منابع مقاله:
کتاب : بربال اندیشه
نوشته : حضرت آیت الله حسین انصاریان
چرا به مذهب بدبينند؟
با آنكه مدنيت قرن بيستم، بشر را به پايهاى رسانده كه برقواى طبيعت حكومت كند، از طرفى فضا را تسخير، و از جهت ديگر تا اعماق درياها راه يافته و علوم، معارف و قوانين بشرى به صورتى در آمده كه با سطح مدنيت او مساوى است؛ امّا هنوز تعاليم انبيا و گفتههاى آنان به قوّت و استحكام اصلى خود باقى است.
نفوذى كه آنان در نهاد بشر دارند، هيچ قانون و تعليمى ندارد. هنوز بشر در مواقع سخت و مشكلات زندگى، به همان مبدأ كه آن تعاليم را فرستاده است توجه مىنمايد، و با آن كه قرنها از عمر قانون گذارى انبيا مىگذرد، سعادت را در پرتو آن دانسته، و اين همه تشكيلات و قوانينى كه دست بشر به وجود آورده، و امروز سراسر مناطق جهان را فرا گرفته، آزادى و آرامش روحى و جسمى بشريت را سلب كرده است.
علاوه بر اين، قوانين ساخته شده بشر، داراى نفوذ محدودى است كه با گذشت زمان به فراموشى سپرده خواهد شد؛ اگر هم اثرى از آن باقى بماند، جز در نوشتهها و كتب تاريخى باقى نمىماند؛ اما گذشت زمان و مقتضاى مكان، هيچ گونه تأثيرى در قوانين كلى انبيا نداشته و روز، به روز عظمت و حقانيت گفتههاى آن پاك مردان بيشتر جلوه مىكند؛ زيرا تمام انبيا گفتههاى خود را از خالق بشر گرفته، و هيچ قانونگذارى به اندازه خداى متعال به مقتضيات مخلوق خود آگاه نيست.
پروردگار قوانينى را كه به وسيله انبيا براى هدايت مردم فرستاده است، مطابق با فطرت بشر بوده و همين مطابق بودن، آن قوانين را از حدود زمان و مكان خارج كرده، و از هرگونه آفت و حادثهاى حفظ نموده است.
احتياج بشر به قانون و به تعبير ديگر به دين، جزء غرائز فطرى اوست و اين مسئله به هيچ صورت قابل انكار و ترديد نيست. متأسفانه امروز در سراسر جهان، عقيده و دين را به صورت ديگر مىنگرند و مثل اين كه انسان خود را محتاج به قانون حقيقى دين نمىداند؛ تا آنجا كه مىتواند، مىخواهد خود را از اين برنامه آزاد كند.
روى اين حساب چندى است كه بشر مبارزه همه جانبهاى را عليه دين آغاز كرده، و خود را از توجه به آن بركنار داشته، و عقيده او براين شده كه دين مخالف با آزادى و خواستههاى انسانى است؛ بنابراين، دين را مغاير با خواستههاى انسانى دانسته و دچار اين توهّم شده كه دين با برنامه انسانيت موافقت ندارد، و بايد تعطيل شود.
ريشه پيدايش اين پندار
سرچشمه انتشار عدم توجه به دين، مغرب زمين و اروپاست، و آن معلول علل و اسباب ريشه دارى است كه بدبينى و تنفر نسبت به دين را، در آن محيط به وجود آورده است.
مبارزه طولانى ميان كليسا و علم، دانشمندان را متوجه اين حقيقت ساخته است كه گفته كليسا، همگى ارتجاعى، خرافى و موجب انحطاط و واماندگى است. به همين جهت بايد كليسا؛ يعنى مركز دينى، جاى خود را به علم تفويض كند تا به وسيله كاروان بشريت در راه ترقى، رهسپار و از مزاياى مدنيت برخوردار گردد.
البته اين طرز تفكر براى دانشمندان غرب، برپايه مقدمات صحيح و عقلانى تأسيس يافته؛ ولى آنچه موجب تأسف و تأثر شده اين است كه: گروه زيادى از كم خردان مشرق زمين، بدون مطالعه و تعمق، و با داعى تقليد، چنان پنداشتند كه راه ترقى و تمدن براى مردم، بويژه مسلمانان نيز، همان راه و رسمى است كه اروپاييان به حكم ضرورت پيش گرفتهاند.
