عقل سودمندترين ثروت انسان
تهران، حسينيه سليمى رجب 1381
بسم اللّه الرحمن الرحيم. الحمد للّه رب العالمين و صلّى اللّه على جميع الأنبياء و المرسلين و صلّ على محمّد و آله الطاهرين.
خداوند متعال، در همان هنگام كه سرشت هر انسانى را در رحم مادر، جايگزين مىكند، نعمت عقل را نيز مانند ساير نعمتها (از جمله چشم، گوش، دهان، دست و پا و ...) به او مرحمت مىفرمايد. اين وديعه ارزشمند اهلى ابزار تواناى انسان براى درك حقايق عالم و دستيابى به آنها به شمار مىآيد. انسان از طريق عقل خود مىتواند خدا را دريابد، انبيا و ائمه، عليهم السلام، را بفهمد، قيامت را درك كند، به انواع و اقسام نعمتهاى خدادادى پىببرد، به خودشناسى برسد، راه زندگى را پيدا كند، و خير و شر را بشناسد.
اگر پروردگار اين نعمت عظيم را در اختيار انسان قرار نمىداد، انسان حيوانى از حيوانات به شمار مىآمد و، در اين صورت، صرفا از زندگىاى محدود و معيّن برخوردار مىشد و به خور و خواب و شهوت و، در نهايت، به مرگ بسنده مىكرد؛ ولى خداوند متعال چنين اراده نفرمود و نخواست انسان مانند ساير حيوانات زندگى كند. بنابراين، نعمت عقل را در وجود وى به وديعت نهاد تا اين مخلوق بر همه مخلوقات هستى برترى يابد و به آنچه ديگر موجودات از آن دور نگه داشته شدهاند دسترسى پيدا كند. آرى، بازوى پرتوان عقل انسان را به حقايقى رهنمون مىشود كه حتى ملائكه مقرب الهى نيز به آن دست نيافتهاند.
عقل: سودمندترين ثروت انسان
در قرآن كريم، در بيش از هزار آيه، به عقل و آثار بابركت اين نعمت الهى پرداخته شده است. [2] بهعلاوه، پيامبران و امامان معصوم در اينباره فراوان سخن گفتهاند، [3] اما به واقع، هيچكدام از انسانهاحتى انبياى خدااز عهده شكر نعمت عظيم عقل برنيامدهاند. [4] پيامبر اكرم، صلى اللّه عليه و آله، در جملهاى بىنظير و پرارج درباره عقل، به امير المؤمنين على، عليه السلام، مىفرمايند:
«يا على، لا مال اعود من العقل». [5]
در اين عالم، ثروتى سودمندتر از عقل وجود ندارد.
آرى، به راستى كه همه عبادات و خدمات انبياى خدا و ائمه طاهرين، عليهم السلام، از عقل كامل آنها سرچشمه گرفته و، در نهايت، ايشان را به بهشت برين رهنمون ساخته است.
|
خرد آن است كه چون هديه فرستاد به تو |
زو خداوند جهان با تو سخن گفت به راز [6] |
|
تأثير عقل در سعادت و شقاوت انسان
امام جعفر صادق، عليه السلام، مىفرمايند:
«العقل ما عبد به الرحمن».
در اين جمله، واژه «به» حائز اهميت فراوان است. امام صادق، عليه السلام، عقل را حقيقتى قلمداد مىفرمايد كه انسان به وسيله آن، به طرف عبادت پروردگار هدايت مىشود. بارى، انسان عاقل درباره خدا، انسان، و جهان مىانديشد و به تحليل و ارزيابى هريك از آنها مىپردازد تا به اين نتيجه مىرسد كه در اين عالم، كه سفرهاى بىنقص از نعمتهاى شگفتانگيز خدا به شمار مىآيد، مخلوق و ميهمان پروردگار است. بنابراين، لازم است عبد و بنده خداى متعال باشد. او به اين نكته مىانديشد كه براى چه بايد در مقابل غير خدا تعظيم كند؟ براى چه در مقابل هر شاهى، هر وزيرى، هر وكيلى، هر اربابى، و هر ثروتمندى سر تعظيم فروبياورد؟ مگر نه اين است كه آنها هم مانند ديگر انسانها وظيفه دارند در مقابل صاحب حقيقى عالم سر تعظيم فروآورند؟ بدين ترتيب، او نتيجه مىگيرد كه اگر به موجودى هممرتبه يا كممرتبهتر از خود تسليم شود، ديگر كمال زيان را ديده است. آرى، جماد و نبات، طلا و نقره، مال و ثروت، و مقام و شهرت همگى در مرتبهاى پايينتر از انسان قرار دارند و عاقل خود را بنده آنها قرار نمىدهد.
