده بودند؛ در نتيجه هر سال گروه زيادى براى اظهار فضل و كسب شهرت و تجارت به آنجا مىآمدند.
گروه زيادى از مردم عربستان هم از راه قمار، ربا، دزدى، غارت، ستمگرى و از راههاى نامشروع امرار معاش مىكردند.
«دورژه» مىنويسد:
«اعراب قبل از اسلام، موقع دستبرد به هر قافله، چنين تصور مىكردند كه اموالى را كه به غارت مىبرند يك قسمت از همان اموالى است كه هنگام تقسيم نعمتهاى دنيا از طرف طبيعت بايد به آنها تعلق مىگرفت. آنان كمين كردن و قافله زدن را با جنگ يكسان مىدانستند و اموالى را كه به زور شمشير غارت مىكردند در نظرشان غنيمت شمرده مىشد، لخت كردن مسافران، نزد اعراب بدوى همان قدر مردانگى و افتخار محسوب مىشد كه ما يك شهر را فتح و يا
يك ايالت را به تصرف خود درآوريم» «12».
اخلاق و رسوم
به طور كلى مردم هر جامعهاى اخلاق و مبانى اخلاقى را طبق آنچه خود مىانديشند و رسوم و عرف و محيطشان آن را تأييد مىكند تفسير مىنمايند.
در نظر مردم جزيرة العرب نيز اخلاق و مبانى آن به نوعى خاص تفسير مىشد، به عنوان مثال: غيرت، شجاعت و مروت را بسيار تمجيد مىكردند و آن را مىستودند؛ ولى مفهوم شجاعت در نظر آنها عبارت بود از سفاكى و زيادى كشتهشدگان و غارت بيشتر!! و غيرت در نظر آنها طورى تفسير مىشد كه دختركشى از مراتب عالى و نهايى غيرتمندى بود! وفا و يگانگى را در اين مىديدند كه همپيمان يا فرد قبيله خود را در بروز هر حادثهاى جانبدارى كنند خواه حق باشد يا نباشد.
«اوليرى» در كتاب «عرب قبل از پيغمبر اسلام» درباره روحيه مردم عرب مىنويسد:
«آنها نمونه طمع و ماديات بودند، به هر چه مىنگريستند از لحاظ ماديات و منافع، آن را بررسى مىكردند. هميشه براى خود يك نوع شرف و برترى نسبت به سايرين تصور مىنمودند. آزادى را بىنهايت دوست داشتند؛ لذا از هر چيزى كه آنها را محدود مىكرد متنفر بودند».
«ابن خلدون» درباره آنان مىنويسد:
«باالفطره وحشى و يغماگر و مفسد بودند، از تمدن و علم به دور و به خرافات و موهومات معتقد و متمسك بودند. عقل اعراب جاهلى آنقدر جمود داشت كه روابط بسيارى از اشياء را درك نمىكردند! به همين جهت خرافات بسيارى بين آنها رايج بود، به عنوان مثال: براى رفع سردرد، استخوان مرده به گردن مىآويختند، تنها به همين دليل كه از دير زمان معمول شده بود. رسم قبيلگى، منطق متبع آنها بود؛ اما در صحت و سقم اين رسم انديشه نمىكردند» «13».
اعراب جاهلى از نظر فردى و اجتماعى، بويژه در تربيت خانوادگى، فاقد كليه اصول و مبانى عالى انسانيت بودند و در قساوت و بىرحمى و خونريزى سرآمد مردم آن روزگار محسوب مىشدند.
وقتى يكى از افراد قبيله به قتل مىرسيد، براى انتقام گرفتن، خونريزى، كشت و كشتارهاى زيادى در ميان آنان واقع مىشد. اين وضع ادامه داشت تا پس از اين كه طرفين، قواى خود را از دست مىدادند، به تنگ آمده و با هم آشتى مىكردند و به جاى قصاص به ديه دادن تن مىدادند.
زنده بگور كردن دختران
اولين قاتل دختران
دنياى عرب آن چنان فاقد اخلاق بود كه حتى ريشه محبت و عاطفه پدران نسبت به فرزندان در دل آنان خشك شده بود، تا جايى كه دختران بىگناه خود را زنده به گور مىكردند! اولين قبيلهاى كه در زنده به گور كردن دختران اقدام كرد طايفه «بنىتميم» بود.
هنگامى كه آن طايفه با حكمران خود «نعمان بن منذر» بناى مخالفت گذاشتند، نعمان با لشكرى انبوه بر سر آنان تاخت و شكست سختى بر آن قبيله وارد آورد، اموالشان را مصادره و دخترانشان را به اسيرى گرفت.
بعد از مدتى نمايندگان قبيله بنىتميم به حضور او شتافتند و تقاضاى بازگرداندن دختران خود را نمودند؛ ولى از آنجا كه برخى از آنان در زندان نعمان ازدواج كرده بودند، حكومت نعمان بن منذر، آنان را مخيّر كرد كه يا با شوهران خود بسر ببرند و روابط خود را با پدران قطع كنند و يا طلاق گرفته به وطن بازگردند.
دختر «قيس بن عاصم» محيط زندگى با همسرش را اختيار كرد، قيس كه يكى از نمايندگان بنىتميم بود، از اين پيشآمد آزرده خاطر شد و با خود پيمان بست كه پس از آن دختران خود را در آغاز زندگى نابود كند.
اين رسم به تدريج به قبايل ديگر سرايت كرد و در ميان آنان به شكل عقيدهاى ريشهدار مرسوم شد.
پس از بعثت نبى بزرگ اسلام صلى الله عليه و آله روزى قيس به محضر آن حضرت آمد، يكى از ياران رسول خدا صلى الله عليه و آله از دختران وى سؤال كرد وى در پاسخ گفت: تمام دختران خود را زنده به گور كردم و از اين عمل خود، كوچكترين ناراحتى احساس نكردم! مگر يك بار و آن وقتى بود كه آماده سفر شدم، ايام وضع حمل همسرم نزديك شده بود، قبل از تولد فرزندم به سفر رفتم مسافرتم طول كشيد پس از بازگشت از سفر جوياى نوزاد جديد شدم همسرم گفت: بنا به عللى فرزندمان مرده به دنيا آمد؛ ولى چون دختر زاييده بود از ترس اين كه مبادا او را نيز زنده به گور كنم او را به خواهرانش سپرده بود تا در دامن آنان بزرگ شود.
سالها گذشت تا دخترم به سن نوجوانى رسيد من هنوز كوچكترين اطلاعى نداشتم.
روزى در خانه بودم ناگهان دخترى وارد خانه شد و جوياى مادر خود شد، پرسيدم اين دختر زيبا از كيست؟ مادر در حالى كه اشك در ديدگانش حلقه زده بود گفت: اين دختر توست، همان دخترى كه هنگام سفر طولانى تو به دنيا آمده بود و من او را از ترس، پنهان كرده بودم. همسرم تصور كرد من از وضع فعلى دخترم خوشنودم؛ ولى مطابق پيمان و عهدى كه داشتم، دست دختر را گرفته به محل دوردستى بردم و در صدد حفر گودالى برآمدم! هنگام كندن زمين، دختر از من پرسيد: پدر! منظورت از كندن زمين چيست؟ جوابى ندادم و پس از اتمام كار دست او را گرفته كشانكشان ميان گودال قرار دادم و خاك به سر و صورت او ريختم و به ناله دلخراش وى توجهى نكردم!! او همچنان ناله و فرياد مىزد و مىگفت:
پدر جان! مرا زير اين همه خاك پنهان مىكنى و در اين گوشه تنها مىگذارى و بسوى مادرم برمىگردى؟ اما من به نالههاى جگر سوزش گوش نكردم، آن مقدار خاك برويش ريختم تا اطمينان حاصل كردم كه از دنيا رفت، اين تنها موردى بود كه دلم سوخت!!
چون سخن قيس بدين جا رسيد، در حالى كه ديدهگان رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله پر از اشك شده بود فرمود:
انَّ هذِهِ لَقَسْوَةٌ مَنْ لايَرْحَمْ لايُرْحَمْ «14».
«اين عمل از سنگدلى است كسى كه رحم و عاطفه نداشته باشد مشمول رحمت قرار نمىگيرد».
برخى از نويسندگان در ذيل اين داستان نوشتهاند: قيس بن عاصم حدود 9 دختر خود را در جاهليت زندهبگور كرد «15».
آشفتگى در زندگى
وضع اخلاقى عرب به جايى رسيده بود كه داراى يك زندگى آشفته بودند، خونريزى و جنگهاى پى درپى كه بيشتر بر سر عقايد خرافى و رسومات جاهلى صورت مىگرفت، در ميان آنان ريشه دوانده بود و به خاطر سفارش پدران به فرزندان براى مقابله با قبايل، زندگى آنان به صورت رسوا كنندهاى درآمده بود.
آيين صحرانشينى كه بر اثر عدم وسايل زندگى و طمع و حرص به جمعآورى مال و كينهها و بىاعتنايى به برنامههاى اصيل، تشكيل مىشد، آن ملت را به قتل و غارت وادار مىكرد، تا جايى كه سرزمين جزيرة العرب سرزمين صيد و جنگ و قتل و غارت بود و هيچ كس خود را از شبيخون و تهاجمِ ناگهانى در امان نمىديد.
ازدواج
قبل از هر چيز بايد دانست كه عمل نامشروع زنا در نظر اعراب زمان جاهليت زشت نبود، بسيارى از مردان براى خود چند رفيقه داشتند و زنان نيز داراى چند دوست بودند.
اعراب در زمان جاهليت گاهى زنان خود را مجبور به زنا مىكردند تا از آن طريق سودى عايدشان گردد.
ابن عباس مىگويد:
«اعراب كنيزان خود را مجبور به اين عمل مىكردند و درآمد آن را مىگرفتند» «16».
مردم زمان جاهلى داراى نكاحهاى مختلفى بودند كه اقسامى از آن، از نظر خوانندگان عزيز مىگذرد:
1- ازدواج معمولى:
در آن عصر مانند ساير دوران، مردى دخترى را براى همسرى انتخاب مىكرد، پدر دختر براى فرزندش مهريه قرار مىداد و او را به آن مرد تزويج مىكرد.
2- ازدواج پرچمى:
زنهايى بودند كه براى استفاده عموم، خود را در معرض قرار مىدادند و براى راهنمايى و جلب توجه مردم بالاى منازل خود پرچمهايى نصب مىكردند تا هر كس بخواهد، بدون مزاحمت به منزل آنان برود.
3- ازدواج استبضاع:
هنگامى كه زن از قاعده زنانگى پاك مىشد، شوهرش او را نزد هر كس كه مىخواست مىفرستاد و دستور مىداد با او همبستر شود، پس از آن، شوهر با زن همبستر نمىشد تا آثار حمل زن از مرد بيگانه روشن شود، سپس به خود اجازه همبستر شدن مىداد، اين تأخير در ميان قوم براى آن شوهر دليل نجابت بود.
4- ازدواج بدل:
هر كس از اعراب جاهلى كه زن ديگرى را مىپسنديد حق داشت به آن مرد پيشنهاد معاوضه كند؛ يعنى زن خود را به او بدهد و زن طرف مقابل را براى خود بردارد، مدت معاوضه هم طبق تمايل طرفين بوده و زنان سيهبخت در اين ميان يك وظيفه بيشتر نداشتند و آن تسليم بدون قيد و شرط بود.
داستانى از جاهليت
«ابو مالك فزارى» كه يكى از بزرگان و رهبران قبايل عرب بود، با شنيدن اوصاف پيامبر عاليقدر اسلام صلى الله عليه و آله مشتاق زيارت آن حضرت شد، به همين منظور بسوى مدينه حركت كرد، چون به در خانه پيامبر اسلام رسيد بدون اجازه و در كوفتن وارد خانه شد، عايشه كه يكى از همسران پيغمبر بود نزديك حضرت نشسته بود، حضرت با لحنى متغير به ابومالك فرمود: چرا بدون اجازه وارد شدى؟ ابو مالك گفت: براى بزرگان قوم اجازه گرفتن ننگ است و من براى ورود به هيچ خانهاى اجازه نگرفته و نمىگيرم! حضرت فرمود: اين اخلاق ناپسند از رسوم جاهليت است، حكم اسلام غير از اين حكم است؛ سپس اين آيه را تلاوت فرمود:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلى أَهْلِها ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ» «17».
