بنىاسرائيل پس از فراغت وضع از گوساله پرستان و جريمه سنگين آنان مأموريت يافتند كه آيات تورات و احكام آن كتاب آسمانى را به اجرا بگذارند، ولى نمايندگان و سردمداران و نخبگان آنان كه بنا بر آيات سورهى مباركه اعراف هفتاد نفر بودند بر اساس مكتب حسگرائى كه آثارش از آميزش با مصريان در آنان مانده بود و بر پايه جهل و عناد و از همه بدتر ترديد و شك در نبوت موسى در كمال بىادبى و بىشرمى به موسى گفتند: اى موسى ما تورات را به عنوان وحى و كتاب آسمانى براى تو نمىپذيريم و به خاطر تو به آن ايمان نمىآوريم مگر اينكه خدا را آشكارا با چشم سر ببينيم!
آن بىخبران خدا را موجودى فيزيكى و شبيه به مخلوق و محدود به جهات و حدود فرض كردند، و در اين مسئله از خيال و گمان و ظن و وهم پيروى نمودند، و توجه نكردند كه آفريننده موجودات و به وجود آورنده مخلوقات در هر چيزى فوق موجودات و شبيه به چيزى نيست، و آن كه مشابهت با مخلوقى دارد خود مخلوق است، و به گمان اين كه حضرت او داراى جسم است و قابل مشاهده براى باور كردن تورات و نبوت موسى تقاضا كردند كه خدا را آشكارا با چشم سر ببينند و در اين ديدار به آنان بگويد كه تورات نازل شده من است تا با تحقق اين ديدار مؤمن واقعى شوند!!
و شايد هم ملحدان و منكران روزگار ما كه مىگويند: موجود حقيقتى است كه آن را با چشم ببينيم و با دست لمس كنيم و با شامه ببوئيم و با ذائقه بچشم و با گوش صدايش را بشنويم، و در آزمايشگاه و زير تيغ جراحى آن را لمس كنيم و گرنه آنچه با چشم ديده نمىشود، و با دست لمس نمىگردد، و با شامه بويش حس نمىشود و با ذائقه چشيده ن مىگردد و با گوش صدايش درك نميشود و در لابراتوار و آزمايشگاه و زير تيغ جراحى نمىآيد پس وجود خارجى ندارد تابعان بنىاسرائيل حسگرا و لجوج و معاند زمان موسى و روزگاران پس از او باشند، و بعيد هم نيست كه همين طور باشد زيرا الحاد و انكار در اين قرون نزديك به سردمدارى يهود و به ويژه صهيونيسم از آنان در دنيا رواج پيدا كرد.
اين بىخبران ملحد و منكران لجباز توجه ندارند كه نديدن با اين چشم محدود كه ملاك و ميزان مطلقى بر اثبات و نفى هر چيزى نيست دليل بر نبود موجود غير قابل رؤيت با چشم نيست، و اين سخن و ادعا از حكمت و منطق و عقل و برهان هيچ بهرهاى ندارد و جز مطلبى چوب انداز و بدون ريشه كه با هزاران دليل به چاه بطلان در افتاده چيزى نيست.
اين درخواست نابجا يعنى رؤيت حق با چشم و پافشارى بر آن مانند گوساله پرستى اقتضاى كيفر سنگينى كرد، آنان با چشم خود صاعقه مرگبار و لرزاننده زمين و زمان و آتشزا را ديدند كه غرش كنان به سوى آنان حمله آورد و پيش از آن كه بتوانند از آن عذاب ناگهانى بگريزند و مأمنى پيدا كنند آنان را گرفت و به كام مرگ فرو برد.
موسى (ع) كه با يك دنيا شگفتى با اين حادثه روبرو شد غرق در اندوه و تأسف گشت و از اين كه مبادا در نابودى آنان مورد تهمت بنىاسرائيل قرار گيرد و جان خود و اهلش به دست آن نابكاران به معرض نابودى و هلاكت آيد از حضرت حق درخواست زنده شدن آن مردگان كيفر ديده را كرد و خداى مهربان هم دعاى آن بنده خالص و عبدمخلص را اجابت فرمود و با اراده و قدرتش جان از دست رفته آنان را به اجسادشان بازگرداند به اميد اين كه پس از اين زنده شدن به شكر همه نعمتهائى كه به آنان داده شده بود اقدام كنند.
