منابع مقاله:
کتاب : بربال انديشه
نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان
2- هوىپرستى
شهوتپرستى، غفلت، انحرافات فكرى و عملى زمامداران مسلمين، دومين عامل انحطاط جامعه اسلامى است.
مردم در زندگى دنيا داراى دو مسلكند:
اول: ماديگرى كه فقط به ظاهرِ زندگى پرداخته، و ثروت، نفوذ و مقام را به هر وسيلهاى كه باشد كسب مىكنند.
دوم: مسلك عزلتگزينى و گوشهگيرى كه تنها به كارهايى كه در خور روح است اقدام مىكنند، يعنى گوشهگيرى و نيايش، روزه و رياضت، به نحوى كه مايه بريدگى رشته ارتباط آدمى با زندگى مادى مىباشد.
اين دو مرام، بشريت را از هدفى كه برايش منظور شده منحرف مىسازد.
هدفى كه به اقتضاى ناموس آفرينش، و تسخير عناصر جهان مادى، براى او و براى اين كه بايد مظهر عظمت كبريايى خداى متعال باشد، برايش معين شده است.
در مسلك ماديگرى محض، چنان كه مىبينيم جز سركشى و ظلم، استعمار و خوارى، زورگويى و ظلم نسبت به مال، جان، ناموس زيردستان، مسأله ديگرى نهفته نيست. در مسلك روحانيت محض و عزلتگزينى نيز، چنان كه شنيدهايم جز فساد و از هم وارفتگى و ويرانى و تباهى كه موجب از دست دادن ويژهگىها و مزاياى انسانيت است و فكر و اراده و كار را از آدمى سلب مىكند، سودى ندارد.
از اين جهت چارهاى نيست جز آن كه حكمت آفريدگار، انسان را به سوى يك آراستگى همه جانبه سوق دهد؛ تا موقعيتش محفوظ مانده و هدف آفرينش را بتواند دنبال كند. وى در سايه اين آراستگى مىتواند از نعمت اراده، آزادى، انديشه و از نتايج جد و جهد و فعاليت، آن هم در كادر ايمان و عدل و در امنيت و ثبات سود جويد.
رسالت رهبر عاليقدر اسلام چنين آراستگى مطلوبى را به ارمغان آورده و مىآورد، چنانچه خداى متعال در قرآن مجيد مىفرمايد:
«همانا از جانب خدا براى شما نور و كتابى آشكار آمد كه با آن خدا هدايت مىكند كسى را كه از پى خشنوديش راه سلامت پويد، و او را از تاريكىها به نور كشانده به راه راستش هدايت مىكند» «2».
رسالت مزبور، پايه و اصلاحات خود را براى تحقق بخشيدن به خوشبختى مطلوب بشر، بر واقعيت آفرينش انسانى قرار داده است، اين واقعيت عبارت از اين است كه انسان داراى تن و روان است كه هر كدام جداگانه به دنبال بهرههاى ويژه خود مىگردند.
خوشبختىها
انسان با آفرينش معجزه آسايى كه دارد، بدون تماميت بهرههاى جسمى و روحى، هرگز خوشبخت نمىگردد، اسلام همه اين خوشبختىها را در ضمن عقايد و آداب و قوانينش گنجانده و بر ماديت محض قلم بطلان كشيده است.
اسلام بر روحانيت محض نيز، همين خط ابطال را گذارده است، پس اسلام مكتبى است مركب از آراستگى مادى و روحانى، و از نظر اصلاح شخصيت مستقل فرد، مطالب بسيارى آورده است و به شخصيت اجتماعى نيز كمال توجه را مبذول داشته است. بدين لحاظ نيز دستور داده كه حقوق و وظايفى ميان فرد و اجتماع متبادل گردد، ديگر فرق نمىكند كه آن اجتماع يك اجتماع كوچكى چون خانواده و محيط كار باشد و يا اجتماع بزرگتر و وسيعترى چون وطن و جامعه كل بشريت. در اين باره، عدل و مساوات، همكارى و رعايت حقوق همگان، و بردبارى بايد منظور گردد چرا كه اجتماع در برابر فرد و فرد در پيشگاه اجتماع مسئوليتهايى دارند «3».
البته اجراى اين برنامهها به دست حاكمان عادل اسلامى است.
بنابراين، ميزان حكومت در اسلام، بر پايه حفظ آراستگى در تمام زمينههاى زندگى مادى و روحانى انسان است. از اين جهت وقتى اصول حكومت در اسلام را مطالعه مىكنيم، مىبينيم: اسلام بنيانگذار يك حكومت عادل و آگاه جهانى است تا در سايه آن تمام بشر از حقوق محفوظ خود، حداكثر بهره را ببرند.
در اين حكومت، قانون اساسى، قرآن و كلمات پيغمبر و ائمه طاهرين، و ضامن اجراى قوانين، ايمان مردم مسلمان است؛ ولى پس از رحلت رسول خدا، با كمال تأسف، افرادى كه به عنوان حاكم تعيين شدند، اسلام بعد از آن حضرت را در عمل كنار زدند، زمام اين حكومت را به دست گرفتند و بر اثر هوىپرستى، غرور، حسد، تكبر و ضعف ايمان، علاوه بر اين كه نتوانستند از اصول عاليه حكومت اسلامى نفعى به مردم مسلمان برسانند، اسباب ذلّت و نگونسارى جامعه اسلامى را فراهم، و به تدريج حكومتهاى غير عادلِ دورانهاى تاريخ اسلامى، كه زيربنايشان همان ديوار كج حكومت اوليه بعد از پيغمبر بود، تا امروز، روز روشن ملت اسلام را به شب تاريك مبدل كردند.
در هر صورت مسئله حكومت در اسلام، با نيرنگهاى قبلى، بعد از رسول گرامى و عاليقدر اسلام، راه انحراف پيمود؛ به طورى كه از همان اول، ملت اسلام دچار خسارات فراوانى شد؛ آنچنان كه تا امروز دامنه آن، همه جوامع اسلامى را گرفته است.
غاصبان خلافت
پس از رحلت جانسوز رسول خدا صلى الله عليه و آله خليفه اول بر فراز منبر قرار گرفت و مردم مسلمان را مخاطب قرار داد و گفت:
«رسول خدا در روش خود از جانب خدا مؤيد، و با وحى آسمانى مستظهر بود، ولى ما كه دستمان از وحى كوتاه است، با اجتهاد خود در اداره مسلمين عمل خواهيم كرد، ممكن است به يارى خدا، ما در رأى خود مصيب و يا خطا كنيم».
اين تصور، به خليفه اول اجازه مىداد، در مواردى كه خودش صلاح مىديد از اجراى پارهاى از احكام اسلامى، براى مصلحت زمان، صرف نظر نمايد كه اين طرز تفكّر در نزديكترين وقت، مصداق پيدا كرد، مانند فشارى كه به خاندان رسالت وارد ساخت و سكوتى كه در مورد جنايت «خالد بن وليد» در ماجراى «مالك بن نويره» و عيالش پيش گرفت، و هنگام وفات هم بر خلاف اصول عاليه اسلام «عمر» را با وصيت و سفارش براى زمامدارى تعين كرد.
خليفه دوم نيز در زمان حكومت خود تقريباً همان روش را پيش گرفت، و به صواب ديد خود، برخى از احكام الهى را ملغى كرد؛ مانند: حج تمتع- گفتن حى على خير العمل، ازدواج موقت و جايز بودن سه طلاق زن در يك مجلس «4».
خليفه دوم طبق نظر اشتباه خود، تقسيم بيت المال را كه در زمان پيغمبر و خليفه اول به طور مساوى بود، با تفاوت عملى كرد، و اين پايه اول حدوث غايله اختلافات طبقاتى در اسلام بود، كه بعدها تلخترين نتايج را براى مسلمين ببار آورد «5».