«اى اهل ايمان! به خانههايى غير از خانههاى خودتان وارد نشويد تا آنكه اجازه بگيريد، و بر اهل آنها سلام كنيد، [رعايت] اين [امور اخلاقى] براى شما بهتر است، باشد كه متذكّر شويد».
ابو مالك كه اين ناراحتى را براى پيغمبر بزرگ تصور نمىكرد، براى تسكين آن حضرت عرض كرد: چرا ناراحت شديد؟ آيا به خاطر آن بانويى بود كه نزديك شما نشسته بود؟ اگر مىخواهيد به نفع شما از زيباترين زنان (كنايه از زن خودش بود) پياده شده تو نيز پياده شوى (يعنى همسران خود را با يك ديگر عوض كنيم) حضرت فرمود: اين روشِ زشتِ ايام جاهليت است و در اسلام ممنوع و حرام مىباشد، هنگامى كه ابومالك بيرون رفت عايشه پرسيد: اين مرد كه بود؟ فرمود: اين مرد با همه حماقتش فرمانرواى بزرگ قومش بود «18».
5- ازدواج اشتراكى:
عدهاى از جوانان عرب، كه گاهى تعدادشان به ده نفر مىرسيد، زنى را مشتركاً گرفته و با او همبستر مىشدند. پس از وضع حمل آنان را احضار مىكرد و مىگفت: مىدانيد چه كردهايد؟ از ميان آنان يك نفر را انتخاب مىكرد و فرزند را به او منتسب مىنمود و مىگفت: اين فرزند توست نام او را هر چه مىخواهى بگذار.
6- ازدواج شغار «19»:
اعراب جاهلى زنان و دختران خود را، گاهى به عنوان مهريه زن ديگر قرار مىدادند؛ به اين صورت كه شخصى دختر يا خواهرش را به ديگرى مىداد كه متقابلًا شخص ديگر خواهر يا عيالش را به ازدواج او درآورد مهريه در اين ازدواج زنان و دختران بودند.
ازدواجهاى ديگرى نيز در عربستان مرسوم بود كه در كتابهاى تاريخى مفصل ذكر شده است «20».
ايران و روم
در زمان ظهور اسلام نه تنها عربستان در همه زمينهها گرفتار مفاسد و بدبختى بود؛ بلكه تمام كشورهاى جهان، دچار تيرهبختى و سيه روزى بودند.
در آن زمان دو كشور پهناور «ايران» و «روم» كه از نظر قدرت سرآمد همه كشورهاى جهان بودند، از نظر اوضاع روحى و اخلاقى، مردم هر دو كشور، كمتر از ملّت عربستان نبودند، البته در يك بخش مختصر نمىتوان برنامههاى آنان را منعكس كرد؛ ولى براى آگاهى شما خواننده عزيز به طور اختصار به برنامههاى آنان اشاره مىشود:
لذتگرايى حاكمان
در آن زمان خوشگذرانى، خودخواهى، استعمار كردن و به استثمار درآوردن ملتهاى ضعيف، دو دولت ايران و روم را فراگرفته بود.
درياى تمدن ساختگى، ايرانيان و روميان را فريب داده و آنان را در تمام خود فرو برده بود. پادشاهان ايران، قيصرهاى روم و فرماندهان ارتش هر دو كشور در غفلت بودند، و مانند گرمازدگان در حال تحير بسر مىبردند و همّتى غير از رسيدن به لذت و خوشگذرانى و خودخواهى نداشتند.
روم و ايران از هر جهت غرق در لذت و خوشگذرانى بودند، به عنوان نمونه:
«پرويز» شاه ايران دوازده هزار زن، براى انواع برنامههاى شهوانى، و پنجاه هزار اسب داشت، و وسايل خوشگذرانى وى، از كاخهاى آسمان خراش و ساير وسايل، هر بينندهاى را مبهوت و متحير مىنمود.
كتاب ارزشمند «اسلام و عقايد و آراء بشرى» مىنويسد:
«اختلاف طبقاتى بىرويّه و بىحساب، كه سبب تشكيل جمعى كاخنشين و گروهى بىشمار كوخنشين شده بوده، مىتواند معرف اخلاق و عواطف كشور روم باشد. ضعفا و بيچارگان، اضافه بر زجر و تنگدستى و سربازى اجبارى، ناگزير بودند خراج و مالياتهاى گزاف بپردازند، خرج كلان سرداران لشكر، نجبا، اشراف و امپراطورى وسيع را بر دوش ناتوان خود به هر صورت و هر زحمت بگيرند، چرا كه طبق فرمان مستبدانه امپراطورى، اندك سرپيچى و تمرّد از دستورات، مساوى با مرگ و نيستى بود» «21».
«مكاريوس» كه يكى از نويسندگان مشهور است درباره ايران قديم مىنويسد:
«تاريخ، نمونه خوشگذرانى شاهان ايران را كه از هديهها و مالياتهاى سرزمينهاى مابين خاور نزديك و خاور دور استفاده مىكردند، و در ناز و نعمت فرو رفته بودند، به ياد ندارد».
در كتاب «عقايد و آراء بشر» درباره اختلافات طبقاتى مردم ايران قبل از بعثت پيغمبر صلى الله عليه و آله آمده است:
«جامعه در ايران، مانند ساير ممالك گذشته، فقط از طبقات ممتاز تشكيل مىشد و بيشتر مردم كه از طبقه غير ممتاز بودند، در شمار جامعه و ملت به حساب نمىآمدند. جامعه دوران ساسانى را نجبا، مغان و اميران لشگر تشكيل مىداد، و وزيران و دبيران هميشه از ميان نجبا انتخاب مىشدند. بقيّه ملت، يعنى صنعتگران و كشاورزان و توده مردم، تنها در مواقع پرداخت ماليات و سربازى و بيگارى به كار مىآمدند. كارگزاران حكومت، نسبت به مردم اختيار تام داشتند و به ويژه بر طبقات زارعين و توده مردم تعدى روا مىداشتند، اما آنان مردمى متحمل بودند و بر اين شيوه خو گرفته و هر نوع تعدى را از ترس جان و مال خود تحمّل مىكردند! ماليات ديوانى و تحميلات نظامى و بيگارى وخدمات اجبارى در مؤسسات دولتى بيش از همه به دهقانان متوجه بود» «22».
منصبها و مالياتها
در ايران منصبهاى دولتى در اختيار صاحبان ثروت و قدرت بود.
مالياتهاى جديدى كه وضع مىشد ملت ستمديده را ناتوان مىكرد، به دنبال اين تعدى و تجاوز طبقه كشاورز از زراعت خود دست برمىداشت و به دِيْرها پناه مىبرد تا از بار ماليات سنگين و خدمت به ارتشى كه فايدهاى براى ملت نداشت راحت شود.
در آن دوران خوشگذرانى، جنايت و كسبهاى نامشروع رواج داشت.
نويسنده «ايران در عهد ساسانيان» در كتابش مىنويسد:
«كشاورزان ايران به مصيبت بزرگى گرفتار شده بودند و هميشه در زمينهاى كشاورزان خود بسر مىبردند و بدون مزد استخدام مىشدند و به هر عملى وادار مىگرديدند».
كشورهاى ديگر
كشورهاى ديگر عالم مانند يونان، چين، هندوستان و تمام مراكز ديگر نيز در جهالت و تاريكىِ پستى بسر مىبردند و قبل از ظهور اسلام، از نظر اوضاع كلى، همانند جزيرة العرب و ايران و روم بودند.
يهوديان در عراق و شام دست به كشتار وحشيانهاى مىزدند، و يعقوبىها در مصر بساط خونريزى به پا مىكردند.
حكومتهاى جهان در حكمرانى خود، روش استبدادى عجيبى داشتند؛ به دنباله اين گونه حكومتها، مردم شهرها در حفظ جان، عرض، ناموس و خون خود سرگردان بودند!
دستگاه قضاوت در همه دنيا، در برابر مردم و شكايت آنان، كر شده بود و اين ناشنوايى بر حيرانى و سرگردانى مردم مىافزود.
كشاورزان فكر مىكردند كه استبداد حكام، و ناشنوايى دستگاهِ دادرسى را نمىتوان تغيير داد، بنابراين بايد خودكشى كرد؛ از اين جهت مرگ را بر زندگى ترجيح مىدادند!!
كشور شام
«شام» نيز همانند ديگر مستعمرات ايران و روم، به دنبال رهبران خود بسوى خوشگذرانى و خودخواهى سرعت مىگرفت. برنامه رهبران خوشگذران شام و معاونين آنان و مجالس درباريان، با تمام وسايل عيش و نوش مجهز بود.
خلاصه جهان قبل از اسلام، جهانى پر از اضطراب و جنايت، محيطى غرق در گناه و فساد، جامعهاى افتاده در ورطه هلاكت بود كه راهى به سوى شقاوت و جهنم داشت.
وضع عمومى جهان قبل از اسلام
هنگامى كه رسول گرامى اسلام مبعوث به رسالت شد؛ عالم گرفتار زلزله اقتصادى بود، كه اركان آن را به سختى مىلرزاند، و به طورى كه اگر در دنياى آن روز سرمايهاى بود قابل بهرهبردارى نبود.
آن مرد الهى از همان دريچه نگاه انبيا؛ يعنى بدون توجه به مال و حب جاه و شهوت به جهان نگريست، و انسانيت را در بستر مرگ ديد. آن رادمرد آسمانى مىديد آدميزاد بر اثر ضعف فرهنگ عقلى بر سنگ، آب، درخت، چوب، ماه و ستاره، خورشيد، و چيزهاى ديگرى كه نمىتواند نفع و ضرر خود را كنترل كند سجده مىنمايد.
آن بيداركننده يگانه ديد انسان انديشه خود را از دست داده و بديهيات را درك نمىكند و مسائلى را كه احتياج به انديشه و تفكر دارد، در اثر تغيير برنامههاى فكرى، محتاج به تفكر نمىداند، جايى كه بايد يقين كند شك و جايى كه بايد شك كند يقين مىنمايد.
ذائقه روح بشر عوض شده بود؛ به طورى كه تلخ را شيرين و بد را خوب و غذاى غير قابل هضم را قابل هضم مىدانست، و چون حس معنوى خود را از دست داده بود نسبت به دشمن ستمگر بدبين نبود و دوست اندرزگو را دوست نمىانگاشت.
در آن دنياى عجيب گرگان، چوپانِ گوسپندان، و دشمنهاى خونخوار قاضى و مجرمان و خيانتكاران آبرومند و اهل ثروت؛ اما افراد شايسته اجتماع از دنيا محروم و به ستمگرى معرفى شده بودند.
در جهان قبل از اسلام، منكرات، معروف جلوه مىكرد و عادتهاى زشت گريبان بشر را گرفته و نزديك بود انسانيت سقوط كند.
آن حضرت مىديد شراب خوارى سرتاسر جامعههاى آن روز را فرا گرفته، تجاوز به ناموس و قماربازى علنى شده، رباخوارى و غصب اموال ديگران و طمع به مال و ناموس مردم از قباحت و زشتى افتاده است.
رسول خدا صلى الله عليه و آله ديد شاهان و اميرانى بر ملتها حكومت مىكنند كه زمين و طبيعت را ملك خود دانسته، و مردم ستمديده را بندهگان خود مىدانند، و به جاى خداى جهانآفرين، ديرنشينها پرستش مىشوند.
آن حضرت مىديد اربابان كليسا اموال مردم را بىجهت تصاحب مىكنند و انسانها را از صراط مستقيم باز مىدارند.
