منابع مقاله:
کتاب : تفسير و شرح صحيفه سجاديه جلد دوم
نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان
رسول با كرامت اسلام آيات خدا را از سه كتاب بر آنان تلاوت كرد تا عقل خفته آنان بيدار شد و براى دو مرحله بعد يعنى تزكيه و فهم حلال و حرام و به اجرا گذاشتن آن آماده شدند.
1- آيات آفاق.
2- آيات انفس.
3- آيات تشريع.
آيات تشريع
پيامبر بزرگ اسلام صلى الله عليه و آله وظيفه داشت قرآن مجيد را بر مردم بخواند تا با خواستههاى حق كه نسبت به تمام شؤون حيات فراگير بود، آشنا شوند.
مكلّف بود آيات كتاب حق را كه به حق نازل شده بود بر مردم قرائت كند تا راه تأمين خير دنيا و آخرت خود را درك كنند.
مسئوليّت داشت به تلاوت آيات قرآن قيام كند تا مردم به حقوق خود و ديگران و مخصوصاً حقوق خالق زمين و آسمان آشنا شوند و پس از آن از پى اجراى آن حقوق اقدام نمايند تا سفره عدالت و حق پهن شود و از اين طريق به رحمت واسعه حق برسند.
پيامبر عزيز اسلام صلى الله عليه و آله در طول بيست و سه سال رسالت و بعثت خود آيات قرآن مجيد را در سفر و حضر، به وقت جنگ و صلح، در مسجد و بازار، در خيابان و گذرگاه، روز و شب، به واسطه و بى واسطه قرائت كرد و معناى آن را تعليم داد و زمينه عمل به آن آيات را فراهم آورد و در اين عرصه فداكارى عجيبى از خود نشان داد و چيزى تا لحظات آخر عمرش از امّت فرو گذار نكرد.
او در تمام امور، دَين الهى و انسانى خود را نسبت به مردم ادا كرد و تا قيامت تمام مردم جهان را مديون زحمات طاقت فرساى خود نمود.
او براى علاج بيماران فكرى و روحى نسخهاى شفا بخش چون قرآن مجيد آورد و به وسيله اين نسخه توحيدى دردى را بدون دوا نگذاشت.
او از طريق قرآن به مردم فهماند كه قرآن فقط و فقط كلام خداست و اين كلام محض هدايت شما آمده است، آن را فرا گيريد و به آن عمل كنيد تا هماى سعادت دارَيْن را در آغوش بگيريد.
محمد صلى الله عليه و آله براى نجات عقل و جان مردم با مشعلى فروزان چون قرآن كريم قيام كرد و در روشنايى اين كتاب، بينش عجيبى به مغز انسان براى دريافت حقايق ملكى و ملكوتى عنايت فرمود:
مصطفى صلى الله عليه و آله جز هدايت انسان به شاهراه كمال و بيدارى و آگاهى بشر، همّتى نداشت و در اين راه از هيچ برنامه و امرى فروگذار نشد و تا ايثار جان خود و عزيزانش در اين مسير كوشش و فعاليّت كرد.
او از طريق قرآن به مردم فهماند كه مقصد و مقصود اصلى و اساس و پايه همه چيز فقط و فقط خداست و دنيا چيزى جز مزرعه آخرت نيست و هر انسانى براى رسيدن به مقصود بايد جان و مال خود را در طَبَق ايثار و اخلاص بگذارد.
برخورد كفّار با آيات قرآن
قرآن مجيد با اين كه داراى آيات روشن بود و آنچه مىفرمود بر اساس فطرت و عقل و وجدان مردم بيان مىكرد ولى بسا مىشد كه سركشان و زورگويان قريش، پيغمبر و آنچه را برايشان تلاوت مىكرد مسخره مىكردند و بسا از او مىخواستند معجزهاى بياورد كه صدق وى را اثبات كند.
وجود مقدّس نبىّ اكرم صلى الله عليه و آله با تلاوت قسمتى از قرآن مجيد به استهزاى آنان جواب مىداد و به ايشان مىفرمود: معجزه من همين قرآن است كه از نزد حق آمده و به آن تحدّى مىكنم و از آنان مىخواست كه مانند آن را بياورند؛ و ناتوانى ايشان از آوردن مثل قرآن، خود دليل اين بود كه قرآن سخن آدمى نيست بلكه كلام خداست كه راهى به تقليد و آوردن شبيه آن را ندارد تا چه رسد به آوردن مانند آن؛ و ضمن تلاوت قرآن، اين آيه را بر آنان مىخواند:
قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَى أَن يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لَا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً» «1»
بگو: قطعاً اگر جنّ و انس گرد آيند كه مانند اين قرآن را بياورند، نمىتوانند مانندش را بياورند و اگر چه پشتيبان يكديگر باشند.
