مومنين در آينه روايات و آيات
تهران، حسينيه همدانيها رمضان 1386
بسم اللّه الرحمن الرحيم. الحمد للّه رب العالمين و صلّى اللّه على جميع الأنبياء و المرسلين و صلّ على محمّد و آله الطاهرين.
مؤمنان خصالى دارند كه آنان را از ساير آدميان ممتاز مىسازد. اين خصال در لسان ايات و روايات خصلتهاى نيكوى كثيرى را شامل مىشود، اما از ميان اين ويژگىها بخرى برجستهتر و ارزشمندتر از است.
نكته مهمى كه بايد در برشمردن اوصاف پسنديده براى اهل ايمان مد نظر قرار گيرد، اين است كه تعداد اوصاف در آيات و روايات ناظر به تعدد ساحتهاى زندگى مؤمن است. لذا در آيات قرآنى، فراوان به وصفهاى متوعى درباره مؤمنان برمىخوريم كه به نظر مىرسد با آنچه در بيان روايات بسيار از حضرات معصومين مىخوانيم متفاوت باشد. اما بايد توجه داشت كه هركدام از اين توصيفات به جنبههاى محدودى از ساحت وجودى اين گروه اشاره داردو مجموعه آنها وجود نور «ايمان» را در دل چنين انسانهايى به اثبات مىرساند.
در اين ميان، امير المؤمنين، عليه السلام، سه ويژگى عمده را براى اهل ايمان بيان فرمودهاند كه جاى تأمل و تدبر فراوان دارد:
1 قدر وقت را مىداند
يكى از خصوصيات عمده انسان مؤمن اين است كه از فرصت كوتاه حيات كه خداوند به او عنايت فرموده است، بهترين و بيشترين بهره را مىبرد.
«مشغول وقته»
وقتش (هميشه) مشغول است.
بنابراين، وقت براى مؤمن به مثابه گوهرى تابناك است كه برايش ارزشى بىبديل دارد. طبق اين بيان، مؤمن كسى است كه لحظهلحظه موهبت حيات را به ارزشهاى الهى و ملكوتى مبدل مىسازد.
حتى خواب مؤمن نيز به عنوان پارهاى از زمان حيات چنين ظرفيتى را داراست كه به عبوديت و بندگى حق صرف گردد. خواب مؤمن در خلال دو فعاليت مثبت اتفاق مىافتد:
- زمان قبل از خواب كه از عبادت حق و خدمت خلق و سكب حلال خسته مىشود.
- زمان بعد از خواب كه با نيرويى تازه به عبادت حق و خدمت خلق و كسب حلال مشغول مىشود.
مؤمن در آستانه خواب، از عبادت حق و خدمت خلق و كسب معاش حلال خسته مىشود. پس، مىخوابد به اين نيت كه خدا اين عمل را از او طلب كرده است. از اين منظر، اگر چه خواب فى نفسه عملى مباح است ولى براى انسان مؤمن به عنوان عبادتى نظير ساير عبادات محسوب مىشود، چرا كه خواب را نوعى امتثال امر مولانا مىداند.
خداوند در قرآن مجيد به پيغمبر اسلام، صلى اللّه عليه و آله، مىفرمايد:
شب را سه قسمت كن و يك يا دو بخش آن را مختص عبارت من قرار ده، اما از وقت استراحت خود فرو نكاه:
«يا أيها المزمل. قم الليل إلا قليلا. نصفه أو انقص منه قليلا. أو زد عليه و رتل القرآن ترتيلا». [1]
اى جامه بر خود پيچيده، شب راجز اندكى كه ويژه استراحت است- براى عبادت برخيز. نصف همه ساعات شب را به عبادت اختصاص ده يا اندكى از نصف بكاه يا مقدارى بر نصف بيفزا، و قرآن را شمرده و روشن و با تأمل و دقت بخوان.
مؤمن بعد از اينكه به امر خدا به استراحت پرداخت و بخشى از نيروى مصرفشدهاش را با خواب تأمين كرد و شور و نشاط زندگى را بار ديگر در جسمش باز يافت، پس از بيدارى هم وقت خود را در راه عبادت، خدمت و كسب حلال صرف مىكند.