در قلمرو حكومت خليفه دوم، معاويه بر سر كار آمد كه در شام سالها با يك وضع ملوكانه كسرايى و قيصرى حكومت كرد، حكومتى كه جز يك سلطنت استبدادى، قيافهاى نداشت و اين روش تنها به دليل اين بود كه، وى مجاور با امپراطورى روم بود و به اين دليل از پيش گرفتن چنين رويهاى خود را معذور مىدانست. خليفه نيز عذر او را پذيرفته و متعرض حالش نمىشد.
معاويه علاوه بر اين كجروىها، به تزلزل جامعه اسلامى در تمام زمينهها كمك مىكرد، و ملت اسلام را با يك تردستى عجيب و ماهرانهاى از اسلام دور مىكرد. در خلال اين احوال، روايتهايى از رسول اسلام در ميان محدّثين نقل مىشد كه به موجب آن، صحابه رسول خدا به عنوان كسانى معرفى مىشدند كه داراى اجتهاد بودند و اين گونه القا مىشد كه اگر ايشان در امور اصابت به واقع كنند مأجور و اگر نكنند معذورند.
مفهومى كه اين روايات (كه بنا بر علل و عوامل سياسى، به پيغمبر خدا نسبت داده مىشد) در اذهان ملت اسلام به وجود مىآورد، اين بود كه صحابه، يك نوع مصونيت دينى دارند كه هر عملى را مرتكب شدند، ديگران حق كمترين اعتراض و مؤاخذهاى در حق آنان نخواهند داشت.
اين امتياز ساختگى دينى، يك روح استبداد عجيبى در صحابه، كه اضافه بر اصل حكومت، حكومتهاى ولايات و فرماندهىهاى لشگريان اسلام، غالباً به دست آنها بود مىآفريد.
اينها مواد فاسدى بود كه در اثر پيدايش نظريه «جواز تغيير پارهاى از مواد دينى به حسب مصلحت وقت» در پيكره اجتماع اسلامى پديد آمد.
البته چنين تحريفى، تا مدتى اثر ظاهرى نداشت و اسلام با نيروى حقانيت و نورانيت خود، توسعه پيدا مىكرد و هر روز فتوحات تازهاى نصيب مسلمين مىشد و به واسطه ثروتهاى بىحد و حسابى كه به عنوان غنيمت مىبردند، از روش حكومت، خشنود و به وضع خود خوشبين بودند؛ ولى زخمهاى ريشهدار درونى تدريجاً به نشو و نماى خود ادامه داد، و هنوز ديرى نگذشته بود كه عمّال حكومت، كه عدهاى از آنها نيز از ياران و اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله بودند، بناى بىبند و بارى گذاشته و علناً روش بيدادگرى پيش گرفتند و امنيت را از جان و عرض و مال مردم سلب كردند، در حقيقت در آن روزگار، هوس، جايگزين قوانين دينى گرديد.
در نتيجه، اين تبعيضها و خودخواهىها منجر به شوريدن مردم عليه حكومت و قتل عثمان شد، و سرانجام اين انحراف در جامعه اسلامى منجر به جنگهاى داخلى و خونين: جمل، صفين، نهروان و شهادت رادمرد بزرگ انسانيت حضرت على عليه السلام شد.
آنگاه معاويه به هر تدبيرى بود روى كار آمد و به مسند حكومت تكيه زد و خلافت را به سلطنت مطلقه تبديل كرد.
صحابه و ياران
در خلال اين جريانات عالم اسلامى، صدها و هزارها صحنه خونين و پردههاى فجيع، ننگين و شرم آور روى داد، كه گرداننده عمده آنها جماعتى از صحابه بودند.
فضاحت و رسوايى هر يك از اين فجايع، تا اندازهاى است كه به هيچ منطقى نمىتوان او را توجيه كرد؛ جز اين كه گفته شود:
اصحاب مجتهد بودند و در خطاى خود معذور، و قاتل و مقتول و ظالم و مظلوم هر دو آمرزيده و بهشتى مىباشند!
يعنى: بايد روى آيات مربوطه به اجر نيكوكاران، و عذاب بدكاران يكپارچه قلم قرمز كشيد و همه را باطل دانست.
به دنبال اين دسته از صحابه و دستياران آنها، دسته ديگرى از قبيل يزيد، و خلفاى آل مروان و حكام و عمّال آنها، از قبيل زياد بن ابيه، عبيداللَّه بن زياد، حجاج بن يوسف و نظاير آنها روى كار آمدند، كه در حقيقت ريشه اعتقادات و مذهبشان همان نظريه سابق الذكر و سلطنت استبدادى بود.
در مدت حكومت اينها كه تقريباً هفتاد سال طول كشيد، جز نامى از اسلام باقى نماند، و حكومت اسلامى و دين زمان پيامبر، كه پيرايهاى جز عدل و تقوى نداشت، تبديل به يك امپراطورى جائرانه صد در صد عربى گرديد.
پس از آن، اگر چه در اثر از حد گذشتن بيداد و ستم «بنىاميه» بسيارى از مردم ايران، عليه امويان قيام كردند، و پس از جنگهاى خونين حكومت ننگين و رسواى بنىاميه را سرنگون نمودند؛ امّا زمام اداره مسلمين به دست «بنىعباس» افتاد، و روى كار آمدن بنىعباس هم دردى را دوا نكرد و وضع عمومى اجتماع اسلامى، بر اثر حكومت آنان وضع نامطلوبترى پيدا كرد و تا اواسط قرن هفتم هجرى، مشكلات دينى، روز بروز شديدتر و سعادت عمومى اسلامى لحظه به لحظه از مردم دورتر شد، و پس از آن تا امروز كه 14 قرن از هجرت پيامبر مىگذرد، وضع عمومى اجتماع اسلامى، در انحطاط بيشتر و به سقوط نزديكتر مىشود «6».
دينزدايى غاصبان خلافت
زيربناى حكومت اسلامى به دست تواناى نبى اكرم صلى الله عليه و آله پايهريزى شد، و در سايه وحى خداوندى، مقرراتش تعيين گشت.
معارف بىمانند اسلام مىگويد:
براى ساختن جامعه بهتر، و تأمين سعادت و رفاه آنان، بايد بهترين قوانين را با شايستهترين مجريان همراه ساخت، اين مبناى فلسفى و فكرى شيعه است كه به حكومت معصومين قائل است؛ يعنى بايد رهبرى امّت، در پرتو بهترين قوانين كه همان قوانين اسلام است، به دست بهترين اشخاص؛ كه همان امامان دوازده گانهاند صورت پذيرد.
قرآن، قانون اساسى اسلام است، و شايستهترين مجريان آن كه همان امامان دوازده گانه باشند را رسول الهى با انتساب وحى معرفى فرمود.
اعتقاد شيعيان
به همين جهت شيعيان عقيده دارند كه: در زمان حضور امام معصوم فقط او صلاحيت رهبرى و زمامدارى جامعه را دارد، و در صورت عدم حضور امام، اشخاصى كه با برنامههاى تعيين شده در قرآن و روايات، واجد شرايط زمامدارى باشند؛ يعنى: شخص كاردان، با سياست و تدبير، قوى النفس، عارف به نظامات، قوانين و هدفهاى اساسى اسلام، خوشنام، نيكوكار، عادل، با تقوى، دور از زشتىهاى اخلاقى، اهل اجتهاد و بصير به امور، پذيراى انتقادات، انعطافناپذير از حق و درستى و قوانين «7».
براى شناخت زمامدار و وظايف او، در زمان عدم حضور امام معصوم، به عهد نامه على عليه السلام به «مالك اشتر» و «محمد بن ابوبكر» كه در كتاب پربهاى «نهج البلاغه» آمده است مراجعه كنيد.
زمامدار اسلامى بايد به كمك ايمان مردم، مجرى احكام و قوانين الهى براى رفاه حال جامعه باشد، آن قوانين و برنامههايى كه اصولش در قرآن و توضيحش با پيغمبر و امام است.