قرآن مجيد مردم را به توحيد و يگانگى خدا و پيروى از دستورهاى حضرت او براى به دست آوردن خير دنيا و آخرت دعوت مىنمود و از شرك و بتپرستى و طاغوتپرستى نهى مىكرد، به عدالت و داد و احسان امر مىكرد و از ظلم و ستم و بغى و تجاوز و فحشا و منكرات باز مىداشت.
آشكارا و بدون ملاحظه اعلام مىكرد: همه مردم در نزد حضرت حق يكسانند و كسى را بر كسى جز به نيكى و پرهيزكارى برترى نيست.
إنَّ اكْرَمَكُمْ عِنْدَاللّهِ أتْقاكُمْ» «2»
بىترديد گرامىترين شما نزد خدا پرهيزكارترين شماست.
كسانى را كه به خدا مشرك مىشوند و براى او كفوى و مانندى قرار داده و زندگى را بر اساس اعتقاد به آن كفو و مانند آن تنظيم مىكنند و در يك كلمه مطيع بت بىجان و جاندار و بنده طاغوت مىگردند از عذاب سخت بر حذر مىدارد و خبر مىدهد كه براى اين دنيا كه مردم در آن زندگى مىكنند انجامى است كه ناچار در روز قيامت به آن منتهى مىشود.
راجع به قيامت چنان شديد و سخت و هولناك و ترس آور سخن مىگويد كه دلها را از جا مىكند، مىگويد: روز حساب نزديك است و ناگهان در حال غفلت مردم به آنان مىرسد، چون در رسد مادران و فرزندان خود را فراموش مىكنند و آدمى جز خود همه چيز را از ياد مىبرد، جهان هستى سخت بهم مىخورد، پس آسمان شكافته و ستارگان پراكنده، درياها در هم آميخته و خشك و گورها شكافته مىشود و آن روز روزى است كه هر كس هر كارى را كه پيش فرستاده يا پس آورده است به عيان مىبيند و با آن رو به رو مىگردد.
انسان در قيامت با پروندهاى روبه رو مىشود كه تمام كارهايش را در آن ثبت شده مىبيند، بهشت و دوزخ بر او عرضه مىشود، دوزخ را در زشتترين قيافه ممكن مىبيند و بهشت را با زيباترين جلوه مشاهده مىكند.
آرى، بهشت عنبر سرشت را به خاطر ايمان و اخلاق و عمل صالحش به زيباترين صورت وصف ناشدنى مشاهده مىنمايد و به زبان حال به آن مركز آسايش و امنيّت خطاب مىكند.
نامه اعمال در قرآن
خداوند متعال در قرآن مىفرمايد: نامه عمل هر كسى كه در قيامت براى او روشن و واضح است مىگويد كه: او بهشتى است يا دوزخى، در آن جا به اندازه سنگينى ذرّهاى از آنچه كرده كم نمىشود، ولى حسنات او مضاعف مىگردد. پس
آدمى در آن جا از كار خود آگاه است هر چند بهانههاى خود را پيش آورد.
آن روز هنگامى كه كافران و بدكاران و مشركان و فاسقان نامه عمل بازشده خود را مىبينند بسى بيمناك گشته فرياد مىزنند:
يَاوَيْلَتَنَا مَالِ هذَا الْكِتَابِ لَا يُغَادِرُ صَغِيرَةً وَلَا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِراً وَلَا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً» «3»
اى واى بر ما، اين چه كتابى است كه هيچ عمل كوچك و بزرگى را فرو نگذاشته است مگر آن كه آن را به حساب آورده؟! و هر عملى را انجام دادهاند، حاضر مىيابند و پروردگارت به هيچ كس ستم نخواهدكرد.