2. صبور است
ويژگى ديگر مؤمن صبر فوق العاده اوست. امير المؤمنين در ذكر صفات اهل ايمان نمىفرمايد كه مؤمن صابر است. ايشان مىتوانست مؤمن را صابر بخواند، اما امير المؤمنين، عليه السلام، صفت صبر را براى مؤمن با صيغه مبالغه به كار مىبرد و او را صبور معرفى مىكند. صابر به كسى مىگويند كه صبر مىكند، اما صبور به كسى اطلاق مىشود كه صبر پيشه هميشگى اوست و چنين صفتى در وجود او برجسته است.
مؤمن صبور است و در حوادث تلخ و شيرين زندگى نهايت صبر و استقامت را از خود نشان مىدهد. مفهوم چنين سخنى اين است كه او در فرازونشيبهاى زندگى، خود را در حريم حق نگاه مىدارد. اگر جريانها و حوادث زندگى شيرين و بر وفق مراد او باشد، سرمست نمىشود و اگر آن حوادث به كام او بسيار تلخ باشد، به پستى ميل نمىكند. او، در همه حال، عبد خدا باقى مىماند. مؤمن انسانى ضعيف و كمظرفيت نيست كه يك حادثه شيرين هوش از سر وى بربايد، اختلال روانى پيدا كند و به قول حضرت سيد الشهداء، عليه السلام، دچار «بطر» [2] و مستى شود. او اينقدر كم جنبه و كوچك نيست كه حادثهاى سخت در او تأثير منفى بگذارند؛ به طورى كه دربرابر آنها گردن كج كند، ذليل و پست شود و ضعف نشان دهد.
مؤمن كسى است كه ايوبوار، ابراهيموار، و حسينوار با حادثه روبه رو مىشود. [3] او در حريم خدا مىماند و بيرون نمىرود، چون بيرون از حريم خدا فقط حريم شيطان و نفس اماره قرار دارد. [4]
3- شكور است
سومين خصوصيت بارز مؤمن، در بيان امير مؤمنان، شكر و سپاس بىاندازه او از نعمات خداوندى است. حضرت صفت شكر را نيز درباره مؤمن با صيغه مبالغه به كار مىبرد و مىفرمايد: مؤمن انسانى شكور است.
شكور براى هر نعمتى كه بر او ارزانى مىشود حدّ نهايى شكر را در مقابل پروردگار ادا مىكند. وقتى نعمتى به مؤمن مىرسد، با چشمانى اشكبار و صدايى حزين مىگويد:
«الحمد للّه رب العالمين».
ماهيت شكر از نظر قرآن
اما آيا شكر فقط لفظى همچون «الحمد للّه رب العالمين» است، يا فراتر از آن، نام يك عمل است؟ قرآن مجيد تصريح مىفرمايد كه شكر عمل است:
«اعملوا آل داود شكرا». [5]
اى خاندان داود، براى سپاسگزارى، به فرمانهاى حق عمل كنيد.
طبق ادبيات عرب، كلمه شكر در اين آيه نقش «مفعول لأجله» دارد. [6]
معنى آيه اين است كه اى آل داوود، تمام نعمتهايى را كه به شما ارزانى داشتم، به اعمال صالح تبديل كنيد و در اين مسير رهنمودهاى انبيا و ائمه و قرآن را نصب العين خود قرار دهيد. تنها در صورتى كه مواهب مرا به كردارهاى نيكويى مانند عبادت و انفاق و صدقه و حسن خلق تبديل كرديد، به معنى حقيقى كلمه مراتب شكر و سپاس آن نعمات را به جاى آوردهايد.
آرى، شكر با اين امر تحقق مىيابد كه تن و روان و قدرت و مكنت شاكر، وقف عبادت حق و خدمت خلق بشود. [7]
البته، خطاب اين آيه شريفه صرفا متوجه آل داوود نيست و تمامى آدميان اعصار و قرون مخاطب آن هستند؛ همچنانكه اكثر خطابهاى قرآن مجيد با عبارات «يا بنى ادم» و «يا ايها الناس» صورت مىپذيرد.
در مقابل شكر نعمت، كفران نعمت قرار دارد:
«ألم تر إلى الذين بدلوا نعمة اللّه كفرا و أحلوا قومهم دار البوار». [8]
آيا نديدى كسانى را كه شكر نعمت خدا را به كفران و ناسپاسى تبديل كردند و قوم خود را به سراى نابودى و هلاكت درآوردند؟
پرسشى كه در اين آيه وجود دارد، يك استفهام حقيقى نيست و از نظر ادبى استفهام انكارى نام دارد. وقتى خداوند در اين آيه به پيغمبرش مىگويد «آيا نديدى ...؟» به اين معنى است كه «البته مكرر ديدهاى».