به نظر بعضى از كوته فكران، مبارزه بامذهب و عقيده، مطابق با راه و روش غرب كلّيت داشته و در هر منطقهاى كه نامى از دين برده شد، بايد از آن روى گرداند.
اينان بدون مطالعه دچار چنين پندار غلطى شدهاند؛ ولى نمىدانستند با اين هياهوى چند روزه، حقيقت عالى اسلام، از پس پرده آن چنان پندار بىجايى جلوه خواهد كرد و مزيت و برترى خود را به سراسر مناطق انسان نشين ثابت خواهد نمود؛ تا جايى كه در قرن بيستم، دسته دسته از ساكنان دورترين مناطق جهان، براى به دست آوردن حقوق انسانى، به واقعيت اسلام آگاه، و از قوانين عالى آن پيروى خواهند كرد.
موضوع نور و ظلمت، و حق و باطل مسئلهاى است كه بر ارباب خرد پوشيده نيست، و حقايقى كه با عقل و فطرت بشر موافق است، داراى جهتى ثابت و استوار است كه انحراف در او راه نخواهد داشت.
دين مقدس اسلام كه از هر گونه اوهام و خرافات منزه و پاك است، روى چنان جهت صحيحى پايه گذارى شده و حقانيت و نورانيت آن تا ابد جلوهگر است.
مهمترين علت دين گريزى
برنامه تبليغات جاهلانه و بى پايه كليسا، در قرون وسطى، و خرافاتهاى آن، امروز در سراسر عالم باشكست فاحشى روبرو شده، و عقل و فكر مردم جهان ديگر نمىتواند آن همه افسانه و قوانين اجرا نشدنى را بپذيرد. دين اسلام است كه در هيج زمان و مكانى، كوچكترين مخالفتى با دانش نداشته؛ بلكه از زمان ظهور خود، پيروانش را همواره به تحصيل علم ترغيب و تشويق كرده و پى بردن به مجهولات آفرينش را، جزء فرائض اصلى خود دانسته است.
محافل كليسايى
براى توضيح اين مطلب، ناچاريم مخالفت بعضى از محافل كليسايى را، در دروانهاى متمادى، با علم اشاره كرده، وسپس خطر پيدايش بدبينى به اسلام را براى جامعه بشريت تذكر دهيم، آنگاه به مزيّت اسلام بر تمام اديان و قوانين بپردازيم.
زمانى كه رياست كليسا، به «پاپ گرگوارى» نهم منتهى شد، مأمورانى را براى تفحص از حال مردمى كه مظنون به تمرّد از برنامههاى كليسا هستند قرار داد. آنان متهم را در محكمه حاضر مىكردند، كسى كه او را به مخالفت با كليسا و موافقت با دانشمندان، متّهم كرده بود را با او روبرو نمىكردند، علاوه بر آن اجازه گرفتن وكيل مدافع به او نمىدادند و اگر انكار مىكرد و مىگفت: من موافق با علم خود، يا دانشمندان نيستم، با شكنجههاى سخت از او اقرار مىگرفتند.
هرگاه از عقيده خود توبه مىكرد گرفتار عقوبت سخت نمىشد؛ اما اگر زير بار توبه نمىرفت، يا توبه خود را مىشكست، مجازاتش سوختن در آتش بود.
در عهد «سن لوئى» يك بار صد و هشتاد و سه نفر كه مخالف با گفتههاى كليسا بودند را سوزاندند، و در طى مدت محكمه تفتيش عقايد، ميليونها نفر دانشمند و بى گناه، به جرم مخالفت با برنامه آنان، يا كشته شدند يا در آتش سوختند.
محاكمه «گاليله» دانشمند ايتاليايى و سوزاندن «انى انى»، «ميشل سرده» و «جيور دانو برلواز» از برنامههاى كليساهاى جهان غرب بود.
نتيجه اين محاكمهها، سوزاندنها و كشتنهاى بىجا اين شد كه مردم اروپا بويژه عدهاى از دانشمندان، به طور كلى روى از دين بر تافته و حملات سخت خود را به هر نوعى كه مىتوانستند، به صورت يك مسئله كلى كه شامل همه اديان شود، متوجه دين نمودند.
آثار خشونتهاى كليسا
سرانجام اين برخورد، به جايى رسيد كه درباره زندگى انسان، منجر به پديد آمدن نظريه «ماترياليسم» يعنى ماديت شد. اين نظريه كه مولود جنايات اربابان كليسا است، بنيان آن بر ماده استوار است و تعليم مىكند كه انسان بايد بداند كه زندگى او منحصر به همين چند روزه عمر در روى زمين است، در اين صورت هر انسانى موظف است از هر راهى اسباب زندگى چند روزه خود را، فراهم سازد و در آسايش و خوش گذرانى به سر برد.