قرآن مجيد مىفرمايد: پس آنگاه كه ميان مردم به ميزان كارهاى ايشان داورى شود، بهشتىها به سوى نعمتهاى خود رهسپار گردند، در حالى كه هميشه در آن جاويدند و دوزخيان به دوزخ خود مىروند و در صورتى كه به خدا مشرك باشند و دلها و جانها و باطنهاى خود را براى او خالص نساخته باشند هميشه در آن جاويدند و هر گاه پس از ايمان آوردن، گناه كرده و بدىها مرتكب شده باشند، روزگارى كوتاه يا دراز كه ميزان آن تنها آمرزش پروردگار است در دوزخ گرفتار باشند!
بشر اين حقايق را مىشنود، آن كه به جان مىپذيرد اهل نجات است و آن كه از روى عناد و هوا و هوس به انكار و مخالفت برمىخيزد هيزم عذاب است، چنانكه قريش اين همه را مىشنيد و آن را به شديدترين وجهى انكار مىكرد و با كسى كه آن را بر آنان تلاوت مىنمود به شديدترين صورت، دشمنى روا مىداشت!
او به آنان گفت: پدران مشركشان در عذاب مخلّد مىباشند و اينان نيز به زودى اگر دست از شرك نكشند در آتش به آنها مىرسند و در آن عذاب هميشگى با آنان شريك مىگردند، مگر آن كه پدران خود و كيش ايشان را انكار كنند و به خداى يكتا بى آن كه بتها و طواغيت را در كنار او قرار دهند ايمان آورند و باور كنند كه محمّد صلى الله عليه و آله كه آيات قرآن را بر ايشان قرائت و تلاوت مىكند فرستاده خداست كه از جانب او به حق و با دلايلى روشن بر ايشان مبعوث گشته است.
آنگاه پس از ايمان چارهاى ندارند جز آن كه زندگانى خود را با پيامبر و سنّت و روش او مناسب سازند و هر چه را دستور مىدهد انجام دهند و از هر چه ايشان را باز مىدارد بگذرند، پس اگر سرپيچى نمودند خدا در كمين ايشان است و دوزخ براى آنها آماده تا با پدران مشرك خود در آن در آيند، بى آن كه توبه و فديهاى از آنان پذيرفته شود، يا عذاب ايشان سبك گردد يا مهلت داده شوند!
انذار مردم از طريق قرآن
با تلاوت قرآن مجيد مردم را از رسيدن قيامت بيم مىداد و از حشر و حساب بر حذر مىداشت و از عذابى كه براى مشركان و گنهكاران مهيّا شده است و نيز از برنامههاى ديگر مىترسانيد: از آن كه به ايشان رسد آنچه به ملّتهاى پيش از ايشان رسيد، هنگامى كه پيامبران با معجزاتشان نزد ايشان آمدند پس آنها را دروغ گو شمردند و در باره آنها گفتند آنچه را قريش درباره او نظر دادند: اينان ديوانهاند، جادو شدهاند! برخى از انبيا را كشتند و بعضى ديگر را تهديد به كشتن كردند، پس عذاب شتابانى در اين دنيا پيشاهنگ عذاب آينده هميشگى مهيّا شده بر ايشان ريخته شد!
محمّد صلى الله عليه و آله از طريق قرآن مجيد قصّه طوفان را كه گنهكاران قوم نوح را غرق نمود تلاوت كرد، همچنين قصّه بادى كه قوم عاد را- هنگامى كه هود را نافرمانى كردند- نابود كرد و داستان فرياد آسمانى كه قوم ثمود را- هنگامى كه به فرمان صالح نرفتند- از ميان برد و قصّه آنچه بر سر قوم لوط آمد- هنگامى كه آسمان بر ايشان سنگ نشاندار باريد- و قصّه آنچه به اهل مدين رسيد- هنگامى كه شعيب را نافرمانى كردند- و زلزله ايشان را هلاك كرد، سپس به تفصيل بر ايشان يعنى بر مردم جهان مىخواند آنچه را به فرعون و قومش رسيد، هنگامى كه دعوت موسى را نشنيدند.
محمّد صلى الله عليه و آله آياتى را تلاوت مىكند كه امر مىكند در روى زمين گردش كنيد تا ببينيد سرانجام تبهكاران چه بوده است و انسانها را بر حذر مىدارد كه مبادا علاوه بر عذاب هميشگى آخرت كه به انتظار آنهاست آنچه از انواع عذابهاى دنيوى كه بر آن ملّتها فرود آمد بر اينان نيز فرود آيد!