«و احلّوا قومهم دار البوار»
خويشتن و بستگانش را به آتش دوزخ كشاند.
بسيارى از گناهان و معاصى به واسطه الگوپذيرى اعضاى كوچكتر يك خانواده و فاميل از اعضاى بزرگتر گسترش مىيابد.
«و اللّه أخرجكم من بطون أمهاتكم لا تعلمون شيئا و جعل لكم السمع و الابصار و الافئدة لعلكم تشكرون». [9]
و خدا شما را از بطون مادرانتان بيرون آورد درحالىكه چيزى نمىدانستيد، و براى شما گوش و چشم و قلب قرار داد تا سپاسگزارى كنيد.
نوزاد هيچ آگاهى و فهمى درباره جهان ندارد و حتى نمىداند چگونه خود را از كوچكترين آسيبها در امان نگاه دارد. اما خداوند اسباب فهم و آگاهى را در وجود انسان قرار داده است تا اندكاندك بر فهم خود بيفزايد:
«جعل لكم السمع و الابصار و الافئدة لعلكم تشكرون».
گوش و چشم و دل به شما بخشيدم تا تبديل به انسانهايى شكرگزار شويد.
انسان با به كار بستن چشم و گوش و دل و ديگر اعضا و جوارحش در راه خدا، شكر او را محقق مىسازد. هر يك از اعضاى بدن ظرفيت اين را دارند كه صاحبش با آن عبادت حق را به جاى آورد يا آن را در معصيت او به كار گيرد. مثلا همچنانكه با چشم مىتوان به آيات قرآن نگريست و اين خود يك عبادت محسوب مىشود، اگر همان چشم به نامحرم نظر كند به فرموده روايات مرتكب زناى چشم [10] شده است، و هكذا باقى اعضا و جوارح بدن.
مقام شكر چنان بلند است كه حضرت سيد الشهدا، عليه السلام، شب عاشورا بعد از آن سخنان بىنظيرشان در جمع اصحاب، چنين دعا كردند:
«جعلت لنا اسماعا». [11]
خدايا گوش ما ملك تو است.
«و ابصارا»
چشم ما ملك تو است.
«و افئدة» نيروى انديشه ما ملك توست.
در شب شكوهمند عاشورا كه:
|
تا جهان هست بزمى چنين |
نبيند به خود آسمان و زمين |
|
چنان مجلسى در تاريخ يك بار اتفاق افتاده است و واعظى همچون سيد الشهدا، عليه السلام، نيز در عالم نيامده است. مستمعان نيز بىنظير بودند، ابى عبد اللّه فرمود:
«فانّى لا اعلم خيرا من اصحابى». [12]
در عالم بهتر از اين هفتاد و دو نفر وجود ندارد؛ نه در گذشته و نه در آينده.
اهل تسنن نقل كردهاند كه پيغمبر فرمود: آقاى تمام مردم عالم شهدا هستند، آقاى تمام شهيدان عالم اين هفتاد و دو نفر هستند، آقاى اين هفتاد و دو نفر حسين من است. يعنى حسين نتيجه كل آفرينش است.
امام، عليه السلام، دستش را بلند كرد و فرمود:
«فاجعلنا من الشاكرين». [13]
در اين واپسين لحظههاى حيات، ما را توفيق ده تا همه وجودمان را هزينه خودت و بندگىات كنيم.
پروردگار عالم در قرآن مىفرمايد:
«سنجزى الشاكرين». [14]
خداوند يقينا پاداش شاكران را مىدهد.
خواجه نصير الدين طوسى توضيحى درباره شكر دارد كه تلفيقى از آيات و روايات است. اين تلفيق در مصباح الشريعه ذكر شده كه گفتار وجود مبارك امام صادق، عليه السلام، است.
