منابع مقاله:
کتاب : عرفان اسلامى جلد دو
نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان
دين در لغت داراى معانى گوناگونى است و معناى آن در اين جمله، عبارت از پيوند قلبى انسان با خداى مهربان و مجموعه قوانينى است كه بر مبناى مصلحت انسان در همه جوانب حيات تنظيم شده است.
هركس با حضرت دوست و شؤون جناب او و هرچه در رابطه با اوست- كه نبوّت و قيامت و ملائكه و كتاب است- پيوند قلبى داشته باشد و به اين واقعيتها ايمان داشته باشد و براساس اين ايمان به تمام قوانينى كه از طرف حق و پيامبر صلى الله عليه و آله ارائه شده عمل كند، مؤمن است.
دين واقعى در حيات، به منزله جان براى جسم است، دين در زندگى انسان در رأس تمام ضرورتها قرار دارد؛ دين تنها عامل شكوفايى استعدادهاى معنوى و روحى انسان است؛ اگر دين نباشد، براى انسان ارزشى نخواهد بود؛ دين ضامن سعادت دنيا و آخرت انسان و تأمين كننده خير دنيا و آخرت است.
هزاران مكتب عقلى و منطقى، در زندگى بشر قدرت ايفاى نقش دين را ندارند و اين ناتوانى مكتبها، براى بشر ثابت شده و هيچ انسانِ با انصافى در اين زمينه انكار ندارد.
مىگويند: عقل و وجدان، مىتوانند به جاى دين در همه امور هادى انسان باشند، ولى هزاران سال است، بشر متكّى به عقل يا وجدان ثابت مىكند كه عقل و وجدان نتوانسته و نمىتواند به جاى دين قرار گيرد.
عقلها تاكنون در بسيارى از امور منشأ اشتباهات غير قابل جبران بودند و وجدانها نيز در برابر عوامل غلط يا محكوم گشته و بىصدا شدهاند، يا به كلّى خاموش شده و بشر را به سقوط كشاندهاند.
مايه و ريشه اصلى دين، به صورت فطرت و يا حالت جستجوى از حق مطلق، در درون و ذات انسان جا دارد و اين مايه كه با حقيقت انسان يكى است، به وسيله سفيران الهى قابل شكوفا و بارور شدن است.
انبيا با رساندن معارف پاك الهى به گوش بشر و تشويق انسان به اجراى حدود و مقرّرات الهى، توفيق تربيت كردن انسانهايى را پيدا كردند كه نمونه آنان در تمام برنامهها در هيچ مكتبى يافت نمىشود!!
سودى كه دين در دو جهت مادّى و معنوى، نصيب بشر كرده، هيچ مدرسه و مكتبى نصيب انسان نكرده و با كمال شجاعت مىتوان ادّعا كرد كه بشر با هر برنامه مثبت و با بركتى كه روبرو بوده، آن برنامه ريشه در دين واقعى داشته است.
در ميان تمام نعمتهايى كه خداوند به انسان ارزانى داشته، هيچ نعمتى قابل برابرى با نعمت دين نيست.
خداوند، در برابر هيچ يك از نعمتهاى ارضى و سمايى بر بشر منّت نگذاشته، ولى در اعطاى نعمت دين و هدايت بر بشر منّت گذارده و اين مسئله نشانگر اهميّت والاى اين نعمت در زندگى انسان است.
انسان اگر غرق در تمام نعمتها باشد و در زندگيش، جايى براى نعمت دين ديده نشود، بدبخت است و به فرموده قرآن مجيد، نمىتوان از او به عنوان انسان ياد كرد.
دين، مايه جان، ريشه حيات، علّت شرف و شكوفا كننده تمام صفات حق در وجود انسان است. در اين بخش به مناسبت كلمه دين لازم است تا حد لازم در اين مسئله تحقيق شود و تا جايى كه ممكن است اهميّت اين موضوع در زندگى روشن گردد و ضرورت نياز فرد و جامعه به مكتب دين معلوم شود و ثابت گردد كه فرد و اجتماع بدون دين قادر به تأمين خير و صلاح زندگى نيستند!!
جايگاه دين در زندگى بشر
1- ميل غريزى انسان به دين
انسان براساس غريزه درونى ميل دارد كه از موجد و محرّك و تنظيم كننده دستگاه آفرينش و از ماوراى عالم مادّه و پديدآورنده اين آفريده و از قوانين و نظامات خلقت اطّلاعى به دست آورد.
مىخواهد با او ارتباط پيدا كند، مىكوشد كه بفهمد پس پرده ماديّات چه خبر است و راز هستى چيست؟ فكر مىكند ولى نمىداند حقيقت فكر چه مىباشد.