در آن دوران شجاعت به خونريزى و كشته شدن، سخاوت به اسراف و تبذير، و مناعت طبع جاى خود را به غرور و تكبّر داده بود. قدرت فكرى بشر كه بايد معطوف مسائل معنوى مىشد صرف تردستى و خدعه شده و عقل وسيله ابتكار و اختراع جنايات و ايجاد وسايل شهوترانى شده بود «23».
در چنين دنياى عجيبى، رسول بزرگ اسلام مأموريت يافت تا براى نجات نوع بشر به پا خيزد، و يك تنه كشتى طوفانزده بشريت را به ساحل نجات باز گرداند.
او مأموريت يافت تا روح آدميان را از آن همه آلودگى برهاند، و عقول انسانها را از پس پرده اوهام ظاهر كند، و آدميان را از خواب سنگين غفلت بيدار كرده و با دميدن نسيم وحى، همه را از مستى به هشيارى بازگرداند.
نبى بزرگ اسلام صلى الله عليه و آله به فرمان خداى متعال به وسيله مقررات عالى اسلامى، سازنده زندگى برتر و بهتر انسان بود، روح انسانيت را از آلودگىها نجات داد، و تمام دشمنىها و كينهتوزىها و قتل و غارتگرىها را مبدل به دوستى، صلح و صفا نمود.
بنيان اسلام بر پايه برنامههايى استوار بود كه توانست، عالم تاريك را به جهانى نورانى مبدل كند و بشر مرده را زنده نمايد. بديهى است كه اين سازندگى مخصوص به زمان معين و مكان مشخصى نيست؛ بلكه در تمام ادوار و اعصار، اسلام روشنگر محيط و سازنده انسانهاست.
غفلت، خسارت و مرگ معنوى
محيط اسلامى و مردم مسلمان، هميشه همآغوش نيك بختى و سعادتند و دور افتادگان از اسلام، هميشه دچار انحرافات روحى، اخلاقى و قرين بدبختى و مفاسدند.
با اين حساب، اگر خوانندگان عزيز با دقت به دنياى كنونى نظرى بيندازند، وضع موجود را، از نظر روحى، اخلاقى، اقتصادى، حكومتى، تربيتى، نظامى و مفاسدى مانند حكومت، تربيت، خونريزى، دورى از حقايق اصيل معنوى، اوضاع تأسف بار ناموسى و آلودگى به گناه و فساد، كمتر از روزگار قبل از بعثت نمىيابند.
توجه به تمدن ماشينى، و غفلت از تربيت الهى و انسانى، مايه نجات و سعادت نيست. انسانى كه فاقد دين و تربيت صحيح دينى است، هميشه سازنده دنيايى مشابه دنياى جاهليت است، جاهليتى كه تمام حقوق بشر را پايمال و اساس انسانيت را ويران مىنمود.
در اينجا بايد گفت: براى نجات از اين برگشت به جاهليت، كه در قرون اخير در تمام برنامههاى زندگى سايه انداخته و گسترش روزافزون دارد، بايد به اجراى فرامين اسلام روى آورد، و به وسيله نورانيت آن به زندگى بشريت نور بخشيد.
ممكن است عدهاى با انگيزه تقليد از برخى مغروران جهان بگويند: جهان امروز، جهان علم و دانش است و ديگر دوران دين سپرى شده و نمىتوان به وسيله آيين الهى به شاهراه ترقى و تعالى رسيد، و چون راه دين راهى است جداى از علم؛ چگونه مىتوان در جهان دانش و علم، زير سايه دين قرار گرفت؟!.
در جواب اينان كه خوشبختانه قضاوتشان محصول بىخبرى و معلول نفهمى و يا كج فهمى است، بايد گفت: چند قرن است علم با پيشرفت حيرتانگيزش بر سر ملتها سايه انداخته و فرهنگ جديد و موجود جهان وسايل دانشاندوزى مردمان را، از هر طريق، آماده كرده است؛ حال پرسش ما اين است كه: علم امروز با تمام گستردگى و پيشرفتى كه دارد، در راه تربيت و درمان دردهاى لاعلاج روحى انسانها، كدام موفقيّت را كسب كرده است؟ آيا چند قرن بس نبود كه علم مردم را تربيت كرده و به سوى خوشبختى رهنمون نمايد؟
پس چرا خوشبخت نكرده و روز به روز بر بدبختى و اضطراب، ناامنى و فساد در جهان افزوده مىگردد؟
ديگر اين كه تمام بزرگان و دانشمندان غرب و شرق به نقص علمى خود معترفند و همه يك صدا مىگويند: مجهولات ما در برابر شگفتىهاى عالم و دانش كلى، مانند عدد بىنهايتى است در مقابل صفر؛ يعنى پديدههاى علمى، معلومات بشرى و دانستنىهاى انسانى را، از روزگار پيدايش بشر تا به امروز معادل صفر؛ يعنى هيچ مىدانند، و مجهولات و دست نايافتههاى خود را عدد بىنهايت؛ پس چگونه با كمى اطلاعات و معلومات و وجود اين همه مجهولات، مىتوان ادعا كرد كه راز و رمز سعادت در دنيا، به طور كامل علم است و احتياج به دين نيست، آن هم دينى كه از هر جهت كامل و در هر عصرى از اعصار و قرون، جوابگوى تمام احتياجات بشرى، در تمام زمينههاى مادى و معنوى است، چنانچه در سطور قبل ملاحظه كرديد.
بايد به اين بىخبران گفت: اين گفتار شما، حاصلى است از محصولاتِ مبارزاتِ پىگير كليسا با علم و دانش، در قرون وسطى تا اوايل قرن هفدهم، كه ضررش دامنگير آيين اسلام نيز شده است.
تفتيش عقايد
آن زمان كه كليسا با تمام قدرت، با پيشرفت علم و دانش و عالمان و دانشمندان، در محاكم تفتيش عقايد، مبارزه مىكرد؛ تا جايى كه نزديك به پنج ميليون نفر را به جرم فهم و علم محكوم به اعدام، سوختن، تبعيد، زجرهاى غير انسانى، زندانى شدن در سياهچالهاى نمناك كرد و خرافات نگفتنىِ تورات و انجيلِ تحريف شده را به پشتيبانى اين محاكم به خورد مردم داد، جمعيتهاى بزرگ مسيحى آن روزگار، حق داشتند به پيروى از دانشمندان ستمديده و زجر كشيده بگويند: دوران دين سپرى شده و زمان، زمان علم است؟ حق داشتند بگويند: دين ديگر نجات دهنده نيست؛ بلكه توجه به دين انسان را از ترقى باز مىدارد و بايد در سايه دانش حركت كرد و هماى سعادت را در آغوش گرفت؟
آثار عقايد باطل
متأسفانه آيين مقدس اسلام نيز، از مفاسد ننگين آن مبارزات، مانند ساير اديان، در امان نماند.
انسانِ عجول، قضاوت خود را درباره دين به طور فراگير و وسيع پياده كرد، تا جايى كه اصولًا به انكار دين برخاست و راه آن را با علم جدا دانست؛ ولى پس از چند قرن، به اشتباه عظيم خود پى برد، در شرق، كتابهاى زيادى در رفع اين تهمت از دامن اسلام نوشته شد، در غرب اعترافات و اقرارهاى عجيبى در حق اسلام كردند (چنانچه در صفحات قبل ملاحظه كرديد) ولى دير شده بود و از اين توبه و برگشت كمتر توانستند نتيجه بگيرند؛ زيرا مردم جهان به سوى بىدينى و لامذهبى گرائيده و اصولًا دين را مخالف زندگى و مانع ترقى و خوشبختى خود مىدانستند؛ به طورى كه گويى اراده برگشت به حق را براى ابد ندارند!!
آرى! آنان كه مىگويند: دين مانع ترقى است، گفتارشان محصول مبارزات كليسا عليه علم و دانش در قرون وسطى است.
اين عقيده نسبت به اديان تحريف شدهاى چون «يهوديت» و «مسيحيت» كاملًا به جا و صحيح است؛ اما چه ربطى به آيين اسلام، كه ترقى دهنده بشر به روى تمام كمالات است، دارد.
معرفى شخصيت پيغمبر اسلام
امروزه براى شناخت هر مكتبى، ابتدا مىتوان شخص و شخصيت بنيانگذارش را از هر جهت مورد مطالعه و با دقت كامل او را در تمام زمينههاى زندگيش مورد بررسى قرار داد و شخصيتشناسى كرد؛ يعنى شخص و شخصيتش را از نظر آراء، افكار، اخلاق و عقايد بررسى كرده، تا به وسيله اين شناخت، مكتبش را بهتر و كاملتر معرفى نمود.
از اين جهت بخشى به معرفى رهبر عزيز اسلام اختصاص داده شده، تا با شناخت او بهتر بتوان آيين پاك و مكتب عاليش را شناخت؛ زيرا آن رادمرد بزرگ انسانى، كاملترين و عاليترين مظهر اسلام است كه مىتوان تمام برنامههاى قرآن را در اعمال، رفتار، آراء، عقايد، روحيات پاك و صفات پسنديدهاش مشاهده كرد.
در حقيقت وجود پيامبر در تمام برنامههايش، آيينه تمام نماى اسلام و قرآن است كه با شناخت او به طور صحيح و كامل، مىتوان اسلام و جنبه سازندگيش را شناخت، و دريافت كه اسلام در تمام زمينهها و مسائل زندگى، حياتبخش انسان است.
سيماى محمد صلى الله عليه و آله در نگاه على عليه السلام
على عليه السلام در معرفى رسول گرامى اسلام مىفرمايد:
«قامتش متوسط، محاسن انبوه، چهره برجسته و ارغوانى و آثار قدرت از ظاهرش آشكار بود. چيزى كه بيش از همه قابل توجه است، صفات روحى و مزاياى اخلاقى آن رادمرد بزرگ بود كه وى را از همه عالم، برتر و بالاتر قرار داده است.
بر اثر كثرت عبادت، از زيادى كلام متنفر و غالباً خاموش مىنشست. نشانه بالاترين درجه نيكوكارى و احسان از چهرهاش پيدا بود و انصافگويى جزء طبيعت او قرار داشت. بىحد خليق و منصف بود و دوست و بيگانه، قوى و ضعيف در نظرش يكسان بودند؛ ولى نسبت به فقرا محبتى خاص داشت، همانطور كه فقرا را به خاطر فقر، حقير نمىديد؛ اغنيا را نيز به خاطر ثروت تنها احترام نمىكرد. نسبت به واردين و اصحاب اظهار محبت مىكرد و هيچوقت جواب خشن و سختى به آنها نمىداد.
آن چنان در سياست و كياست برترى داشت، كه از افرادى ضعيف و پراكنده، ملتى قوى بنا نهاد كه با هيچ حادثه تاريخى از بين نخواهد رفت؛ زيرا از جسم و جان خويش در راه به ثمر نشستن نهال نوپاى اسلام مايه گذاشته بود.
كسانى كه به ملاقات وى شرفياب مىشدند، از آنها با چهره باز پذيرايى مىكرد و مطالب آنان را با كمال صبر و تحمل گوش مىداد، و تا برنمىخاستند حركت نمىكرد. هر كس با وى مصافحه مىكرد، تا دستش را رها نمىنمود، دست خود را نمىكشيد اگر با وى در موضوعى سخن مىگفتند، تا او سخنش را قطع نمىكرد، آن حضرت سخن خود را قطع نمىفرمود. بيشتر اوقات به ديدار اصحاب خود مىرفت، و آنچنان بىتكلّف زندگى مىكرد كه گوسفندان را خود مىدوشيد.
از طرف ديگر چنان قدرت در حل مشكلات داشت كه از متخصصين فن نيز داناتر و آگاهتر بود. چنان راه مىرفت كه گويى، در سراشيبى حركت مىكند و با اين كه وقار و آرامش زيادى داشت؛ هنگام قدم زدن گويى از زمين كنده مىشد، هنگام كار به گونهاى به كار مىپرداخت كه هركس مىديد فكر مىكرد همه حواس و فكرش، در اطراف آن دور مىزند.
در هنگام جنگ آن چنان به فرمان خداى متعال حركت مىكرد، كه هيچ چيز نمىتوانست جلوى او را بگيرد.»
