پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

نهى از سركشى و فساد

نهى از سركشى و فساد

در پايان آيه شريفه بنى‏اسرائيل را از سركشى و فساد و طغيان و افساد كه از مصاديق بارز و خانمان سوزش اختلاف و ناسازگارى با يكديگر و جنگ و خون‏ريزى و نهايتاً تباه شدن جان و مال و ناتوان شدن بنيه جامعه و از دست رفتن اتحاد و وحدت است اكيداً نهى مى‏كند آنجا كه مى‏فرمايد:

از همه نعمت‏هائى كه به شما عطا كرده‏ام يا به سبب اين دوازده چشمه روان به دست شما مى‏رسد بخوريد و مصرف كنيد و تبهكارانه و از روى فساد در زمين فتنه و آشوب برپا نكنيد.

به حكم عقل و فطرت و بر اساس فرمان‏هاى دينى بايد از همه نعمت‏هاى حق و خوردنى‏ها و آشاميدنى‏هاى حلال براى برپائى و قوام معيشت استفاده كرد و از انرژى‏هاى به دست آمده آن كه در بدن ظهور مى‏كند به عبادت و خدمت و همه امور خير و كارهاى مثبت برخاست، و منبعى از خوبى و بركت شد و در يك كلمه حق نمك خورده شده را ادا كرد.

و از هزينه كردن انرژى‏هاى به دست آمده از خوراكى‏ها و آشاميدنى‏ها در گناه و معصيت و به ويژه در نزاع و اختلاف و كشمكش و جنگ و جدال و خون‏ريزى پرهيز كرد كه اين امور مورد نهى حق و امورى زشت و خانمان برانداز و پايمال كردن حق نمك الهى و كمال نامردى و ناجوانمردى و در حقيقت آتش زدن به خرمن انسانيت و ويران كردن كاخ آدميت و ايجاد زحمت و مزاحمت براى مردم به ويژه بى‏گناهان است: وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ.

شما كافى است به آثار بسيار اسفناك و خانمان‏سوز اختلافات صدر اول اسلام به ويژه اختلافاتى كه پس از بيعت مردم با اميرمؤمنان صورت گرفت و منشأى جز هواپرستى و جاه طلبى و مادى‏گرى نداشت بيندازيد تا شومى گناه اختلاف و خسارت غير قابل جبران نزاع و كشمكش را در هر امتى و در هر زمان و روزگارى درك كنيد.

اميرمؤمنان درباره بيعت شكنان منطقه بصره كه بيعت شكنى آنان با طرح و نقشه طلحه و زبير و عايشه صورت گرفت و به شكستن وحدت ملت اسلام منتهى شد و دنبال آن براى دشمنان سوگند خورده قرآن و جامعه اسلامى يعنى امويان زمينه ايجاد جنگ صفين و نهروان و نهايتاً منجر به شهادت اميرمؤمنان و محروم شدن مردم آن روزگار و پس از آن تا قيامت از درياى بى‏پايان علم و حكمت و بصيرت شد مى‏فرمايد:

«فقدموا على عمالى و خزان بيت مال المسلمين الذى فى يدى و على اهل مصر كلهم فى طاعتى و على بيعتى، فشتتوا كلمتهم و افسدوا على جماعتهم و وثبو على شيعتى فقتلوا طائفة منهم غدراً و طائفه عضوا على اسيافهم فضاربوا بها حتى لقوا الله صادقين:» «1»