رسول خدا صلى الله عليه و آله با تلاوت آيات قرآن مردم را پند و موعظه مىداد تا به راه آيند و زمينه رشد و كمال آنان فراهم گردد. آنانى به او گوش دادند و مىدهند كه جلوههاى قرآن دلشان را ربود و مىربايد، آنانى به آيات او اعتنا مىكنند كه نيروهاى برهان عقلشان را تسليم كند، چه بسا نزديكان كه تلاوت آيات را از دهان مبارك او شنيدند و به او ايمان نياوردند و بيگانگان با شنيدن خبر بعثت او به سويش شتافتند و آن چنان واقعيّتها را از وى قبول كردند كه ده درجه ايمان را طى نموده و به مقام قرب حق و وصال محبوب حقيقى رسيدند كه از آن جمله سلمان بزرگوار است كه مسلمان شدن او داستان عجيب و شنيدنى دارد:
اسلام سلمان فارسى
از ابن عبّاس روايت شده كه گفته است: سلمان شخصاً و از دهان خود براى من چنين نقل كرد و گفت:
«من مردى ايرانى از اهل اصفهان و دهكدهاى كه به آن جىّ مىگويند هستم.
پدرم دهقان و سالار دهكدهاش بود و من محبوبترين خلق خدا در نظرش بودم، محبّت او به من چندان بود كه مرا همچون دوشيزگان در خانه زندانى كرده بود و من در آيين مجوسى مىكوشيدم تا جايى كه از خدمتگزاران آتشكده شدم و پدرم
همواره آتش را روشن نگه مىداشت و اجازه نمىداد يك ساعت خاموش باشد.
پدرم بوستان بزرگى داشت، روزى سرگرم ساختمانى بود و از سركشى به بوستان باز ماند، به من گفت: پسركم، امروز به واسطه گرفتارى ساختمان نتوانستم از مزرعه و بوستان خبر بگيرم، تو برو خبرى بگير و دستورهايى به من داد و گفت: دير نيايى كه تو براى من پر ارزشتر از همه چيزى.
گويد: به منظور رفتن به مزرعه راه افتادم، در اين هنگام از كنار كليسايى از كليساهاى مسيحيان گذشتم، صداهاى ايشان را كه مشغول نماز گزاردن بودند شنيدم و من به واسطه اين كه پدر در خانه محبوسم مىداشت، از امور مردم اطلاعى نداشتم.
چون صداهاى ايشان را شنيدم وارد كليسا شدم تا ببينم چه مىكنند، چون ايشان را ديدم از نمازشان خوشم آمد و گفتم: به خدا سوگند اين آيين بهتر از آيين ماست و از آن جا حركت نكردم تا غروب شد.
مزرعه پدر را رها كردم و آن جا نرفتم، از آنها پرسيدم در كجا مىتوانم به سر چشمه اين دين برسم؟ گفتند: در شام. من پيش پدرم برگشتم، معلوم شد كسانى را به جستجوى من فرستاده و از همه كارى باز مانده است. چون پيش او رسيدم گفت:
اى پسرم! كجا رفته بودى؟ مگر با تو چنان شرط نكرده بودم؟
گفتم: پدر جان از كنار مردمى مىگذشتم كه در معبدى مشغول نماز بودند و آنچه از دين ايشان ديدم پسنديدم و تا خورشيد غروب كرد پيش ايشان بودم. گفت: پسر جان در آن دين خبرى نيست، دين تو و پدرانت از آن بهتر است، گفتم: به خدا سوگند چنين نيست آن دين بهتر از دين ماست.
گويد: پدر بر من ترسيد، بر پاى من بند نهاد و مرا در خانه زندانى كرد! من كسى پيش مسيحيان فرستادم و گفتم هر گاه كاروان بازرگانان شما از شام رسيد مرا خبر كنيد و پس از اين كه كارهاى خود را انجام دادند و آهنگ بازگشت كردند آگاهم سازيد.
