پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

معناى دين‏

معناى دين‏

منابع مقاله:

کتاب : عرفان اسلامى جلد دو         

نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان

دين در لغت داراى معانى گوناگونى است و معناى آن در اين جمله، عبارت از پيوند قلبى انسان با خداى مهربان و مجموعه قوانينى است كه بر مبناى مصلحت انسان در همه جوانب حيات تنظيم شده است.

هركس با حضرت دوست و شؤون جناب او و هرچه در رابطه با اوست- كه نبوّت و قيامت و ملائكه و كتاب است- پيوند قلبى داشته باشد و به اين واقعيت‏ها ايمان داشته باشد و براساس اين ايمان به تمام قوانينى كه از طرف حق و پيامبر صلى الله عليه و آله ارائه شده عمل كند، مؤمن است.

دين واقعى در حيات، به منزله جان براى جسم است، دين در زندگى انسان در رأس تمام ضرورت‏ها قرار دارد؛ دين تنها عامل شكوفايى استعدادهاى معنوى و روحى انسان است؛ اگر دين نباشد، براى انسان ارزشى نخواهد بود؛ دين ضامن سعادت دنيا و آخرت انسان و تأمين كننده خير دنيا و آخرت است.

هزاران مكتب عقلى و منطقى، در زندگى بشر قدرت ايفاى نقش دين را ندارند و اين ناتوانى مكتب‏ها، براى بشر ثابت شده و هيچ انسانِ با انصافى در اين زمينه انكار ندارد.

مى‏گويند: عقل و وجدان، مى‏توانند به جاى دين در همه امور هادى انسان‏ باشند، ولى هزاران سال است، بشر متكّى به عقل يا وجدان ثابت مى‏كند كه عقل و وجدان نتوانسته و نمى‏تواند به جاى دين قرار گيرد.

عقل‏ها تاكنون در بسيارى از امور منشأ اشتباهات غير قابل جبران بودند و وجدان‏ها نيز در برابر عوامل غلط يا محكوم گشته و بى‏صدا شده‏اند، يا به كلّى خاموش شده و بشر را به سقوط كشانده‏اند.

مايه و ريشه اصلى دين، به صورت فطرت و يا حالت جستجوى از حق مطلق، در درون و ذات انسان جا دارد و اين مايه كه با حقيقت انسان يكى است، به وسيله سفيران الهى قابل شكوفا و بارور شدن است.

انبيا با رساندن معارف پاك الهى به گوش بشر و تشويق انسان به اجراى حدود و مقرّرات الهى، توفيق تربيت كردن انسان‏هايى را پيدا كردند كه نمونه آنان در تمام برنامه‏ها در هيچ مكتبى يافت نمى‏شود!!

سودى كه دين در دو جهت مادّى و معنوى، نصيب بشر كرده، هيچ مدرسه و مكتبى نصيب انسان نكرده و با كمال شجاعت مى‏توان ادّعا كرد كه بشر با هر برنامه مثبت و با بركتى كه روبرو بوده، آن برنامه ريشه در دين واقعى داشته است.

در ميان تمام نعمت‏هايى كه خداوند به انسان ارزانى داشته، هيچ نعمتى قابل برابرى با نعمت دين نيست.

خداوند، در برابر هيچ يك از نعمت‏هاى ارضى و سمايى بر بشر منّت نگذاشته، ولى در اعطاى نعمت دين و هدايت بر بشر منّت گذارده و اين مسئله نشان‏گر اهميّت والاى اين نعمت در زندگى انسان است.

انسان اگر غرق در تمام نعمت‏ها باشد و در زندگيش، جايى براى نعمت دين ديده نشود، بدبخت است و به فرموده قرآن مجيد، نمى‏توان از او به عنوان انسان ياد كرد.

دين، مايه جان، ريشه حيات، علّت شرف و شكوفا كننده تمام صفات حق در وجود انسان است. در اين بخش به مناسبت كلمه دين لازم است تا حد لازم در اين مسئله تحقيق شود و تا جايى كه ممكن است اهميّت اين موضوع در زندگى روشن گردد و ضرورت نياز فرد و جامعه به مكتب دين معلوم شود و ثابت گردد كه فرد و اجتماع بدون دين قادر به تأمين خير و صلاح زندگى نيستند!!

 

جايگاه دين در زندگى بشر

1- ميل غريزى انسان به دين‏

انسان براساس غريزه درونى ميل دارد كه از موجد و محرّك و تنظيم كننده دستگاه آفرينش و از ماوراى عالم مادّه و پديدآورنده اين آفريده و از قوانين و نظامات خلقت اطّلاعى به دست آورد.

مى‏خواهد با او ارتباط پيدا كند، مى‏كوشد كه بفهمد پس پرده ماديّات چه خبر است و راز هستى چيست؟ فكر مى‏كند ولى نمى‏داند حقيقت فكر چه مى‏باشد.