دستور العمل علوى
على عليه السلام روزى كاتب خود «عبيداللَّه بن ابو رافع» را فرا خواند و فرمود:
ده تن از ثقات و كسانى كه مورد اعتمادند را نزد من بياور!، گفت: اى اميرمؤمنان! نام آنان را بفرما، فرمود:
اصبغ بن نباته، ابوالطفيل عامر بن وائله كنانى، زربن حبش اسدى، جويرية بن مسهر عبدى، حارث بن عبداللَّه، اعور همدانى، مصابيح نخعى، علقمة بن قيس، كميل بن زياد و عمر بن زراه. عبيداللَّه بن ابو رافع آنان را دعوت كرد و همه شرفياب حضور اميرمؤمنان عليه السلام شدند.
حضرت خطاب به آنها فرمود:
اين نوشته را بگيريد كه بايد عبيداللَّه بن ابو رافع، آن را در حضور شما هر روز جمعه قرائت كند، اگر شخص ماجراجويى، غوغا برپا كرد شما كتاب خدا در ميان بگذاريد و او را به انصاف بخوانيد.
در آن نوشته، على عليه السلام برنامههاى مفصلى قرار داده بودند كه ما اصول عالى اجتماعى آن را، كه پارهاى از برنامههايش از نظر اجرا مربوط به حاكم اسلامى در سايه ايمان مردم است نقل مىكنيم؛ تا اولًا اصول اسلام از نظر حكومت و ثانياً آثار شوم شهوتپرستى و تخريب برنامهها از طرف زمامداران اسلامى روشن گردد، اينك به متن نوشته اميرمؤمنان عليه السلام كه خود كاملترين مجرى آن در جامعه اسلامى بود توجه كنيد:
«فرستاده خدا به سوى شما از خود شما و همزبان شما بود. كتاب، حكمت، فرايض و سنت را به شما تعليم كرد، شما را امر به صله ارحامتان، به مصونيت خونهايتان و به اصلاح ذات البين فرا خواند و دستور داد: آن امانات را به صاحبانشان رد كنيد، به عهد خود وفا كنيد، سوگند خود را بعد از تأكيد نقض ننماييد، عطوفت به يكديگر نموده و سراغ هم ديگر برويد. با يك ديگر نيكى كنيد، به روى هم خندان باشيد، سخاوت داشته باشيد، به يكديگر رحم كنيد و از چپاول، ستم و حسد بر يكديگر بپرهيزيد. حرف ناروا و تهمت نزنيد، شراب نخوريد كه حرام است و همچنين از كسرى كيل، كمى ترازو و وزن نهى فرمود، و در ضمن آنچه به گوش شما تلاوت كرد، راه پيش شما نهاد كه زنا نكنيد، ربا نگيريد، اموال يتيمان را نخوريد، در زمين تباهى و فساد مكنيد و تعدى ننماييد؛ خدا تعدى كاران را دوست ندارد. كوتاه سخن آنكه هر خيرى را كه شما را به بهشت نزديك مىكرد و از آتش دور مىنمود امر داد و از هر شرى كه به آتش نزديك مىنمود و از بهشت دور مىكرد نهى فرمود» «8».
خط مشى حكومت اسلامى
اين مطالب عالى و ارزنده، خط مشى حكومت اسلامى در جامعه را نشان مىداد، كه جامعه را از محرمات و ممنوعات حفظ و به خوبى سوق مىداد؛ تا رفاه جامعه در سايه اين برنامه تأمين گردد. اين و هزاران برنامه ديگر از اصول عالى اسلامى، كه پارهاى از آن مربوط به اعمال فردى و پارهاى از آن اجتماعى و برخى از آن اجرايش به دست حاكمان عادل اسلامى است، به عنوان قانون الهى، در بين مردم قرار گرفته است؛ ولى زمامداران اسلامى نه تنها خود عامل نبودند؛ بلكه در سايه حكومت آنان اجتماع اسلامى هم از اصول عالى اسلام دور مىماند.
عدل و داد، تعاون اجتماعى و قواعد بسيارى ديگر، كه ريشه و اساسش در كتاب خداست، پايههاى حكومت اسلامى بود، كه در اين 14 قرن از اجراى آن به وسيله حكام و مردم خبرى نبوده و نيست.
توجه كنيد
در كتاب «روحالدين الاسلامى» از قول ابن القيم الجوزى در كتاب «الطرق الحكميه» مىگويد:
«خداى مهربان پيامبران و كتب را فرستاد تا زندگى انسان را بر مبناى عدل و داد به پا دارند، آن عدل و دادى كه زمين و آسمانها به آن برپاست» «9».
آرى! مسير حكومت، همان مسيرى است كه نبى اسلام پايهگذار آن (از طرف خداى متعال) بود كه پس از او تغيير كلى كرد و تا امروز تمام سيرت و صورتش را از دست داده است، در چنين شرايطى، مسلم است كه 14 قرن انحراف روى انحراف، چنان انحطاطى ايجاد كرده و مىكند كه ملت گرفتار آن، امروز نتواند با جمعيتى بالغ بر يك ميليارد و دولتهاى مختلف در مقابل دشمنى پست و زورگو، مانند يهود مقاومت كند.
خداى متعال حاكم مطلق بر آفرينش است و در نظام انسانى انبيا و امامان معصوم، فرمانروايان او، و پس از ايشان مؤمنان عدالت پيشه (كه به طور مفصل در باب ولايت فقيه در كتب فقهى بيان شده است) مىباشند؛ ولى افسوس كه تا امروز به جاى مؤمنان عادل، افرادى رشته امور را در دست داشتند كه هيچگونه شايستگى نيابت و جانشين رسول خدا صلى الله عليه و آله را نداشتهاند. براى اين كه به ضررهاى فراوانى كه از حكومتهاى جور به جامعه اسلامى وارد شده آشنا شويد، لازم است به گوشهاى از برنامههاى حكام جور توجه كنيد؛ تا به نحو دقيقترى علت دوم انحطاط مسلمين معلوم گردد:
سيره غاصبان خلافت
تفصيل حكومت سه حاكم بعد از رحلت نبى مكرم اسلام را در كتاب جهانى «الغدير» ملاحظه كنيد و پس از آن ضربههاى غيرقابل جبران حكومت معاويه و پسرش يزيد پليد را، بر جامعه اسلامى در تمام كتب معتبره تاريخى و روايى ببينيد.
«مروان بن حكم» خليفه اموى كه پس از معاوية پسر يزيد «01» زمام امور ملت اسلام را به دست گرفت، آدمى پليد بود و در عداوت و كينهتوزى نسبت به پيامبر اسلام و بويژه اميرمؤمنان عليه السلام شهرت بسزايى داشت. او كسى بود كه با پدرش به امر رسول خدا از مدينه تبعيد شد و تا زمان حكومت عثمان، او را به مدينه راه ندادند «11».
در زمان عثمان
در زمان عثمان بر خلاف روش رسول خدا، به سفارش عثمان به مدينه آمد و هنگام ورود، صد هزار درهم از بيت المال مسلمين به او داده شد، علاوه بر آن خمس استان «افريقيه» و «فدك» هم در اختيار او قرار گرفت و خراج و ماليات بازار مدينه را نيز، در سايه حكومت عثمان تصرف كرد. پارهاى از تواريخ نوشتهاند: فرمان قتل «محمد بن ابى بكر» «12» به خط او، از حامل نامه به دست آمد.
وى در جنگ جمل بر عليه على عليه السلام همراه عايشه بود؛ تا وقتى كه شكست بصريان نزديك شد، تيرى به طرف طلحه رها كرد كه طلحه از زخم آن كشته شد سپس به دست لشگريان اميرمؤمنان عليه السلام اسير گشت.
امام دوم و سوم به پدر بزرگوارشان گفتند: از مروان بيعت بگير فرمود:
«مرا به بيعت او حاجت نيست؛ زيرا دست او دست يهودى است و او مانند سگى است كه با زبان، بينى خود را مىليسد».
اين موجود خطرناك، هنگام حكومت يزيد، در حمله «مسلم بن عقبه» به مدينه، مسلم را به كشتن مردم و غارت اموال تشويق كرد.