در نقل ديگرى آمده است كه اميرمؤمنان عليه السلام فرمود:
«شجاعترين و جنگاورترين ما، كسى بود كه در جنگ به او نزديكتر باشد».
آن حضرت مرد جنگ بود، خطوط و نقشه جبهه را دقيق ترسيم مىكرد و سپاه و لشكر را فرماندهى مىنمود و مىجنگيد؛ آنچنان كه گويى فرمانده جنگى است، كه تنها تخصصش آن فن است. نه تنها در جنگ بلكه در تمام رشتههايى كه وارد مىشد همينطور بود؛ يعنى تصور مىكردى متخصص آن كار است.
هم پدر بزرگوار بود و هم شوهرى نيك، خانواده بزرگى را با نفقه بسيار سرپرستى مىكرد، هم نفقه نفسانى، روحى و نفقه مالى، گويى والاترين و دلسوزترين پدرى است كه چشم روزگار به خود ديده است.
آن حضرت لباس و كفش خود را با دست خويش وصله مىكرد، و هميشه فقرا را نزد خود جمع مىنمود و آنها را محترم مىداشت.
تا زمانى كه از دنيا رفت، حتى براى يك مرتبه از نان جو غذاى سير تناول نكرد!. بيشتر اتفاق مىافتاد كه در منزل وى، به منظور پخت غذا آتشى روشن نمىشد، و در آن مدت غذاى وى و اهل خانهاش خرما و آب بود.
نبى بزرگ اسلام بر نفس خويش مسلط بود، سخن كم مىگفت، زياد فكر مىكرد و ارادهاش در نهايت درجه قوت بود. اگر چه وارستگى و سادگى وى حيرتانگيز بود؛ ولى مقيد بود كه هميشه خود را تميز و پاكيزه نگاه دارد. در تمام مدت عمر، كارهاى شخصى خود را به ديگرى محول نكرد، و خود عهدهدار كارهاى شخصى خويش بود. او سرمشق مردم در زندگى عملى بود.
در تحمل مشقت توانايى زيادى داشت، چنان كه يكى از غلامان وى نقل مىكند: مدت هيجده سال در خدمتش بودم، در تمام اين مدت يك حركت يا سخن ملالآور مشاهده نكردم. در جنگ شجاعت و دليرى از خود نشان مىداد و از هيچ خطرى فرار نمىكرد، با اين وصف هيچ وقت هم بدون جهت خود را در خطر نمىانداخت.
آن بزرگ مرد آسمانى، قبل از اين كه با گفتار خود راهنماى خلق باشد، با رفتار شخصى خود، بهترين تربيت كننده و رهبر بود، نخست از خويش نمونه عملى دستورات قرآن را نشان مىداد، آنگاه مردم را بدان دستورات دعوت مىنمود. گاهى از شدت گرسنگى، بر شكم مبارك سنگ مىبست و اگر بر سفرهاى مىنشست، آنچه از غذا حاضر بود تناول مىفرمود و ايراد نمىگرفت، از غذاهاى حلال دورى نمىجست و از لباس آنچه فراهم بود مىپوشيد.
آن انسان كامل و جامع، در دورترين محل مدينه، از بيمار عيادت مىكرد، با محتاجان مىنشست و با فقرا هم غذا مىشد. مركب معينى براى سوارى نداشت، اسب، شتر يا الاغ سوار مىشد و گاهى نيز پياده به مقصد مىرفت، بوى خوش را دوست داشت و از بوى بد بيزارى مىجست. دانشمندان و آگاهان را گرامى مىداشت و بزرگان را با مهر، محبت، احسان به طرف خود جلب مىنمود. از خويشاوندان ديدن مىكرد، بدون اين كه يكى را بر ديگرى برترى دهد. بر احدى جفا و ستم روا نمىداشت و عذر عذرخواهان را مىپذيرفت. شوخى مىكرد؛ اما حق مىگفت، مىخنديد ولى صداى خود را به خنده بلند نمىكرد. با او به درشتى سخن مىگفتند اما او حوصله مىكرد. بدىها را به رخ اشخاص نمىآورد و بدى را به بدى تلافى نمىنمود و از بدكاران گذشت مىكرد.
كسى در سلام بر او پيشى نداشت. بيشتر اوقات دو زانو مىنشست و دست بر زانو مىگرفت. تازه واردين، او را در ميان جمع نمىشناختند؛ زيرا در هنگام نشستن جاى معينى نداشت. بيشتر به طرف قبله مىنشست و هر كس به ديدنش مىرفت، عباى مبارك خود را زير پايش قرار مىداد، در حالى كه با آن هيچ آشنايى نداشت. براى مهمان تكيهگاه قرار مىداد و اگر مهمان نمىپذيرفت، با اصرار به او مىقبولاند. دير غضب و زودگذر بود. با محبت و سودمندترين فرد براى مردم بود.
شيرينتر و گوياتر از همه سخن مىگفت؛ ولى كم مىگفت، در عين كم گفتن تمام كلام و خواستهاش را بازگو مىكرد. سكوتش طولانى و بدون احتياج سخن نمىگفت. هرگز از او سخن بد شنيده نشد. در حال خشم و رضا جز حق و حقيقت نمىفرمود.
بهترين غذاى او آن بود كه براى تمام مردم فراهم بود، غذاى خيلى گرم نمىخورد، از غذايى كه نزدش بود تناول مىكرد و براى خوردن طعام با سه يا چهار انگشت مقدسش غذا ميل مىكرد، نانش از آرد جو سبوس نگرفته بود و پياز، سير و پيازچه نمىخورد و از هيچ طعامى بدگويى نمىكرد، غذاى مانده بر انگشت را با دهان پاك مىكرد و مانده غذا را ميل مىفرمود و مىگفت: بركت غذا در آخر آن است.
لباسش تا روى پاى او را مىگرفت، در هنگام قدرت، مىبخشيد، هميشه خوشرو و ظاهر و باطنش يكى بود، خوشنودى و خشم از چهرهاش آشكار بود، كريمترين و راستگوترين انسانها بود، بدهكارى مالى خود را ادا مىكرد و كسى كه ناگهان او را مىديد، بزرگيش را درك و مجذوب آن حضرت مىشد.
چيزى از او نمىخواستند مگر آن كه عنايت مىفرمود، بر كودكان مىگذشت و به آنان سلام مىكرد. در مرتبه اول هر كس با او ملاقات مىنمود، ابهت آن حضرت او را مىگرفت و از هيبت آن حضرت مضطرب مىشد، به او مىفرمود:
آرام و آسان باش، من نيز مانند شمايم. هرگز او را صدا نكردند مگر اين كه جواب داد. هرگاه با اصحاب خود مىنشست، اگر درباره آخرت سخن مىگفتند توجه مىكرد و اگر درباره غذا و آشاميدنى صحبت مىكردند، با آنان همگام مىشد و اگر در اطراف دنيا حرف مىزدند، براى آنكه از آنان دلجويى كند در اطراف همان مطلب گفتگو مىكرد «24».
چگونگى سخنان رسول خدا صلى الله عليه و آله
«جاحظ» كه يكى از بزرگترين نويسندگان عرب است، درباره كلام آن حضرت مىگويد:
«سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله سخنى است كه شماره حروفش اندك و شماره معانيش بسيار، از تصنّع برى و از تكلّف بر كنار است، آنجا كه تفصيل لازم، مفصل و آنجا كه اختصار، مختصر است. از كلمات نامأنوس فرارى و از سخنان ياوه و بيهوده مبراست، كلماتش با حكمت هم دوش، با عصمت هم آغوش، با تأييد قرين و با توفيق همنشين بود.
خداى متعال گفتارش را با محبت و قبول توأم ساخته بود، بىنهايت عالى مىگفت و مهابت، حلاوت، افهام و اختصار را با هم داشت. از تكرار سخن بىنياز بود و شنونده را بدينكار نياز نمىافتاد، با وجود اين هيچ وقت كلمهاى از سخنش نمىافتاد، خطايى بر او رخ نمىداد و دليلش سستى نمىگرفت.
كسى بر او فايق نمىشد و سخندانى، او را مجاب نمىكرد، سخنان مفصل را با كلمهاى مختصر رد مىكرد و براى اسكات حريف، در حدود معلوماتش سخن مىگفت. جز سخن راست دليلى نمىآورد و غلبه را جز به وسيله حقيقت نمىخواست. سخنان فريبنده و خدعهآميز نمىگفت و هرگز عيبجويى نمىكرد و گوشه نمىزد. در سخن نه كند بود نه تند، گفتارش نه طولانى بود نه مبهم.
مردم سخنى سودمندتر و شيواتر و مؤثرتر از سخن وى نشنيده و نمىشنيدند».
فصاحت حضرت
در مقدمه كتاب سودمند و پرقيمت «نهج الفصاحه» درباره كلام پيغمبر صلى الله عليه و آله آمده است:
«فصاحت نبى اكرم صلى الله عليه و آله موهوب بود نه مصنوع، آن جان نيرومند كه نورافكن تاريخ بود، با آن اقتدار عجيب بر احاطه معانى كه خدايش داده بود، با آن تسلط شگفتانگيز كه بر لهجات عرب، خاصه لهجه مهذب و كامل قريش، داشت، با آن قوت عزيمت و استقامت طبع، كه با حوادث سهمگين تحدى مىكرد، با آن صفاى خاطر كه چون آسمان، بلند برتر از حوادث بود و غبار كدورت آسان نمىگرفت، به حق در سايه قرآن به مرحله مادون آن بىمنازع به او رنگ فصاحت تكيه زده بود. به راستى كه خداوندش براى ابلاغ رسالت نيكو پرورانده بود، و براى وصول بدان اوج كمال كه خلوتگاه راز است، همه رنجهاى گوناگون حيات را از مرارت يتيمى، گزش فقر، داغ فرزند، هول دائم از خطرات، حيرت نابسامانى، محنت غربت و برتر از همه، انزواى توان فرساى كشنده؛ يعنى بلاى تنهايى در جمع بىخبرانِ پر مدعا، چشيده بود».
چنين شخصيت بىنظيرى از طرف خداى بزرگ، مأموريت ابلاغ دين را داشت، دينى كه منبع فيض آفرينش به او وحى مىكند، تا او در سايه شخصيت والايش به جهانيان برساند، آيينى كه سرچشمه وجود، عالم، عادل، حكيم و آفرينش، به وى ابلاغ مىنمايد و او را مأمور تبليغ آن مىكند، دينى كه سرچشمه آن حق و رساننده به نبى اسلام، امين وحى و قانون اساسيش قرآن و مأمور تبليغش چنين رادمردى باشد، باز هم مىتوان گفت در دنياى علم آنهم دنيايى ناقص و ناتوان از اخلاق و معنويات، و دنيايى كه علم در او چون نقطه صفر و مجهولات بىنهايت است، مانع از ترقى، پيشرفت، تعالى و تمدن است؟
آيا رد چنين شخصيتى دليل بر كمال بىانصافى، جهالت و حماقت نيست؟
آيا شخصيتى چون پيغمبر صلى الله عليه و آله كه تمام كمالات و اوصاف انسانى، در حد اعلا، در او جمع بوده و جزئيات زندگى كسى چون او، در تاريخ منعكس نشده و تاريخ مانند او را در فضايل بياد ندارد، ممكن است پايهگذار دينى باشد كه مانع از ترقى و تعالى بشر گردد؟!!
ما قبول داريم دنياى امروز دنياى علم است؛ ولى بشر افسار گسيخته، تمام معنويات را از دانش جدا كرده و جز معلومات خشك طبّى، نجومى، رياضى، فيزيكى، اسلحهسازى، روانشناسى بىروح و تاريخ و جغرافيا و.. چيزى براى بشر نگذاشته، علم، امروز جز اين كه وسايل راحتى براى جسم بشر، از تمام برنامهها ساخته، آن هم عدهاى قلدر و زورگو و ثروتمند از آن كمال بهره را مىبرند، آيا كار ديگرى كرده و معجز ديگرى از او سرزده است؟
امروزه ممالك متحده، از بهترين برنامههاى علمى، سياسى و مالى در جهان بهرهمندند و كشورى در جهان همدوش او نيست، در حالى كه چراغ علم و دانش، در آمريكا به طور چشمگيرى روشن است، آنچنان كه پايش به كره ماه رسيد؛ ولى از نظر معنوى و اخلاقى در رأس فقيرترين كشورهاى جهان است، به طورى كه آن كشور بيشتر به جنگلى پر از حيوانات درنده و وحشى شبيه است، تا به كشورى انساننشين.