راه مى‏رود، ولى نمى‏فهمد حقيقت اين عمل و انقباض و انبساط عضلات و استخوان‏ها چه برنامه‏اى است، به خوبى مى‏يابد اراده وى غير مادّى و رنگى جز تجربه و غير از مادّه دارد، ولى از درك ماهيّت اين رنگ درمانده شده است، خود را من مى‏خواند، ولى از من خبر ندارد و به قول جامى:

حيران شده‏ام كه ميل با من چيست؟

 

اندر گل تيره اين دل روشن چيست؟

     

مشاهده مى‏كند كه در اقيانوس هستى، امواج خروشان حيرت، سر و صورت او را نوازش مى‏دهند و هر قدر بيش‏تر فكر مى‏كند، زنجير تحيّر زيادتر به دست و پا و به فكر او پيچيده مى‏گردد و با خود مى‏گويد:

نمى‏يابم ره ساحل به فكرت‏

 

در اين وادىّ بى‏پايان حيرت‏

     

فقط مى‏فهمد كه نمى‏فهمد، مى‏داند كه نمى‏داند، مى‏بيند كه راه درك حقايق بسته است و در اين طريق كميّت علوم مادّى و تجربى لنگ است.

اين‏جا قدرت و حكومت ماديّات پايان مى‏يابد و در اين صحنه دانا و نادان، بينا ونابينا، انيشتن و بوعلى سينا با دهقان اعمى برابرند.

جملگى به اين ترانه نغمه‏سرايى دارند كه ما از پى بردن به كنه ذات آفريدگار و پديدآورنده آفرينش و ره‏يافتن به نشئه ماوراء عالم مادّى و از چگونگى غوغاى پس پرده عاجزيم و خواه و ناخواه و بالاخره و به طور حتم، برابر اين حقيقت سر تسليم فرود مى‏آورند كه حسّ كنجكاوى آنان در اين وادى فقط به ادراك روحانى و به خوشه‏چينى از خرمن پرفيض انبيا تسكين داده مى‏شود و شور ميل، آن‏ها را به خبر يافتن از حقيقت موضوع، فقط به آب رحمت معارف انبيا ارضا مى‏توان نمود.

سخنان برگزيدگان آفريدگار و شبنم هدايت آنان است كه قدرت دارد آن شراره جانسوز را تخفيف دهد و غنچه‏هاى روحانى را در دل سرگشتگان وادى حيرت شكفته نموده و آن‏ها را به سر منزل رستگارى و سعادت برساند و براى آدمى قناعت وجدانى حاصل نمايد.

آرى، اين گم‏گشته انسانى و اين چيزى كه وى به دنبال آن مى‏دود و به جستجوى آن است جلوه‏اى از معانى دين است.

دين است كه قدرت دارد نگين آرامش فكرى و اطمينان خاطر را از قعر درياى متلاطم روحى بيرون كشيده وآن را زينت‏بخش حيات آدمى سازد.

آرى، براى ديدن حقيقت، ديده‏اى غير از چشم لازم است و اين ديده را تنها از راه پيوند با انبيا مى‏توان يافت، چون اين ديده به دست آمد، درِ تمام كمالات و ابواب رحمت حق به سوى انسان باز خواهد شد.

2- جلوگيرى از ترديد و نگرانى‏

دين، شخص را از توفان ترديد و نگرانى نسبت به حيات ماوراء نشئه ماديّات نجات و به او خاطر مطمئن، روح نشط و حالتى شاد و سبكبار، در آشيان ايمان حقيقى عنايت مى‏نمايد.

آدمى در درياى متلاطم حيات همواره دچار روح هول و هراس و ترديد است و از عالم بعد از مرگ و چگونگى حالات خود بعد از فراغ روح از كالبد تن در اضطراب مى‏باشد و مى‏داند كه مرگ چون سايه او را دنبال دارد، پرسيده و مى‏پرسد:

زكجا آمده‏ام آمدنم بهر چه بود؟

 

به كجا مى‏روم آخر ننمايى وطنم؟ «1»

     

آيا من براى خوردن و خوابيدن و پوشيدن و عمل جنسى خلق شده‏ام؟ پس فرق بين انسان و حيوان چيست؟

آيا تكوين ما براى جنگيدن و تهيّه اسلحه و بُمب‏هاى آتش‏زا بوده كه ديگران را محو و نابود و جهان را ماتم‏سرا نماييم؟ اگر اين چنين است حال گرگان و سگان بِهْ از آدمى است و اگر ما انسان‏ها فقط براى عمران و آبادى زمين خلق شده‏ايم پس چرا مى‏ميريم و باغبانى كه باغ را گلستان مى‏كند، چرا خود حظّ وافر از آن نبرد و سر به تيره تراب مى‏كشد؟

و اگر منظور خلقت اين مى‏باشد كه معدودى جبابره، زر و زيور و برليان از راه ظلم و تجاوز اندوخته نمايند و به گنجينه‏هاى انباشته خود از ياقوت و الماس و يا تعدادى بى‏شمار از اوراق بهادار و اسكناس خرسند باشند، پس امتياز بين معادن و سنگ‏هاى موصوفه و انسان چه مى‏باشد؟

اگر هدف خوشى و خوش‏گذرانى است، پس حالات تيره و تار ناخوشى و دوران نكبت‏بار اندوه‏ها و دردها و آلام چيست؟

انسان بالاخره مى‏بيند و مى‏فهمد و به هيچ وجه نمى‏تواند از پندار ناهنجار خود به منظور حضرت حق راه يابد و هدف پروردگار را دريابد و يا درك كند، اينجا است كه بايد راه چاره را فقط در دين و ديندارى جستجو نمايد و بايد حس كند كه با اين دارو مى‏تواند، همّ و غمّ خويش را درمان و توفان نگرانى را جبران كند.