طلحه و زبير پيروانشان كه از بيعت من سر باز زدند و عهد خود را نسبت به من شكستند و از ملت جدا گشتند بر كارگزاران از جانب من عثمان بن حنيف و ديگران، و بر خزانه داران بيت المال مسلمين كه در اختيار من بود و بر مردم شهرى كه همه مطيع و پيرو من و در مدار بيعتم بودند وارد شدند و ميانشان اختلاف انداختند اتفاق و اتحادشان را بر ضد من به پراكندگى تبديل كردند و جمعى از آن مردم را به شكستن بيعت وادار نمودند و بر پيروانم هجوم برده گروهى از آنان را به حيله و به ناحق كشتند و گروه ديگرى از شيعيانم با آنان همراه با شمشيرهايشان به شدت زد و خورد كردند تا صادقانه و با نيت واعتقادى پاك به ملاقات خدا شتافتند. يقيناً اگر اصحاب جمل بيعت امام به حق و پيشواى عادل و چراغ هدايت و حقيقت دين را نشكسته بودند، شيعيان بى‏گناه در بصره به شمشير ستم كشته نمى‏شدند، زنانشان بيوه نمى‏گشتند، اطفالشان به خاك يتيمى نمى‏نشستند، دلهايشان بريان و جگرهايشان كباب و اشك مظلومانه‏شان بر رخسار معصومشان جارى نمى‏شد، و سپس آتش جنگ زبانه نمى‏كشيد و صدها تن از دو لشگر به قتل نمى‏رسيدند، و نيروى جامعه به ضعف و ناتوانى كشيده نمى‏شد، و زمينه براى جنگ صفين و كشته شدن هزاران نفر فراهم نمى‏گشت، و كار به جنگ نهروان و نهايتاً به شهادت اميرمؤمنان و افتادن حكومت و سرپرستى مسلمانان به دست امويان منافق و ضد حق و پديد آمدن فرهنگ اموى تعطيل حدود و احكام اسلام و ظهور عالمان دربارى و توجيه‏گر حكومت ستم، و دستبرد به اصول اسلام و تخريب عقول، و تهديد پاكان و نوشته شدن هزاران كتاب به ظاهر اسلامى و به باطن اموى مسلك كشيده نمى‏شد، و زمينه براى حكومت عباسيان منافق‏تر از بنى‏اميه فراهم نمى‏گشت، و جائى براى يورش مغول و تيموريان و بتدريح فراهم آمدن زمينه ورود استعمارگران به مناطق اسلامى و مسلط شدنشان به جان و مال و فرهنگ مردم و معادن و ثروتشان به وجود نمى‏آمد، من همه اين بلاها و مصائب و زبونى‏ها و ستم‏ها و ظلم‏ها و غارت‏گرى‏ها و رو در رو بودن مسلمانان با يكديگر و گسترش كينه‏ها و تعصبات جاهلى و بيجا را محصول اختلاف اندازى اهل سقيفه و تكميل آن به وسيله اصحاب جمل به ويژه طلحه و زبير و عايشه مى‏دانم و بر اثباتش دليل‏هاى محكم و استوار و متين دارم كه اگر عمرم كفاف دهد در بررسى كاملى كه در تاريخ صدر اول اسلام و حوادث بسيار تلخ و آثار شومش خواهم داشت هر موضوعى را با دليل استوار و محكمش به تحرير خواهم كشيد.

در هر صورت اختلاف و ناسازگارى غير منطقى و نامعقول كه گاهى ميان مردم پيش مى‏آيد، و اختلاف هواپرستان و جاه‏طلبان امت با اهل خدا و مردان حق و حقيقت آثار شومش و خسارت‏هاى غير قابل جبرانش قابل شماره نيست.

چنانچه كسى بگويد در روايتى از رسول اسلام آمده:

اختلاف امتى رحمة

: اختلاف امت من رحمت است، اگر كلمه اختلاف در اين روايت به معناى تردد و رفت و آمد مثبت باشد جائى براى پذيرفتن روايت وجود دارد و اگر به معناى پراكندگى و چند دستگى و ضد اتفاق و اتحاد باشد به دلايلى مردود و بوى جعل و ساختگى بودن از آن مى‏آيد، و نسبت دادن آن به پيامبر رحمت و منادى وحدت جز افترا و تهمت به آن حضرت كه گناهى بزرگ است چيزى نيست علاوه بر اين كه متن روايت با توجه به اين معنا با صريح آيات قرآن از جمله‏ وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا صد در صد تضاد و مباينت دارد و دليل بر ساختگى بودن آن است.