به عقيده ماديون، بزرگترين قانونى كه در عالم طبيعت و در عالم انسان حكمران است قانون «الْحُكْمُ لِمَنْ غَلَبَ» يعنى: حكم براى كسى است كه غلبه كند؛ يعنى قانون مبارزه دائمى براى حفظ زندگى و تسلط زبر دست بر زير دست، مبنى برنابود كردن افراد ضعيف و ناتوان، و نيك بختى تنها حق صريح توانايان است.
خوانندگان عزيز! اگر با دقت توجه نماييد، به وضوح مىبينيد كه با اين نظريه، چه هرج و مرجى در زندگى انسان پديد خواهد آمد، كه نمونهاى از آن را در گوشه و كنار جهان امروز مشاهده مىكنيم.
شكى نيست كه با اين نظريه، با وجود داشتن پارهاى از حقايق علمى و عقلى، با اين شكل كنونى، هرگز نوع بشر را نمىتوان نجات داد و به نيك بختى نخواهد رساند؛ بلكه نظريه ماديگرى علت اساسى همه جنگها و انقلابهاى كنونى اروپا بوده، و تمدن غرب را به طرف انقراض و نابودى مىكشاند.
اين است كه گروه زيادى از مردم جهان، دانشهاى نوين را، با آن چنان دينى كه مولود كليسا و مغز بشر است مىسنجند، و پس از آنكه ناسازگارى ميان علم و آن دين را مشاهده كردند، اديان ديگر را نيز با آن مقايسه كرده و نتيجه مىگيرند كه دين و دانش، مخالف يكديگرند. گروه ديگرى از مردم نيز، فقط مقلّد اين نظريه هستند و جز تقليد كوركورانه راه ديگرى اختيار نمىكنند.
اينان مىگويند: بايد در اين مرحله، انصاف را به جانب «ژولين هاكسى» دانشمند انگليسى داده و مخالفت دين با دانش را از زبان او تصديق كنيم.
امّا حقيقت جويانى كه جز درك حقيقت غرض ديگرى ندارند، نمىتوانند بگويند كه نظر اين دانشمند و امثال او كلّيت دارد؛ زيرا دين از منظر علم بر دو قسم است:
يكى: تراوش شده از مغز فلان مدعى مغرض، كه البته چنان دينى مخالف با علم و دانش است، و از اول حياتى نداشته تا امروز بميرد و فانى شود.
دوم: دينى است كه بر طبق فطرت انسان، از ماوراى قواى ادراك بشرى جلوه كرده است؛ البته چنين دينى از روزى كه بشر پديد آمده و تا هست، خواهد بود، چنانچه قرآن مجيد درباره دين اسلام اين نظريه را بيان فرموده و حقيقت اسلام را در هر زمان و مكانى، مطابق با عقل، فطرت و زند گى بشر مىداند، و روزى نخواهد آمد كه بتوان كوچكترين مخالفتى در اسلام، براى هر گونه مبنايى از برنامه زندگى پيدا كرد. بنابراين علت اشتباه آن مردمى كه دين را مخالف با دانش مىدانند، فرق نگذاشتن بين دين غلط و دين حق است.
آثار شوم اعتقادات باطل
اين اقتضاى فلسفه عالى آفرينش است كه آفريننده جهان بر اساس علمى كه به سرنوشت مخلوقات و بندگانش دارد انسان را چنان آفريده كه همواره بايد ميان دو نيرو قرار گيرد: يكى از اين دو نيرو بشر را با ابزار شهوت و غضب به سوى بدى مىكشد و در اين وادى گاهى چنان افراط مىكند كه هتك ناموس، ربودن حقوق ديگران و آدمكشى، به نظرش كارهايى مباح جلوه مىكند.
نيروى ديگر: اين كه با رهبرى عقل، هدايت و پايدارى را از گمراهى و لغزش باز مىشناسد، كه آدمى را به نيكى سوق مىدهد؛ يعنى او را به جانب دادگرى، مساوات، مهر، بخشش، دستگيرى از ناتوان، فريادرسى درماندگان و بالاخره گرداندن چرخ اجتماع به سوى موجبات رستگارى فرا مىخواند.