دين كه اساس آن ايمان به خداست، به آدمى آن نيرو و شجاعت را مى‏دهد كه نه تنها از مرگ نهراسد، بلكه مرگ را تغيير لباس و تهى كردن قالب و پرواز به عالم ملكوت بداند و به حوادث جهان بخندد و با مشكلات با آغوش باز مبارزه نمايد و در دوره هر پيامبرى همين ايمان و همين درك واقعيّت مرگ، رمز پيشرفت مردم مؤمن بود.

 

3- دين، بهترين پناهگاه در حوادث‏

دين، پناه و ملجأ شخص متديّن در حوادث و مواقع درماندگى است، حيات آدمى صحنه مشكلات و صدمات مى‏باشد و آفرينش انسان طورى است كه از تحمّل شدائد رسمى و روحى و عقلى ناگزير است و در عين همه اين بلاها در التجاء و اتكاء به مبدئى كه شايستگى و زيبندگى اين معنى را داشته باشد، ناچار و بى‏اختيار است.

شخص هرچند صبر و بردبارى به خرج دهد و بيش‏تر خود را شكيبا معرّفى نمايد، روح متانت به او اجازه ندهد كه زبان به شكوه باز و سخنى از ناملايمات آغاز و آه و شرار درون را نزد همگان به آسمان نثار نمايد.

او علاقه دارد ملجأ و پناهگاهى عظيم، رحيم و بزرگوار داشته باشد كه در مصائب، در هر لحظه، از مددكارى او بى‏منّت و بى‏دريغ مضايقه ننمايد، بدون ملجأ و منجا زندگى بسيار دشوار است.

بالاترين پناه‏ها و مهم‏ترين يار و ياور، در خلوت و جلوت، در آشكار و نهان در پرده و ظاهر دين است كه زير بناى آن ايمان به خداست.

آن كسى كه ميان لجّه‏هاى هولناك اقيانوس دست و پا مى‏زند و هيولاى مرگ را برابر چشم خود مى‏بيند، امواج سهمگين دريا سر و صورتش را نوازش مى‏دهند و هر لحظه شلّاقى از فشار و شكن‏هاى پيچيده آب به بدن او نواخته مى‏شود، بى‏اختيار خدا مى‏گويد و از او براى رسيدن به ساحل نجات مدد مى‏طلبد و جز او را ملجأ و پناه و يار و ياور نمى‏پندارد و در آن لحظه از صميم قلب به قدرت خدا ايمان دارد و ناله‏هاى دردناك خويش را به آسمان عظمتش نثار مى‏كند.

اين حقيقت و اين التجا و اين پرستش معبود يكتا، دين است و خلاصه اين دين است كه به انسان اطمينان، جرأت، شجاعت و شهامت عنايت مى‏كند، چنانچه قرآن مى‏فرمايد:

[هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ‏] «2».

اوست كه آرامش را در دل هاى مؤمنان نازل كرد.

و در آيه ديگر مى‏فرمايد:

[أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ‏] «3».

آگاه باشيد! دل‏ها فقط به ياد خدا آرام مى‏گيرد.

شعاع دين به هر دلى كه تابيد آن را از معنويّت روشن و از صفا و حقيقت گلشن نمود و آن چنان شيفته حق گرديد كه شدائد و سختى‏ها را هيچ انگاشته، ابداً هراس و انديشه‏اى در اين‏باره نداشته و آن‏ها را لازمه جهان گذرا مى‏داند.

شخص ديندار و آدم متديّن حقيقى از حوادث ترس و بيم ندارد، عزّت و ذلّت را از خدا مى‏داند و يقين دارد كه حادثه از عوامل و لوازم كمال است.

ز حادثات تو انديشه و هراس مدار

 

كه هست حادثه مستلزم مدار كمال‏

     

آرى، متدين بايد بداند، بدان‏گونه كه سوز سرما و برف و توفان زمين را از ميكرب‏ها مبرّا و آن را آماده شكوفايى گل‏هاى بهاران مى‏نمايد و از گل مكيدن زنبور، عسل ساخته مى‏شود و عمل تلقيح در شكوفه‏ها انجام مى‏گيرد، حادثه‏ها نيز از اسباب و لوازم حيات و رقاء مى‏باشند.

غبار لازمه آسيا بود «صائب»

 

تو از حوادث دور زمان چه انديشى‏ «4»

     

موحّد براى توفيق ثبات و مجاهدت با ناملايمات، متوسّل به خدا و متّكى به دين است.

ملجأ و پناهگاه متديّن، خدا و مبانى دين است و به هنگام اضطرار استغاثه به درگاه خدا دارد و معتقد است كه جز خدا، ديگرى درد او را درمان نمى‏نمايد و در حال اضطرار سر بر آستان او گذاشته از عنايتش مدد مى‏طلبد.

بدبخت كسى است كه ملجأ وپناه ندارد، و از آن بدتر، مسلك‏هاى بى‏خاصيّت و موجودات ضعيف و بيچاره كه از خود او درمانده‏ترند پناه خود پندارد!

متديّن، عرض نياز به آستان قادر چاره‏ساز و خداوند رئوف بى‏نياز دارد و به جز او به كسى نپردازد و دست تكدّى به سوى خدا دراز كرده به ماسوى‏ توجّه ندارد و به گدايى درِ او افتخار نموده و حاضر نيست به هيچ قيمتى روى از آن درگاه برگرداند.

مكتب اسلام نمونه‏هاى بارزى در ثبات و بردبارى و شكيبايى از خود به يادگار دارد كه علاوه بر سروران دين كه مادر دهر چونان نخواهد ديد، از پيروان اين دين در تاريخ شواهد بسيارى موجود است كه مقاومتشان در برابر حوادث اعجاب‏انگيز است.

