پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

حكايتى از بلاى پول‏

حكايتى از بلاى پول‏


من در چند مورد، به خانواده‏هايى برخورده‏ام كه فرزندان، از اين كه عمر پدرشان طولانى شده بود، خسته شده بودند. مى‏پرسيدند كه چه وقت مى‏ميرد؟! مگر تا چه وقت مى‏خواهد بماند؟ چرا؟ چون مى‏ديدند در بانك پول زيادى دارد و به اين‏ها نمى‏دهد. البته خود بچه‏ها هم ثروتمند بودند.

پيرمردى بود. او تصميم گرفته بود كه مثلًا صد ميليون تومان از چند ميليارد تومان ثروتش را بياورد و در صندوق قرض الحسنه يكى از مساجدِ محل بگذارد.

فرزندان او به كلانترى رفتند، گفتند: ما نبوديم، مادرمان هم مرحوم شده است، پدرمان در خانه تنها بوده است. همسايه‏ها مى‏گويند: يك نفر با لباسِ يكى از نهادهاى دولتى از خانه شما بيرون آمد. او پدر ما را كشته و فرار كرده است.

در آن زمان، يك نيروى بسيار باهوش در كلانترى بود كه شيوه حرف زدن و برخورد فرزندان، او را به شك مى‏اندازد و هر سه فرزندِ مقتول را بازداشت مى‏كند. در نهايت اقرار مى‏كنند كه خودمان پدرمان را كشتيم، چون سه ميليارد تومان پول داشت، هر چه به او مى‏گفتيم به ما هم پول بده، نمى‏داد. او نمى‏مرد و عمرش خيلى طول كشيده بود. ديديم بهتر است او را بكشيم و پول‏ها را برداريم.

بگذاريد مال حركت كند، تا به خدا برسد. پول، كليد بهشت است، ولى براى‏ بعضى‏ها درب ورودى جهنم است. پول، كليد رضايت حضرت حق است، ولى براى بعضى‏ها مايه نفرت حضرت حق است. اى مردم! قلب را از پول آزاد كنيد!

 

منبع
  • پایگاه عرفان