بشر بين اين دو نيرو قرار گرفته است؛ ولى همين كه چشمش به زرق و برق دنياى پر تجمل مادى افتاد، و تحت تأثير شهوات قرار گرفت بدى را مىپذيرد، يا بدان تمايلى پيدا مىكند. خدا در قرآن مجيد از اين مرحله خبر داده مىفرمايد:
«ضمير انسان پيوسته به گناه فرمان مىدهد؛ مگر آن كه پروردگارم ترحم كند».
«قسم به روزگار! انسان زيان كار است، مگر كسانى كه مؤمن و كار شايسته انجام مىدهند» «1».
بنابراين، هرگاه انسان را تنها بگذاريم، قطعاً در كشاكش اين دو نيرو هضم شده و هرگز ياراى ايجاد هماهنگى، ميان آن دو جنبه را پيدا نخواهد كرد.
ناچار بايد قوّه خير از جايى مدد بگيرد و بتواند راه نفوذ بدىها را سد كرده و دو نيروى شهوت و غضب را تنها به خاطر حفظ نوع و تثبيت شخصيت انسان به كار اندازد.
آن قوّه خير، قدرتى است به نام وجدان مذهبى كه انسان را در ظاهر و باطن، تنهايى و آشكار رام مىسازد. وجدان مذهبى قوهّاى است كه آدمى را با مراقبت و بيدارى آشنا مىسازد، به گونهاى كه هرگز دچار خواب غفلت نمىشود، و دانايى است كه هيچ موضوعى از نظرش مخفى نمىماند.
وجدانى كه انسان به وسيله آن نحوه تنظيم زندگى را فرامىگيرد؛ آنگاه در تمام كارها سعى مىكند كه مبدأ تواناى خويش را راضى نگاه داشته، و در نتيجه تمام اعمالش نيك گردد؛ يعنى ديگر تظاهر، خدعه و خيانت نكرده و در اداى هيچ حقى قصور روا نداشته و از هيچ واجبى روى برنمىتابد.
در اين صورت او در زندگى راحت و هميشه در رفاه و سلامت است؛ اما اگر اين نظم در زندگى انسان، مبدل به پراكندگى شود و اين قدرت رو به ضعف گرايد، معلوم نيست زندگى در چه مسيرى قرار خواهد گرفت.
راستى اگر نظام عالمِ وجود، گسيخته شود، اگر قدرت جاذبهاى كه سيارات را به يكديگر مرتبط ساخته، و اين همه افلاك را در صحنه گيتى به سير و حركت واداشته از بين برود، چه پيش مىآيد؟
اگر نظم اتم، كه اساس و مبناى عالم بر آن استوار شده است، گسيخته شود و اگر هسته مركزى اتم، كه الكترونها به طور دائم و مستمر به دور آن مىگردد، نابود شود چه خواهد شد؟
آيا غير از هرج و مرج و گمراهى، نتيجه ديگرى خواهد داشت؟
وضع نسل جديد، در عدم توجه به دين واقعى اسلام، عيناً مانند اتم شكافته شدهاى است كه هسته آن نابود شده و الكترونها ديوانهوار از يكديگر گسيخته و آزاد شدهاند و با يكديگر در حال تصادم و زد و خوردند و به هرچه برسند آن را نابود مىكنند.
هسته مركزى در دستگاه حيات بشر چيزى جز عقيده نيست.
هسته در ساختمان اتم، عبارت است از: نيروى مثبت و همان نيرويى كه نمىگذارد الكترونها آزاد باشند و رشته ارتباطشان پاره شود و به جايى بروند كه برنگردند، همين هسته است كه تمام بنا را نگاه مىدارد و اجزاى آن را به يكديگر پيوند مىدهد.
همين هسته است كه تعادل و توازن را حفظ مىكند، و اين نظام سير و حركت منظم و مرتب را نگاهدارى مىكند. همچنين همان هسته است كه هر چيزى به دور آن مىگردد و هميشه به وسيله يك رابطه نهايى، ولى بسيار محكم، مجذوب است.
بديهى است وقتى ذرّه اتم خرد شود، خرابى روى مىدهد؛ يعنى همان نيرويى كه يك لحظه قبل به هسته اتم بسته بودند، با حركت دائم، اين بنا را حفظ مىكردند، از يكديگر گسيخته مىشوند، و بدون ضابطه، نظم و قاعدهاى به حركت در مىآيند و به نيروهايى زاينده شده و پديدآورنده خرابى و فساد تبديل مىشوند. وضع انسان بىعقيده چنين است.