 

صبر ديندارن بر مصائب‏

يكى از بزرگان دين مى‏گويد:

از گورستانى مى‏گذشتم، زنى را ديدم ميان چند قبر نشسته و زبانش مترنّم اشعارى بدين مضمون است:

صبر كردم در حالى كه مى‏دانم عاقبت صبر خوب است، آيا بى‏تابى بر من سزاوار است كه بى‏تابى كنم؟ صبر كردم بر امرى كه اگر قسمتى از آن به كوه‏ها وارد مى‏شد، متزلزل مى‏گرديد.

اشك به ديدگانم وارد شد، آن اشك‏ها را به ديده برگرداندم، من در عمق قلب گريانم.

آن شخص مى‏گويد: از آن زن پرسيدم: تو را چه شده كه مى‏گويى صبر كردم به طورى كه هيچ‏كس به آن نحو نمى‏توانست صبر كند؟!

جواب داد: روزى شوهرم گوسپندى را در برابر كودكانم ذبح كرد و پس از آن كارد را به گوشه‏اى پرتاب نمود، چون از منزل خارج شد، يكى از آن دو فرزندم كه بزرگ‏تر بود به تقليد از شوهرم دست و پاى برادر كوچك خود را بسته و خوابانيد و به او گفت: مى‏خواهم به تو نشان بدهم كه پدر چگونه گوسپند را ذبح كرد و در نتيجه برادر بزرگ‏تر سر برادر كوچك‏تر را بريد و من تا آمدم بفهمم كار از كار گذشته بود؛ به پسرم سخت خشمناك شدم بر او حمله بردم كه او را بزنم، به سوى بيابان فرار كرد، وقتى شوهرم به خانه برگشت و از جريان مطّلع شد به دنبال پسر رفت، پسرم را در بيابان دچار حمله حيوانات درنده ديد و ملاحظه كرد آن پسر هم مرده، جنازه‏اش را به زحمت به خانه حمل كرد و خود از شدّت سوز عطش به زمين افتاد و از پاى درآمد.

من سراسيمه به سوى شوهر و جنازه طفل دويدم، در اين اثنا كودك خردسالم خود را به ديگ غذا كه در حال جوشيدن بود رساند و به ديگ دست زند، ديگ به روى او واژگون شده او را كشت.

خلاصه من در ظرف يك روز تمام عزيزانم را از دست داده و در اين حال فكر كردم كه اگر براى خدا در اين حوادث سنگين صبر و شكيبايى كنم مأجور خواهم بود، از اين جهت شكيبايى به خرج مى‏دهم و حتّى اشك ديدگان را پنهان مى‏كنم و به دنبال آن گفت: تمام امور از جانب خداست و همه‏چيز واگذار به حضرت اوست و امرى را نمى‏يابم كه واگذار به بنده باشد.

به قول حكيم صفاى اصفهانى:

عشق زد خيمه بياييد كه بى‏خانه شويم‏

 

شمع افروخته شد هم پر پروانه شويم‏

     

حلقه طرّه او در شكن است و خم و تاب‏

 

بايد اندر سر اين سلسله ديوانه شويم‏

آشنايان غم عشق برآنند كه ما

 

زين خيال و خرد شيفته بيگانه شويم‏

بيت معمور ولايت دل ديوانه ماست‏

 

گنج ماييم كه بايد همه ويرانه شويم‏ «5»

     

 

4- اجراى دين با خلوص نيت‏

انسان مؤمن قوانين دين را از روى خلوص نيّت اجرا مى‏كند و در اين زمينه نيازى به قوّه مجريه ندارد.

آن قانونى كه ريشه در سرّ سويداى دل و روح و جان آدمى داشته باشد، بدون قوّه مجريه، منهاى پليس و پاسبان اجرا مى‏گردد و متديّن واقعى به خود اجازه تخطّى، در هيچ مرحله‏اى نمى‏دهد و اين گونه قانون هم فقط قانون دين است؛

قانون دين است كه متديّن براى اجراء و بسط و نفوذ آن جان خود را تسليم و نهال آن را با خون خويش آبيارى مى‏كند؛ قوّه مجريه قانون دين در نهاد متديّن مخفى است و عشق او به خدا و ترس از عقاب روز جزاست و اين حالت هرگز پيش نظر متديّن محو نمى‏شود و بدون دخالت ديگرى، درصدد اجراى اين قانون است.

 

5- بى ريايى اهل دين‏

انسانِ متديّن در سايه دستورهاى دينى براى بهبود زندگى مادّى و معنوى خود و ديگران گام برمى‏دارد و مجاهدت در راه خدا را در طريق تأمين سعادت دنيا و آخرت خود مى‏داند.

فعاليّت و كوشش او رياكارانه نيست و اعمالش به صنايع حيله و نيرنگ رنگ‏آميزى نشده است، براى دين و اجراى قوانين آن و براى سعادت واقعى خود و عائله خويش و افراد جامعه مشى عقلايى دارد و كوشاست كه فردى مفيد به حال جامعه باشد.

 

6- ديندارى، پاسخ به نياز باطن‏

قبول دين از غرائز آدمى است و انسان با قبول اين حقيقت به نداى وجدان و الهام پيامبر باطن پاسخ مثبت مى‏گويد و آدمى به قدرى تشنه اين آب زلال است كه اگر به پيامبر و رسولى راه نيابد، از سنگ و چوب، خدايى به چهره بت تراشيده آن را پرستش نمايد و يا آن را مظهر حق دانسته به او فديه داده، رفع حوائج خود را از او مى‏خواهد و يا مانند ما براى آرامش خود به بت پول روى مى‏آورد.