از ديگر آيات قرآن به ويژه آيات سوره بقره و سوره اعراف استفاده مىشود كه بنىاسرائيل پس از اين حادثه نه اين كه در مقام شكر بر نيامدند بلكه بر كفران خود نسبت به همه نعمتها افزودند و مستحق داغ ذلت و بيچارگى تا پايان اين جهان و مستحق عذاب آخرت بدون نهايت و مدت شدند.
قرآن مجيد در زمينه رؤيت مىفرمايد:
لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ:
ديدهها كه بسيار بسيار محدود است و جز رنگ و جسم و امور فيزيكى چيزى را نمىبينند او را كه وجودى بىنهايت و غير محدود و غير مشابه با اشياء است در نمىيابند ولى او ديدهها را در مىيابد و او لطيف و آگاه است.
اميرمؤمنان كه موحدى ناب و خالص و آگاهى بىنظير و عارفى بىبديل و پس از پيامبر در رأس همه خدا شناسان جهان است در وصف حضرت الله مىفرمايد:
«الَّذِى لَيْسَ لِصِفَتِهِ حَدُّ مَحْدُوْدٌ، وَ لا نَعْتٌ مَوْجُودٌ، وَ لا وَقْتٌ مَعْدُودٌ وَ لا اجَلٌ مَمْدُودٌ ..... فَمَنْ وَصَفَ اللّهَ سُبْحانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ، وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنّاهُ وَ مَنْ ثَنّاهُ فَقَدْ جَزَّاءهُ، وَ مَنْ جَزَّاهُ فَقَدْ جَهْلَهُ، وَ مَنْ جَهِلَهُ فَقَدْ اءشارَ الَيْهِ. وَ مَنْ اءشارَ الَيْهِ فَقَدْ حَدَّهُ، وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ، وَ مَنْ قالَ فِيمَ؟ فَقَدْ ضَمَّنَهُ، وَ مَنْ قالَ عَلامَ؟ فَقَدْ اءخْلى مِنْهُ. كائِنٌ لا عَنْ حَدَثٍ مَوْجُودٌ لا عَنْ عَدَمٍ:»
وجودى است كه اوصافش در چهارچوب حدود نگنجد، و به ظرف وصف درنيايد، و در مدار وقت معين و معدود و مدت محدود قرار نگيرد، پس هر كس خداى منزه و پاك از هر عيب و نقص را با صفتى وصف كند او را با قرينى پيوند داده، و هر كه او را با قرينى پيوند زند دوتايش انگاشته و هر كه دوتايش انگارد داراى اجزايش دانسته، و هر كه او را
داراى اجزاء بداند حقيقت او را نفهميده، و هر كه حقيقت او را نفهميده برايش جهت اشاره پنداشته، و هر كه براى او جهت اشاره پندارد محدودش شمرده، و هر كه محدودش بداند چون معدود به شمارهاش آورده، و كسى كه گويد در چيست، حضرتش را در ضمن چيزى آورده، و آن كه گفت برفراز چيست آن را خالى از او تصور كرده، ازلى است و چيزى بر او پيشى نگرفته، و نيستى بر هستىاش مقدم نبوده.
قطعاً موسى كه چون ديگر پيامبران توحيد و خداشناسى از اركان دينش بوده گرچه به اجمال آن را به بنىاسرائيل تعليم داد و تا حدى آنان را در مرز توحيد قرار داد، ولى آن سبك مغزان اين امر محال را درخواست كردند و بر آن پافشارى ورزيدند، و عجيب اين است كه اين درخواست كنندگان هفتاد نفر مؤمن انتخاب شده بودند و از زمره كسانى كه به دنبال گوساله پرستى نرفتند! وقتى اينان اينگونه از آب درآمدند حساب كنيد توده عوام بنىاسرائيل چگونه بودند و جهل و عناد و لجاجت و حسگرائى آنان چه بر سر موسى (ع) آورد، و آن پيامبر بزرگ از آراء و عقايد و خيالات و كردار و اعمال آن ملت عنود و لجوج چه كشيد؟!!