چون هنگام بازگشت ايشان رسيد به من خبر دادند، من بند از پاى خود برداشتم و همراه ايشان رفتم تا به شام رسيدم و آن جا پرسيدم چه كسى از همه بيشتر به مبانى مسيحيّت عالم است؟
گفتند: اسقفى كه در كليسا است. پيش او رفتم و گفتم من به اين دين راغب شدهام و دوست مىدارم همراه تو باشم و براى تو و كليسا خدمت كنم و از تو دانش بياموزم و همراه تو نماز بگزارم. گفت: بيا و وارد كليسا شدم و او مردى نادرست بود، به مسيحيان دستور مىداد صدقه دهند و چون صدقات را مىآوردند براى خود اندوخته مىكرد و به فقرا نمىداد، آن چنانكه هفت كوزه زر و سيم اندوخت و من كه ديدم چنان مىكند او را سخت دشمن مىداشتم.
چون از دنيا رفت و مسيحيان براى خاكسپارى او جمع شدند به ايشان گفتم: اين مردى نادرست بود، به شما دستور پرداخت صدقه مىداد و شما را به آن تشويق مىكرد و پس از اين كه صدقه را مىآورديد براى خود اندوخته مىكرد و چيزى از آن به درويشان نمىداد، گفتند: اين مطلب را از كجا مىدانى؟ گفتم: شما را به اندوختهاش راهنمايى مىكنم، گفتند: چنان كن، من جاى آن را نشان دادم و ايشان هفت كوزه انباشته از زر و سيم را بيرون آوردند و چون آنها را ديدند، گفتند: به خدا سوگند هرگز او را به خاك نمىسپاريم و جسدش را بر دار كشيده سنگسار كردند.
مرد ديگرى آوردند و به جاى او گذاشتند.
سلمان مىگويد: او مردى بود كه من هرگز نديده بودم كسى نمازهايش را به خوبى او گزارد، او نسبت به دنيا سخت بىميل و نسبت به آخرت به شدّت راغب بود و شب و روز را در عبادت مىگذراند، من او را بسيار دوست مىداشتم چنانكه پيش از او هيچ كس را به آن اندازه دوست نداشتهام.
روزگارى با او سپرى ساختم، چون هنگام مرگش فرارسيد گفتم: اى فلان! من همراه تو بودم و تو را چنان دوست مىداشتم كه هيچ چيز را آن چنان دوست نداشتهام، اكنون چنانكه مىبينى فرمان خدا درباره تو رسيده است، مرا به چه كسى سفارش و به چه چيزى فرمان مىدهى؟
گفت: پسرجان، به خدا سوگند مردم به گمراهى افتادهاند و بيشتر آدابى را كه بر آن بودند ترك كردهاند و امروز كسى را نمىبينم كه به روش و آيين من باشد مگر مردى در موصل كه او هم به همان راه و روشى است كه من بودهام، خود را به او برسان.
گويد: چون او از دنيا رفت و به خاك سپرده شد به موصل پيش آن مرد رفتم و گفتم: اى فلان، فلانى هنگام مرگ خود به من سفارش كرد تا پيش تو آيم و به من خبر داد كه تو بر راه و رسم اويى، گفت: پيش من بمان و من پيش او ماندم و ديدم كه مردى نيك و به روش دوست خود است، ولى چيزى نگذشت كه او را هم مرگ در رسيد، به او گفتم: فلانى مرا به تو سفارش كرد و دستور داد كه به تو ملحق شوم و مىبينى كه فرمان خدا براى تو در رسيده است، تو به چه كسى سفارشم مىكنى؟ و به چه چيز فرمانم مىدهى؟
گفت: پسر جان، به خدا سوگند! من كسى را سراغ ندارم كه به راه و روش ما باشد مگر مردى در نصيبين. رفتم پيش آن مرد و خبر خود را با او گفتم و فرمان رهنماى پيشين خود را براى او نقل كردم.
گقت: پيش من بمان و پيش او ماندم و او را هم بر آيين دوستش ديدم و اقامت من در حضور مرد بسيار نيكى بود ولى به خدا سوگند چيزى نگذشت كه مرگ او هم فرا رسيد، چون به حال احتضار در آمد به او گفتم: فلانى مرا به فلان و او مرا به تو راهنمايى كرد، تو مرا به چه كسى رهنمون هستى و چه دستورى مىدهى؟
گفت: پسر جان، به خدا سوگند كسى را نمىشناسم كه به اين دين و آيين باشد مگر كسى كه در عموريّه است، خود را به او برسان و پيش او بمان.
چون او مرد و به خاك سپرده شد من پيش آن مرد در عموريّه رفتم و داستان خود را براى او گفتم، گفت: پيش من بمان و من همان جا ماندم و او هم مردى بود كه به راه و روش دوستانش بود.