 

7- ديندارى، موجب شكر نعمت‏

شكر منعم واجب است، يعنى به هر شخصى كه احسانى شود، بر او لازم است كه از نيكوكار تشكّر و سپاس‏گزارى نمايد، اين امر مقتضاى آدميّت است و حتّى بعضى از حيوانات به منعم وفا دارند، با قبول اين اصل، آدميان كه از نعمت‏هاى بى‏حد و حصر خداوند برخوردارند و مى‏دانند اين نعمت‏هاى بى‏پايان كه برون از حد وصف و قياس‏اند و از ناحيه منعمى غير از افراد عادى و جز عناصر خاكى و عوامل مادّى است، بايد به شكرگزارى او اهتمام ورزند و در مقام اتيان اين فريضه و اجراى اين تكليف واجب، منعم خود را بشناسد و چون منعمى جز حق پيدا نمى‏كند، ناچار از حركت به سوى خدا و معرفت نسبت به اوست و اين معنى، همان دين و ديندارى است.

 

8- ديندارى، دفع ضرر محتمل‏

دفع ضرر محتمل لازم است؛ در دنيا دو گروه در برابر يكديگر قرار گرفته‏اند، موحّدين و كفار. موحدان به خدا و نشئه ماوراء و روز جزا ايمان دارند و براى اعمال خوب و بد پاداش قائلند. كفّار فقط به ماديّات قائلند. به جز دنيا عقيده به چيز ديگر ندارند، نيكان عالم و در رأس همه آن‏ها انبياى الهى كفّار را از هول و هراس قيامت، از شراره آتش جهنّم و از آن روز وانفسا برحذر داشته و گفته‏اند: براى بدكاران و كافران و فاجران و منافقان در آخرت عذاب دردناك پايدار خواهد بود.

حداقل اثر گفتار پيامبران وهاديان انسان به صراط مستقيم آن است كه كفّار و منافقان احتمال عذاب و احتمال صدق گفتار پيامبران و سالكان راه را مى‏دهند و روى اين احتمال دفع ضرر محتمل واجب است و اين وجوب هم عقلى است و با اين فرض لازم است كه شخص به دعوت انبيا پاسخ مثبت گويد و نداى آنان را به لبيك جواب دهد و همين امر و اهتمام به دفع ضرر محتمل عبارت از سير در طريق دين و الزام به پذيرش شريعت است.

 

نياز جامعه به دين و قوانين آن‏

1- قانون براى برقرارى قسط و عدالت اجتماعى لازم است و بدون قانون حتّى براى كم‏ترين زمانى، جامعه قابل دوام و بقا نيست.

از طرفى قانونى مى‏تواند در جامعه، حكومت و عدالت اجتماعى را تأمين نمايد كه براساس خرد و برهان صحيح استوار باشد و قانون‏گذار از جزئيّات نيازهاى جامعه و ضروريّات آن با اطّلاع و به مصالح و مقتضيات حال و آينده افراد واقف و به تمام برنامه‏ها، بصيرت كامل داشته باشد و به علاوه از ريب و ريا، اغراض شخصى و هوى و هوس مبرّا باشد.

چنين قانونى به دليل عقل منحصراً بايد از ناحيه خداوند تبارك و تعالى، به تمام مردم به وسيله انبيا ابلاغ و پيامبران جامعه را به قبول قوانين الهى دعوت و ملزم نمايند؛ اين مجموعه‏اى كه به وسيله وحى به انبيا ابلاغ مى‏گردد و توسط آنان در ميان مردم نشر مى‏شود، قانون دين نام دارد.

اين مسئله قطعى است كه بشر بايد در سايه قانون و در پناه حقوق زندگى كند و قانون و حقوق امروزه دولت‏ها شامل، قوانين پارلمانى، عرف و عادت، رويه قضايى، بخشنامه‏ها، آيين‏نامه‏ها و انواع مقرّرات است و چون موضوعات مذكور، خارج از حريم دين، آغشته به اغراض آلوده و در افق عدم احاطه به مقتضيات حال و آينده بشر وضع شده و جز زور و زر و منافع شخصى متنفذين انگيزه نداشته، افراد به طوع و رغبت آن را قبول نمى‏نمايند و ذات و قلب بشر خواهان قانونى است كه با فطرت و نيازهاى واقعى او هماهنگ باشد و چنين قانونى منحصراً قانون خدايى و مقرّرات الهى است و اين قانون در حقيقت همان شريعت و دين است.

2- شك نيست كه در مجامع، اگر حكومت استبدادى يا ديكتاتورى باشد، منويّات سلطان و يا ديكتاتور و اگر جمهورى و مشروطه باشد، خواسته‏هاى اكثريّت افراد پارلمان به سيماى قانون بين مردم حكومت خواهد كرد و چيزى كه در آن ترديدى نيست، آن است كه جامعه تشنه قانونِ صحيح و خوب است، جامعه قانونى مى‏خواهد كه در كنار آن حقوق همه افراد حفظ شود و نيازمندى‏هاى وى را به وجه احسن رفع نمايد و قادر باشد از تجاوز و تعدّى جلوگيرى و بر دل‏ها حكومت كند و اجراى آن مواجه با زحمت و خسارت نباشد و چنين قانونى فقط در سايه دين تجلّى دارد و بس؛ زيرا وضع قوانين عرفى و پارلمانى همواره نقشى از خواسته‏هاى زورمندان و موجى از هوى و هوس طاغيان بوده و هست و منويّات اقويا و امريه غرض‏آلود آنان به صورت قوانين و به لباس مقرّرات عرض اندام مى‏كند و همين نوع قوانين ناقص يا باطل است كه اكثريّت جوامع جهان را به فساد و تباهى كشيده است!!