خواجه نصير از حكيمان عاليقدر اسلامى محسوب مىشود. حكماى قديم معتقد بودند كه كل عالم استوار بر ده عقل (عقول عشره) است و آنها را در كتابهاى حكمت و فلسفه توضيح دادهاند. بحث عقول عشره از سه هزار سال قبل از ميلاد مسيح تاكنون مطرح بوده است. [15]
در علو قدر خواجه نصير همين بس كه فلاسفه درباره وى مىگويند:
خدا بعد از آن ده عقل يك عقل ديگر هم به اين عالم اضافه كرده و آن هم خواجه نصير الدين است. آنان خواجه را عقل حادى عشر يعنى عقل يازدهم مىنامند. [16]
جهان فلسفه، ارسطو را معلم اول و فارابى را معلم ثانى مىنامد، درباره ابن سينا و ملا صدرا هم سخنى نمىگويد؛ اما به خواجه كه مىرسد به او لقب «استاد البشر» مىدهد. اينجايگاه خواجه در علم است.
خواجه نصير انسانى فوقالعاده باادب بود. نقل است كه وقتى مرگش نزديك شد به خويشان خود گفت: روى سنگ قبر من ننويسيد فيلسوف كبير، عارف عظيم، عقل حادى عشر، استاد البشر، خواجه نصير الدين طوسى. چون مرا كنار قبر موسى بن جعفر، عليه السلام، دفن مىكنيد، ادب كنيد و روى سنگ قبرم بنويسيد:
«و كلبهم باسط ذراعيه بالوسيط». [17]
يك سگ بر آستانه اين خانه پوزه روى دست گذاشته است.
همچنين نقل است كه شخصى در بيابانى گريه مىكرد و مىگفت:
خدايا مرا محب خود حساب كن. چون خيلى دوستت دارم. بنويس من محب تو هستم. تو خيلى عاشق دارى. ما را هم در شمار يكى از آنها كه معرفت به تو دارند، بنويس. اگر مىبينى من لايق نيستم در دفتر عاشقانت اسمم نوشته بشود، بنويس اين بنده من است. اگر ديدى اين لياقت را هم ندارم، بنويس سنگ گرسنه درب خانه من است.
باز درباره ادب خواجه نصير نوشتهاند كه بستگان او نزديك مرگش به وى گفتند: شيعيان در همه جاى دنيا وصيت مىكنند اگر امكان داشته باشد پيكر آنان را به نجف نقل دهند و كنار حرم امير المؤمنين، عليه السلام، دفن كنيد. شما نيز چنين وصيتى كنيد. خواجه گفت: هرگز! اگر مرا از كنار حرم موسى بن جعفر، عليه السلام، به نجف ببريد بىاحترامى به موسى بن جعفر، عليه السلام، محسوب مىشود. مرا همينجا دفن كنيد.
شواهد درباره ادب خواجه بسيار است. محقق حلى دايى علامه حلى است. علامه حلى كه در قرن هفتم مىزيست، اولين روحانى شيعه است كه به او لقب «آيت اللّه» دادهاند. بعد از مرگ علامه تا زمان ميرزاى شيرازى بالاترين لقب عالمان شيعه حتى خود ميرزاصاحب فتواى تنباكو- «حجت الاسلام» بود. محقق حلى به دايىاش گفت: به من اجازه دهيد به مراغه بروم و در محضر عالم بزرگ، خواجه نصير، فلسفه و حكمت بخوانم.
علامه رخصت يافت و به مراغه رفت. وقتى به حضور استاد رسيد، خواجه به او فرمود: من به شما فلسفه و حكمت ياد مىدهم به شرط اينكه چون شما فقيهتر از من هستيد من هم پيش شما فقه بخوانم. اين ادب خواجه است.
علامه شش سال در مراغه مقيم بود و درس مىخواند، سپس به حلّه برگشت. پس از بازگشت، دايىاش به او گفت: خواجه شغلى در دولت داشته و تو به خاطر اينكه شش سال با اين مرد دولتى نشست و برخاست داشتهاى در قيامت بازخواست خواهى شد.
آنها را ببينيد كه احتياط را تا كجا كشانده بودند. گفت: سفارش مىكنم با روزه و نماز مستحبى و نماز شب كفاره نشستن اين شش ساله را با او به خدا بدهى.
گفت: دايى، من به عنوان كفاره نشستن با اين انسان كه مىگويى در دولت بود، نه يك بار روزه مىگيرم و نه يك ركعت نماز مىخوانم.
گفت: چرا؟ گفت: من شش سال شبانه روز با او بودم، حتى يك ترك اولى از او نديدم تا چه برسد به گناه صغيره! او تمام اعمالش و حتى غذا خوردنش را به عبادت تبديل مىكرد. يك لقمه كه برمىداشت، مىگفت:
خدايا اين لقمه ملك توست. من براى تو مىخورم نه براى لذت شكمم.