شخصيت انسان بىعقيده، مانند تودهاى از ذرات سرگشته و حيران است كه ديوانهوار در حركت و فعاليتى مخرّبند؛ زيرا مركزى كه به دور آن مىگشتند از بين رفته و رابط محكم و مستحكمى كه بين اجزاى وجودش قرار داشت، را بر اثر بىعقيدگى از دست داده و يك پارچه به سوى بىبندوبارى، بىقيدى، لااباليگرى، سستى و پريشانى كشيده و مانند الكترونهاى منفى كه بدون هسته به سوى هدف نامعلومى حركت مىكنند، شخصيت انسان بىعقيده نيز به صورت مخلوقى لجام گسيخته و بىنظم و بىهدف سرگردان است.
تاثير دين گريزى بر جهان
بشرى كه در قرن بيستم زندگى مىكند، چنين حالتى را دارد و در چنين واقعيتى زيست مىكند. آيا در طول تاريخ پردامنهاى كه بر بشر گذشته است اين گونه اضطراب، نگرانى، جزع و فزعى كه جنگ اتمى او را بدان دچار ساخته سابقه داشته است؟
آيا بشريت حتى در دورانى كه در درون غارها، يا ميان جنگلها زيست مىكرد، اين گونه كشمكشها و منازعات هولناك و ديوانهوارى كه امروز براى غلبه، سيطره، نابودى و تخريب به وجود آمده، ديدهاست؟ و آيا اين همه سقوط اخلاقى را كه اكنون در بعضى از اماكن مىبيند و نام آنرا هنر مىگذارد، مشاهده كرده است؟ قضاوت صحيح آن با كسانى است كه در تاريخ اقوام مختلف مطالعه دقيق دارند.
آرى! نمونهاى از همه اين وقايع ناگوار، بر بشريت آمده و فرزندان آدم آن را ديدهاند؛ ولى هيچ وقت به اين شدت و به اين درجه از انحطاطى كه در اين عصر صورت گرفته نرسيده است.
اين همه فساد، جنگ و سقوط اخلاقى، به خاطر نبودن عقيده صحيح نسبت به مبدأ اصلى و حقيقى؛ يعنى خداى متعال است.
آمارى كه از جنگ اول و دوم جهانى مىدهند، تأييد مىكند كه اگر اين سرمايه در راه خير و صلاح بشر به كار گرفته مىشد، مىتوانستند براى هر فردى از افراد بشر، خانهاى بسازند كه مجهز به تمام وسائل نافع و مفيد باشد و مىتوانستند درآمد روزانه همه افراد بشر را، به ميزانى بالاتر از سطح فعلى افزايش دهند.
درك و شعور واقعبينى و وحدت و برادرى از ميان بشريت رفته، و آن عامل و قاعدهاى كه بتواند جلوى شهوت، ويرانى و نابودى را بگيرد وجود ندارد.
ديگر عقيده صحيحى در كار نيست، ديگر نيروى تميز و تشخيص باقى نمانده تا ماده اصلى شگفت آورى كه اين مخلوق بشرى، از آن ساخته شده است را ارزيابى كند و آن ماده اصيل نيرومند را بشناسد. بديهى است وقتى انسان عقيده را از دست داد، به چنين بلاهايى دچار مىشود.
معلوم نيست اين بىبندوبارى، و نداشتن مذهب كه تمام مولود اعمال كليسا در قرون وسطى است، و آن نحوه محاكمات آنان كه يكسره خلق جهان را از عقيده خالى كرد، به كجا خواهد كشيد.
ضربه هولناكى كه قشريون و متعصبين «كاتوليك» در قرون وسطى به نوع بشر وارد ساختند، هيچگاه قابل جبران نخواهد بود. با اين برنامه خندهآور است كه بر اثر تبليغات وسيع و دامنهدارى، گاه و بىگاه اوراقى از طرف وابستگان به اديان ديگر منتشر مىشود كه مطالبى خرافى و زننده نسبت به مقام مقدس انبيا عموماً و نسبت به يعقوب و يوسف و لوط و موسى و عيسى عليهم السلام خصوصاً در آن نگاشته مىشود و اينان به زعم خود مىخواهند جهان را از سقوط بىدينى و فساد نجات دهند. آن حيلهگران را بنگريد كه مواد اصلى آتشسوزى را خود فراهم كردهاند و اساس معنويات را يكسره برباد داده و امروز براى ملل جهان دلسوزى مىكنند.
|
شنيدم گوسپندى را بزرگى |
رهانيدى ز دست و چنگ گرگى |
|
|
شبانگه كارد در حلقش بماليد |
روان گوسپند از وى بناليد |
|
|
كه از چنگال گرگم در ربودى |
چو ديدم عاقبت خود گرگ بودى |
|
خسارات دو جنگ خانمانسوز
همين ديروز بود كه جهان بىبند و بار، دو دوره هولناك براى بشر پيش آورد.