3- قانون، علاوه بر نشئه دنيا، بايد توجه و عنايت كامل به نشئه آخرت نيز داشته و قانون‏گذار بايد به نشئه ماوراء طبيعت هم محيط باشد، تا بتواند در اين صحنه نيز قوانينى براى بشر وضع نمايد كه روح آنان را از كدورت‏هاى درونى پاك و براى حيات اخروى نيز آماده سازد؛ كسانى كه در ناز و نعمت و بستر بى‏ايمانى به خدا و آخرت خفته‏اند، هيچ‏گاه نمى‏توانند قانونى در اين مرحله وضع نمايند، وضع چنين قانونى فقط منحصر به دين است و بايد از طرف حق تشريع و اعلام گردد.

4- بشر، خواهان قانونى است كه به حقوق بيچارگان سايه اندازد و منافع آنان را حفظ نمايد؛ كسانى كه زندگى آنان از هر حيث تأمين است و هوسى جز نوشيدن باده ناب آسايش از زندگى ندارند و رقمى جز اندوخته‏هاى مادّى خود نمى‏دانند، هيچ‏گاه نخواهند توانست قانونى در مرز منافع افراد درمانده و بيچاره و طبقات پايين و زجر كشيدگان وضع كنند؛ وضع قانون فرع بر تعقّل است و آن‏هايى كه قادر نيستند وضع ديگران را درك كنند، چگونه براى آنان قانون سالم و حافظ حقوق بياورند؛ اين نحو قانون، فقط در قدرت خداست و خداوند از باب قاعده لطف، انبيا را مبعوث به رسالت و به آنان دستور داده قوانينى كه به نفع تمام مردم جامعه است، به نام دين ابلاغ كنند.

5- قانون اجتماعى به عكس تصوّر برخى، بايد قابل انطباق در هر جامعه و در هر زمان و مكان باشد؛ اصول آن پايدار و فروع آن به اعتبار عناوين ثانويه براى مكلّفين قابل انعطاف باشد و اين هدف را قوانين خلق السّاعه كه تعداد آن‏ها برابرى با تعداد نجوم دارند و اغلب سرسام‏آور و گيج كننده‏اند، نمى‏توانند تضمين كنند.

اين فقط قانون دين است كه واجد شرايط متين و محكمى است.

6- دنيا ملك خدا و جهان و جهانيان پديده قدرت و اراده او هستند، او عالم سرّ و خفيّات است، او مى‏داند كه براى پديده و آفريده خود چه قانونى لازم است كه جواب‏گوى نيازمندى‏هاى مخلوقات او باشد، فقط خدا كه جهان را آفريده، مى‏داند چه قانونى مورد احتياج انسان و به مصلحت دنيا و آخرت اوست، چنين قانونى را قانون دين مى‏گويند كه تنها به وسيله انبيا و امامان ابلاغ مى‏شود.

7- اجراى قوانين اجتماعى نبايد واجد هزينه‏هاى كمرشكن باشد و مخارج زيادى بخواهد و مورد مصرف بيت المال نبايد فقط قوّه مجريه و منحصراً نگهدارى زمامداران باشد؛ بيت المال بايد به سود جامعه صرف امور خير گردد و ضامن اجراى قانون بايد خود قانون و عقيده به آن باشد و چنين قانونى فقط در كسوت‏ قانون آسمانى يعنى دين نمودار است.

8- اين اجراى قوانين دين است كه براى جامعه، مدينه فاضله مى‏سازد و افراد را از حضيض ذلّت به اوج عزّت مى‏رساند؛ خداوند به جامعه دينى بركت، عزّت و رفعت مى‏دهد؛ اسلام يعنى دين خدا، پيروان حقيقى خود را از پستى‏هاى عفن و بدبوى امور غير انسانى نجات داده و آن‏ها را به اوج عزّت و فضيلت مى‏رساند و عدالت واقعى را در جامعه تضمين مى‏نمايد.

9- اجراى مقرّرات دين، جامعه را از شرّ استعمار و مظالم و مطامع كفّار و بت‏هاى بيجان و جاندارى كه مراكز استعمارى تراشيده‏اند نجات مى‏دهد، حكومت دينى نمونه‏اى بسيار عالى از مدينه فاضله پديد مى‏آورد، در حدّى كه افراد آن از هر حيث در امن و امان باشند.

10- قانون دين علاوه بر خير دنيا، سعادت ابدى اخروى را براى افراد تضمين مى‏كند، عقيده به نشئه واپسين در حفظ نظم عمومى و مشى افراد در مرز حقوق خودشان بسيار مؤثّر است.

11- دين از مظاهر اصلى تمدّن در اجتماع است؛ اگر به پديده‏هاى اجتماعى كه چهره حيات مدنى داشته و دارند، دقّت شود، ملاحظه خواهد شد كه در آن‏ها سه عامل منشأ فعاليّت بوده وهست و آن سه عامل عبارت‏اند از: علم، فلسفه، دين.