راه مىرود، ولى نمىفهمد حقيقت اين عمل و انقباض و انبساط عضلات و استخوانها چه برنامهاى است، به خوبى مىيابد اراده وى غير مادّى و رنگى جز تجربه و غير از مادّه دارد، ولى از درك ماهيّت اين رنگ درمانده شده است، خود را من مىخواند، ولى از من خبر ندارد و به قول جامى:
|
حيران شدهام كه ميل با من چيست؟ |
اندر گل تيره اين دل روشن چيست؟ |
|
مشاهده مىكند كه در اقيانوس هستى، امواج خروشان حيرت، سر و صورت او را نوازش مىدهند و هر قدر بيشتر فكر مىكند، زنجير تحيّر زيادتر به دست و پا و به فكر او پيچيده مىگردد و با خود مىگويد:
|
نمىيابم ره ساحل به فكرت |
در اين وادىّ بىپايان حيرت |
|
فقط مىفهمد كه نمىفهمد، مىداند كه نمىداند، مىبيند كه راه درك حقايق بسته است و در اين طريق كميّت علوم مادّى و تجربى لنگ است.
اينجا قدرت و حكومت ماديّات پايان مىيابد و در اين صحنه دانا و نادان، بينا ونابينا، انيشتن و بوعلى سينا با دهقان اعمى برابرند.
جملگى به اين ترانه نغمهسرايى دارند كه ما از پى بردن به كنه ذات آفريدگار و پديدآورنده آفرينش و رهيافتن به نشئه ماوراء عالم مادّى و از چگونگى غوغاى پس پرده عاجزيم و خواه و ناخواه و بالاخره و به طور حتم، برابر اين حقيقت سر تسليم فرود مىآورند كه حسّ كنجكاوى آنان در اين وادى فقط به ادراك روحانى و به خوشهچينى از خرمن پرفيض انبيا تسكين داده مىشود و شور ميل، آنها را به خبر يافتن از حقيقت موضوع، فقط به آب رحمت معارف انبيا ارضا مىتوان نمود.
سخنان برگزيدگان آفريدگار و شبنم هدايت آنان است كه قدرت دارد آن شراره جانسوز را تخفيف دهد و غنچههاى روحانى را در دل سرگشتگان وادى حيرت شكفته نموده و آنها را به سر منزل رستگارى و سعادت برساند و براى آدمى قناعت وجدانى حاصل نمايد.
آرى، اين گمگشته انسانى و اين چيزى كه وى به دنبال آن مىدود و به جستجوى آن است جلوهاى از معانى دين است.
دين است كه قدرت دارد نگين آرامش فكرى و اطمينان خاطر را از قعر درياى متلاطم روحى بيرون كشيده وآن را زينتبخش حيات آدمى سازد.
آرى، براى ديدن حقيقت، ديدهاى غير از چشم لازم است و اين ديده را تنها از راه پيوند با انبيا مىتوان يافت، چون اين ديده به دست آمد، درِ تمام كمالات و ابواب رحمت حق به سوى انسان باز خواهد شد.
2- جلوگيرى از ترديد و نگرانى
دين، شخص را از توفان ترديد و نگرانى نسبت به حيات ماوراء نشئه ماديّات نجات و به او خاطر مطمئن، روح نشط و حالتى شاد و سبكبار، در آشيان ايمان حقيقى عنايت مىنمايد.
آدمى در درياى متلاطم حيات همواره دچار روح هول و هراس و ترديد است و از عالم بعد از مرگ و چگونگى حالات خود بعد از فراغ روح از كالبد تن در اضطراب مىباشد و مىداند كه مرگ چون سايه او را دنبال دارد، پرسيده و مىپرسد:
|
زكجا آمدهام آمدنم بهر چه بود؟ |
به كجا مىروم آخر ننمايى وطنم؟ «1» |
|
آيا من براى خوردن و خوابيدن و پوشيدن و عمل جنسى خلق شدهام؟ پس فرق بين انسان و حيوان چيست؟
آيا تكوين ما براى جنگيدن و تهيّه اسلحه و بُمبهاى آتشزا بوده كه ديگران را محو و نابود و جهان را ماتمسرا نماييم؟ اگر اين چنين است حال گرگان و سگان بِهْ از آدمى است و اگر ما انسانها فقط براى عمران و آبادى زمين خلق شدهايم پس چرا مىميريم و باغبانى كه باغ را گلستان مىكند، چرا خود حظّ وافر از آن نبرد و سر به تيره تراب مىكشد؟
و اگر منظور خلقت اين مىباشد كه معدودى جبابره، زر و زيور و برليان از راه ظلم و تجاوز اندوخته نمايند و به گنجينههاى انباشته خود از ياقوت و الماس و يا تعدادى بىشمار از اوراق بهادار و اسكناس خرسند باشند، پس امتياز بين معادن و سنگهاى موصوفه و انسان چه مىباشد؟
اگر هدف خوشى و خوشگذرانى است، پس حالات تيره و تار ناخوشى و دوران نكبتبار اندوهها و دردها و آلام چيست؟
انسان بالاخره مىبيند و مىفهمد و به هيچ وجه نمىتواند از پندار ناهنجار خود به منظور حضرت حق راه يابد و هدف پروردگار را دريابد و يا درك كند، اينجا است كه بايد راه چاره را فقط در دين و ديندارى جستجو نمايد و بايد حس كند كه با اين دارو مىتواند، همّ و غمّ خويش را درمان و توفان نگرانى را جبران كند.
دين كه اساس آن ايمان به خداست، به آدمى آن نيرو و شجاعت را مىدهد كه نه تنها از مرگ نهراسد، بلكه مرگ را تغيير لباس و تهى كردن قالب و پرواز به عالم ملكوت بداند و به حوادث جهان بخندد و با مشكلات با آغوش باز مبارزه نمايد و در دوره هر پيامبرى همين ايمان و همين درك واقعيّت مرگ، رمز پيشرفت مردم مؤمن بود.