از حضرت باقر (ع) درباره‏ى ناسازگارى دو روايت مهم نقل شده:

«من قسم له الخرق حجب عنه الايمان:»

كسى كه ناسازگارى بهره‏اش شود ايمان از او در حجاب رود.

و آن حضرت از پيامبر روايت مى‏كند:

«لو كان الخرق خلقا يرى ما كان شيئ مما خلق الله اقبح منه:» اگر ناسازگارى موجودى قابل ديدن شود، چيزى در ميان مخلوقات خدا زشت‏تر از آن نباشد.

اتحاد و وحدت صف پولادينى است كه با هجوم هيچ حادثه‏اى در هم نمى‏شكند، و ساختمان محكم و استوارى است كه با كلنگ هيچ دشمنى فرو

نمى‏ريزد، و سد با بنيانى است كه با هيچ عاملى از جا در نمى‏آيد، و شجره طيبه‏اى است كه شاخ و برگش زرد و خشك نمى‏گردد.

مى‏گويند مردى دوازده پسر داشت نزديك مرگش همه آنان را كنار بسترش خواند به هر يك چوبى خشك داد و گفت آن را بشكنيد و آنان هم چوبى كه در دست داشتند شكستند سپس به هر يك دو چوب داد و گفت بشكنيد و آنان هم با مايه گذاشتن زور بيشتر شكستند، تا دوازده چوب را با رشته‏اى به هم بست و گفت آن را بشكنيد ولى هيچ‏كدام موفق به شكستن دوازده چوب به هم پيوسته نشدند، آنگاه روى به آنان كرد و گفت: اگر پس از مرگ من جداى از هم گرديد و هر كدام مكتب تك‏روى پيشه گيريد دشمن به آسانى به شما چيره مى‏شود، اگر دست در دست هم نهيد و با هم متحد باشيد و يك‏پارچگى خود را حفظ كنيد قطعاً هيچ دشمنى با همه قدرتى كه دارد نمى‏تواند بر شما چيره گردد.

گر چه قرآن براى هدايت ناس و همه انسان‏ها در هر روزگارى نازل شده و مربوط به طايفه‏اى خاص نيست و نمى‏تواند و نبايد بر پايه مشرب خاصى اعم از مشرب اديب، فيلسوف، متكلم، عارف، دانشمند علم طبيعى تفسير شود، ولى گاهى مطالبى ذوقى نه به عنوان تفسير از بعضى مشرب‏ها به ويژه عرفان در سايه بعضى از آيات نقل شده كه داراى جاذبه معنوى و دليل بر بعضى از حقايق روحى و بيشتر جنبه زنگ بيدارباش و هدايت به پاره‏اى از مطالب باطنى دارد.

در پرتو اين آيه شريفه در تأويلات نجميه آمده:

روح انسانى و صفاتش در جهان قلب به منزله موسى و قوم اوست، روح در هويت ذاتش از خدا درخواست مايه‏اى دارد كه آتش عطش او را بنشاند و از آن مايه كه در حقيقت حكمت و معرفت است سيراب گردد.

او از سوى حضرت حق مأموريت مى‏يابد كه عصاى‏ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ* را بر قلب كه به خاطر دورى از حق، و آلوده شدنش به رذايل چون سنگ شده يا سخت‏تر از سنگ گشته بزند تا از آن دوازده چشمه حكمت و معرفت به عدد حروف‏ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ* كه دوازده حرف است جارى گردد، و دوازده سبط وجود كه پنج حس ظاهر و پنج حس باطن و قلب و نفس است هر يك به فراخور ظرفيتشان از آن چشمه‏هاى معنوى استفاده كنند و از تبهكارى و عصيان و فساد كه محصول روگردانى از حق و ترك اوامر و احكام او و ميل به شهوات غير منطقى است در امان بمانند.

منبع
  • پایگاه عرفان