روانشناسان و فلاسفه علم را چنين تعريف كرده‏اند:

علم، عبارت است از نتيجه مساعى منظم دائمى فكر بشر كه از آن‏ها قاعده يا سيستم يا اصل پديد آمده است.

علم از ظاهر اشياء و از خواصّ صورى آن‏ها تعريف مى‏كند و به حسّ و تجربه اعتماد دارد، خواصّ اشياء را از مجراى تجربه بيان مى‏كند و مرز تجربه محسوسات و عوامل آن حواسّ ظاهره است.

فلسفه بنا به تعريفى كه صاحبانش دارند، عبارت است از علم به حقايق اشياء به قدر طاقت بشر.

فلسفه، پا را از علم بالاتر گذارده و هرجا كه علم توقّف كرد و بال‏هاى كبوتر رعناى دانش را ياراى اوج و پرواز نبود، شاهين بلند پرواز و توسن راهوار فلسفه به طيران و جولان پرداخته به اصرار مى‏خواهد به زوايا و خوايا و بطون حقايق راه يابد و بيش‏تر خود را با حقيقت و واقعيّت امور آشنا سازد.

فلسفه به مانند علم به ماديّات اكتفا نمى‏كند، به هر جا دست‏اندازى مى‏كند و بحث از دستگاه آفرينش و ماوراء عالم را در حيطه تصرّف خود مى‏داند.

اما حركت فلسفه در اين ميدان وسيع كُند بوده و در بسيارى از امور، عجز خود را نشان داده است، ولى دين كه فراتر از فلسفه و مافوق آن است، مطالبى را در راه فكر و ادراك جامعه بيان مى‏كند كه فلسفه در ظرف فرمول‏هاى خود از بيان آن عاجز مى‏گردد.

و چون فلسفه از بيان حقيقت دستگاه آفرينش، از خدا و ماوراء طبيعت، از چگونگى حالات انسان پس از مرگ و نشئه بعد از آن و نيز از بيان عوالم روح و بقاى آن عاجز مى‏شود، چهره فروزان دين، براى معالجه جهل بشر نسبت به اين امور نمايان مى‏گردد و در طاقت فكر و ادراك بشر، خدا، ماوراء عالم و همه حقايق را توضيح مى‏دهد.

دين با براهين و استدلالات متينى كه دارد، آدمى را به گفته‏هاى خود، به مكتب خود، به ادلّه خود، به احكام و قوانين خود، به منشورات و مكتوبات خويش- كه همه از طرف خداست- مؤمن و عقيده‏مند مى‏كند.

وقتى كه عالم مدنيّت حقيقى دين از بدو پيدايش در نهاد جامعه، حكومت داشته و افراد آن را به غريزه ذاتى پسنديده و قبول كرده، و از دل و جان به او پايبند شده باشند و حتّى براى زندگى جاويد خود و براى نشئه حيات ديگر توسّل به آن را لازم و واجب دانسته و مى‏داند و به خوبى ديده مى‏شود كه نفوذ و حكومت دين واقعى از مظاهر ياد شده تمدّن بشريّت بيش‏تر است و هركجا علم و فلسفه لنگ مى‏شود، دين به مدد و يارى و ياورى آن‏ها همّت گمارده و مى‏گمارد، با اين فرض مسلّم و اين اصل مبرهن بايد گفت: دين براى اجتماع لازم بوده و هست و بهترين داروى نظم عمومى و سعادت واقعى اجتماعى است.

12- قانون در حكومت دين بايد به چاشنى معنويّت و لحاظ خصوصيّت روح و بقاء آن آغشته و جهات بقاء روح در آن ملحوظ باشد.

موضوع معنويّت و بقاء، روح اصل ثابت و غيرقابل تغيير و غيرقابل انكار و مؤثّر در صحّت دين و حجيّت آن مى‏باشد و هيچ‏گاه نمى‏تواند حكومتى به نام دين قيام نمايد و جهانيان را به وحدت و يگانگى و اعتصام به لواء دعوت كند و خود را برگزيده خدا و قوانين خود را از جانب او براى اهل دنيا ارائه كند، ولى پيمانه آن از معنويّت تهى و از لحاظ توجّه به بقاى روح و نيازمندى‏هاى نفس ناطقه انسانى عارى باشد و نغمه‏اى از سوز دل نداشته و نتواند عاشقان غزال رعناى امور بالا را به سر منزل مراد برساند، يعنى دينى باشد صرفاً به صورت قوانينى خشك، بى‏روح و قانونى جامد و بشر را فقط به الفباى امور مادّى آشنا و افراد را صرفاً به اطاعت و انقياد از فرمول‏هاى كسب دنيا و مواد جهان دعوت نمايد.

آدمى ساخته از جسم و جان و روح و روان است، همان‏طورى كه به رفع نيازمندى‏هاى مادّى و جسمانى خود محتاج است، مى‏خواهد كام تشنه روح را هم به آب حيات معنوى سيراب و شامّه نفس ناطقه خويش را نيز به عطر شميم و جان‏پرور روح معطّر نمايد و در اين وادى هم به مركب سعادت سوار و در آسمان حقايق و معنويّات پرواز كند و با اين هدف، خواهان قانونى است كه از چشمه‏ فيّاض معنويّت سيراب شده باشد و در اين مرحله پاى آنان كه در پستى‏هاى عفن و بدبوى ماديّت غوطه‏ورند و همّى جز نوشيدن باده هوى و هوس ندارند لنگ است.