روزگارى اين جرثومه كثيف و درنده، عجيب بر ملت اسلام حكومت داشت، تنها خداى بزرگ مىداند كه در سايه شوم حكومت او چه ضررها و انحرافاتى به وسيله برنامههايش در جامعه اسلامى پديد آمد!!
عبدالملك مروان
پس از مرگ او، زمام حكومت بر جامعه اسلامى، به دست پسرش «عبدالملك مروان» قرار گرفت. نوشتهاند: هنگامى كه خبر حكومت و خلافت به او رسيد مشغول قرآن خواندن بود، ناگهان قرآن مجيد را بر هم نهاد و گفت «سلامٌ عَلَيْكَ، هذا فِراقٌ بَيْنِى وَبَيْنِكَ» يعنى از هم اكنون روز جدايى بين من و توست.
خوانندگان عزيز! قرآن مجيد كه قانون اساسى حكومت در اسلام است و بايد ملازم و همراه حاكم و حكومت باشد؛ خليفه شهوتپرست اموى و مروانى از لحظه اول حكومت بر جامعه اسلامى، با آن خداحافظى مىكند، وقتى رئيس دولت با قرآن وداع كند، از كارمندان دولت و ملت گرفتار آن چه انتظارى مىتوان داشت.
«راغب» در كتاب «محاضرات» مىگويد:
«عبدالملك مروان مىگفت: من از كشتن مورچه مضايقه داشتم؛ ولى امروز كه به حكومت رسيدهام «حجاج» استاندار من، مىنويسد هزاران نفر را كشتم و در من كوچكترين تأثيرى ندارد!!».
«زهرى» به عبدالملك گفت: شنيدهام شرب خمر مىكنى؟ گفت: آرى! خون هم مىآشامم.
عبدالملك مروان زمامدار ملت اسلام، مردى بخيل، خونريز، قاتل بود و اكثر عمال و واليان او چون «حجاج» در عراق «مهلب بن ابى صفره» در خراسان «هشام بن اسماعيل» در مدينه «عبداللَّه بن عبدالملك» در مصر «موسى بن نصير» در مغرب «محمد بن يوسف» در يمن و «محمد بن مروان» در جزيره، مانند او خون آشام، بخيل و متجاوز بودند «13».
در اين صورت آيا سلامتى براى جامعه اسلامى باقى مىماند؟
هشام بن عبدالملك
پس از او «هشام بن عبدالملك» از زمامدارانى بود كه به بخل، حرص، غلظت روح و كمى علم شهرت داشت. اموالى كه در زمان حكومتش در خزانه جمع كرد، مانند نداشت، به طورى كه در تاريخ آمده است:
در سفرى كه به حج مىرفت سيصد شتر جامههاى او را حمل مىكردند.
اموال بيت المال و مالياتهاى استانها در زمان او به وسيله عمالش، به صورت عجيبى حيف و ميل مىشد.
در ايام حكومت هشام، طارق همينكه فرزند خود را ختنه كرد، خالد هزار غلام و هزار كنيز غير از اموال و لباسهاى الوان به وى هديه كرد!!
يعقوبى در «تاريخ» خود مىنويسد:
«خالد اموال بسيارى بين مردم پخش كرد كه بالغ بر سى و شش ميليون درهم بود!!».
ابن خلدون نيز در «تاريخ» معروفش مىگويد:
«محصولات كشاورزى خالد هر سال بالغ بر سيزده ميليون درهم مىشد» «14».
اينها نمونه كوچكى است از فجايع حاكم و عمال او كه به عنوان جانشينان پيغمبر بر مردم مسلمان حكومت مىكردند. سيره و راه و روش ساير خلفاى بنى اميه را نيز تاريخ ضبط كرده است؛ خوانندگان محترم تفصيل آن را بايد در كتب تاريخ ملاحظه كنند.
آثار شوم حكومت بنى اميه
بدون ترديد جامعه اسلامى در دوران بنىاميه، گرفتار انحرافى شد. گوشهاى از آن را «تاريخ تمدن اسلام» چنين مىنويسد:
«بنىاميه جداً با استقلال و آزادى گفتار و افكار مقاومت داشتند و زبانها را از هر راه مىبستند، كسانى كه آزادى دوره خلفاى قبل را درك كرده بودند (با آنكه مردم در زمان خلفاى قبل محدود بودند، و آزادمردانى چون على و يارانش از تمام برنامهها بركنار شده بودند و حق دخالت در امور را نداشتند) و به آزادى و حقيقتگويى خو گرفته بودند، طبعاً از آن وضع تنفر داشتند و بر ضد امويان برمىخاستند؛ ولى بنىاميه آنان را براى آزادىخواهى و استقلال طلبى به سختى عذاب مىدادند، و هر كس را كه نمىتوانستند علناً بكشند به حيله و مكر در پنهانى هلاك مىكردند».
ريشه فساد
پيش از آنكه امويان در شام حكومت يابند، اين برنامهها از زمان عثمان آغاز شد؛ چه آن كه خليفه ناتوان و ضعيف الرأى، براى خوشنودى كسان و اقوام خود، كارهاى آنان را ناديده مىگرفت و اگر جز اين بود، معاويه قدرت نداشت «ابوذر غفارى» را به آن وضع آزار دهد و از شام تبعيد كند، گناه ابوذر چيزى جز آن نبود كه امويان را از تعدى و تجاوز به اموال مسلمانان ملامت مىكرد.
همينكه معاويه به خلافت رسيد، چارهاى جز اين نديد كه آزادى خواهان و استقلال طلبان را سركوب سازد، وى «حجر بن عدى» و «عمر بن حمق خزاعى» و ياران آنها را كشت؛ زيرا آنان از روى وجدان پاك، نفرين بر امام على عليه السلام را بر سر منابر جايز نمىدانستند.
پس از اين فشارها و شكنجهها، مسلمانان خواه ناخواه، به تقلب و دروغگويى و رياكارى متوسل شدند و آن آزادىخواهى و استقلال طلبى صدر اسلام را از دست دادند و در قضاياى خلاف واقع ساكت ماندند و يا براى استفاده خود به مجاز گويى پرداختند.
نمونه
به عنوان نمونه زمانى كه معاويه بدون مجوز قانونى پسر خود يزيد را وليعهد كرد، عدهاى از مسلمانان آزادى خواه و حقيقتگو، چنان متملق شده بودند كه به معاويه گفتند: اگر يزيد را وليعهد نمىكردى اسلام از دست مىرفت و كار مسلمانان زار مىشد!!!
اميران و بزرگان و ساير زمامداران بنىاميه، از معاويه پيروى مىكردند و به تدريج گروه تازهاى از اعراب پديد آمدند كه آزادى گفتار و كردار نداشتند، و در مقابل عمليات خلاف، ساكت مانده و به ريا و تملق و چاپلوسى خو گرفتند.
وضع زنان در آن روزگار تاريك، تغيير بسيار يافت؛ زيرا عفت و غيرت به سختى رو به كاستى رفت، غلام و كنيز زياد شد، بزم آرايى و باده پيمايى رواج گرفت، و بعضى از خلفا در عياشى و هرزگى افراط كردند، فحشا در شهرها فزونى يافت، غزلسرايى و اظهار عشق در شعر شاعران بسيار گشت و مردان بىغيرت، واسطه رساندن مردان به زنان و زنان به مردان از راه نامشروع شدند، طبعاً فساد شيوع پيدا كرد، غيرت مردان رفت و عفت زنان نابود شد. اين بود گوشهاى از وضع عمومى جامعه اسلامى در زمان بنىاميه.
زمامداران بنىعباس
خوشگذرانى و صرف وقت رجال و خلفاى بنىعباس، در مجالس رقص و خوانندگى كه بيشتر با ناز و كرشمه كنيزان رقاصه و ماهر اداره مىشد، از زمان هارون و مأمون فزونى گرفت و دامنه آن به تدريج توسعه پيدا كرد. اندوخته زمامداران و رجال و زنان بنىعباس از بيت المال مسلمين، آن قدر زياد شد كه از حساب خارج بود.