چه خوب است آنها كه مىگويند: دنيا، دنياى علم است؛ يعنى سعادت، نجات و خوشبختى در سايه اين دنياست، برنامه زير را كه يكى از صدها برنامه ننگين در آمريكا است، بخوانند و از اين رجز خوانى آميخته با غرورِ تو خالى و شبيه «من آنم كه رستم بود پهلوان» دست بردارند؛ زيرا جهان غرب، در تمام علوم پيشرفته است؛ ولى رجز خودنماييش را اينان مىخوانند، و عجيبتر آن كه عدهاى پس از بيرون آمدن از سينما و كاباره و برخى پس از تعليم گرفتن از شبنشينىهاى نامشروع و گروهى پس از بيرون كردن سر از ترياى طويله «25» و مست شدن از برنامههاى ننگين و رسواى مراكزى چون كاخ جوانان و ديگر مراكز فساد، به جاى بيدار شدن و بيرون آمدن از منجلاب فساد و حفظ قداست عمر عزيز و گرانبها، از مصرف شدن در اين برنامههاى جهنمى، تمام حملات ناجوانمردانه خود را، متوجه دين و اهل دين كرده و مكتبى را كه خداى عالم براى سعادت انسان، به وسيله پيغمبر بزرگ، به بشر عرضه كرده است مانع از ترقى مىدانند!
اينك توجه شما را به گوشهاى از اوضاع جهان علم جلب مىنماييم:
دين اسلام يا فرهنگ جهان مادى
كدام مانع ترقى واقعى انسانند؟
همانطور كه گفته شد، آمريكا در رأس تمام كشورهاى بزرگ علمى در جهان است؛ ولى علم نه تنها در آنجا مايه سعادت و نجات نشده است؛ بلكه آنجا با آن همه پيشرفت علمى، آنچنان غرق در مفاسد هستند كه خبر زير نمونه كوچكى از رسوايىهاى بزرگ آن كشور است، نمونه كوچكى كه روزنهاى براى ورود در تمام رذايل و شمشيرى بران براى كشتن انسانيت است، نمونه كوچكى كه كانون مقدس خانواده را ويران كرده و آن را به فاحشهخانهاى تبديل نموده است و آن اين است:
«بازى با جنس مخالف يكى از تفريحهاى شايعى است كه در بين دانشجويان دبيرستانى و طبقات بالاتر رواج دارد؛ زيرا 92% از دانشجويان در بازى با جنس مخالف، به روش قبل از ازدواج يا تفريح قبل از تشكيل خانواده ادامه مىدهند، در صورتى كه 88% دانشجويان كلاسهاى پايين هستند و هر قدر سن كمتر باشد، توجه به هم خوابى با دوستان كوچك بيشتر از همنشينى با زنان ولگرد است و هر قدر سن افزايش يابد، افراد بىزنى كه تعليمات ناقص دارند به زنان فاسد مىگرايند.
موقعى كه انسان رقم بزرگى را مىبيند كه از ارتباط دانشگاهيان، كه قبل از ازدواج داشتهاند خبر مىدهد، وحشت مىكند؛ ولى اين وحشت وقتى برطرف مىشود كه تعداد عمل دانشجوى دانشگاه بررسى گردد و ببيند، چگونه از اين تفريح استفاده كرده است؛ زيرا نسبت بين دانشگاهيان كمتر از طبقات ديگر است.
در بين افرادى كه تا سن 25 سالگى ازدواج نكردهاند، مىبينيم عمل زناشويى با زنان ولگرد به حساب زير است:
در 74% از دانشجويانى كه هنوز به مرحله دبيرستان نرسيدهاند 54% از كسانى كه مرحله دبيرستان را گذراندهاند و 28% از كسانى كه تحصيل را به پايان رسانيدهاند، اين برنامه رواج دارد، در ميان دهكدههايى كه افرادشان به دبستان مىروند 14% و افرادى كه دبيرستان را تمام كردهاند 20% و آنان كه به دانشگاه مىروند 26% مىباشند.
85% از مردم كه تعليمات عالى نديدهاند، متعتقدند عمل زناشويى قبل از ازدواج، يك امر طبيعى و عادى است و ارتباطى با جرم ندارد.
اين روش در ميان توده مردم كه تعليماتشان از مرحله ابتدايى تجاوز نمىكند فراوان است، تا جايى كه از دو يا سه اجتماعى كه در آمريكا بررسى شده، به يك فردى كه 16 يا 17 سال داشته باشد و با جنس مخالف همخواب نشده باشد پيدا نكردهاند.
مردان آمريكايى پس از ازدواج ارتباط غير همسر خويش را همدوش با ارتباط با همسر خود حفظ مىكنند «26».
اين است وضع مردمى كه به اصطلاح در بهترين و برترين منطقه علمى زندگى مىكنند. وضع مردم آن مملكت از نظر گناهان ديگر، چون قمار، دزدى، گانگسترى، آدمكشى، استعمار كردن ملت ضعيف و پايمال كردن حقوق انسانها، و.. حيرتانگيز است، اسلام با تمام اين مفاسد به مبارزه برخاست و بشر را در سايه يكتاپرستى، به آراسته شدن جميع فضايل و كمالات اخلاقى دعوت كرد. چنان كه پيغمبر بزرگ بهترين نمونه عملى براى مردم جهان است، با اين حال آيا باز هم بىخبران بايد رجز بخوانند و اسلام و دين را مانع از ترقى، و دنياى علم كه ممالك متحده در رأس آن است را باعث ترقى و تعالى بدانند؟!!
خوانندگان عزيز! با مطالعه و دقت بيشتر در روحيات و اخلاقيات رسول الهى مىتوان گفت: آن رادمرد آسمانى آيين، مكتب و دينش مانع از ترقى و تعالى است؟
نه تنها قرآن مجيد در سورههاى گوناگون، اخلاق و شخصيت بىنظيرش را ستوده، و نه تنها روايات و اخبار عالى و صحيح اسلامى آن حضرت را معرفى كرده، و نه تنها جامعه دانشمندان و عقلاى اسلامى در كتب با اعتبارشان به نحو كامل و جامع از آن حضرت ياد كردهاند؛ بلكه منصفين از دانشمندان و فلاسفه بيگانه نيز، آن حضرت را در تمام زمينههاى وجوديش، ستايش كردهاند و مكتب او را تنها راه نجات بشر دانستهاند.
در اين قسمت براى اين كه مغروران و متكبرانِ رجزخوان، از فرياد ناهنجار و استعمارى خود دست بردارند، نظريات برخى از دانشمندان بزرگ غير اسلامى درباره پيغمبر صلى الله عليه و آله نقل مىشود، تا بدانند كه اسلام مانع از ترقى نيست، آنچه مانع ترقى است افكار پوسيده و غربزده استعمارىِ بىخبرانى است كه از خود بىخود شده و در برابر مشتى بىخبرتر از خود، همه چيز خود را باختهاند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله از نگاه بيگانگان
1- دكتر «ريتين» كه از مورخين بزرگ است مىگويد:
«دين محمد صلى الله عليه و آله از نخستين ساعت ظهور خود، و در زمان صاحب دعوت يعنى رسول گرامى صلى الله عليه و آله ثابت كرد كه يك دين همگانى است. اين آيين مقدس، كه براى هر نژادى مناسب است، با هر عقلى نيز موافقت دارد و عقول بشرى، در هر پايه از مدنيت باشد، از آن بىنياز نيست».
2- «جون اوركس» كه از دانشمندان به نام انگليسى است مىگويد:
«محمد صلى الله عليه و آله در تمام عمر خود، ذاتش به هيچ پليدى آلوده نشد».
3- «مسترجون دى فنيزات» انگليسى مىگويد:
«محمد از بزرگترين خيرخواهان نوع بشر است. ظهور او نشانه يكى از عاليترين عقول در تمام عالم مىباشد، و اگر آسيا بخواهد به فرزندان خود افتخار كند، سزاوار است كه به اين رادمرد بزرگ و بىمانند افتخار نمايد. البته ظلم بزرگى است اگر بخواهيم حق بزرگوارى اين مرد را ادا نكنيم؛ زيرا اين همان شخصى است كه در هنگام ظهورش، عرب در درجه انحطاط و توحّش بود كه بر ما مخفى نيست، و باز مىبينيم پس از بعثت او بر اثر انوارى كه ديانت اسلام در دلهاى آنهايى كه با ميل آن را پذيرفتند، چگونه اوضاع آن سامان منقلب شد، به همين جهت است كه شك در بعثت محمد صلى الله عليه و آله را شك در قدرت خداوندى كه شامل تمام جهان و جهانيان است بايد دانست».
4- «خير اللَّه» مسيحى مىگويد:
«محمد كسى است كه تمدنى به وجود آورد، كه چشم عالم را خيره ساخت و هنوز هم مورد احترام، پسند و تعظيم فلاسفه جهان است. مقدسترين قوانين را براى زناشويى و جنگ وضع نمود به طورى كه هماره قانونگذاران جهان و مصلحين عالم، از تعاليم او استفاده كرده و براى وضع قوانين و نظامات از اين دين سهل و ساده استمداد مىجويند، با اين بيان، فلاسفه و حكماى يونان و غير يونان كجا مىتوانند با اين حكيم بزرگوار و عظيم الشأن عرب، برابرى كنند؟».
5- دكتر «سموئيل زويمو» مىگويد:
«پيغمبر مسلمين، بدون ترديد از بزرگترين پيشوايان دينى، مصلحين بىمانند، دانشمندان فصيح و بليغ عالم بوده و با وجود اين، يك فرمانده شجاع و فداكارى است».
6- «مسيو گروسه» در كتاب «تمدنهاى شرقى» مىگويد:
«محمد وقتى شروع به دعوت نمود، جوان بلند همت و پاكدامنى بود كه براى مشروعهاى مقدس، سراسر عزم و اراده بود، او خيلى بزرگتر و عاليتر از محيطى بود كه در آن زندگى مىكرد. عرب در آن روز كه آن مرد بزرگ، آنها را به سوى خداپرستى دعوت كرد، در منجلاب بتپرستى غوطهور بود، در چنين هنگامى عزم كرد كه آنها را به سوى خداپرستى دعوت كند. حالت اجتماعى و روحى قوم عرب نيز بىاندازه بود، هرج و مرج عجيبى در ميان آنها وجود داشت، همديگر را مىكشتند و غارت را امرى جايز مىدانستند، اخلاق و عادتشان فاسد بود و به تمام معنى وحشى؛ بنابراين تصميم گرفت بر طبق دعوت خود، يك حكومت دموكراسى كه ضامن وحدتشان باشد ايجاد نمايد و اخلاق و عادتشان را اصلاح كند، او از همان ملت وحشى، جامعه تربيت يافتهاى به وجود آورد».
7- «لوئى توماس» نويسنده آمريكايى مىگويد:
«محمد صلى الله عليه و آله پيغمبر عرب، اول كسى بود كه وحدت ملى عرب را عملى نمود، آن قبايل را زير يك پرچم گرد آورد و عجيب اين است كه در هنگامى كه ظهور نمود، نه تنها عربستان؛ بلكه سراسر جهان محتاج به ظهورش بود».
8- «جرجيس سال» انگليسى مىگويد:
«محمد صلى الله عليه و آله بهترين و نيكوترين اخلاق را داشت و كاملًا بر عكس كسى بود كه دشمنان او را معرفى مىكنند، او منزه از هر بدى و پليدى بود، او كسى بود كه براى اصلاح اخلاق بشر قيام نمود».