3- دين، بهترين پناهگاه در حوادث
دين، پناه و ملجأ شخص متديّن در حوادث و مواقع درماندگى است، حيات آدمى صحنه مشكلات و صدمات مىباشد و آفرينش انسان طورى است كه از تحمّل شدائد رسمى و روحى و عقلى ناگزير است و در عين همه اين بلاها در التجاء و اتكاء به مبدئى كه شايستگى و زيبندگى اين معنى را داشته باشد، ناچار و بىاختيار است.
شخص هرچند صبر و بردبارى به خرج دهد و بيشتر خود را شكيبا معرّفى نمايد، روح متانت به او اجازه ندهد كه زبان به شكوه باز و سخنى از ناملايمات آغاز و آه و شرار درون را نزد همگان به آسمان نثار نمايد.
او علاقه دارد ملجأ و پناهگاهى عظيم، رحيم و بزرگوار داشته باشد كه در مصائب، در هر لحظه، از مددكارى او بىمنّت و بىدريغ مضايقه ننمايد، بدون ملجأ و منجا زندگى بسيار دشوار است.
بالاترين پناهها و مهمترين يار و ياور، در خلوت و جلوت، در آشكار و نهان در پرده و ظاهر دين است كه زير بناى آن ايمان به خداست.
آن كسى كه ميان لجّههاى هولناك اقيانوس دست و پا مىزند و هيولاى مرگ را برابر چشم خود مىبيند، امواج سهمگين دريا سر و صورتش را نوازش مىدهند و هر لحظه شلّاقى از فشار و شكنهاى پيچيده آب به بدن او نواخته مىشود، بىاختيار خدا مىگويد و از او براى رسيدن به ساحل نجات مدد مىطلبد و جز او را ملجأ و پناه و يار و ياور نمىپندارد و در آن لحظه از صميم قلب به قدرت خدا ايمان دارد و نالههاى دردناك خويش را به آسمان عظمتش نثار مىكند.
اين حقيقت و اين التجا و اين پرستش معبود يكتا، دين است و خلاصه اين دين است كه به انسان اطمينان، جرأت، شجاعت و شهامت عنايت مىكند، چنانچه قرآن مىفرمايد:
[هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ] «2».
اوست كه آرامش را در دل هاى مؤمنان نازل كرد.
و در آيه ديگر مىفرمايد:
[أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ] «3».
آگاه باشيد! دلها فقط به ياد خدا آرام مىگيرد.
شعاع دين به هر دلى كه تابيد آن را از معنويّت روشن و از صفا و حقيقت گلشن نمود و آن چنان شيفته حق گرديد كه شدائد و سختىها را هيچ انگاشته، ابداً هراس و انديشهاى در اينباره نداشته و آنها را لازمه جهان گذرا مىداند.
شخص ديندار و آدم متديّن حقيقى از حوادث ترس و بيم ندارد، عزّت و ذلّت را از خدا مىداند و يقين دارد كه حادثه از عوامل و لوازم كمال است.
|
ز حادثات تو انديشه و هراس مدار |
كه هست حادثه مستلزم مدار كمال |
|
آرى، متدين بايد بداند، بدانگونه كه سوز سرما و برف و توفان زمين را از ميكربها مبرّا و آن را آماده شكوفايى گلهاى بهاران مىنمايد و از گل مكيدن زنبور، عسل ساخته مىشود و عمل تلقيح در شكوفهها انجام مىگيرد، حادثهها نيز از اسباب و لوازم حيات و رقاء مىباشند.
|
غبار لازمه آسيا بود «صائب» |
تو از حوادث دور زمان چه انديشى «4» |
|
موحّد براى توفيق ثبات و مجاهدت با ناملايمات، متوسّل به خدا و متّكى به دين است.
ملجأ و پناهگاه متديّن، خدا و مبانى دين است و به هنگام اضطرار استغاثه به درگاه خدا دارد و معتقد است كه جز خدا، ديگرى درد او را درمان نمىنمايد و در حال اضطرار سر بر آستان او گذاشته از عنايتش مدد مىطلبد.
بدبخت كسى است كه ملجأ وپناه ندارد، و از آن بدتر، مسلكهاى بىخاصيّت و موجودات ضعيف و بيچاره كه از خود او درماندهترند پناه خود پندارد!
متديّن، عرض نياز به آستان قادر چارهساز و خداوند رئوف بىنياز دارد و به جز او به كسى نپردازد و دست تكدّى به سوى خدا دراز كرده به ماسوى توجّه ندارد و به گدايى درِ او افتخار نموده و حاضر نيست به هيچ قيمتى روى از آن درگاه برگرداند.
مكتب اسلام نمونههاى بارزى در ثبات و بردبارى و شكيبايى از خود به يادگار دارد كه علاوه بر سروران دين كه مادر دهر چونان نخواهد ديد، از پيروان اين دين در تاريخ شواهد بسيارى موجود است كه مقاومتشان در برابر حوادث اعجابانگيز است.