خداوند در قرآن، خطاب به پيامبر اكرم، صلى اللّه عليه و آله، مىفرمايد:
«قل إنما أنا بشر مثلكم يوحى إلى أنما إلهكم إله واحد فمن كان يوجو لقاء ربه فليعمل عملا صالحا و لا يشرك بعبادة ربه أحدا». [7]
بگو: جز اين نيست كه من هم بشرى مانند شمايم كه به من وحى مىشود كه معبود شما فقط خداى يكتاست. پس، كسى كه ديدار پاداش و مقام قرب پروردگارش را اميد دارد، بايد كارى شايسته انجام دهد و هيچكس را در پرستش پروردگار شريك نكند.
همه انسانها در مقامات انسانى يكى هستند. حال، اين افراد هريك شغلى دارند: يكى شاه است، نفر بعدى رئيس جمهور است، يك نفر وكيل است، و ديگرى وزير. اينكه شغل مهم داشتن نمىتواند براى كسى امتياز به حساب آيد و همه موجودات مخلوق پروردگار و هممرتبه هستند از طريق عقل فهميده مىشود:
|
خرد راهنماى و خرد دلگشاى |
خرد دست گيرد به هر دو سراى. [8] |
|
در اثر به كار گرفتن عقل، انسان پىمىبرد كه بايد بسان تمام موجودات عالم يك خط سير مستقيم را در پيش بگيرد. تنها در اين صورت است كه انسان عاشق بندگى آفريدگار مىشود. پروردگار نيز، به واسطه انبياى خود، راه بندگى را به او نشان مىدهد.
به راستى، وقتى انسان خدا را بندگى مىكند، ارزشى افزونتر از همه ارزشها مىيابد و در روز قيامت مقام «فى عيشة راضية» [9] را نصيب خود مىكند. آرى، انسان از طريق عقل و به كمك آن «عبد اللّه» مىشود.
يادآور مىشود امتياز معنوى انبيا و ائمه طاهرين، عليهم السلام، به سبب همين عبد اللّه بودن آنها بوده است. همه عشق انبيا و ائمه در بندگى خدا خلاصه مىشده است. گاهى، حتى به سبب اين عشق به بندگى پروردگار به شهادت مىرسيدهاند، ولى بندگى را رها نمىكردهاند؛ چون مىدانستند پذيرش شهادت، به سبب بندگى خدا، يكى از بالاترين ارزشها محسوب مىشود.
عمل امام حسين، عليه السلام، گوياى اين حقيقت است
به حضرت سيد الشهدا پيشنهاد شد در هر شهرى كه مىخواهند سكونت كنند و هر مالى كه مىخواهند در اختيار بگيرند و در عوض از يزيد اطاعت كنند. بدين ترتيب، از حضرت خواستند خدا را با يزيد عوض كند، خدا را كنار بگذارد و يزيد را در زندگىاش بگنجاند! چرا حضرت سيد الشهدا، عليه السلام، در برابر اين خواسته مقاومت كرد و تن به شهادت داد و فرمود:
«مثلى لا يبايع مثله». [10]
انسانى مثل من با فردى چون يزيد بيعت نمىكند.
عقل كامل و جامع آن حضرت پذيرش اين دادوستد را زيانبار مىدانست؛ زيرا عقل ايشان همه ارزشها را در وجود پروردگار بزرگ عالم مىديد.
در روايات آمده است: در كنار دروازه مكه، مردم براى حضرت سيد الشهدا، عليه السلام، دلسوزى كردند و به ايشان گفتند: يابن رسول اللّه، اين سفر بوى خون مىدهد. شما از اين سفر صرفنظر كنيد! ولى حضرت جواب دادند: اشتياق من به مرگ از اشتياق يعقوب به ديدن يوسف بيشتر است. [11] به راستى كه من، در اين مرگ، سرمايه بندگى را حفظ مىكنم و اين تجارت و كسب را از دست نمىدهم. پيامبر اكرم، صلى اللّه عليه و آله، در اينباره مىفرمايند:
«الكاسب حبيب اللّه». [12]
كاسب دوست و حبيب خداوند عالم است.