9- «سرمادك سايكس» مىگويد:
«شكى نيست كه محمد، در اثر نبوغ بىمانند خود، و تعليمات پردامنهاش موفق شد كه فكر و عمل را دارا باشد، و در اثر همين استعداد، كشور بىهمتايى تشكيل دهد و اين موضوع مسلم است كه او پيامبرى روشنفكر، قانونگذارى بىنظير و داورى عادل بوده است».
10- «ث. ل» كه از دانشمندان بزرگ سرزمين عجائب و غرائب هند است مىگويد:
«وقتى در امر محمد صلى الله عليه و آله تأمل مىكنيم، از عزم و اراده اين مرد بزرگ، كه ميان يك ملت زمام گسيخته و بداخلاق و بتپرستى، پرورش يافته، در شگفت مىمانيم؛ زيرا همه مىدانيم كه او تنها و بدون هيچ مساعدى، با كمال مردانگى، بدون ترس و واهمه، براى تغيير اوضاع آن محيط فاسد قيام كرده و از كشته شدن نهراسيد، و به وعدههايى كه به او داده مىشد اهميت نمىداد. ما مىخواهيم بدانيم اين نيروى عجيب را چه كسى به اين رادمرد عربى داد، و آن قوه بيان و نفوذ كلمه را از كجا آورد، و با چه وسيلهاى توانست بردگان را از قيد غلامى آزاد كند و آن اتحاد بىمانند را ميان طبقات بزرگان و اشراف، و توده مردم برقرار سازد و آنها را دوست و برادر نمايد؟
در صورتى كه ما هنوز در هندوستان براى دست ماليدن به بدن، خونريزى مىكنيم و هنوز نتوانستهايم ورود به بتخانهها را براى هندوهاى از دين برگشته جايز، بدانيم! ما مىخواهيم بفهميم كه محمد اين نيروى شگرف را از كجا به دست آورد؟ و آن زندگانى سراسر افتخار، سرچشمهاش در كجاست. كشور هندوستان هنوز دچار شرابخوارى است و اين پندهاى حكيمانه كه از بزرگان هندو به ما داده شده است، كوچكترين اثرى در جلوگيرى از استعمال الكل ندارد، در صورتى كه مطابق گفته كتابهاى قديم، محمد همينكه شراب را حرام كرد، پيروان و يارانش خم شراب را شكستند و شراب و الكل را دور ريختند.
مىخواهيم بگوييم: در محمد قوه مرموزى بود كه مانند «مانيستيم» تأثير داشت.
آيا اين قوه و نيرو كجا بود؟ ما نمىدانيم؛ ولى همينقدر آثار آن را مشاهده مىكنيم؛ زيرا با همين قوه بود كه محمد توانست آن ملت زمامگسيخته را با هم متحد كند، و ملت واحدى از آنها به وجود آورد، و از توحّش و نادانى آنها را نجات دهد، و به آنها عظمت و اقتدار بخشد، و تا به تمام ملل جهان سرورى و حكمفرمايى كند. آن روز بود كه ملت او توانست حاكم بر مدنيت جهان شود، و ابواب دانش و علم را بر جهانيان باز كند، و با همت او بود كه زبان عربى زبان علم و ادب و راهنما، و مربى بشر گرديد، و همان تربيت مربى اسلامى بود كه در آسيا و اروپا، يك اجتماع تازه و يك مدنيّت بىمانندى ايجاد كرده و خدمتهاى شايانى به انسانيت نمود. اى محمد! اى پيامبر بر حق كه نيروى بىمانند تو از مصدر جلال خداوندى، و عالم غيب و ابديت سرچشمه گرفته است، من با كمال فروتنى در برابر عظمت تو سر فرود مىآوريم».
11- «برنارد شاو» فيلسوف بزرگ انگليسى مىگويد:
«من همواره براى دين محمد صلى الله عليه و آله بلندترين جايگاه را قائل هستم؛ زيرا زندگانى حيرتآور اين مرد، تأثير عجيبى در من داشته است، بنابراين معتقدم دين او يگانه دينى است كه با تمام ادوار زندگى بشرى مناسب مىباشد، و قابليت آن را دارد كه هر نسلى را به خود جلب كند، اما من پيشبينى مىكنم كه اروپا در آينده، دين محمد را قبول خواهد كرد، آثار آن از الآن نمايان است؛ زيرا اروپاييان به آن اقبال كردهاند. در قرون وسطى روحانيون دين مسيح، يا بر اثر تعصب و يا به واسطه نادانى، كه هر دو بسيار زشت است، اسلام را به رنگهاى بدى درآورده و آن را به بدترين شكلى كه مىتوانستند معرفى كرده بودند، در واقع روحانيون آن روز، دشمن محمد و دين او بودند و تا پاى مرگ بر اين دشمنى باقى ماندند. من تاريخ زندگى و شخصيت او را از اين لحاظ كه مرد بزرگ و نابغهاى است مورد مطالعه قرار دادم، آن چه بر من محقق شد اين است كه او از دشمنى با مسيح منزه است.
ما بايد محمد را نجاتدهنده بشريت بدانيم، و من معتقد هستم كه اگر شخصى مانند او متصدى حكومت عالم امروز شود، به طور قطع مشكلات آن را حل خواهد كرد و صلح و آرامش و سعادت را كه جهان كمال احتياج به آنها را دارد، فراهم خواهد آورد.
خوشبختانه در قرن نوزدهم عدهاى از دانشمندان اروپا، مانند: «كارلايل»، «گوته» و «گيبون» به ارزش حقيقى دين محمد پى بردند و بر اثر آن، تحول عجيبى در اروپا نسبت به دين اسلام به وجود آمد و موفقيت زيبايى يافت؛ ولى در اين قرن، اروپا در راه توجه به اسلام پيشرفت زيادى كرده و علاقه شديدى نسبت به دين محمد از خود نشان مىدهد و شايد در قرون آينده، از اين جلوتر برود و معتقد به آن شود و به فايده عقيده محمدى اعتراف نمايد، و تصديق كند كه براى حل مشكلاتش بهترين وسيله باشد. از همين جا مىتوانيد تصديق كنيد كه پيشگويى من بجا بوده و در همين وقت عده زيادى از افراد ملت من و ساير اروپاييان دين محمد را قبول كردهاند، در هر صورت به طورى كه مىتوان گفت:
تحول اروپا و توجهش به اسلام شروع شده است».
12- «كارلايل» فيلسوف و نويسنده بزرگ انگليسى مىگويد:
«امروز يكى از بزرگترين ننگهاست كه كسى از مردم اين دوره به مطالبى گوش دهد كه از آن مطالب گمان رود، دين اسلام دروغ بوده و محمد مزوّر و دروغگوست، و بر ماست كه بر عليه اين اقوال بىمعنى و خجلتآور قيام و با اين آراء در جنگ باشيم؛ زيرا رسالتى را كه آن پيامبر آورد و تاكنون 12 قرن از آن مىگذرد، هنوز نور هدايتى است كه دويست ميليون (اين آمار مربوط به زمان كارلايل است) انسان، كه خداى متعال آنها را مانند ما آفريده است، در پرتو آن زندگى مىكنند، و اگر كسى از شما تصور كند اين دينى كه ميليونها مردم، كه از حساب خارج هستند، قرنها در پرتو آن زيسته و بر آن درگذشتهاند دروغ و باطل است، بايد بدانند كه نظر من بر خلاف اوست و هرگز نمىتوانم نظر او را تأييد كنم.
كسى كه اين رأى را دارد چه رأى بدى است و چه ادعاى باطلى و چقدر صاحبان اين رأى ضعيف و احمق هستند و براستى سزاوار دلسوزى و ترحم مىباشند.
بنابراين هر كسى بخواهد در علوم كائنات منزلت و مقامى به دست آورد، لازم است كه هيچيك از گفتههاى اين بىخردان را تصديق نكند؛ زيرا اين آراء، نتيجه نادانى، كفر و زاييده دوره انكار و الحاد است.
بزرگترين دليل، بر سيه دلى و فساد اندرون و مرده بودن روح حقيقت، در زندگى اينان است و شايد جهان كافرتر و ناسپاستر و پليدتر از اين گروه، به خود نديده باشد.
آيا براستى شما اى برادران! ديده يا شنيدهايد كه يك مرد دروغگو بتواند يك دين عجيب و بىمانندى ايجاد كند؟ به خدا كه مرد دروغگو قادر نيست خانهاى از خشت خام بر پا كند؛ زيرا اگر آگاه از وضع و طبع و خواص گچ و سنگ و آجر و خاك و ساير مصالح ساختمانى نباشد، آنچه را كه مىسازد خانه نيست؛ بلكه تلى است از مصالح رويهم ريخته و تودهاى است از موادى كه بهم ديگر مخلوط شدهاند و بديهى است كه چنين بنايى غير ممكن است مدت 12 قرن بر پا باشد و 200 ميليون در آن ساكن شوند؛ زيرا قواعد حكم مىكنند كه چنين ساختمانى، بايد فرو ريزد و آثارش به طورى محو شود كه اثرى از آن باقى نماند» «27».
خوانندگان ارجمند با اين اعترافات و هزاران اعتراف ديگر، از دانشمندان بيگانه و غير مسلمان درباره شخص پيامبر و آيين كامل و جامعش، باز مىتوان گفت دين اسلام مانع از ترقى و تعالى است؟ مسلم اين قضاوت در حق آيين يهوديت و مسيحيت و ساير اديان صحيح است؛ اما اين گونه بر آيين مقدس و پاك اسلام قضاوت كردن از كمال بىانصافى و بىخردى است.
فرازهايى از تعاليم پاك و جاويد اسلام
پيامبر بزرگ اسلام صلى الله عليه و آله ابتدا پرچم دعوت همگانى خود را در «حجاز» پايتخت جزيرة العرب برافراشت و دعوت خود را از خويشاوندان نزديك خود شروع و كمكم آن را در ميان عرب، سپس در ميان تمام جوامع آن روز، توسعه داد و به دورترين نقاط عالم رسانيد.
آن مدرسهاى كه سفيران بزرگ الهى؛ يعنى پيامبران خدا، قبل از وى براى تربيت انسان، به مقتضاى فطرت، عقل و وجدان كه از عوامل ذاتى است، بنا كردند او تكميل نمود.
كسانى كه از نظر عقلى دچار انحطاط و گمراهى هستند، تصور مىكنند دين مانع ترقى و پيشرفت است، در حالى كه اگر به اساس دعوت انبيا توجه كنند، و به ويژه در قوانين مقدس اسلام دقت نمايند، مىيابند كه رهبران بزرگ الهى، مردم را به بهترين برنامه زندگى و تمدن حقيقى دعوت كردهاند.
پيغمبر بزرگ اسلام آخرين و بهترين نقشه تعليم و تربيت انسانى را طرح و به شاگردان مكتب فضيلت آموخت.
آنان را آزادى بخشيد و از قيد خرافات و اوهام، كه همچون زنجير گران آنان را بسته بود، و از رشد باز مىداشت نجات داد و از اين بند مهلك آنان را خلاص نمود، تا روز به روز به رشد و ترقى و تعالى خود بيفزايند و قانون طبيعى سير به سوى تكامل را فرا گيرند. با اين برنامه صحيح و ريشهدار و ثابت آيا دين مانع از ترقى است؟
خداى متعال در قرآن مجيد و رهبران عاليقدر اسلام در روايات و اخبار مىگويند:
خلقت انسان به گونهاى است كه از روى فطرت و از روى اختيار، به سوى خير يا شر گرايش دارد، اعمال خير مايه شادكامى او مىگردد و بهبود و اصلاح جامعه را در بردارد، و آدمى را به سوى رسيدن به حق و فضيلت سوق مىدهد، و اعمال بد و ناپسند بر ضد آن وادار مىكند.
اضافه بر آن، انسان فطرتاً از بدى كه موجب بدبختى و تباهى است و در دنيا و آخرت گرفتارى به بار مىآورد، گريزان است، در نتيجه بايد در سايه مقررات الهى و اسلامى، به تمام نيكىهاى دستور داده شده عمل كند و از تباهى و فساد و بدى بگريزد، با اين نوع دعوت آيا دين مانع از ترقى است؟!