شكم مىخواهد لذت ببرد يا نبرد. اكنون كفاره چه چيزى را بايد بدهم؟
همين خواجه نصير نگاهى به شكر دارد كه شنيدنى است. گو اينكه نگاه ايشان نياز به توضيح مفصل هم دارد:
«الشكر اشرف الاعمال و افضلها». [18]
اين همان است كه سيد الشهدا، عليه السلام، از خدا خواسته است.
بالاترين عمل در نزد خدا شكر است.
«و اعلم ان الشكر مقابلد النعمة بالقول و الفعل و النية».
شكر اين است كه نعمت تبديل به عملى مثبت بشود. اين شكر هم با سه چيز به دست مىآيد:
«بالقول و الفعل و النية».
حاصل مىشود با زبان، عمل و نيت.
«و له اركان ثلاثة».
شكر ساختمانى است با سه پايه:
«الاول: معرفة المنعم و صفاته اللائقة به».
هر نعمتى را آيينه كنيد و در آن جمال نعمتدهنده را ببينيد. كنار هيچ نعمتى خدا از ياد نرود. كنار تمام نعمتها منعم و صفات او را ببينيد.
|
گيتى و خوبان آن در نظر آيينهاى است |
ديده نديدم در آن جز رخ زيبايى دوست |
|
|
گر شبى در خانه جانانه مهمانت كنند |
گول نعمت را مخور مشغول صاحبخانه باش |
|
«و معرفة النعمة من حيث انها نعمة و لا تتم تلك المعرفة الّا ...».
بعد از شناخت منعم، خود نعمت را بشناس.
«بأن يعرف ان النعم كلّها جليها و خفيها من اللّه».
باورت شود كه تمام نعمتهاى پنهان و آشكار از اوست.
«و انه المنعم الحقيقى»
منعم حقيقى اوست، نه پدر و مادر، نه دولت و وكيل و وزير. همهكاره تنها اوست.
«و ان الاوساط كلّها منقادون لحكمه مسخّرون لامره».
تمام اينهايى كه واسطه نعمت هستند همه غلام حلقه به گوش او هستند، ابر، باد، باران و كائنات در فرمان اويند.
ركن دوم حال است. بايد در برابر پروردگار خاضع و فروتن باشى. به هر نعمتى كه نگاه مىكنى بدانى كه اين هديه خدا به توست. اين نعمتها،
«دالّة على عناية المنعم بك و علامة ذلك»
نشان مىدهند كه خدا بندگانش لطف دارد. نعمتها زبان دارند و لطف خدا را بازگو مىكنند، شنيدنش گوش شنوا مىخواهد.
«ان لا تفرح من الدنيا الا بما يوجب القرب منه».
در كنار نعمت، در صورتى خوشحال باش كه با نعمت به قرب او حركت بكنى.
ركن سوم عمل است:
«الثالث: ... و هذا العمل يتعلق بالقلب و اللسان و الجوارح. اما عمل القلب».
قلب با نعمتها خون مىگيرد و سالم مىماند و با نعمتها كار مىكند، عمل قلب به اين است:
«فالقصد الى تعظيمه و تحميده و تمجيده»
كه خدا را تعظيم و حمد كنى، در نعمتهاى خدا و آثار لطفش تفكر كنى، و نيت كنى كه خدايا من با اين مقدار نعمتم،
«ايصال الخير و الاحسان الى كافة خلقه».
عاشقانه به بندگانت خدمت مىكنم و از تو رو برنمىگردانم.
در زمان رسول اللّه، زنى به مدينه آمد و به مقداد گفت: پيغمبر در مسجد است؟ گفت: بله. گفت: پيغمبر مىداند من چه كسى هستم، برو به او بگو همان زنى كه مجلس جوانان مكه را گرم نگاه مىداشت، آواز مىخواند و مىرقصيد و مطربى مىكرد، به مدينه آمده است. چون از قيافه افتادهام و گلويم ديگر آن صدا را ندارد، هيچ جا مرا دعوت نمىكنند؛ فقير شدهام، كمكى به من بكنند. مقداد آمد و گفت: يا رسول اللّه، چنين زنى بيرون است. پيغمبر به مردم فرمودند: چيزى من مىدهم، چيزى هم شما بدهيد، بارش را ببنديم و او را راهى مكه كنيم. [19]
اينگونه بود كه پيغمبر نعمت خدا را صرف خدمت به همه بندگانش مىكرد. اين شكر است.