«ام جعفر زبيده» همسر «هارون الرشيد» نخستين كسى بود كه براى خود اثاث و آلات طلا، نقره و جواهر نشان فراهم كرد. جامههاى زيبا و گلدار براى او دوختند كه ارزش يك پارچه آن به پنجاه هزار اشرفى مىرسيد.
خدمتكارانى از طايفه «شاكريه» از غلام و كنيز فراهم ساخت كه براى انجام كارهاى او هميشه حاضر بودند. وى اول كسى بود كه قبههايى از نقره و آبنوس و صندل با قلابهاى طلا و نقره ساخت و پارچههاى گلدار و سمور و ابريشم و انواع حرير سرخ و زرد و سبز و آبى پوشيد. كفشهاى جواهر نگار به پا كرد و شمع عنبر ساخت و مردم هم عموماً در اين برنامهها به او اقتدا كردند.
مفاسد حكومت هارون
در زمان حكومت «هارون» كنيزان خوشرو و خوش اندام به دست آورد و بر سر آنان عمامه نهاد و زلف و گيسوان مردانه براى آنها آراست و قبا و كمربند به آنان پوشانيد، تا اندام آنها برازنده شد، آنگاه آنان را نزد هارون فرستاد، آنها برابر او گردش كردند و دل او را ربودند. هارون آنها را در معرض تماشاى مردم از خاص و عام قرار داد، و ديگران هم از او پيروى كرده، كنيزان زيبا روى را با جامه مردانه آراستند كه آنها را غلاميات مىگفتند «15».
اين برنامههاى شهوتانگيز و كردارهاى ناپسندى كه به دنبال داشت، با ساير برنامههاى قبيح و شرمآور، از اواخر قرن دوم اسلامى، با آن همه رسوايى در اجتماع اسلامى آغاز شد، و روزگار تيرهاى را براى مسلمين به تدريج به ارمغان آورد.
هارون الرشيد در ايام حكومت خود «بوزينهاى» را مقام امارت داد آنچنان كه 30 مرد از رجال دربار وى، ملازم ركاب آن بوزينه بودند. به امر خليفه شمشيرى بر كمر او بسته و هر كس كه به خدمت درگاه او مىرفت، دستور داشت دست بوزينه را ببوسد، قبيحتر از آن اين كه بوزينه هارون زمامدار اسلامى، بكارت چند دختر را نيز برداشته بود «16».
هارون در يكى از مجالس طرب و عيش، چنان بر سر كيف آمد كه دستور داد تا سه ميليون درهم بر سر حضار نثار كنند و بار ديگر كه به طرب آمد دستور داد آوازه خوان مجلس را فرمانرواى مصر كنند «17».
زمامدار واقعى اسلام يعنى اميرمؤمنان على عليه السلام فرمان ايالت مصر را چندى به عهده «محمد بن ابوبكر» آن رجل بزرگ دينى، و بعد به عهده مالك اشتر كه از بزرگان عاليقدر جهان بشريت بود و براى على چون على براى پيامبر بود قرار داد ولى زمامدار غاصب و شهوتپرست بنىعباس، آوازه خوان شهوتانگيزى را حكومت مصر مىدهد. بيچاره امت اسلام كه گرفتار چه نوع حكومتى بود.
«منصور عباسى» كه از جنايتكاران عجيب دوران تاريخ بشر است، پس از مرگ، ششصد ميليون دينار، و «هارون الرشيد» بعد از مردن، نزديك به نهصد ميليون دينار به جاى گذاشت «18».
هوىپرستى زمامداران بنىعباس
خوشگذرانىهاى بىحساب زمامدار اسلامى، از مالياتهايى تأمين مىشد كه بيشتر به زور تهديد و شكنجه از مردم مسلمان مىگرفتند.
«ابو يوسف» صاحب كتاب «الخراج» نحوه ماليات گرفتن را در زمان هارون شرح داده و ضمن نصيحت به هارون در آن كتاب مىنويسد:
«نبايد مردى را براى چند درهم خراج كتك زد و او را سراپا واداشت؛ براى اين كه به من خبر رسيده مأمورين ماليات، خراجگذاران را در مقابل آفتاب نگاه مىدارند و آنها را به سختى مىزنند و بر بدن ايشان غلها و اشياى سنگين مىآويزند و آنها را دربند مىكنند؛ به طورى كه آن بيچارگان از نماز خواندن باز مىمانند.
اشخاص موثق و مورد اطمينان به من خبر دادند كه: زندانيان در زندان مىميرند و مانند غريبى كه كسى را نداشته باشد، جنازه او در زندان يك روز يا دو روز مىماند، براى اين كه از طرف والى، امر به دفن صادر شود؛ ولى جنازه آنقدر مىماند كه زندانيان به عنوان صدقه مبلغى را جمع مىكنند و كسى را اجير كرده و مزد مىدهند كه جنازه آن زندانى بدبخت را به قبرستان ببرد، آنگاه بدون غسل و كفن و نماز در گورستان دفن مىشود.
در همان زمان كه حال ماليات دهندگان و زندانيان هارون پليد، بدين منوال بود «هارون الرشيد» از درآمد ماليات كشور، كنيزى را به صد هزار درهم و كنيز ديگرى را به سى و شش هزار درهم خريدارى كرد؛ اما دومى را فقط يك شب نگاهداشت و روز ديگر او را به يكى از درباريان خود بخشيد.
هارون و عمالش از مالياتِ گرفته شده، آنچنان زندگى مجللى داشتند؛ ولى مردم مسلمان در كمال ناراحتى و بدبختى بسر مىبردند».
حكايت تلخ
در كتاب «مقاتل الطالبيين» آمده است:
«علت خروج محمد بن ابراهيم در زمان زمامداران پليد عباسى اين بود كه:
روزى در كوچهاى مىرفت، پيره زنى را ديد كه دنبال حمالها به راه افتاده و رطبهايى كه دانه دانه از بار آنها مىريخت جمعآورى كرده و در جامه ژنده خود مىريخت! وقتى محمد علت آن را پرسيد، گفت: من نانآورى ندارم و براى معيشت فرزندم چارهاى جز اين ندارم» «19»!!
در چنين زمانى، كه در سايه حكومت بنىعباس مردم داراى حالاتى از اين قبيل بودند، مسعودى مورخ بزرگ در «مروج الذهب» مىنويسد:
«در ضيافتى كه «ابراهيم عباسى» به افتخار برادر خود هارون ترتيب داد، قالبى از خوراك ماهى نزد او آوردند كه ورقههاى ماهى پخته در آن بسيار نازك و ظريف بود، معلوم شد غذاى مزبور از زبان ماهى تدارك شده و متجاوز از هزار درهم خرج برداشته بود، تا از زبان يكصد و پنجاه ماهى آن خوراك را براى هارون تهيه كنند» «20».
در مراسم عروسى «مأمون» با دختر 18 ساله وزير خود «حسن بن سهل» چنان پولى خرج شد كه خاطره آن تا چند نسل باقى بود.
از جمله در روز عروسى، داماد و عروس بر حصيرى كه از زرناب بافته و با جواهرات گرانبهاتر تزيين شده بود ايستادند و هزار دانه مرواريد غلطان از ميان سينىهايى كه از طلاى مرصع ساخته شده بود، بر سر آنها به عنوان شادباش ريختند.
در شب عروسى آنقدر شمع كافورى روشن كرده بودند كه، سراسر شهر همچون روز روشن بود، به هنگام عرض تهنيت، هزارها گلوله مشك و عنبر كه در ميان هر يك قباله ملكى يا سند غلام و كنيزى بود، به پاى عروس و داماد نثار كردند «21».
همجنس بازى
«فيليپ» در كتاب «تاريخ عرب» مىنويسد:
«امين خليفه عباسى، پسرانى را براى ارضاء شهوت خود نگاهدارى مىكرد و اين عمل ناهنجار غير طبيعى و غير انسانى را در عالم عرب رواج داد!!» «22».