نبى گرامى اسلام چراغ عمل مردم را پيش رويشان قرار دارد، و آنان را به تفكر و تعقل، در تمام برنامههاى عالم دعوت كرد، و راه تقليد كوركورانه را براى هميشه به روى انسان بست و يك ساعت انديشه در زمينه امور معنوى و مسائل عالى انسانى را برابر با شصت سال عبادت قرار داد، با اين اهميتى كه دين به انديشه و تفكر داده است آيا دين مانع از ترقى است؟!
اصول دين مقدس اسلام عبارت است از اعتقاد به مبديى كه از هر نظر نامحدود است، عبارت است از اعتقاد به ذات پاك خداوندى كه خالق انسان و موجودات و ناظر بر همه اعمال و احوال است و در سايه ايمان به او (خداى متعال) از هر كار زشتى خود را بركنار مىدارد، عبارت است از اعتقاد به وجود فرشتگان و پيامبران و كتب آسمانى و روز قيامت و عبارت است از انجام برنامههايى كه به خير دنيا و آخرت و ماديت و معنويت انسان است، با اين جهات عالى اعتقادى، روحى و عملى آيا دين مانع از ترقى است؟!
دين مىگويد:
خداى متعال كسانى را كه به او نسبت شرك دهند، يا فرشتگان، كتب آسمانى، انبيا و روز جزا را كه مطابق با عدل اوست انكار كنند، مشرك مىشمارد و از رحمت خود دور مىداند. خداى بزرگ همه افراد بشر را دعوت مىكند كه حقيقت اسلام را پذيرفته و جملگى از روى شعور، فكر و دليل به دين حنيف اسلام روى آورند. چنانچه فرموده:
«انديشه نمىكنند مگر آنها كه آگاهند» «28».
از مخالفين نيز دعوت مىكند كه در برابر عرضه متاعشان دلايل عقلى و علمى اقامه كنند و برتر بودن راه و مكتبشان را با اصول عقلى و عملى ثابت نمايند، با اين وصف آيا دين مانع از ترقى است؟!
پيامبر بزرگ اسلام راه دانش را براى هميشه به روى بشر و تمام افرادى كه تابع مذهب اويند بازگذاشت، و پرده جهل و نادانى را به كلى از ميان برداشت، و آنچه به او وحى مىشد را بلافاصله به ديگران تعليم داد، تا هر يك بتوانند به تنهايى امتى را راهنما باشند «29».
رسول خدا صلى الله عليه و آله براى هميشه مردم را به مطالعه اسرار آفرينش ترغيب كرد، تا به نيروى عقل و خرد، اسرار عالم را دريابند.
پيغمبر مهربان، درس و استقلال و آزادى را به انسان آموخت تا طوق بندگى ديگران را از گردن خود برداشته و روح تملق و چاپلوسى را از بين ببرند و جز در مقابل حق و حقيقت خداى متعال سر تعظيم فرود نياورند. با اين روش اصيل و ريشهدار آيا دين مانع از ترقى است؟!
شريعت مقدس اسلام، مجموعه اصول و قوانينى است كه خداى متعال به وسيله پيامبر بزرگش، آنها را به بندگان ابلاغ فرمود و به مسلمانان رعايت و دقت در انجام آن را توصيه و سفارش كرد، تا با عمل كردن به آن قوانين، روابط خود را با خدا و مردم نزديكتر و محكمتر سازند.
سلسله اعمالى كه انسان، با توجه به قوانين الهى، به منظور نزديكى به خداى متعال و جلب رحمت او، انجام مىدهد، عبادات و اعمالى كه مربوط به روابط انسان با هم نوعان است، و در اثر رعايت آنها جلب نفع و دفع زيان از خود و افراد مىكند و مىكوشد تا با توجه به آنها، از بدى دورى جسته و حقوق ملت و قوم را محترم شمارد و صلح و صفا را برقرار سازد، اغلب قوانين پاك و جادوان اسلام تحت عناوينى تدوين شده است كه خير همه جانبه انسان در آنهاست؛ با اين جهات عالى و برنامههاى واقعى آيا دين مانع از ترقى است؟!
پيامبر بزرگ اسلام، شرافت نژادى و حَسَب و نَسَب را كه غالباً باعث ظلم و ستم به يك ديگر مىشد، و افراد را به سوى بدبختى مىكشاند، از ميان برداشت تا همگى همچون برادر با يك ديگر زندگى كنند.
سپيد را بر سياه، عرب را بر عجم، غنى را بر فقير جز به تقوى و درستى اسلام امتيازى نيست «30».
نبى بزرگوار در ميان تمام امت طرح برادرى و دوستى انداخت «31» و همگى را با يكديگر متحد و شريف را با وضيع و غنى را با فقير برادر ساخت تا پشتيبان هم باشند و به يكديگر در تمام زمينههاى زندگى كمك رسانند و همه مردم مسلمان در راه حق و براى نگاهدارى و پيشرفت اسلام از دادن مال و جان مضايقه نكنند؛ با اين نوع تربيت آيا دين مانع از ترقى است؟!
نبى با عظمت اسلام، دستورات زندگى را همان دستورات اخلاقى اصيل و قوانين خلقت، كه با ذات بشريت همآهنگ است قرار داد و شالوده آن را روى فطرت بنا كرد تا هميشه استوار و تازه باشد و در اثر مرور زمان، همچون قوانين ساخته شده بشرى و قوانين تحريف شده عهد عتيق و جديد، كهنه نشود، يكى از دانشمندان بزرگ مادى مىگويد:
«در تمام شرايع دينى يگانه آيينى كه جنبه اجتماعى عملى آن تام و تمام است، شريعت پيامبر اسلام است».
با اين حيثيت نورانى و عقلى و علمى آيا دين مانع از ترقى است؟!
اسلام انسان را به عقايد و اعمال صحيح دعوت كرده است؛ زيرا در قرآن مجيد كه كتاب آسمانى اسلام است، خداى متعال انسان را بر موجودات عالم برترى داده و او را سرور روى زمين و خليفه خود خوانده است. «32» اين امر مىرساند كه خداى متعال نهايت جود و رحمت را در حق انسان مبذول داشته تا آدمى به فراخور اين شايستگى، از خوان بيكران الهى بهرهمند شود.
به طور قطع اين فضيلت؛ يعنى سرورى و برترى بر موجودات عالم، اين چنين تقاضا مىكند كه انسان دايم در حال حركت به سوى فضايل و خوبىها باشد.
خداى متعال در قرآن مجيد انسان را به مطالعه در عجائب جهان دعوت كرده تا در اثر پى بردن به شگفتىهاى آفرينش ايمانش تقويت شود و از اين رهگذر براى پيشرفت مادى و معنوى آماده گردد. اين راه و روش اسلام براى زنده كردن روح انسانها از افسردگى و مردگى است؛ آيا دين مانع از ترقى است؟
هدف اساسى اسلام بيدار كردن عقل و خرد انسان است، تا بتواند روابط چند جانبه خود را با خدا و جهان بفهمد، نظر به همين سيماى اساسى تعليمات قرآن است كه «گوته» در آن هنگام كه نظرى كلى به اسلام انداخت به «اكرمان» چنين گفت:
«اين تعليم هرگز دچار شكست نمىشود، اساس كليه تمدنهاى با ارزش و كامل جهان، اسلام است.»
بهره بردن ملتهاى بيگانه از مسلمين، بويژه در «اسپانيا» و «اندلس» و كتابخانههاى بزرگ و مراكز علمى قابل ترديد نيست، چنان كه در كتابهاى اروپاييان مىخوانيم:
«تمدن ما نتيجه زحمات مسلمين در مراكز علمى، و لابراتوارهاى بزرگ در كشورهاى اسلامى بود».
پس اسلام زيربناى زندگى سالم، و تمدنى درخشان و عالى انسانى است، آيا بازهم بىخبران به خود مغرور و مشغول، حتى از بيگانگان هم اين جمله را كه مىگويند: «اسلام يعنى: تمدن» قبول نمىكنند؟ بايد از آنان پرسيد: آيا دين مانع از ترقى است؟!
در شريعت مقدس اسلام براى هر نوع از احتياجات بشر در سير زندگى، قانونى وضع شده است؛ كه قانون بين المللى، با كمى تغيير به مذاق حقوق دانان، از آن گرفته شد، ولى غرور و پررويى ملل متحد اجازه نداد كه به اين احتياج و نياز به اسلام اعتراف كند.
البته براى اين كه بدانيد اين مدعا صحيح است، بايد به قوانين بين المللى مراجعه كنيد، سپس قوانين اصيل آن را به عينه در كتب حقوقى اسلام ملاحظه نماييد.
پيامبر بزرگ اسلام به مردم خاطر نشان ساخت كه: تمام انبيا به نوبه خود در تحكيم بناى خانه دين، كه اساسش با وحى استوار شده، كوشيده و بر شكوه و جلالت آن افزودهاند و تمام آنها براى يك منظور كه سوق بشر به سوى كمال است برانگيخته شدهاند.
قرآن مجيد همه انسانها را دعوت مىكند كه به تمام انبياى گذشته و تعليمات واقعى آنان، ايمان آورده و آنان را تصديق كنند و ساير پيروان اديان الهى ديگر را امان داده، تا از سعادت بهرهمند و از عذاب الهى ايمن گردند و جامعهاى بر اساس حق و حقيقت بنا نهند و هر يك از افراد به وظيفه خود عمل نمايند، در نتيجه آرامش دل و خاطر براى همگان ايجاد شود. با اين برنامههاى عالى و متين آيا دين مانع از ترقى است؟!
علت اين قضاوت ناجوانمردانه و غير انسانى درباره نقش دين در ترقى، رشد و شكوفايى جامعه را، بايد در نوع تربيت اين قاضيان شهوت پرست جستجو كرد، و تأثير همنشينى آنان را با غرب و غربزدگان قبول كرد و دانست كه محصول انديشههاى خرافى آنان، هيچ منشأى جز هضم شدن در امواج خطرناك جهل و بىخردى و غرب زدگى و استعمار فكرى ندارد.
استاد محترم آقاى «محمد تقى جعفرى» در تفسير، نقد و تحليل مثنوى مىگويد:
«بدون ترديد تأثير همنشين در افراد انسان بسيار با اهميت است، بعضى از اشخاص در اين باره تعبيرى دارند و مىگويند: نفس انسانى دزد عجيبى است، بدون اين كه خود انسان مطلع بوده باشد از انگيزهها و پديدههايى كه مىبيند تدريجاً مىدزد و در شخصيت خود جا مىدهد. متأسفانه دوران معاصر، براى اين مسئله حياتى هيچگونه اهميتى قايل نمىشود، زيرا اصلًا مسئله تعليم و تربيت يك حالت مسخ شدهاى پيدا كرده است كه نه نتيجه منطقى در بردارد و نه روش اساسى و ريشهدار، كه از منطق اصالت برخوردار باشد. محصول تربيت دوران معاصر ما با صدها بلكه هزاران كتابهايى كه در امور تربيتى نوشته است اين است كه مزاحم ديگران نباشيد، بايستى بكوشيد تا با همه افراد جامعهتان همزيستى كنيد. اما اين كه آيا روح انسانى قابل تكامل اخلاقى و معنوى است؟ و اين كه آيا روح انسانى به غذاى ديگرى احتياج دارد؟ و اين كه آيا در مقابل حقوق زندگانى مادى حقوق ديگرى هم براى جانها وجود دارد يا نه؟ چيزى است كه براى فلاسفه و متفكرين معاصر ما اصلًا مطرح نيست؛ بلكه متأسفانه بايستى بگوييم كه بعضى از اينان بزرگترين هنر خود را در اين مىبينند كه هرگونه اصل انسانى را با مغلطهبازىها و سفسطهگويىها از هم متلاشى سازنند و از اين راه حس شهرتپرستى خود را اشباع كنند» «33».