صبر ديندارن بر مصائب
يكى از بزرگان دين مىگويد:
از گورستانى مىگذشتم، زنى را ديدم ميان چند قبر نشسته و زبانش مترنّم اشعارى بدين مضمون است:
صبر كردم در حالى كه مىدانم عاقبت صبر خوب است، آيا بىتابى بر من سزاوار است كه بىتابى كنم؟ صبر كردم بر امرى كه اگر قسمتى از آن به كوهها وارد مىشد، متزلزل مىگرديد.
اشك به ديدگانم وارد شد، آن اشكها را به ديده برگرداندم، من در عمق قلب گريانم.
آن شخص مىگويد: از آن زن پرسيدم: تو را چه شده كه مىگويى صبر كردم به طورى كه هيچكس به آن نحو نمىتوانست صبر كند؟!
جواب داد: روزى شوهرم گوسپندى را در برابر كودكانم ذبح كرد و پس از آن كارد را به گوشهاى پرتاب نمود، چون از منزل خارج شد، يكى از آن دو فرزندم كه بزرگتر بود به تقليد از شوهرم دست و پاى برادر كوچك خود را بسته و خوابانيد و به او گفت: مىخواهم به تو نشان بدهم كه پدر چگونه گوسپند را ذبح كرد و در نتيجه برادر بزرگتر سر برادر كوچكتر را بريد و من تا آمدم بفهمم كار از كار گذشته بود؛ به پسرم سخت خشمناك شدم بر او حمله بردم كه او را بزنم، به سوى بيابان فرار كرد، وقتى شوهرم به خانه برگشت و از جريان مطّلع شد به دنبال پسر رفت، پسرم را در بيابان دچار حمله حيوانات درنده ديد و ملاحظه كرد آن پسر هم مرده، جنازهاش را به زحمت به خانه حمل كرد و خود از شدّت سوز عطش به زمين افتاد و از پاى درآمد.
من سراسيمه به سوى شوهر و جنازه طفل دويدم، در اين اثنا كودك خردسالم خود را به ديگ غذا كه در حال جوشيدن بود رساند و به ديگ دست زند، ديگ به روى او واژگون شده او را كشت.
خلاصه من در ظرف يك روز تمام عزيزانم را از دست داده و در اين حال فكر كردم كه اگر براى خدا در اين حوادث سنگين صبر و شكيبايى كنم مأجور خواهم بود، از اين جهت شكيبايى به خرج مىدهم و حتّى اشك ديدگان را پنهان مىكنم و به دنبال آن گفت: تمام امور از جانب خداست و همهچيز واگذار به حضرت اوست و امرى را نمىيابم كه واگذار به بنده باشد.
به قول حكيم صفاى اصفهانى:
|
عشق زد خيمه بياييد كه بىخانه شويم |
شمع افروخته شد هم پر پروانه شويم |
|
|
حلقه طرّه او در شكن است و خم و تاب |
بايد اندر سر اين سلسله ديوانه شويم |
|
|
آشنايان غم عشق برآنند كه ما |
زين خيال و خرد شيفته بيگانه شويم |
|
|
بيت معمور ولايت دل ديوانه ماست |
گنج ماييم كه بايد همه ويرانه شويم «5» |
|
4- اجراى دين با خلوص نيت
انسان مؤمن قوانين دين را از روى خلوص نيّت اجرا مىكند و در اين زمينه نيازى به قوّه مجريه ندارد.
آن قانونى كه ريشه در سرّ سويداى دل و روح و جان آدمى داشته باشد، بدون قوّه مجريه، منهاى پليس و پاسبان اجرا مىگردد و متديّن واقعى به خود اجازه تخطّى، در هيچ مرحلهاى نمىدهد و اين گونه قانون هم فقط قانون دين است؛
قانون دين است كه متديّن براى اجراء و بسط و نفوذ آن جان خود را تسليم و نهال آن را با خون خويش آبيارى مىكند؛ قوّه مجريه قانون دين در نهاد متديّن مخفى است و عشق او به خدا و ترس از عقاب روز جزاست و اين حالت هرگز پيش نظر متديّن محو نمىشود و بدون دخالت ديگرى، درصدد اجراى اين قانون است.
5- بى ريايى اهل دين
انسانِ متديّن در سايه دستورهاى دينى براى بهبود زندگى مادّى و معنوى خود و ديگران گام برمىدارد و مجاهدت در راه خدا را در طريق تأمين سعادت دنيا و آخرت خود مىداند.
فعاليّت و كوشش او رياكارانه نيست و اعمالش به صنايع حيله و نيرنگ رنگآميزى نشده است، براى دين و اجراى قوانين آن و براى سعادت واقعى خود و عائله خويش و افراد جامعه مشى عقلايى دارد و كوشاست كه فردى مفيد به حال جامعه باشد.
6- ديندارى، پاسخ به نياز باطن
قبول دين از غرائز آدمى است و انسان با قبول اين حقيقت به نداى وجدان و الهام پيامبر باطن پاسخ مثبت مىگويد و آدمى به قدرى تشنه اين آب زلال است كه اگر به پيامبر و رسولى راه نيابد، از سنگ و چوب، خدايى به چهره بت تراشيده آن را پرستش نمايد و يا آن را مظهر حق دانسته به او فديه داده، رفع حوائج خود را از او مىخواهد و يا مانند ما براى آرامش خود به بت پول روى مىآورد.
