يكى از بزرگترين مراجع ما، مرحوم آيت الله العظمى سيدعبدالهادى شيرازى بود، من تا به حال نديدم كسى در اين مسأله ترديدى داشته باشد، كه ايشان يقيناً از اولياى خدا بود. مرجع هم بود. بعد از آيت الله بروجردى مرجع تقليد بود، يك بار به ايران آمد، و براى زيارت حضرت معصومه عليها السلام به قم رفت،، مراجع به ديدن ايشان آمدند، آيت الله العظمى بروجردى هم به ديدن ايشان آمدند، وقتى آيت الله العظمى بروجردى مىخواست برود، به سرعت كفشهاى آيت الله بروجردى را جفت كرد و بلند كرد بوسيد. گفتند: چه مىكنى؟ فرمود: كار درستى انجام دادم.
«تواضع من غير مَنْقَصَةٍ»
يك بار من خدمت آيت الله بروجردى رسيده بودم، به يكى از شاگردانشان در منبر تند شدند، شنوايى گوش ايشان ضعيف بود، آن شاگرد از استاد ايراد گرفتند، ايشان خيال كردند كه يك مطلبى كه ديروز صحبت مىكردند آن را مىگويد، از روى منبر فرمودند: جاى اين مطلب در اينجا نيست، او ساكت شد. آقاى بروجردى وسط درس بودند، درجا درس را قطع كرد، از منبر پايين آمدند، به جاى اينكه طرف در بروند، در ميان شاگردان آمدند، به آن مرد رسيدند، دست خود را دراز كردند به آن مرد دست دادند، خم شدند دست طرف را بوسيدند و رفتند.
آفتاب نزده جلوى در خانه آن مرد رفتند، گفتند: من ديروز عصبانى شده بودم، مرا ببخش، گفت: آقا جان شما حق حيات به من داريد، شما استاد من هستيد، شما پسر فاطمه زهرا عليها السلام هستيد. چه چيزى را بايد ببخشم. فرمود: به جدّهام زهرا جلوى من برگرد به خدا بگو: خدايا من حسين بروجردى خطاكار را بخشيدم. و بعد به خانه آمد. به خادمش گفت: از امشب براى من سحرى مختصر درست كن، يك سال تمام، در گرماى چهل و پنج درجه قم روزه گرفت، گفت: خدايا من خودم را براى آن عصبانيت جريمه كردم، تو ديگر در قيامت مرا جريمه نكن.