سياحى كه به حضور مأمون بار يافته بود مىنويسد:
«بيست دختر يونانى را در حضور خليفه ديدم، كه همه لباس فاخر پوشيده و زيورهاى عالى به خود بسته بودند؛ در حالى كه صليبى زرين به گردن و شاخههاى زيتون و برگ نخل در دست داشتند و در برابر خليفه مىرقصيدند، چون رقص آنان پايان يافت، خليفه سه هزار دينار ميان آنان پخش كرد» «23».
پليدى ديگر
صاحب كتاب «عقد الفريد» مىنويسد:
«امين بر يكى از آوازه خوانها كه او را براى عمل نامشروع با هم جنس تحريك كرده بود سوار شد و آنقدر جايزه داد كه آوازه خوان گفت: تا حال بيست ميليون درهم بمن دادهاى!!
امين هنوز هم قصد بخشش داشت! البته تمام اين خرجها را از كيسه مسلمانان مىدادند و از مالياتهاى سرشار كشور، براى خود چنين برنامههاى رسوايى را تهيه مىديدند» «24».
در كتاب «اغانى» در شرح يكى از مجالس رقص «امين» زمامدار اسلامى آمده است:
«در آن مجلس، هزار دوشيزه ماهر به آهنگ چنگ و نى مىرقصيدند و همه حاضران نيز، كه عده آنها به هزاران نفر مىرسيد، آواز دسته جمعى مىخواندند و عمل مزبور تحت نظر خليفه اداره مىشد» «25».
آثار شوم حكومت بنىعباس
اين برنامههاى فاسد و خانمان برانداز، نمونهاى از برنامههاى خلفاى مشهور عباسى بود. ساير زمامداران بنىعباس نيز، مانند گذشتگان خود بودند و گاهى در فسق و فجور، چنان افراط و زياده روى داشتند كه مردم آرزوى حكومت بنىاميه را مىكردند.
ملت اسلام در زمان حكومت بنىعباس، بر اثر روى آوردن به علوم نظرى بيگانگان، و برنامههاى مالى و خوشگذرانىهاى دربار عباسى، و جدايى از متن اسلام و برنامههاى قرآن، در شهوت و شهوتپرستى غرق شدند و آن اخلاق و عادات ساده خود را از دست دادند و به راحت طلبى و تنآسايى پرداختند.
دسيسه شوم
عباسيان براى تحكيم امارات خود، ناچار دست به دامن حيله و مكر و تزوير و ترور شدند و در نتيجه، كار آنها با ملت زير دستشان از وفا، شجاعت، آزاديخواهى، استقلال، غرور، تعصب و جوانمردى كه از صفات برجسته عرب (مسلمين) بود، جز آثار بسيار ضعيف، چيزى باقى نماند «26».
البته اين وضع كسانى بود كه پاك باخته دولت و حكومت بوده، و يا در برنامههاى دولتى داراى شغل و حرفه بودند؛ ولى مسلمانان واقعى و ضعيفان، در كمال رنج و ناراحتى بسر مىبردند، چنانچه اوضاع ائمه طاهرين و بزرگان از عقلاى اسلامى در زمان بنىاميه و بنىعباس شاهد و گوياى مطلب است.
دورى ملت اسلام، در زمان امويان و عباسيان، به سرعت بر انحطاط جامعه اسلامى افزود.
يك قرن حكومت بنىاميه و نزديك به شش قرن حكومت بنىعباس، ضمانتى براى اجراى برنامههاى عالى الهى، در جامعه اسلامى نگذاشت و بر اثر برنامههاى ننگين اين دو طايفه، از اسلام و قرآن در امت اسلامى جز اسمى باقى نمانده بود.
حيلهگر مكار
معاويه بنيانگذار حكومت غير اسلامى بنىاميه، ابتدا با بردبارى، سپس با مال و آنگاه با شمشير، مخالفان را رام ساخت، و اگر نمىتوانست مخالفان را آشكارا از ميان بردارد به مكر و حيله آنها را از بين مىبرد.
يارانش اين را مىدانستند، از اينرو با وى به مكر و حيله رفتار مىكردند؛ تا هر چه بيشتر از او استفاده كنند و همين طرز رفتار بزرگان با زيردستان و زيردستان با بزرگان، سبب شد كه تملق و چاپلوسى معمول گردد و اساس سياست جامعه آن روز بر آن استوار شود.
معاويه حيله و مكر را ترويج كرد و آنها را حلم و عفو و اغماض ناميد، و چون مردم نيز معمولًا از سران خود پيروى مىكردند، در نتيجه تملق و چاپلوسى و حيلهگرى بيشتر در ميان دولتيان شايع گشت؛ ولى هنوز به طور كلى عزت نفس و آزادىخواهى از بين نرفته بود.
جنايت ابو مسلم
پس از آنكه ايرانيان به يارى عباسيان به مخالفت با امويان برخاستند، ابومسلم سردار ايرانى، كارى كرد كه آن عزت نفس و وفادارى به كلى ناپديد گشت؛ زيرا وى مردم را به مجرد اتهام مىكشت و هر كس، اگر چه بىگناه بود، از جان خود امان نداشت و طبعاً با اين وضع، چاپلوسى و تملق و حيلهگرى رواج بيشترى پيدا كرد.
پس از پيروزى «ابو مسلم» و تسليم زمام امور به عباسيان، ميان آنان و علويان اختلاف شديدى روى داد. «منصور» خليفه عباسى براى رهايى از اين كشمكشها، ابومسلم و بسيارى از علويان را كشت و طبعاً ميان ايرانيان و علويان و عباسيان كينههاى سختى پديد آمد؛ اما چون عباسيان نمىتوانستند از ايرانيان دست بكشند، و براى اداره امور مملكت به آنها محتاج بودند، به ناچار ايرانيان را به كارهاى مهمى گماشتند و در عين حال جاسوسان و خبرچينانى را در اطراف آنان تعيين كردند كه آشكار و پنهان گفتار و رفتار آنها را گزارش مىدادند.
اين جاسوسان و كارآگاهان دو دسته بودند:
اول: دار و دسته خليفه بودند كه مأموران آنها را مىشناختند و مىدانستند آنان جاسوسى مىكنند.
دسته دوم: جاسوسان پنهانى كه از ميان كنيزان، غلامان، ساقيان، نديمان، سازندگان و آواز خوانان انتخاب مىشدند، به اين گونه كه خليفه كنيزى يا غلامى يا نوازندهاى را به خوبى تربيت مىكرد و براى جاسوسى به وزير يا سردار خود مىداد، اتفاقاً وزيران و سرداران نيز با خليفه همانطور رفتار مىكردند. (آرى ملتى كه در سايه حكومت جاسوسى و خبرچينى باشد، مجبور است تمام صفات انسانى را كنار بگذارد) جاسوسى، كينه توزى، حسد ورزى در زمان عباسيان، طبعاً حيلهگرى و تملق و چاپلوسى به بارآورد و همين كه عزت نفس، آزادگى و مردانگى از بين رفت، آن صفات ناپسند شايع شد «27».
براندازى
خلفاى عباسى در دوران پنج قرن حكومت خود، با تمام قدرت براى ريشهكن كردن اسلام، و ويران نمودن اساس جامعه اسلامى كوشيدند، و در اين راه به هدف و آرزوى خود رسيدند؛ زيرا بعد از آنان، جامعه اسلامى همچون مرده بيجان بود كه زمامداران شهوتپرست ديگر، بعد از بنىعباس تا توانستند بر پيكر اين مرده تاختند.
خلفاى شهوتپرست بنىعباس خود را صاحب بندگان الهى، و سايه خداى متعال روى زمين مىدانستند!!، و در سايه اين دو عنوان هر چه مىخواستند انجام مىدادند.