7- ديندارى، موجب شكر نعمت
شكر منعم واجب است، يعنى به هر شخصى كه احسانى شود، بر او لازم است كه از نيكوكار تشكّر و سپاسگزارى نمايد، اين امر مقتضاى آدميّت است و حتّى بعضى از حيوانات به منعم وفا دارند، با قبول اين اصل، آدميان كه از نعمتهاى بىحد و حصر خداوند برخوردارند و مىدانند اين نعمتهاى بىپايان كه برون از حد وصف و قياساند و از ناحيه منعمى غير از افراد عادى و جز عناصر خاكى و عوامل مادّى است، بايد به شكرگزارى او اهتمام ورزند و در مقام اتيان اين فريضه و اجراى اين تكليف واجب، منعم خود را بشناسد و چون منعمى جز حق پيدا نمىكند، ناچار از حركت به سوى خدا و معرفت نسبت به اوست و اين معنى، همان دين و ديندارى است.
8- ديندارى، دفع ضرر محتمل
دفع ضرر محتمل لازم است؛ در دنيا دو گروه در برابر يكديگر قرار گرفتهاند، موحّدين و كفار. موحدان به خدا و نشئه ماوراء و روز جزا ايمان دارند و براى اعمال خوب و بد پاداش قائلند. كفّار فقط به ماديّات قائلند. به جز دنيا عقيده به چيز ديگر ندارند، نيكان عالم و در رأس همه آنها انبياى الهى كفّار را از هول و هراس قيامت، از شراره آتش جهنّم و از آن روز وانفسا برحذر داشته و گفتهاند: براى بدكاران و كافران و فاجران و منافقان در آخرت عذاب دردناك پايدار خواهد بود.
حداقل اثر گفتار پيامبران وهاديان انسان به صراط مستقيم آن است كه كفّار و منافقان احتمال عذاب و احتمال صدق گفتار پيامبران و سالكان راه را مىدهند و روى اين احتمال دفع ضرر محتمل واجب است و اين وجوب هم عقلى است و با اين فرض لازم است كه شخص به دعوت انبيا پاسخ مثبت گويد و نداى آنان را به لبيك جواب دهد و همين امر و اهتمام به دفع ضرر محتمل عبارت از سير در طريق دين و الزام به پذيرش شريعت است.
نياز جامعه به دين و قوانين آن
1- قانون براى برقرارى قسط و عدالت اجتماعى لازم است و بدون قانون حتّى براى كمترين زمانى، جامعه قابل دوام و بقا نيست.
از طرفى قانونى مىتواند در جامعه، حكومت و عدالت اجتماعى را تأمين نمايد كه براساس خرد و برهان صحيح استوار باشد و قانونگذار از جزئيّات نيازهاى جامعه و ضروريّات آن با اطّلاع و به مصالح و مقتضيات حال و آينده افراد واقف و به تمام برنامهها، بصيرت كامل داشته باشد و به علاوه از ريب و ريا، اغراض شخصى و هوى و هوس مبرّا باشد.
چنين قانونى به دليل عقل منحصراً بايد از ناحيه خداوند تبارك و تعالى، به تمام مردم به وسيله انبيا ابلاغ و پيامبران جامعه را به قبول قوانين الهى دعوت و ملزم نمايند؛ اين مجموعهاى كه به وسيله وحى به انبيا ابلاغ مىگردد و توسط آنان در ميان مردم نشر مىشود، قانون دين نام دارد.
اين مسئله قطعى است كه بشر بايد در سايه قانون و در پناه حقوق زندگى كند و قانون و حقوق امروزه دولتها شامل، قوانين پارلمانى، عرف و عادت، رويه قضايى، بخشنامهها، آييننامهها و انواع مقرّرات است و چون موضوعات مذكور، خارج از حريم دين، آغشته به اغراض آلوده و در افق عدم احاطه به مقتضيات حال و آينده بشر وضع شده و جز زور و زر و منافع شخصى متنفذين انگيزه نداشته، افراد به طوع و رغبت آن را قبول نمىنمايند و ذات و قلب بشر خواهان قانونى است كه با فطرت و نيازهاى واقعى او هماهنگ باشد و چنين قانونى منحصراً قانون خدايى و مقرّرات الهى است و اين قانون در حقيقت همان شريعت و دين است.
2- شك نيست كه در مجامع، اگر حكومت استبدادى يا ديكتاتورى باشد، منويّات سلطان و يا ديكتاتور و اگر جمهورى و مشروطه باشد، خواستههاى اكثريّت افراد پارلمان به سيماى قانون بين مردم حكومت خواهد كرد و چيزى كه در آن ترديدى نيست، آن است كه جامعه تشنه قانونِ صحيح و خوب است، جامعه قانونى مىخواهد كه در كنار آن حقوق همه افراد حفظ شود و نيازمندىهاى وى را به وجه احسن رفع نمايد و قادر باشد از تجاوز و تعدّى جلوگيرى و بر دلها حكومت كند و اجراى آن مواجه با زحمت و خسارت نباشد و چنين قانونى فقط در سايه دين تجلّى دارد و بس؛ زيرا وضع قوانين عرفى و پارلمانى همواره نقشى از خواستههاى زورمندان و موجى از هوى و هوس طاغيان بوده و هست و منويّات اقويا و امريه غرضآلود آنان به صورت قوانين و به لباس مقرّرات عرض اندام مىكند و همين نوع قوانين ناقص يا باطل است كه اكثريّت جوامع جهان را به فساد و تباهى كشيده است!!