سلمان مىگويد: آن جا به كسب و كار هم مشغول شدم، چنانكه چند ماده گاو و چند گوسپند براى من فراهم شد، چون مرگ او نزديك و محتضر شد به او گفتم:
فلانى مىدانى كه من همراه فلان كس بودم و او مرا به فلان كس ديگر و او به شخص ديگر معرّفى كرد و او مرا به تو راهنمايى كرد، اكنون تو مرا به چه كس راهنمايى و به چه چيزفرمان مىدهى؟
گفت: پسر جان، به خدا سوگند من كسى را نمىشناسم كه بر آيين ما باشد تا به تو بگويم كه پيش او بروى، ولى روزگارِ ظهور پيامبرى كه به آيين ابراهيم عليه السلام در زمين عرب برانگيخته خواهد شد نزديك شده است، محلّهجرت او درسرزمينى ميان دو سنگلاخ است كه ميان آنها درختان خرماست و او علامتهايى دارد كه مخفى نيست، از جمله صدقه نمىخورد ولى اگر هديه بدهندش قبول مىكند و ميان شانههايش مهر نبوّت است، اگر بتوانى به آن سرزمين بروى اين كار را انجام بده.
سلمان مىگويد: او هم مرد و مدفون شد و من مدّتى در عموريّه ماندم. گروهى از بازرگانان بنى كلب آمدند، به آنها گفتم: مرا به سرزمين اعراب ببريد در عوض اين ماده گاوها و گوسپندانم را به شما مىدهم، پذيرفتند و من آنها را به ايشان دادم و مرا با خود بردند، همين كه به وادى القرى رسيديم به من ستم كردند و مرا به عنوان برده به مردى جهود فروختند و من پيش او بودم و چون درختان خرم را ديدم اميداور شدم كه همان سرزمينى باشد كه دوستم برايم وصف كرده بود و اين موضوع پيش من محقّق نشده بود.
زمانى كه پيش او بودم يكى از پسر عموهايش كه از يهود بنى قريظه بود، مرا از او خريد و به مدينه برد؛ به خدا سوگند! گويى هم اكنون است كه آن سرزمين را شناختم و همان جا ماندم.
در اين هنگام رسول خدا مبعوث شده بود و در مكّه اقامت داشت و چون من برده و بنده بودم خبرى از او نشنيدم تا اين كه به مدينه هجرت فرمود.
به خدا قسم! روزى بالاى درخت خرمايى بودم و براى ارباب خود كار مىكردم صاحب من زير درخت نشسته بود كه يكى از پسر عموهايش آمد و به او گفت:
فلانى! خدا اوس و خزرج را بكشد كه آنها الآن در منطقه قبا گرد مردى جمع شدهاند كه امروز از مكّه آمده است و ايشان مىپندارند كه او پيامبر است.
سلمان مىگويد: چون اين سخن را شنيدم چنان لرزه بر من افتاد كه پنداشتم روى صاحبم سقوط خواهم كرد. از درخت پايين آمدم و به پسر عموى او گفتم: چه گفتى؟ صاحبم خشمگين شد و سيلى محكمى به من زد و گفت: تو را به اين حرف چكار؟ برگرد، به كار خودت مشغول باش، گفتم: چيزى نيست مىخواستم ببينم آنچه مىگويد درست يا نه؟
سلمان گويد: چيزهايى خوراكى داشتم كه جمع كرده بودم، هنگام غروب آن را برداشتم و پيش رسول خدا صلى الله عليه و آله كه به قبا بود رفتم. حضور او رسيدم و گفتم: به من خبر رسيده است كه تو مردى نيكوكارى هستى و همراه تو دوستانى نيازمند و غريب هستند، اين خوراكى صدقه است چنين مىپندارم كه شما از ديگران به آن سزاوارتر هستيد و آن خوراكى را نزديك او بردم، به يارانش فرمود: بخوريد، ولى خود دست نگاه داشت و نخورد، با خود گفتم: اين يك نشانه.
آنگاه برگشتم و خوراكى ديگر فراهم كردم، در اين فاصله پيامبر به مدينه بازگشته بود، پيش او رفتم و گفتم: چنين ديدم كه تو صدقه نمىخورى اين هديهاى است كه خواستم تو را باشد، پيامبر از آن خورد و به ياران خود هم دستور داد از آن خوردند.