در سال 917 ميلادى «المقتدر» خليفه عباسى رسولان «كنستانتين هفتم» را كه براى مذاكره در اطراف آزادى و مبادله اسرا آمده بودند، به طور رسمى پذيرايى نمود؛ در اين پذيرايى 160 هزار سرباز سواره و پياده و هفت هزار خواجه سياه و سفيد و 700 يساول از مقابل رسولان رژه رفتند كه در ضمن اين رژه، صد قلاده شير نيز در حركت بود.
در قصر خليفه، سى و هشت هزار پرده آويخته بود كه از ميان آنها دوازه هزار و پانصد عدد آن زربافت بود، اينها اضافه بر بيست و دو هزار قاليچه گرانبهايى بود كه در قصر گسترده بودند.
رسولان كنستانتين، از مشاهده اين همه تجمل و عظمت، چنان غرق در حيرت و وحشت و شگفتى شدند، كه ابتدا اطاق حاجب و سپس غرفه و زير را با طالار خليفه اشتباه گرفتند.
چيزى كه بيش از همه بر حيرت و تعجب آنها مىافزود، غرفهاى بود كه در آن درخت تناورى از طلا و نقره خالص، به ارزش پانصد هزار درهم قرار داشت، كه بر شاخسارهاى جواهرنشان آن مرغان مصنوعى از دُرّ و گوهر در حال نغمه سرايى بودند «28».
تمام اين خرجهاى گزاف را به عنوان «مالك الرقابى» و سايه خدايى در روى زمين، از دوش ملت ستمديده مىكشيدند.
محمد امين پسر هارون، يك شب 300 هزار دينار به عموى خود ابراهيم كه يكى از خوانندگان معروف زمان بود هديه كرد؛ زيرا او بعضى از اشعار ابونواس را برايش به لحنى خوش خوانده بود «29».
امين چند قايق به صورت حيوانات ساخته بود و براى تفريح، آنها را روى آب دجله انداخته بود كه يكى از آنها به شكل سگ دريايى بود، كه براى تهيه كردنش سه ميليون درهم خرج كرده بودند «30».
ساير زمامداران غير اموى و عباسى هم تا امروز، از نظر اوضاع و احوال شخصى و اجتماعى كمتر از امويان و عباسيان نبودند.
تجملپرستى عجيب
«فيليپ» در كتاب «تاريخ عرب»، درباره تجمل خلفاى مصرى، مىنويسد:
«هفت قايق بسيار زيبا و بزرگ براى سوارى خليفه، هميشه در ساحل نيل آماده بود، خليفه در پايتخت خود مالك بيست هزار خانه بود، كه همه آنها با آجر و سنگ ساخته شده و هر كدام داراى پنج يا شش طبقه بوده است، از اينها گذشته معادل همين عدد، مغازه داشت كه هر كدام از دو تا ده دينار در هر برج اجاره مىداد.
تجمل دربار خلفاى اموى در «اندلس» و خلفاى عثمانى در «اسلامبول» و تجمل و ثروت «امام يمن» و ثروت و جلال رهبر فرقه «اسماعيليه» و دارايى بيرون از حساب نظام «حيدرآباد» و ساير زمامدارانى كه زمام حكومت ملت اسلام را تا امروز در دست داشتهاند حيرتآور و گيج كننده است.
«عثمان بن على» ناظم حيدرآباد دكن، آنقدر ثروت داشت كه اگر ثروت او را به چهار صد ميليون مسلمان در جهان تقسيم مىكردند، به هر نفرى معادل پانصد تومان مىرسيد!! ولى بدبختانه تمام آن را دولت هند تصاحب كرد.
«آقاخان محلاتى» و «امام يمن» و سايرين از فرمانروايان اسلامى هم، نزديك به همان حدود داراى ثروت بوده و هستند» «31».
اين اسراف، عياشى، خوشگذرانى، شهوتپرستى و دنيادارىهاى زمامداران اسلامى و عُمّالشان، در طول 14 قرن، روح ايمان براى ملت و جامعه اسلامى باقى نگذاشت، و كسانى نيز كه از حيات اسلام بهرهاى داشتند تا به امروز، گرفتار پنجه آنان بوده؛ آنچنان كه نتوانستند ملت اسلام را از اين همه بدبختى نجات دهند.
اين ملت اسلام است كه بايد به خود آيد و از خواب غفلت بيدار شده و بيش از اين اجازه انحطاط و ذلّت و بدبختى، در سايه برنامههاى ننگين و غلط را به خود ندهد.
خوانندگان عزيز! اين بود شمّهاى از برنامههاى زمامداران اسلامى، در طول 14 قرن گذشته، كه يكى از مهمترين عوامل انحطاط جامعه اسلامى بوده است؛ زيرا در سايه اين نوع برنامهها، ملت اسلام از حقيقت اسلام جدا شده و به سقوط در ورطه هلاكت نزديك گشتهاند.
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- آينده در قلمرو اسلام: 118.
(2)- قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِينٌ* يَهْدِي بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ يَهْدِيهِمْ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ [مائده (5): 15- 16].
(3)- سيرى در تعاليم اسلام: 89.
(4)- يكى ديگر از مهمترين افكار پليد و خطرناكى كه از طرف «عمر» و «ابوبكر» اجرا شد، جلوگيرى از نقل حديث و مبارزه با آن بود، اينان با شعار «حَسْبُنا كتابُ اللَّهِ» اين عمل شنيع خود را رنگ و لعاب مقدسى بخشيدند و عجيب عوام بىسواد عرب را فريفتند.
«قرظة بن كعب» يكى از اصحاب و ياران رسول خدا بود كه در عهد عمر بن خطاب از طرف او به ولايتِ يكى از ممالك اسلامى فرستاده شد. وى مىگويد: «هنگامى كه خواستيم از مدينه خارج شويم عمر بن خطاب ما را بدرقه كرد و هنگام خداحافظى گفت: آيا مىدانيد چرا شما را بدرقه كردم؟ گفتم: چون من از اصحاب پيامبر خدا بودم و شما به پاس احترام به رسول خدا ما را بدرقه كرديد. عمر گفت: اينكه گفتيد درست؛ اما من به خاطر چيز ديگرى شما را بدرقه كردم و آن اينكه خواستم به شما سفارش كنم كه مبادا مردم را در آن ديار با احاديث مشغول كنيد. شما فقط براى مردم قرآن بخوانيد كه ما را كفايت مىكند».
تمام اين اقدامات از طرف غاصبان خلافت به خاطر استحكام بخشيدن به حكومت و خلافت خود بود كه نشر فرهنگ و فضايل اهل بيت عليهم السلام را به عنوان بزرگترين عامل براندازى شخص و شخصيت خود به حساب مىآوردند. از اينرو به شدت از نقل حديث جلوگيرى مىكردند و هر كسى را به جرم نقل حديث مجازات مىنمودند.
از مهمترين آثار شوم ممانعت از نقل حديث، به فراموشى سپردن سيره و راه و روش معنوى پيامبر و اهل بيت عليهم السلام بود كه با گذرى در تاريخ حكومت خليفه اول و دوم مىتوان به وضوح فهميد. چنان روح معنويت در آن دوران رخت بربست كه اميرمؤمنان عليه السلام پس از روى كار آمدن بيشترين وقت خود را در بازگرداندن روح معنويت مبذول داشت؛ اما با اين همه، سردمداران دنياپرست و آنانى كه دست پرورده عمر و ابىبكر بودند، تمام جوانمردى و آزادگى خود را در كاسهاى از شراب دنياپرستى سركشيدند، و اوضاع را با بروز جنگهاى جمل، نهروان و صفيّن بر اميرمؤمنان عليه السلام تاريك كردند.
اين گرايش غلط و بغض و كينه نابجا، آثار شوم و خطرناكى را پايهريزى كرد و مردم را روز به روز از فرهنگ غنى اسلام و قرآن دورتر نمود، چنان آثار شوم اين سنّتهاى شيطانى در اعتقادات مردم ريشه دواند كه در كمتر از 50 سال پس از رحلت جانسوز رسول گرامى اسلام، مسلمانان كمر به قتل جگرگوشهاش حسين عليه السلام بستند و در ميدان خونين كربلا با «قصد قربت» سر از بدنش جدا نمودند.