منظورتان از ترقى چيست؟
نتيجه اين تعليم و تربيت در روح نسل معاصر، اين شده است كه فقط به جنبه مادى زندگى انديشه كند و تا بتواند به معنويات و روحيات و آيين و دين و مقررات الهى بتازد و بخندد!! و گاهى كه صحبت از دين به ميان آيد چهره درهم بكشد و با قيافه غلطاندازى بگويد: دوران علم است و نمىتوان در سايه دين به ترقى و تعالى رسيد. بايد از آنان كه دم از ترقى و ترقىخواهى مىزنند، سؤال كرد: كه منظورتان از ترقى چيست؟
ممكن است ترقى به نظر آنان فرو رفتن در منجلاب فساد، در سايه كثيف فيلمهاى سينمايى، كابارهها، شبنشينىها، مجلات فاسد، رواجِ تصويرهاى محرك شهوت، آزادى بىبند و بار زنان و دخترانِ چشمبسته در اختيار اطوار ناهنجار گنهكاران غرب، قرار گرفتن و از كاخ انسانيت خارجگشتن، و به هر جنايت سر سپردن و فرار از قانون الهى، در برنامهها و دسيسههاى شيطانى غوطهخوردن؛ به حدى كه در سايه آن مال و ناموس و عرض و اخلاق، مفهومش را از دست بدهد باشد، اگر منظورتان از ترقى اين است كه دين الهى مانع از چنين ترقى است انديشه و عقل، هر لحظه بر چنين تمدن و تجددى لعنت مىفرستد، و اگر منظورتان از مهفوم و مصداق واقعى ترقى عبارت است از حريت و آزادى، انديشه و تفكر در كائنات، پيشرفت علمى در برنامهها، تسخير كرات و موجودات عالم، فضيلت و اخلاق، شرافت و غيرت، عفت و عصمت خانوادگى، احسان و عدل، مروت و جوانمردى، تعاون و كمك به هم نوع، تربيت و تعليم، شجاعت و سخاوت.. كه اسلام عين اين مفاهيم و مصاديق است و مىتوان گفت: اسلام يعنى ترقى و ترقى يعنى اسلام، پس بايد به اسلام برگردند و در سايه پاك و بلند او شاهد مقصود را دريابند؛ چون اين آيين انسان را به اعلا مرتبه مىرساند و تمام موانع ترقى را كه تمرّد از حدود الهى است ممنوع و حرام مىداند.
امروزه در ممالك و جوامع اسلامى، اين عقيده كه دين مانع از ترقى است، راهى است براى پيشبرد منافع استعمارگران و مزدورانشان، و آوازى است براى خواب كردن ملتهاى اسلامى، جهت تسلط ستمگران و قلدران و بيگانهپرستان.
اگر قوانين اسلام و دين كه سرچشمه آن عدل، علم و حكمت خداى متعال است، مانع از ترقى بشر باشد؛ پس در جهان علت ترقى چيست؟ و راه ترقى كدام است؟
آيا شرمآور نيست كه انسان عقل سليم خود را تعطيل كند و بنده و نوكر بيگانگان و بيگانهپرستان باشد؟
آيا شرمآور نيست كه ملت اسلام، با در اختيار داشتن مكتب بىنيازى چون اسلام، از آن دست شسته و در منجلاب غرب فرو رفته باشند؟
بىترديد علل اين انحطاط و خودكامگى را بايد در قرنهاى قبل جستجو كرد؛ چون اين عقيده ننگين مدت مديدى است كه شكل گرفته و به تدريج پيشرفت كرده است؛ به طورى كه متأسفانه امروز اكثر ملتهاى اسلامى بويژه نسل جديد آنان، با كمك عواملى چند، چنان به سرعت رو به جاهليت و پستى در حركت آمده كه گويى اسلام ريشهدارترين دشمن خانگى آنان بوده و مىخواهند خود را از چنگال اين دشمن برهانند!!
اين همان قويترين نوع استعمار است كه امروز از آن به استعمار فكرى و فرهنگى تعبير مىكنند و بدبختانه زنجير آن به دست و پاى تمام كشورهاى اسلامى بسته شده است و نجاتى براى آنان نيست، مگر از طريق بازگشت به اسلام، كه كم و بيش در برخى از جوامع اسلامى طليعه آن با خواست الهى پديدار گشته.
به اميد روزى كه ملت اسلام، پرچم عزت و سربلندى خود را بر بام زمين برافرازند و خود را از دشمن خطرناك همه جانبه؛ يعنى استعمار، رهايى بخشند.
براى اين كه بتوان به جامعه اسلامى رشد بيشترى داد و آنان را به عواقب خطرناك اين زندگى آلوده آگاه كرد و راه آنان را از چاه باز شناساند، بايد علل انحطاط مسلمين را بررسى كرد، شايد از اين رهگذر مسلمانان عزيز بيش از پيش بيدار شده و اين علل خطرناك را از زندگى دور كنند، تا با از بين رفتن اين علل و عوامل، عزت ديرين و شخصيت عالى خود را دريابند و برترى دين و جامعه اسلامى را در جهان بشرى ثابت نمايند، و دين خود را به خدا و نبى اكرم و اسلام و پيشوايان گرامى مذهب ادا نمايند، تا در دنيا عزيز و در آخرت و مقابل پيشگاه عدل الهى سربلند باشند و بدانند كه با دارا بودن چنين مكتب بىنياز و سرشارِ از فرامين مادى و معنوى، مىتوانند امور جهان را به دست گرفته و آن را به زيباترين صورت اداره كنند. چنانچه خداى متعال در قرآن به اين حقيقت خبر داده است:
«وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ» «34».
«و [در انجام فرمانهاىِ حق و در جهاد با دشمن] سستى نكنيد و [از پيش آمدها و حوادث و سختىهايى كه به شما مىرسد] اندوهگين مشويد كه شما اگر مؤمن باشيد، برتريد».
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- «وَ إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُصُونَ» [انعام (6): 116].
(2)- تمدن اسلام و عرب: 732.
(3)- تمدن اسلام و عرب: 557.
(4)- تاريخ تمدن اسلام: 437.
(5)- اسلام در پرتو تشيع: 301.
(6)- «فَأَعْرَضُوا فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ سَيْلَ الْعَرِمِ وَ بَدَّلْناهُمْ بِجَنَّتَيْهِمْ جَنَّتَيْنِ ذَواتَيْ أُكُلٍ خَمْطٍ وَ أَثْلٍ وَ شَيْءٍ مِنْ سِدْرٍ قَلِيلٍ» [سبأ (34): 16].
(7)- تاريخ تمدن اسلام: 12.
(8)- تمدن اسلام و عرب: 93.
(9)- نهج البلاغه بحرانى: 2، 23، خطبه 25.
(10)- سيره ابن هشام: 1، 79.
(11)- همان: 85.
(12)- تمدن اسلام و عرب: 68.
(13)- اسلام و عقايد و آراء بشرى: 244.
(14)- من لا يحضره الفقيه: 4/ 380، حديث 5810.
(15)- كشف الاسرار و عدة الابرار: 10/ 395. رسول گرامى اسلام توانست انسانهايى مانند «قيس بن عاصم» را منقلب و متحوّل نمايد، بگونهاى كه مىنويسند: روزى محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد و از ايشان درخواست موعظه كرد. رسول خدا فرمود: «إنَّ مَعَ الْعِزِّ ذِلًّا» با هر عزّتى ذلّتى است. «وَإنَّ مَعَ الْحَياةِ مَوْتاً» با هر زندگى و حياتى مرگى است. «وَإنَّ مَعَ الدُّنْيا آخرَةٌ» با زندگى دنيا آخرت و جهان ديگرى است. «وَإنَّ لِكُلِّ شىء حَسِيْباً وَعَلى كُلِّ شىءٍ رَقيْباً» بر هر چيزى حسيب و محاسبى و رقيب و مراقبى است. «وَإنَّ لِكُلِّ حَسَنَةٍ ثَواباً وانَّ لِكُلِّ سَيِّئَةٍ عِقاباً» هر كار نيكى نزد خداى متعال پاداش و ثوابى دارد و هر كار زشتى كيفر و مجازاتى دارد. «وَانَّ لِكُلِّ اجَلٍ كِتاباً» هر زمانى محدوديتى دارد هر اجلى مكتوبى. «وَانَّهُ يا قَيْسُ! لابُدَّ مِنْ قَرِينٍ يُدفِنُ مَعَكَ وَهُوَ حَىٌّ وَتُدْفِنُ مَعَهُ وَانْتَ مَيِّتٌ» اى قيس! ناچار براى تو قرين، صاحب و رفيقى است كه با تو دفن مىشود، در حالى كه او زنده است و تو مردهاى. «فَانْ كانَ كَريماً اكْرَمَكَ» اگر آن قرين ورفيق تو، كريم باشد تو را اكرام مىكند. «وَانْ كانَ لَئيْماً اسْلَمَكَ» و اگر رفيق تو، پست باشد تو را تسليم مىكند؛ يعنى به فريادت نمىرسد و تو را تسليم مىكند تا عذاب شوى.
سپس قيس به رسول خدا صلى الله عليه و آله عرض كرد: اين موعظه شما بسيار ارزنده است و اينكه ما مخاطب كلام شما شديم،، مايه افتخار ماست، اى كاش كلام شما به صورت شعرى در مىآمد تا مايه فخر و مباهات ما باشد. ابتدا قرار بود «حسان» شاعر بيايد و به نظم درآورد ولى او نبود؛ اما شاعر ديگرى كه حاضر بود عرض كرد: اى رسول خدا! آيا اجازه مىفرماييد كه من اين مطالب را به صورت شعر درآورم، رسول خدا صلى الله عليه و آله اجازه دادند و او اين مطالب را به صورت شعر درآورد. براى اطلاع بيشتر به كتاب ارشاد القلوب ديلمى مراجعه كنيد.
(16)- تفسير طبرى: 18/ 104.
(17)- نور (24): 27.
(18)- اسلام و عقائد و آراء بشرى: 606.
(19)- كافى: 5/ 361، باب نكاح الشغار، حديث 2.
(20)- اسلام و عقائد و آراء بشرى: 606.
(21)- اسلام و عقايد و آراء بشرى: 14.
(22)- اسلام و عقايد و آراء بشرى: 29.
(23)- دنيا در خطر سقوط: 72- 64 با كمى تغيير.
(24)- مكارم الاخلاق: 1، 9؛ بحارالانوار: 16، 194؛ سفينة البحار: 1، 420- 411.
(25)- ابتكار دانشجويان دانش و علم در قرن تسخير فضا در كوى دانشگاه در تهران.
(26)- نقشههاى استعمارى: 164.
(27)- آيين اسلام شماره 30- 1- چاپ 1323 شمسى مقالات آقاى خليلى.
(28)- «وَ ما يَعْقِلُها إِلَّا الْعالِمُونَ» [عنكبوت (29): 43].
(29)- منظور از بازگذاشتن راه دانش و كسب علم، تشويق و ترغيب به آن است، وامّا پاسخ اين سؤال كه آيا مگر راه كسب دانش بسته بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را گشود؟ اين است كه آرى! در آن روز جامعه مانند بسيارى از ممالك شاهنشاهى مثل ايران در زمان منحوس 2500 ساله شاهنشاهى، همه مردم در كسب علم و دانش آزاد نبودند و فقط گروه اندكى با شرايط خاصى گزينش مىشدند و يا اجازه ورود در كلاس درس را داشتند. اما با ظهور نبى گرامى اسلام اين تبعيض برداشته شد و ايشان به عنوان بنيانگذار مكتب اسلام، كسب دانش و علم را حق مسلم هر انسانى معرفى كرد. براى اطلاع بيشتر مىتوانيد به كتابهاى: مروج الذهب، كامل فى التاريخ معروف به تاريخ ابن اثير و... مراجعه كنيد.
(30)- «يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ». [حجرات (49): 13].
(31)- «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ» [حجرات (49): 10].
(32)- «وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِيلًا». [اسراء (17): 70].
(33)- تفسير و شرح مثنوى: 1/ 335.
(34)- آل عمران (3): 139.