كسى كه به وجود روح عقيده ندارد، در حالى كه مسئله روح امر مسلّمى است و او نمى‏تواند اين حقيقت غيرقابل انكار را درك كند، چگونه مى‏تواند، به سود روح و در خطّ رعايت حقوق او وضع قانون نمايد، فقط و فقط خالق روح و پديدآورنده معنويت و نفس ناطقه انسانى است كه ارزش آن را مى‏داند و در جعل قانون مذاق او را هم در نظر گرفته و خواسته‏هاى او را ملحوظ مى‏دارد و قانونى تشريع مى‏كند كه منادى وجدان و روح و روان و نيازمندى‏هاى انسان از هر حيث و هر جهت، در هر لحظه و در هر زمان و هر مكان باشد و چنين قانون منحصراً قانون دين حق و مصداقى هم به جز اسلام ندارد.

13- امنيّت واقعى و بقاى حقيقى جامعه فاضله، مبتنى بر سه اصل است و بدون آن سه اصل و بدون هم‏آهنگى آن سه عنصر با يكديگر، جامعه روى ترقّى و سعادت را نخواهد ديد و به وصف فضيلت پايدار نخواهد ماند و آن سه اصل عبارت‏اند از:

اوّل- دين: پديده‏اى كه مقرّرات دينى و قوانين آسمانى بر آن سايه نيفكند و افراد آن را در پناه خود حفظ ننمايد و مرز حدود و حقوق در آن معيّن نباشد، چنين پديده و جامعه‏اى باقى و برقرار نخواهد ماند. جامعه، قانونى لازم دارد كه اركان آن بر مبانى عقيده و ايمان واقعى استوار باشد و چنين قانونى فقط فرمان آسمانى و احكام الهى است.

دوّم- علم: دين بايد مبتنى بر ايمان و عقيده باشد و عقيده بايد از سرچشمه خرد و دانش سيراب شود و شخص كوركورانه و با تقليد، دين را قبول ننمايد و بايد پايه دين خود را براساس خرد و دانش استوار كند، دينى در حريم فرشته خرد جاى دارد كه زيربناى آن را مصالح علم و دانش واقعى مستحكم نموده باشد و جامعه‏اى سعادتمند و مدينه‏اى فاضله است كه پرچم‏دار علم و دانش باشد و افراد را به اين معنى دعوت و به امر اكيد دستور دهد، هرجا دانشى بود، پروانه‏وار گرد وجودش جمع شويد و از فروغ آن استضائه نماييد و به هدايت و روشنى آن گام برداريد و در سايه دانش خيمه حيات افكنيد، قوانين حاكمه بايد از سرچشمه علم و خرد و نداى وجدان و فرمان يزدان سيراب شود و ذات فرد فرد جامعه، تشنه چنين قانونى است، قانونى كه براساس خرد و دانش و سخت مشوّق دانش باشد و آن قانون با توجّه به قرآن و سنّت اسلام است.

سوّم- عمل: دين و دانش، عمل لازم دارند، پندارى واجد ارزش است كه قرين كردار باشد و دين و دانش بى‏عمل چون جوى بى‏آب و درخت عارى از ميوه و بسان كشت در اعماق تيره محروم از نور خورشيد است و البته چنين پندارى بهره و ثمره ندارد.

دو فرشته دين و دانش بايد به مدد عمل، در آسمان حيات معنوى و سعادت فردى و اجتماعى پرواز نمايند و به طور خلاصه، جامعه وقتى سعيد است كه با سه اصل ياد شده قرين باشد و اصل اصيل هم در اين سه مرحله دين است و دين پناهگاه دو عنصر و دو اصل ديگر است و دين بدين‏گونه را بى‏شك فقط در قاموس وحى بايد جستجو كرد.

14- به تجربه ثابت شده كه جوامع بدون دين قابل بقا نيست، حتّى بعد از جنگ جهانى دوّم، گروهى از ممالك كمونيستى اين حقيقت را پذيرفته‏اند و تا حدودى محدوديّت مذهبى را از بين برده‏اند؛ از راديوهاى تاجيكستان، قفقاز و تركستان صداى اذان به گوش مى‏رسد و در جمع حجّاج از اهالى جماهير شوروى سابق‏ و چين و بلغار ديده مى‏شوند و در آمريكا كه جز به دلار به چيزى فكر نمى‏كنند و اذهان آن‏ها به درهم و دينار بيش از پروردگار متوجّه است، معذلك روزهاى يك‏شنبه كليساها از جمعيّت پُر و سالانه ميليون‏ها دلار صرف مجامع دينى مى‏گردد و اخيراً دسته دسته در آن طرف دنيا به اسلام علاقه‏مند شده و پس از مطالعه در مبانى آن، خويش را به زيور اين مكتب الهى مى‏آرايند.

و بدون شك، زمانى ابرهاى تيره و تار بدبختى از افق زندگى بشر محو خواهد شد، كه حكومت دينى به معناى واقعى بر فراز آن سايه افكند و همه بشر به قوانين آسمانى به ديده عظمت و احترام نگريسته، آن را به كار بندند و زمان آن دور نيست و قرآن و روايات به طور قاطع از چنان زمانى خبر داده‏اند.

پی نوشت ها:

______________________________

(1)- مولوى.

(2)- فتح (48): 4.

(3)- رعد (13): 28.

(4)- صائب تبريزى.

(5)- صفاى اصفهانى: 260.

منبع
  • پایگاه عرفان