با خود گفتم: اين دو نشانه.
پس از آن به حضور رسول خدا در بقيع رسيدم كه براى تشييع جنازه يكى از ياران خود آمده بود، من دو قطيفه داشتم و پوشيده بودم و رسول خدا هم ميان اصحاب خود نشسته بود، سلام كردم و به طرف پشت سر او رفتم تا به شانه هايش بنگرم و ببينم آيا مُهر نبوّت ديده مىشود، همين كه پيامبر ديد كه من در پشت سرش ايستاده و در جستجوى چيزى هستم كه وصف آن را براى من گفته بودند، رداى خويش را از دوش افكند و من به مُهر نبوّت نگريستم و آن را شناختم و شروع به بوسيدن آن و گريستن كردم.
پيامبر فرمود: برگرد و برگشتم و برابر او نشستم و داستان خود را همچنين كه براى تو اى ابن عبّاس نقل كردم براى رسول اسلام گفتم و آن حضرت خوش داشت كه اين خبر را يارانش هم بشنوند.
سلمان همچنان گرفتار بردگى بود به طورى كه نتوانست در جنگهاى بدر و احد شركت كند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله به من فرمودند:
با صاحب خود عهد نامهاى براى آزادى خود بنويس و من تعهّدى نوشتم كه سيصد اصله خرما براى او به عمل آورم و با آب چاه آن را آبيارى كنم و چهل وُقيه هم طلا بپردازم.
پيامبر به اصحاب خود فرمود: برادرتان را يارى كنيد و آنها با نهالهاى خرما مرا يارى كردند، بعضى سى نهال، برخى بيست نهال و پانزده نهال و ده نهال و هر كس به قدر امكان خود مساعدت كرد و سيصد نهال براى من جمع شد.
پيامبر فرمود: اى سلمان! برو و براى اين نهالها گود بردار، وقتى تمام شد پيش من بيا تا خودم به دست خويش آنها را بكارم. من چنان كردم و ياران ياريم دادند و چون از آن فارغ شدم پيش رسول خدا برگشتم و خبرش دادم. پيامبر همراه من آمد، ما نهالها را به او مىداديم و او در گود مىگذاشت تا تمام شد. سوگند به كسى كه جان سلمان در دست اوست از آنها حتّى يك نهال هم خشك نشد و من درختان خرمايى كه تعهّد كرده بودم به صاحب خود پرداختم و آن مال همچنان به عهده من بود، اتّفاقاً از يك معدن طلا مقدارى طلا كه به اندازه تخم مرغى بود به حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله آوردند، فرمود: آن ايرانى كه براى آزادى خود تعهّدنامه نوشته بود چه كرده است؟ مرا به حضورش بردند، فرمود: اين را بگير و تعهّد خود را بپرداز.
سوگند به كسى كه جان سلمان در دست اوست چهل وقيه كامل بود. حق صاحب خود را دادم و آزاد شدم و در حالى كه آزاد بودم در جنگ خندق همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله شركت كردم و پس از آن در هيچ يك از جنگها غايب نبودم.» «4»
|
بهشت روح شد گلزار رويت |
اميد عاشقان ديدار رويت |
|
|
ندانستم كه لطف صنع ايزد |
به حسن اينجا رساند كار رويت |
|
|
زمين را ذرّهها خورشيد گردد |
اگر بر وى فتد انوار رويت |
|
|
لبانت شكّر مصر جمالت |
زبانت بلبل گلزار رويت |
|
|
گل سورى چو خار اندر گلستان |
بها ناورد در بازار رويت |
|
|
بديدم از دُرستِ ماه بيش است |
عيار حسن در دينار رويت |
|
|
مه نو كو مدد دارد ز خورشيد |
نگردد بدر بى تيمار رويت |
|
|
فروغ شمع مه پشت زمين را |
نگيرد جز به استظهار رويت |
|
|
بجز آيينه ارواح عشّاق |
نداند هيچ كس مقدار رويت |
|
|
تو را بيند نظر در هر چه دارد |
كسى كو كسب كرد اسرار رويت |
|
|
ببين چون سيف فرغانى جهانى |
چو چشم تو شده بيمار رويت |
|
(سيف فرغانى)
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- اسراء (17): 88.
(2)- حجرات (49): 13.
(3)- كهف (18): 49.
(4)- نهاية الإرب: 1/ 134.