«و اما عمل اللسان فاظهار ذلك المقصود بالتحميد».
بگو الحمد للّه، سبحان اللّه، بگو لا اله الا اللّه، امر به معروف كن. نهى از منكر كن. اين شكر زبان است.
«و اما عمل الجوارح».
چشمت، زبانت، گوشت، دستت، شكمت، پايت، اين هفت عضو
«باستعمال نعمه الظاهرة و الباطنة فى طاعته و عبادته».
تمام بدن را وارد حريم بندگى كن.
«و التوقى من الاستعانة بها فى معصيته و مخالفته».
همه اين هفت عضو را از آلوده شدن به گناه حفظ كنيد. در ملك او تصرف نابجا نكنيد.
«فظهر انّ الشكر من امّهات صفات الكمال».
خواجه نصير مىگويد: از اين حرفها معلوم مىشود شكر از ريشههاى صفات كمال است.
«و تحقق الكامل منه النادر»
شاكر خيلى كم است.
«كما قال»
چنانكه خود پروردگار مىفرمايد:
«و قليل من عبادى الشكور»
اگر معنى شكر اين است، خداوند بنده شاكر كم دارد.
خداوندا، بندگان شاكرت كه حقت را ادا كردند، اما تكليف بندگانى كه كفران نعمت مىكنند چيست؟ با شاكران كه مىخواهى روبهرو بشوى مىگويى:
«سنجزى الشاكرين».
|
عشق از اول سركش و خونى بود |
تا رود آن كس كه بيرونى بود |
|
[20]
اين سؤال را پيغمبر در شب معراج از خدا پرسيد. گفت: اما با امت ناشكر من مىخواهى چه كنى؟
پيغمبر از اين بابت دغدغه داشت. گفت: مولاى من
«امتى ضعيف».
اينها خيلى قوى نيستند كه چنين شكرى و عبادتى از ايشان بخواهى.
با آنها چه مىكنى؟ اين عبادتهاى ناقص كه شكر نمىشود.
از ناحيه حق خطاب رسيد: وقتى در قيامت همه شما را جمع كردم تو حبيب من از يك گوشه قيامت همانجا كه ايستادهاى صدا بزن:
«امّتى امّتى»
فورا جوابت را مىدهم:
«رحمتى رحمتى»
و اينگونه خيال پيغمبرش را آسوده كرد. [21]
|
الهى سينهاى ده آتشافروز |
در آن سينه دلى و آن دل همه سوز |
|
|
هر آن دل را كه سوزى نيست دل نيست |
دلافسرده غير از آب و گل نيست |
|
|
كرامت كن درونى دردپرور |
در آن سينه دلى و آن دل پر از درد |
|
|
دلم پر شعله گردان سينه پر دود |
زبانم را به گفتن آتشآلود |
|
|
ندارد راه فكرم روشنايى |
ز نورت پرتوى دارد گدايى |
|
|
نگه كن اين دل افسردهام را |
بر افروزان چراغ مردهام را |
|
|
در اين راه اميدم پيچدرپيچ |
مرا لطف تو مىبايد دگر هيچ. |
|
[22]
پىنوشت:
[ (1). مزمل، 1- 4.]
[ (2). اشاره است به اين سخن امام: بحار الأنوار، ج 44، ص 329؛ كلمات الامام الحسين، شيخ شريفى، ص 291: «... و أنى لم أخرج أشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و إنما خرجت لطلب الاصلاح فى امة جدى، صلى اللّه عليه و آله ...».]
[ (3). بحار الأنوار، ج 12، ص 348؛ تفسير الميزان، ج 17، ص 215: عن جعفر بن محمد، عن أبيه، عليه السلام، قال: إن أيوب ابتلى سبع سنين من غير ذنب، و إن الانبياء لا يذنبون، لانهم معصومون مطهرون لا يذنبون و لا يزيغون و لا يرتكبون ذنبا صغيرا و لا كبيرا.]
[ (4). بحار الأنوار، ج 67، ص 25؛ ميزان الحكمه، ج 1، ص 502: قال الصادق، عليه السلام:
«القلب حرم اللّه فلا تكسن حرم اللّه غير اللّه».]