از آن زمان تا به امروز مردم از حكومت اهل بيت عليهم السلام محروم شدند و «بقية اللَّه» بقيّه عمر را تا به امروز غايبانه سپرى كردند، حال چه بايد كرد تا او را از پس پرده غيبت به ميدان حضور كشاند و از لذت و حظ ظهورش بهرهمند شد، خود نكتهاى قابل تأمل است كه بر عاشقان و تشنگان درك دولتش پوشيده نيست.
ماجراى ممنوعيت حديث تا زمان «عمر بن عبدالعزيز» ادامه داشت و هر كسى را به جرم نقل حديث دستگير مىكردند.
(5)- براى اطلاع از اينكه اين بدعت چه آثار شومى را در جامعه اسلامى گذاشت، تنها به تاريخ زندگانى دو تن از بهترين ياران رسول خدا صلى الله عليه و آله بنام «طلحه» و «زبير» مراجعه كنيد و ببينيد كه اين زاهدان ديروز چگونه به دنياپرستان امروز مبدل شدند و اطاعت و تسليم خود را در پيروى از هوى و هوسها به آتش كشيدند.
(6)- مكتب تشيع، سالانه 2، مصاحبه استاد علامه طباطبايى: 34- 30.
(7)- اسلام و عقايد و آراء بشرى: 662.
(8)- عنصر شجاعت: 4/ 287.
(9)- روح الدين الاسلامى: 297.
(01)- پس از كشته شدن «يزيد بن معاوية» مردم به سوى «معاويه» فرزند يزيد هجوم بردند و از او خواستند تا خلافت بعد از پدرش را بر عهده بگيرد؛ اما معاويه فرزند يزيد پس از مدتى سكوت، روزى بالاى منبر قرار گرفت و ضمن سخنانى اعمال و رفتار پدر و پدربزرگش معاوية بن ابىسفيان را به انتقاد گرفت.
وى شهادت امام حسين عليه السلام را به دستور پدرش يزيد به شدت محكوم كرد و گفت: اين خلافتى كه شما امروز به من پيشنهاد مىكنيد حق ما نيست و بايد به صاحبان اصلى خود بازگردد. در اين ميان از جمع زنانى كه حاضر بودند كسى فرياد زد: «اى كاش مانند لخته خونى از من خارج شده بودى؛ و به اينجا نمىرسيدى كه آبا و اجدادت را لعن كنى». كسى پرسيد: اين زن كه بود كه اينگونه سخن گفت؟ جواب دادند: وى مادر معاويه پسر يزيد بود. در تاريخ زندگانى معاوية فرزند يزيد آمده است كه وى پس از 40 روز سكوت از دنيا رفت. همان زمانى كه آن سخنرانى عجيب را ايراد كرد و اعمال پدر و پدربزرگش را محكوم كرد، مروان حكم گفت: تو اگر دوست ندارى حاكم شوى، مانند عمربن خطاب شورايى تشكيل ده و حكومت را به ما واگذار كن! معاويه در جواب گفت: من هرگز خودم را به آتش نمىاندازم تا تو لذّت ببرى.
برخى از تاريخ نويسان بر اين عقيدهاند كه معاوية بن يزيد را به شهادت رساندهاند. پس از مرگ وى «مروان حكم» بر سر كار آمد. براى اطلاع بيشتر مىتوانيد به كتاب «برگهاى سياهى از تاريخ» نوشته على اصغر ظهيرى مراجعه كنيد.
(11)- مرحوم علامه امينى در جلد 6 الغدير داستانى را نقل كرده است كه اتفاق آن سبب شد تا رسول خدا صلى الله عليه و آله پدر مروان يعنى «حَكَم» را از مدينه تبعيد كند. خلاصه داستان مزبور اين است كه: روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد منزل يكى از همسران خود شد، «حكم بن عاص» كه در پستى و رذالت سرآمد مردم زمان خود بود از لاى شكاف در به چشمچرانى پرداخت.
همين كه رسول خدا متوجه شد تازيانه را برداشت و او را دنبال كرد، حكم بن عاص آن روز از دست پيامبر گريخت؛ اما رسول گرامى اسلام براى ريشهكن نمودن غده سرطانى خطرناكى چون او، دستور داد تا او را تبعيد كرد؛ به گونهاى كه حتى روزهاى جمعه نيز مجاز به بازگشت نبود و حق حضور در شهر مدينه را نداشت.
در تاريخ آمده است كه: هر طفلى كه در مدينه به دنيا مىآمد او را به حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله مىآوردند و حضرت برايش دعا مىكرد. وقتى «مروان» پسر حكم به دنيا آمد و او را به حضور رسول خدا آوردند حضرت فرمود: الْوَزَعُ بنُ الْوَزع، الْمَلْعُونُ بنُ الْمَلْعُون يعنى: اين مارمولك فرزند مارمولك و ملعون فرزند ملعون است. (اسدالغابة: 4/ 348).
(12)- «محمد بن ابىبكر» فرزند ابىبكر اما پرورشيافته اميرمؤمنان عليه السلام بود. مادرش «اسماء بنت عُميس» از زنان پاك طينت روزگار بود. محمد علاوه بر فضايل و مكارم اخلاقى كه داشت جدّ مادرى حضرت امام صادق عليه السلام محسوب مىشود؛ يعنى پسرى به نام «قاسم» «فقيه حرمين» داشت كه دختر او «ام فروه» همسر امام باقر عليه السلام و مادر حضرت صادق عليه السلام است.
محمد از طرف اميرمؤمنان عليه السلام دو بار به استاندارى «مصر» منصوب شد، يكبار قبل از «مالكاشتر» و بار ديگر پس از شهادت مالك، در مرتبه دوم معاوية بن ابى سفيان، عمروعاص و مردى به نام «معاوية بن خديج» را مأمور شهادت محمد كرد. آنها او را به شهادت رساندند و بدن مطهرش را در شكم حمار مردهاى گذاشته و به آتش كشيدند.
آنها سر مطهر محمد را براى معاويه فرستادند. نقل مىكنند: «عايشه» در شهادت محمد گريست و در قنوط نماز بر معاويه و كشندگان محمد لعن مىفرستاد.
اميرمؤمنان عليه السلام نيز از شهادت «محمد» سخت گريست و فرمود: «مُحَمَّدٌ ابْنىِ مِنْ ظَهْرِ ابىبكر» يعنى محمد پسر من بود از پشت ابىبكر. محمد هنگام شهادت 28 ساله بود و رسول خدا صلى الله عليه و آله قبل از ولادت خبر شهادتش را داده بود. قبر مطهر او در «مصر» خيابان «حيضان» كنار «جامع اللَّه» در پشت دانشگاه «الازهر» واقع شده است.
(13)- تتمة المنتهى: 57.
(14)- حكومت در اسلام: 367.
(15)- مقدمه اصول كافى: 4/ 12.
(16)- تاريخ طبرستان: 1/ 92.
(17)- تاريخ تمدن اسلام: 5/ 118 به نقل از حكومت در اسلام.
(18)- دو قرن سكوت: 192.
(91)- الخرايج: 115.
(20)- حكومت در اسلام: 371، به نقل از مروج الذهب: 2/ 279، چاپ مصر.
(21)- مروج الذهب: 3/ 443.
(22)- تاريخ عرب: 107.
(23)- حكومت در اسلام: 370.
(24)- عقد الفريد: 3/ 195.
(25)- الاغانى، به نقل از حكومت در اسلام: 370.
(26)- تاريخ تمدن اسلام: 923.
(27)- تاريخ تمدن اسلام: 941.
(28)- تاريخ عرب، فيليپ حِتّى، ترجمه محمد سعيدى: 91.
(29)- همان: 93.
(03)- همان.
(31)- تاريخ عرب، فيليپ حِتّى، ترجمه محمد سعيدى: 101- 115.
ادامه دارد. . .