3- قانون، علاوه بر نشئه دنيا، بايد توجه و عنايت كامل به نشئه آخرت نيز داشته و قانونگذار بايد به نشئه ماوراء طبيعت هم محيط باشد، تا بتواند در اين صحنه نيز قوانينى براى بشر وضع نمايد كه روح آنان را از كدورتهاى درونى پاك و براى حيات اخروى نيز آماده سازد؛ كسانى كه در ناز و نعمت و بستر بىايمانى به خدا و آخرت خفتهاند، هيچگاه نمىتوانند قانونى در اين مرحله وضع نمايند، وضع چنين قانونى فقط منحصر به دين است و بايد از طرف حق تشريع و اعلام گردد.
4- بشر، خواهان قانونى است كه به حقوق بيچارگان سايه اندازد و منافع آنان را حفظ نمايد؛ كسانى كه زندگى آنان از هر حيث تأمين است و هوسى جز نوشيدن باده ناب آسايش از زندگى ندارند و رقمى جز اندوختههاى مادّى خود نمىدانند، هيچگاه نخواهند توانست قانونى در مرز منافع افراد درمانده و بيچاره و طبقات پايين و زجر كشيدگان وضع كنند؛ وضع قانون فرع بر تعقّل است و آنهايى كه قادر نيستند وضع ديگران را درك كنند، چگونه براى آنان قانون سالم و حافظ حقوق بياورند؛ اين نحو قانون، فقط در قدرت خداست و خداوند از باب قاعده لطف، انبيا را مبعوث به رسالت و به آنان دستور داده قوانينى كه به نفع تمام مردم جامعه است، به نام دين ابلاغ كنند.
5- قانون اجتماعى به عكس تصوّر برخى، بايد قابل انطباق در هر جامعه و در هر زمان و مكان باشد؛ اصول آن پايدار و فروع آن به اعتبار عناوين ثانويه براى مكلّفين قابل انعطاف باشد و اين هدف را قوانين خلق السّاعه كه تعداد آنها برابرى با تعداد نجوم دارند و اغلب سرسامآور و گيج كنندهاند، نمىتوانند تضمين كنند.
اين فقط قانون دين است كه واجد شرايط متين و محكمى است.
6- دنيا ملك خدا و جهان و جهانيان پديده قدرت و اراده او هستند، او عالم سرّ و خفيّات است، او مىداند كه براى پديده و آفريده خود چه قانونى لازم است كه جوابگوى نيازمندىهاى مخلوقات او باشد، فقط خدا كه جهان را آفريده، مىداند چه قانونى مورد احتياج انسان و به مصلحت دنيا و آخرت اوست، چنين قانونى را قانون دين مىگويند كه تنها به وسيله انبيا و امامان ابلاغ مىشود.
7- اجراى قوانين اجتماعى نبايد واجد هزينههاى كمرشكن باشد و مخارج زيادى بخواهد و مورد مصرف بيت المال نبايد فقط قوّه مجريه و منحصراً نگهدارى زمامداران باشد؛ بيت المال بايد به سود جامعه صرف امور خير گردد و ضامن اجراى قانون بايد خود قانون و عقيده به آن باشد و چنين قانونى فقط در كسوت قانون آسمانى يعنى دين نمودار است.
8- اين اجراى قوانين دين است كه براى جامعه، مدينه فاضله مىسازد و افراد را از حضيض ذلّت به اوج عزّت مىرساند؛ خداوند به جامعه دينى بركت، عزّت و رفعت مىدهد؛ اسلام يعنى دين خدا، پيروان حقيقى خود را از پستىهاى عفن و بدبوى امور غير انسانى نجات داده و آنها را به اوج عزّت و فضيلت مىرساند و عدالت واقعى را در جامعه تضمين مىنمايد.
9- اجراى مقرّرات دين، جامعه را از شرّ استعمار و مظالم و مطامع كفّار و بتهاى بيجان و جاندارى كه مراكز استعمارى تراشيدهاند نجات مىدهد، حكومت دينى نمونهاى بسيار عالى از مدينه فاضله پديد مىآورد، در حدّى كه افراد آن از هر حيث در امن و امان باشند.
10- قانون دين علاوه بر خير دنيا، سعادت ابدى اخروى را براى افراد تضمين مىكند، عقيده به نشئه واپسين در حفظ نظم عمومى و مشى افراد در مرز حقوق خودشان بسيار مؤثّر است.
11- دين از مظاهر اصلى تمدّن در اجتماع است؛ اگر به پديدههاى اجتماعى كه چهره حيات مدنى داشته و دارند، دقّت شود، ملاحظه خواهد شد كه در آنها سه عامل منشأ فعاليّت بوده وهست و آن سه عامل عبارتاند از: علم، فلسفه، دين.