[ (5). «و لسليمان الريح غدوها شهر و رواحها شهر و أسلنا له عين القطر و من الجن من يعمل بين يديه بإذن ربه و من يزغ منهم عن أمرنا نذقه من عذاب السعير* يعملون له ما يشاء من محاريب و تماثيل و جفان كالجواب و قدور راسيات اعملوا آل داود شكرا و قليل من عبادى الشكور». سبأ، آيات 12 و 13.]
[ (6). در زبان عربى پنج نوع مفعول وجود دارد: مفعول مطلق، مفعول به، مفعول معه، مفعول فيه (ظرف)، مفعول له (لأجله). (مولف)]
[ (7). در باب شكر ر ك: معراج السعاده ملا احمد نراقى.]
[ (8). ابراهيم، 28.]
[ (9). نحل، 78.]
[ (10). مسند احمد، الامام احمد بن حنبل، ج 2، ص 276، روايت از رسول اكرم، صلى اللّه عليه و آله: «ان اللّه عز و جل كتب على ابن آدم حظه من الزنا أدركه لا محالة وزنا العين النظر وزنا اللسان النطق و النفس تمنى و تشتهى و الفرج يصدق ذلك أو يكذبه».]
[ (11). ارشاد، شيخ مفيد، ج 2، ص 91، امام زين العابدين مىفرمايد: (شب عاشورا) پدرم-]
- براى اصحاب صحبت مىكرد. نزديك رفتم ببينم چه مىگويد؛ شنيدم مىفرمود:
«اللهم إنى أحمدك على أن أكرمتنا بالنبوة و علمتنا القرآن و فقهتنا فى الدين، و جعلت لنا أسماعا و أبصارا و أفئدة، فاجعلنا من الشاكرين اما بعد؛ فإنى لا أعلم أصحابا أو فى و لا خيرا من أصحابى، و لا أهل البيت أبر و لا أوصل من أهل بيتى فجزاكم اللّه عنى خيرا، ...».]
[ (12). همان.]
[ (13). همان.]
[ (14). «و ما كان لنفس أن تموت إلا بإذن اللّه كتابا مؤجلا و من يرد ثواب الدنيا نؤته منها و من يرد ثواب الآخرة نؤته منها و سنجزى الشاكرين». آل عمران، 145.]
[ (15). بحار الأنوار، علامه مجلسى، ج 54، ص 306: «اعلم أن العلماء اختلفوا فى أول المخلوقات، و اختلف الاخبار أيضا فى ذلك فالحكما يقولون: أول المخلوقات العقل الاول، ثم العقل الاول خلق العقل الثانى و الفلك الاول، و هكذا إلى أن انتهى إلى العقل العاشر فهو خلق الفلك التاسع و هيولى العناصر، و جماعة منهم يقول بأن تلكل العقول سائط لايجاده تعالى و لا موثر فى الوجود إلا اللّه، و كل ذلك مخالف لما ظهر و تبين من الآيات و الاخبار، و أجمع عليه المليون ...».]
[ (16). بحار الأنوار، ج 105، ص 127: «... قال ذلك و كتبه الصدر الواعظ المزبور (ابو نصر محمد الصدر بن منصور بن محمد الحسنى الحسينى الدشتكى الواعظ) غفر اللّه له و لسلفه، و جعله على نور، فى التاريخ المذكور: بسم اللّه قلت: لى أشياخ منهم أولا أبى و هو من أشاع غوامض العلوم و الحكم، و نشر بحيث لقب استاد البشر، و رشد الخلق بما ينجيه من المفاسد، فدعى العقل الحادى عشر، إمام الحكمة ناصر الشريعة منصور، قدس اللّه سره ...».]
[ (17). برگرفته از اين آيه قرآن: «و تحسبهم أيقاضا و هم رقود و نقلبهم ذات اليمين و ذات الشمال و كلبهم باسط ذراعيه بالوصيد لو اطلعت عليهم لوليت منهم فرارا و لملئت منهم رعبا». كهف، 18.]