چنين كاسبى حبيب خدا به شمار مىآيد. او با پروردگار خويش معامله مىكند و پروردگار نيز متاع او را به گرانترين قيمت مىخرد. قرآن كريم در اينباره مىفرمايد:
«إن اللّه اشترى من المؤمنين أنفسهم و أموالهم بأن لهم الجنة يقاتلون فى سبيل اللّه فيقتلون و يقتلون وعدا عليه حقا فى التوراة و الانجيل و القرآن و من أوفى بعهده من اللّه فاستبشروا ببيعكم الذى بايعتم به و ذلك هو الفوز العظيم». [13]
يقينا، خدا از مؤمنان جانها و اموالشان را به بهاى آنكه بهشت براى آنان باشد خريده است. همان كسانى كه در راه خدا پيكار مىكنند، پس دشمن را مىكشند و خود در راه خدا كشته مىشوند. خدا آنان را بر عهده خود در تورات و انجيل و قرآن وعده بهشت داده است؛ وعدهاى حق. و چه كسى به عهد و پيمانش از خدا وفادارتر است؟ پس اى مؤمنان، به اين داد و ستدى كه انجام دادهايد خوشحال باشيد؛ و اين است كاميابى بزرگ.
جهل: بدترين تنگدستى انسان
پيامبر بزرگوار اسلام، صلى اللّه عليه و آله، بعد از اينكه خطاب به حضرت على، عليه السلام، از عقل به عنوان سودمندترين ثروت هستى ياد مىكند، ادامه مىدهد:
«و لا فقر اشد من الجهل».
هيچيك از اقسام تهيدستى و فقر در اين عالم از نفهمى و جهل دشوارتر نيست.
جهل آن است كه آدم هفتاد سال در اين دنيا زندگى كند، اما نفهمد جهان يعنى چه؟ نعمتها يعنى چه؟ انسان و خدا يعنى چه؟ به دنيا بيايد و از دنيا برود و، در طول اين به دنيا آمدن و از دنيا رفتن، در تاريكى مطلق به سر ببرد و هيچچيز را نبيند. طبيعى است كه در تاريكى هيچ چيز ديده نمىشود. اگر شبهنگام، بدون اينكه چراغى روشن باشد، به اتاقى وارد شويم، هيچچيز را در آن اتاق تشخيص نخواهيم داد. حتى اگر عامل خطرآفرينى در اتاق وجود داشته باشد، آن را تشخيص نخواهيم داد، اما اگر چراغى در اتاق روشن باشد، عامل احتمالى خطر را مىبينيم و از خود مواظبت مىكنيم.
عقل مسموع و اثر آن
عقل طبيعى و خدادادى انسان، به تدريج، از طريق ديدهها و شنيدهها رو به كمال مىرود و به قول امير المؤمنين على، عليه السلام، انسان عقل مسموع پيدا مىكند. كودك رفتهرفته بزرگتر و فهميدهتر، مىشود و بسيارى از برنامههاى بچگانه را كمكم كنار مىگذارد و به طرف يك سلسله برنامههاى مثبت سوق پيدا مىكند كه اين مربوط به عقل اوست.
اگر عقل انسان رشد كند، انسان را در زمره انبيا و ائمه طاهرين، عليهم السلام، قرار مىدهد؛ چراكه عقل انسان را به پيروى از انبيا و ائمه به عنوان رهبران واقعى بشر تشويق مىكند. در نتيجه، انسان سعى مىكند مانند ايشان زندگى كند: از حرام خدا گريزان بوده به حلال خدا عشق بورزد، قناعت پيشه كند، اخلاق نيكو داشته باشد و ...
وجود مبارك امام موسى بن جعفر، عليه السلام، درباره ارزشهاى فراوان عقل مسموع و كماليافته مىفرمايند:
وقتى انسان از عقل كامل برخوردار شود، يكى از نتايج آن عقل كامل درخواستهاى بسيار شايسته از پروردگار عالم است. [14]
اينگونه درخواستها در قرآن مجيد، روايات و دعاها به وفور يافت مىشوند؛ ضمن اينكه وقتى انسان از خدا درخواستى مىكند، پروردگار بزرگ زمينه دستيابى انسان به آن خواسته را فراهم مىكند و جمله ذرات زمين و آسمان هماهنگ مىشوند تا انسان به آنچه خواسته برسد. ازاين رو، كليد همه قفلها در اختيار انسان قرار مىگيرد. خداوند در قرآن مجيد مىفرمايد:
«و عنده مفاتح الغيب لا يعلمها إلا هو». [15]
وكليه خزائن غيب نزد خداست، و كسى جز خدا بر آن آگاه نيست.