عدم توجه به خداى متعال بود كه آن ابر مرگبار دو جنگ جهانى اول و دوم را در تمام دنيا بر فراز مناطق بزرگ و كوچك قرار داد، كه از نتيجه شوم جنگ بينالملل اول 10 ميليون كشته، 25 الى 30 ميليون زخمى، كه عاقبت بيمارستانها را با عضو ناقص ترك گفتند، و در حدود 600 ميليارد فرانك كه هر فرانك سويس مساوى با 75/ 17 «2» ريال است مصرف آن كشتار وحشيانه شد. در جنگ بينالملل دوم كه جهان، به اصطلاح تمدن بيشترى داشت و محاسبه، دقيقتر انجام مىگرفت، 35 مليون كشته، 20 ميليون معلول و ناقص عضو، 17 ميليون ليتر خون خالص از بشر بىپناه به زمين ريخت، 12 ميليون ضايعه سقط جنين، 13 هزار دبيرستان و دبستان، 6000 هزار دانشگاه، 8000 هزار لابراتوار منهدم و ويران گشت، و 39 هزار ميليارد گلوله منفجر شد.
اين جنايات وحشتناك باورنكردنى، محصول تمدن جديدى است كه خود را از فروغ ايمان بىنصيب ساخته، آيا اين ضربات شديد را جز از ضرر بىدينى آنهم آنگونه خطرناك، از برنامه كليسا نمىدانيد؟ اگر آنچنان با علم و معرفت مبارزه نمىكردند، چنين پيشآمدهايى براى بشر رخ نمىداد. افسوس كه بعضى از بىخبرانى كه از اصول عاليه اسلامى اطلاع ندارند، و فقط اسماً خود را مسلمان مىنامند؛ از روى تقليد كوركورانه، خيال مىكنند دين مانع پيشرفت زندگى انسان است. در صورتى كه دين مبين اسلام، اجازه كندن نهال نورسى را از روى زمين نمىدهد، اينان چنين جناياتى را چگونه توجيه مىكنند؟
با آن همه برنامههاى وحشتناك جنگ جهانى اول و دوم، مگر بشر بيدار شد؟
ضرر نداشتن يك عقيده واقعى، كار او را به جايى رسانده كه امروز در جهان، پس از آن همه مصايب، طبق آمار دقيق، 160 هزار بمب بيست مگا تنى در انبارها موجود است كه قدرت يكى از آنها برابر با هزار هواپيماى بمبافكن جنگ جهانى دوم است كه به مدت 14 سال هر روز و شب پشت سر هم بمب فرو بريزند.
در دنياى كنونى، هزينه ساختن يك هواپيماى بمبافكن «پرتوتيپ» با لوازم آن، مساوى با مزد 250 هزار آموزگار در يك سال، ساختن سى دانشكده علوم كه هر كدام 1000 دانشجو داشته باشد، 75 بيمارستان 10 تختخوابى با تمام تجهيزات و 5000 هزار تراكتور است.
اين همه بدبختى مولود اين است كه مدنيت قائم به علم تنها، نتوانسته جنبه روحى و اخلاقى بشر را اصلاح كند. تمدن فعلى، تمام قدرت خود را در ترقى و تعالى جنبه مادى صرف نموده، و هر قدر اين جنبه تقويت شود، انحطاط اخلاق و ضعف روحى بشر بيشتر خواهد شد.
احدى منكر نيست كه براى آبادى جهان، ماديات نيز ضرورت دارد؛ ولى ضرورى بودن امور مادى ايجاب نمىكند كه از تقويت جنبه اخلاقى غفلت نمود. اين را بايد دانست كه مدنيت صحيح و مفيد آن است كه رمز حيات را آشكار سازد، و تنها قوهاى كه مىتواند رمز واقعى حيات انسانى را آشكار كند «اسلام» است؛ دينى كه دستوراتش با فطرت هر بشرى سازگار و او را بسوى خالق جهان راهنمايى مىكند.