[ (18). بحار الأنوار، ج 68، ص 22: قال المحقق الطوسى قدس سره: الشكر أشرف-]
- الاعمال و أفضلها و اعلم أن الشكر مقابلة النعمة بالقول و الفعل و النية و له أركان ثلاثة:
الاول معرفة المنعم و صفاته اللائقة به، و معرفة النعمة من حيث إنها نعمة و لا تتم تلك المعرفة إلا بأن يعرف أن النعم كلها جليها و خفيها من اللّه سبحانه و أنه المنعم الحقيقى و أن الاوساط كلها منقادون لحكمه مسخرون لامره. الثانى الحال التى هى ثمرة تلك المعرفة، و هى الخضوع و التواضع و السرور بالنعم، من حيث إنها هدية دالة على عناية المنعم بك و علامة ذلك أن لا تفرح من الدنيا إلا بما يوجب القرب منه الثالث العمل الذى هو ثمرة تلك الحال فان تلك الحال إذا حصلت فى القلب حصل فيه نشاط للعمل الموجب للقرب منه، و هذا العمل يتعلق بالقلب و اللسان و الجوارح: أما عمل القلب فالقصد إلى تعظيمه و تحميده و تمجيده، و التفكر فى صنائعه و أفعاله و آثار لطفه، و العزم على إيصال الخير و الاحسان إلى كافة خلقه. و أما عمل اللسان فاظهار ذلك المقصود بالتحميد و التمجيد و التسبيح و التهليل، و الامر بالمعروف و النهى عن المنكر إلى غير ذلك. و أما عمل الجوارح فاستعمال نعمه الظاهرة و الباطنة فى طاعته و عبادته، و التوقى من الاستعانة بها فى معصيته و مخالفته كاستعمال العين فى مطالعة مصنوعاته، و تلاوة كتابه، و تذكر العلوم المأثورة من الانبياء و الاوصياء عليهم السلام و كذا سائر الجوارح فظهر أن الشكر من امهات صفات الكمال، و تحقق الكامل منه نادر كما قال سبحانه: قليل من عبادى الشكور».]
[ (19). بحار الأنوار، ج 21، ص 93: «... أن سارة مولاة أبى عمرو بن صيفى بن هشام أتت رسول اللّه، صلى اللّه عليه و آله، من مكة إلى المدينة بعد بدر بسنتين، فقال لها رسول اللّه، صلى اللّه عليه و آله: أمسلمة جئت؟ قالت: لا، قال: أمهاجرة جئت؟ قالت: لا، قال: فما جاء بك؟ قالت: كنتم الاصل و العشيرة و الموالى، و قد ذهبت موالى، و احتجت حاجة شديدة، فقدمت عليكم لتعطونى و تسكونى و تحملونى، قال: فأين أنت من شبان مكة؟
و كانت مغنية نائحة، قالت: ما طلب منى بعد وقعة بدر، فحث رسول اللّه، صلى اللّه عليه و آله، عليها بنى عبد المطلب فكسوها و حملوها و أعطوها نفقة، و كان رسول اللّه، صلى اللّه عليه و آله، يتجهز لفتح مكة ...».]
[ (20). از مولوى است.]
[ (21). حديث ديگرى دراينباره نقل شده است كه درخور تامل است. در حليلة الأبرار، سيد هاشم بحرانى، ج 2، ص 148؛ الفضائل، شاذان بن جبرئيل القمى، ص 121، ظاهرا شخصى به نام سليمان از پدرانش نقل مىكند: «... و بينا فاطمة جالسة إذ اقبل رسول اللّه، صلى اللّه عليه و آله، حتى جلس إليها و قال: يا فاطمة لا تبكى و لا تحزى فلا بد من مفارقتك فاشتد بكائها، ثم قالت: يا ابت، اين القاك؟ قال: تلقيننى تحت لواء الحمد اشفع لامتى، قالت: يا ابت فان لم اجدك؟ قال: تلقيننن على الصراط. و جبرئيل عن يمينى و ميكائيل عن شمالى، و اسرافيل اخذ بحجزتى، الملائكة خلفى و انا انادى: يا رب امتى امتى، هون عليهم الحساب. ثم انظر يمينا و شمالا إلى امتى و كل نبى يومئذ مشتغل بنفسه يقول: يا رب نفسى نفسى. و انا اقول: يا رب امتى امتى، و اول من يلحق بى من امتى انت و على و الحسن و الحسين، يقول الرب: يا محمد ان امتك لو اتوفى بذنوب كالمثال الجبال لغفرت لهم ما لم يشركوا بى شيئا و لم يوالوا عدوا لى».]
[ (22). از وحشى بافقى است.]