روانشناسان و فلاسفه علم را چنين تعريف كردهاند:
علم، عبارت است از نتيجه مساعى منظم دائمى فكر بشر كه از آنها قاعده يا سيستم يا اصل پديد آمده است.
علم از ظاهر اشياء و از خواصّ صورى آنها تعريف مىكند و به حسّ و تجربه اعتماد دارد، خواصّ اشياء را از مجراى تجربه بيان مىكند و مرز تجربه محسوسات و عوامل آن حواسّ ظاهره است.
فلسفه بنا به تعريفى كه صاحبانش دارند، عبارت است از علم به حقايق اشياء به قدر طاقت بشر.
فلسفه، پا را از علم بالاتر گذارده و هرجا كه علم توقّف كرد و بالهاى كبوتر رعناى دانش را ياراى اوج و پرواز نبود، شاهين بلند پرواز و توسن راهوار فلسفه به طيران و جولان پرداخته به اصرار مىخواهد به زوايا و خوايا و بطون حقايق راه يابد و بيشتر خود را با حقيقت و واقعيّت امور آشنا سازد.
فلسفه به مانند علم به ماديّات اكتفا نمىكند، به هر جا دستاندازى مىكند و بحث از دستگاه آفرينش و ماوراء عالم را در حيطه تصرّف خود مىداند.
اما حركت فلسفه در اين ميدان وسيع كُند بوده و در بسيارى از امور، عجز خود را نشان داده است، ولى دين كه فراتر از فلسفه و مافوق آن است، مطالبى را در راه فكر و ادراك جامعه بيان مىكند كه فلسفه در ظرف فرمولهاى خود از بيان آن عاجز مىگردد.
و چون فلسفه از بيان حقيقت دستگاه آفرينش، از خدا و ماوراء طبيعت، از چگونگى حالات انسان پس از مرگ و نشئه بعد از آن و نيز از بيان عوالم روح و بقاى آن عاجز مىشود، چهره فروزان دين، براى معالجه جهل بشر نسبت به اين امور نمايان مىگردد و در طاقت فكر و ادراك بشر، خدا، ماوراء عالم و همه حقايق را توضيح مىدهد.
دين با براهين و استدلالات متينى كه دارد، آدمى را به گفتههاى خود، به مكتب خود، به ادلّه خود، به احكام و قوانين خود، به منشورات و مكتوبات خويش- كه همه از طرف خداست- مؤمن و عقيدهمند مىكند.
وقتى كه عالم مدنيّت حقيقى دين از بدو پيدايش در نهاد جامعه، حكومت داشته و افراد آن را به غريزه ذاتى پسنديده و قبول كرده، و از دل و جان به او پايبند شده باشند و حتّى براى زندگى جاويد خود و براى نشئه حيات ديگر توسّل به آن را لازم و واجب دانسته و مىداند و به خوبى ديده مىشود كه نفوذ و حكومت دين واقعى از مظاهر ياد شده تمدّن بشريّت بيشتر است و هركجا علم و فلسفه لنگ مىشود، دين به مدد و يارى و ياورى آنها همّت گمارده و مىگمارد، با اين فرض مسلّم و اين اصل مبرهن بايد گفت: دين براى اجتماع لازم بوده و هست و بهترين داروى نظم عمومى و سعادت واقعى اجتماعى است.
12- قانون در حكومت دين بايد به چاشنى معنويّت و لحاظ خصوصيّت روح و بقاء آن آغشته و جهات بقاء روح در آن ملحوظ باشد.
موضوع معنويّت و بقاء، روح اصل ثابت و غيرقابل تغيير و غيرقابل انكار و مؤثّر در صحّت دين و حجيّت آن مىباشد و هيچگاه نمىتواند حكومتى به نام دين قيام نمايد و جهانيان را به وحدت و يگانگى و اعتصام به لواء دعوت كند و خود را برگزيده خدا و قوانين خود را از جانب او براى اهل دنيا ارائه كند، ولى پيمانه آن از معنويّت تهى و از لحاظ توجّه به بقاى روح و نيازمندىهاى نفس ناطقه انسانى عارى باشد و نغمهاى از سوز دل نداشته و نتواند عاشقان غزال رعناى امور بالا را به سر منزل مراد برساند، يعنى دينى باشد صرفاً به صورت قوانينى خشك، بىروح و قانونى جامد و بشر را فقط به الفباى امور مادّى آشنا و افراد را صرفاً به اطاعت و انقياد از فرمولهاى كسب دنيا و مواد جهان دعوت نمايد.
آدمى ساخته از جسم و جان و روح و روان است، همانطورى كه به رفع نيازمندىهاى مادّى و جسمانى خود محتاج است، مىخواهد كام تشنه روح را هم به آب حيات معنوى سيراب و شامّه نفس ناطقه خويش را نيز به عطر شميم و جانپرور روح معطّر نمايد و در اين وادى هم به مركب سعادت سوار و در آسمان حقايق و معنويّات پرواز كند و با اين هدف، خواهان قانونى است كه از چشمه فيّاض معنويّت سيراب شده باشد و در اين مرحله پاى آنان كه در پستىهاى عفن و بدبوى ماديّت غوطهورند و همّى جز نوشيدن باده هوى و هوس ندارند لنگ است.