پروردگار عالم، با توجه به رحمت و عنايت خاص الهى، مىتواند به خواهندگان و دعاكنندگان لطف كند و خواستههاى آنها را پاسخ گويد.
خواستههاى شايسته انسان از خدا
امام موسى كاظم، عليه السلام، به هشام بن حكم فرمودند: در يكى از آيههاى سوره مباركه فرقان، از خداوند متعال درخواستى ارزشمند شده است كه به نظر مىرسد اين درخواست از سوى يكى از عقلاى عالم مطرح شده باشد؛ زيرا درخواستكننده عقل كامل بوده و چيزى را خواسته است كه سرمايه دنيا و آخرت او قرار بگيرد. اينگونه درخواستها به عاقلان واقعى اختصاص دارد:
«و الذين يقولون ربنا هب لنا من أزواجنا و ذرياتنا قرة أعين و اجعلنا للمتقين إماما». [16]
و آنان كه مىگويند: پروردگارا، ما را از سوى همسران و فرزندانمان خوشدلى و خوشحالى بخش، و ما را پيشواى پرهيزكاران قرار ده.
امام كاظم، عليه السلام، ادامه دادند: اى هشام، عاقلان حقيقى براساس شهوت، ثروت مادّى، و زيبايى ظاهرى به امر ازدواج اقدام نمىكنند؛ بلكه مصلحت خود را در اين امر مقدس به خداوند متعال وامىگذارند:
«هب لنا من أزواجنا».
اين گروه از عاقلان اينگونه با خداوند نجوا مىكنند: ما سازنده اين نعمتها نيستيم، اينها آفريده تو و در حوزه اختيار و شناخت تو هستند.
در نتيجه، خود تو بايد وارد ميدان زندگى بشوى و امر ازدواج را براى ما به انجام برسانى.
بارى، انسان عاقل از خدا مىخواهد همسر و نسلى از فرزندان به او عطا كند كه در دنيا و آخرت موجب شادى قلب او باشند و قلب مؤمن را شاد كنند. به راستى كه قلب مؤمن حرم خداست:
«قلب المؤمن حرم اللّه». [17]
خداوند متعال در سورههاى رعد و مؤمن خاطرنشان فرموده است كه در روز قيامت، اين گروه از عقلا همراه با خاندان خود از طريق رحمت و عنايت ويژه پروردگار به راحتى وارد بهشت مىشوند. خداوند در سوره مباركه رعد مىفرمايد:
«جنات عدن يدخلونها و من صلح من آبائهم و أزواجهم و ذرياتهم و الملائكة يدخلون عليهم من كل باب». [18]
بهشتهاى جاويدى كه آنان و پدران و همسران و فرزندان شايسته و درستكارشان در آن وارد مىشوند، و فرشتگان از هر درى بر آنان درآيند.
پىنوشت
[ (1). در سوره بقره، آيات 31 و 32 مىخوانيم: «و علم آدم الاسماء كلها ثم عرضهم على الملائكة فقال أنبئونى بأسماء هؤلاء إن كنتم صادقين* قالوا سبحانك لا علم لنا إلا ما علمتنا إنك أنت العليم الحكيم». نيز در روايتى در كتاب مختصر بصائر الدرجات، حسن بن سليمان حلى، ص 126 وجه ديگرى از اين معنا را بيان مىكند: «عن ابى الربيع الشامى عن ابى جعفر (ع) قال: كنت معه جالسا فرأيت ان أبا جعفر، عليه السلام، قد نام فرفع رأسه و هو يقول: يا أبا الربيع، حديث تمضغه الشيعة بالسنتها لا تدرى ما كنهه. قلت: ما هو؟ جعلنى اللّه فداك! قال: قول ابى على بن ابى طالب، عليه السلام، ان امرنا صعب مستعصب لا يحتمله الا ملك مقرب أو نبى مرسل أو عبد امتحن اللّه قلبه للايمان. يا أبا الربيع الا ترى انه يكون ملك و لا يكون مقربا و لا يحتمله الا مقرب و قد يكون نبى و ليس بمرسل و لا يحتمله الا مرسل و قد يكون مؤمن و ليس بممتحنين و لا يحتمله الا مؤمن قد امتحن اللّه قلبه للايمان».]