همين عامل قوى است كه مىتواند سعادت انسان را تأمين نمايد، و مدنيتى به وجود آورد كه متكى بر فضايل اخلاقى باشد. بشر در زندگى مدنى خود محتاج علم، اخلاق، عدل، انصاف، برابرى، برادرى، درستى، راستى، عفت، رحم، مروت، امنيت، شجاعت، غيرت و حقيقت است، تا در سايه اين عوامل بتواند به سوى كمال مطلوب خود پيش رود. اين عوامل كه در رأس آن علم است، جز در تعاليم اسلام يافت نمىشود، علمى كه توأم با ايمان صحيح بشر، داراى منافع غير قابل توصيفى خواهد بود.
اين است كه رهبر گرامى اسلام، رسول اكرم صلى الله عليه و آله علم و فراگيرى دانش را در حدّ واجب دانسته؛ اما نه براى هركس؛ بلكه براى افرادى كه ابتدا از قوّه ايمان برخوردارند و گر نه علم اگر در دست نا اهل قرار گيرد همان است كه در صفحات قبل مطالعه كرديد. حضرتش مىفرمايد:
طَلَبُ الْعِلْمِ فَريْضَةٌ عَلى كُلِّ مُسْلمٍ «3».
حضرت در اين روايت مىفرمايد: طلب علم بر هر مسلمانى فريضه است نه بر همه مردم؛ يعنى كسى كه از ايمان بهره دارد، و الا چو دزدى با چراغ آيد گزيدهتر برد كالا.
از اين رو اسلام را دين انديشه، عقل و دين دانش مىناميم. قرآن براى دانش مقامى بس ارجمند قائل است و دانشمندان را در سوره آل عمران در شمار خدا و فرشتگان ياد كرده است. خدا به يكتايى خود گواهى مىدهد كه جز ذات پاك او نيست و فرشتگان و دانشمندان نيز بر اين مطلب گواهند. چون اسلام آيين دانش است از متابعت گمان نهى كرده و اساس ايمان را فقط دليل و قاطعيت منطق شمرده است.
در نكوهش تقليد، و مذمّت اين كه مردم بدون استدلال و فكر به متابعت از پيشينيان خود بپردازند آيات بسيارى وارد شده است. مردمى كه از پدران، عقايد و افكارى به ارث بردهاند، گويا چنين مىپندارند كه سابقه ممتد زمانى، لباس حرمت و استدلال بر خط مشى آنان پوشيده است؛ لذا بدون تأمل آنها را بر عهده مىگيرند و امتياز انسانى كه تحقيق و كاوش است را، از وجود خود دور مىكنند.
جمود بر عقايد و انديشه غلط پيشينيان، جنايت بر فطرت بشر، سلب مزيت عقلانى و تمسك به چيزى است كه نزد خدا ارزش ندارد.
مسلمانان در پرتو تعاليم اسلام، مىانديشيدند، بحث و كاوش مىكردند و نيروى عقل را به كار برده و در هر امرى دليل مىطلبيدند و از اين رو سرور ملتها شدند.
بى خردانى كه خيال مىكنند منظور قرآن از علم، فقط علم به چند قسمت از برنامههاى دينى است، و ديگر نبايد در معارف واقعى قدم نهاد، بيهوده فكر مىكنند. قرآن درباره تحقيق و دانش، به طور اطلاق سخن گفته و هرگز علوم يا مباحث مخصوصى را به ميان نكشيده است، تعليمِ هرگونه علمى كه مملكت محتاج است آن را واجب كفايى دانسته، و فرزندان اسلام را موظف مىكند تا به طلب هرگونه دانش مفيدى بروند. اين اطلاق، ما را به اين مطلب ارشاد مىكند كه دانش در نظر قرآن، تنها به شناختن شرايع و معارف دينى نيست؛ بلكه مقصود، هر علمى است كه انسان را در راه تحقيق در هدف آفرينش برانگيزد.
بنابراين، درك مطالبى كه باعث اصلاح، رشد و بارورشدن گياهان مىشود علم است علم طبيعى. و درك مطالبى كه مربوط به زندگى حيوانات بوده و استمرار نسل و تهيه خوراكشان را تأمين كند علم است، علم طبيعى. و درك راههاى مشروع براى به دست آوردن ثروت و شناختن نحوه تنظيم آن نيز علم است علم اقتصاد. و درك منابع صنعت و توسعه آن علم است علم مكانيك- فيزيك، معدنشناسى، درك بيمارىها و علل و چگونگى آن علم است، علم طب و داروسازى. و شناختن وسائل دفاعى براى حفظ ميهن و ارعاب دشمن علم است، علم سياست.