كسى كه به وجود روح عقيده ندارد، در حالى كه مسئله روح امر مسلّمى است و او نمىتواند اين حقيقت غيرقابل انكار را درك كند، چگونه مىتواند، به سود روح و در خطّ رعايت حقوق او وضع قانون نمايد، فقط و فقط خالق روح و پديدآورنده معنويت و نفس ناطقه انسانى است كه ارزش آن را مىداند و در جعل قانون مذاق او را هم در نظر گرفته و خواستههاى او را ملحوظ مىدارد و قانونى تشريع مىكند كه منادى وجدان و روح و روان و نيازمندىهاى انسان از هر حيث و هر جهت، در هر لحظه و در هر زمان و هر مكان باشد و چنين قانون منحصراً قانون دين حق و مصداقى هم به جز اسلام ندارد.
13- امنيّت واقعى و بقاى حقيقى جامعه فاضله، مبتنى بر سه اصل است و بدون آن سه اصل و بدون همآهنگى آن سه عنصر با يكديگر، جامعه روى ترقّى و سعادت را نخواهد ديد و به وصف فضيلت پايدار نخواهد ماند و آن سه اصل عبارتاند از:
اوّل- دين: پديدهاى كه مقرّرات دينى و قوانين آسمانى بر آن سايه نيفكند و افراد آن را در پناه خود حفظ ننمايد و مرز حدود و حقوق در آن معيّن نباشد، چنين پديده و جامعهاى باقى و برقرار نخواهد ماند. جامعه، قانونى لازم دارد كه اركان آن بر مبانى عقيده و ايمان واقعى استوار باشد و چنين قانونى فقط فرمان آسمانى و احكام الهى است.
دوّم- علم: دين بايد مبتنى بر ايمان و عقيده باشد و عقيده بايد از سرچشمه خرد و دانش سيراب شود و شخص كوركورانه و با تقليد، دين را قبول ننمايد و بايد پايه دين خود را براساس خرد و دانش استوار كند، دينى در حريم فرشته خرد جاى دارد كه زيربناى آن را مصالح علم و دانش واقعى مستحكم نموده باشد و جامعهاى سعادتمند و مدينهاى فاضله است كه پرچمدار علم و دانش باشد و افراد را به اين معنى دعوت و به امر اكيد دستور دهد، هرجا دانشى بود، پروانهوار گرد وجودش جمع شويد و از فروغ آن استضائه نماييد و به هدايت و روشنى آن گام برداريد و در سايه دانش خيمه حيات افكنيد، قوانين حاكمه بايد از سرچشمه علم و خرد و نداى وجدان و فرمان يزدان سيراب شود و ذات فرد فرد جامعه، تشنه چنين قانونى است، قانونى كه براساس خرد و دانش و سخت مشوّق دانش باشد و آن قانون با توجّه به قرآن و سنّت اسلام است.
سوّم- عمل: دين و دانش، عمل لازم دارند، پندارى واجد ارزش است كه قرين كردار باشد و دين و دانش بىعمل چون جوى بىآب و درخت عارى از ميوه و بسان كشت در اعماق تيره محروم از نور خورشيد است و البته چنين پندارى بهره و ثمره ندارد.
دو فرشته دين و دانش بايد به مدد عمل، در آسمان حيات معنوى و سعادت فردى و اجتماعى پرواز نمايند و به طور خلاصه، جامعه وقتى سعيد است كه با سه اصل ياد شده قرين باشد و اصل اصيل هم در اين سه مرحله دين است و دين پناهگاه دو عنصر و دو اصل ديگر است و دين بدينگونه را بىشك فقط در قاموس وحى بايد جستجو كرد.
14- به تجربه ثابت شده كه جوامع بدون دين قابل بقا نيست، حتّى بعد از جنگ جهانى دوّم، گروهى از ممالك كمونيستى اين حقيقت را پذيرفتهاند و تا حدودى محدوديّت مذهبى را از بين بردهاند؛ از راديوهاى تاجيكستان، قفقاز و تركستان صداى اذان به گوش مىرسد و در جمع حجّاج از اهالى جماهير شوروى سابق و چين و بلغار ديده مىشوند و در آمريكا كه جز به دلار به چيزى فكر نمىكنند و اذهان آنها به درهم و دينار بيش از پروردگار متوجّه است، معذلك روزهاى يكشنبه كليساها از جمعيّت پُر و سالانه ميليونها دلار صرف مجامع دينى مىگردد و اخيراً دسته دسته در آن طرف دنيا به اسلام علاقهمند شده و پس از مطالعه در مبانى آن، خويش را به زيور اين مكتب الهى مىآرايند.
و بدون شك، زمانى ابرهاى تيره و تار بدبختى از افق زندگى بشر محو خواهد شد، كه حكومت دينى به معناى واقعى بر فراز آن سايه افكند و همه بشر به قوانين آسمانى به ديده عظمت و احترام نگريسته، آن را به كار بندند و زمان آن دور نيست و قرآن و روايات به طور قاطع از چنان زمانى خبر دادهاند.
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- مولوى.
(2)- فتح (48): 4.
(3)- رعد (13): 28.
(4)- صائب تبريزى.
(5)- صفاى اصفهانى: 260.