تعليم و تعلّم در نگاه قرآن
خوشبختانه تمام اين موارد، در آيات قرآن اشاره شده و همواره علم با معناى گسترده حقيقىاش از نظر اسلام، اصل نخستين زندگى شناخته شده است. آيات متعددى در برنامه علم هيئت، جغرافيا، تاريخ، سياحت و عبادت وارد شده كه با مراجعه به قرآن براى طالبان آن واضح مىشود.
مسلمانان، نخستين تعاليم قرآن را در اين باره فراگرفته و به ارزش و اهميت علم، و نقشى كه در خوشبخت ساختن مردم و ملتها داشت پى بردند. آنان مردمى بىسواد بودند، نه مىخواندند، نه مىنوشتند؛ بنابراين اسلام براى تشويق و ترغيب مردم به علم و دانش به اسيران جنگى نويد مىداد كه اگر چند نفر از مسلمانان را خواندن و نوشتن ياد دهند آزاد خواهند شد.
گاهى تعليم قرآن را به عنوان مهريّه قرار مىدادند، خلاصه عنايت اسلام به علم، انديشه و تفكر تا جايى بود كه مسلمانان همه جا درباره مخلوقات جهان به كنجكاوى پرداخته و عوامل سعادت خويش را پيدا مىكردند. علم در ميان مسلمانان مايه عزت فرومايگان، ثروت فقرا و نيروى ضعفا بشمار مىرفت.
كتب متعددى كه مسلمانان در علوم، هنر و صنايع مختلف تأليف كردهاند خود دليل بر تمركز علمى و فرهنگى آنان است.
مسلمانان هيچگاه به علم پيشينيان خود قانع نمىشدند؛ بلكه خود، در راه تحقيق گام نهاده تا معارف جديدى به دست آورند.
اميد است بار ديگر مسلمانان در راه كسب علم و تحقيق قرار گيرند؛ البته با اين همه مشقات و زجرهايى كه كشيدهاند حتماً بيدار شده و اعتراف كردهاند كه نخستين اصل در پيروزى سرافرازانه، اصل دانش است، همانطور كه نادانى، جز خوارشدن، زبونى و استعمار زدگى چيز ديگرى به دنبال ندارد.
يكى از وظايفى كه اسلام بر عهده داشت، مبارزه با خرافات و افسانههايى بود كه ملل عالم گرفتار آن بودند؛ بويژه افسانههاى بافته شده و مطالبى كه بر اثر اغراض و تعصبات مختلف، به دست از خدا بىخبران، در كتب مقدس تورات و انجيل راه يافت.
اسلام اين وظيفه را چنان با حكمت و دقت انجام داد كه هيچگاه خصومت و اختلافى ميان عقل و دين پديد نيامده، و هرگز ميان علم و دين، جدايى و تعارضى رخ نداده و نمىدهد.
در پرتو فروغ فروزان اسلام، دانشمندانى بزرگ پديد آمدند و آنچنان بنيانى در تمام علوم قرار دادند كه بشريت را در هر زمان و مكان، مديون تحقيقات و اكتشافات خود نمودند كه نمونههايى از آن را ذكر خواهيم كرد.
قبل از هر چيز تذكر اين نكته لازم و ضرورى است كه قرآن راهنماى مسلمين و كتاب هدايت است، به خاطر جنبه هدايتش، از تشريح جزئيات مسائل علمى، خارج مىباشد؛ ولى در مواردى كه با هدف اصلى مناسبت داشته باشد، به پارهاى از نكات علمى اشاره فرموده است كه امروز پس از 1400 سال و با پيشرفت علوم، پرده از روى آن برداشته شده است.
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- «إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ» [يوسف (12): 53] «وَ الْعَصْرِ* إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ* إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ [عصر (103) 1- 3].
(2)- در سالى كه استاد اين مقاله را نگاشتهاند يك فرانك سويس مساوى با اين مبلغ بوده است.
(3)- كافى: 1/ 30، حديث 5، باب فرض العلم ووجوب طلبه، حديث 1؛ وسائل الشيعه: 27/ 26، باب 4، حديث 33115.