[ (2). در جلد نخست تعداد آيات مربوط به اين مطلب آمده است.]
[ (3). براى نمونه، مراجعه كنيد به كتابهاى كافى و بحار الانوار باب عقل و جهل.]
[ (4). احاديث درباره ممتنع بودن بهجا آوردن حق شكر نعمتهاى الهى فراوان است. با اين حال در روايات آمده است:
- مشكاة الأنوار، على طبرسى، ص 71: «عن الباقر عليه السلام قال: قال اللّه عز و جل لموسى بن عمران عليه السلام: يا موسى، اشكرنى حق شكرى. قال: يا رب كيف أشكرك حق شكرك و النعمة منك و الشكر عليها نعمة منك؟ فقال اللّه تبارك و تعالى: إذ عرفت أن ذلك منى فقد شكرتنى حق شكرى».
- تفسير قرطبى، ج 1، ص 398: «قال تعالى «اعملوا آل داود شكرا». فقال داود: كيف أشكرك يا رب و الشكر نعمة منك! قال: الآن قد عرفتنى و شكرتنى إذ قد عرفت أن الشكر منى نعمة. قال: يا رب فأرنى أخفى نعمتك على! قال: يا داود تنفس! فتنقس داود فقال اللّه تعالى: من يحصى هذه النعمة الليل و النهار.
و قال موسى عليه السلام: كيف أشكرك و أصغر نعمة وضعتها بيدى من نعمك لا]
[يجازى بها عملى كله! فأوحى اللّه إليه: يا موسى الآن شكرتنى».
- ميزان الحكمة، محمدى رىشهرى، ج 2، ص 1487: «الإمام الصادق عليه السلام: أوحى اللّه تعالى إلى موسى عليه السلام: يا موسى اشكرنى حق شكرى، فقال: يا رب كيف أشكرك حق شكرك، و ليس من شكر أشكرك به إلا و أنت أنعمت به على؟! فقال: يا موسى شكرتنى حق شكرى حين علمت أن ذلك منى».]
[ (5). كافى، ج 1، ص 25؛ توحيد صدوق، ص 376؛ تحف العقول، حرانى، ص 6: «عن أبى عبد اللّه عليه السلام قال: قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله: يا على لا فقر أشد من الجهل، و لا مال أعود من العقل».]
[ (6). از ناصر خسرو است.]
[ (7). كهف، 110 و مضمون آن در سوره فصلت، آيه 6.]
[ (8). از فردوسى است.]
[ (9). حاقه، 19- 24: «فأما من أوتى كتابه بيمينه فيقول هاؤم اقرءوا كتابيه* إنى ظننت أنى ملاق حسابيه* فهو فى عيشة راضية* فى جنة عالية* قطوفها دانية* كلوا و اشربوا هنيئا بما أسلفتم فى الايام الخالية».]
[ (10). اين عبارت را حضرت به حاكم مدينه فرموده است. بحار الأنوار، ج 44، ص 324:
«... فلما مات معاوية و ذلك لنصف من شهر رجب سنة ستين من الهجرة كتب يزيد إلى الوليد بن عتبة بن أبى سفيان و كان على المدينة من قبل معاوية أن يأخذ الحسين عليه السلام بالبيعة له و لا يرخص له فى التأخير عن ذلك، فأنفذ الوليد إلى الحسين فى الليل فاستدعاه فعرف الحسين عليه السلام الذى أراد، فدعا جماعة من مواليه و أمرهم بحمل السلاح، و قال لهم: إن الوليد قد استدعانى فى هذا الوقت، و لست آمن أن يكلفنى فيه أمرا لا اجيبه إليه، و هو غير مأمون، فكونوا معى فإذا دخلت إليه فاجلسوا على الباب، فان سمعتم صوتى قد علا فادخلوا عليه لتمنعوه عنى. فصار الحسين عليه السلام إلى الوليد بن عتبة فوجد عنده مروان بن الحكم فنعى إليه الوليد معاوية فاسترجع الحسين ثم قرأ عليه كتاب يزيد و ما أمره فيه من أخذ البيعة منه له،]
[فقال الحسين عليه السلام: إنى لا أراك تقنع ببيعتى ليزيد سرا حتى ابايعه جهرا فيعرف ذلك الناس، فقال له الوليد: أجل. فقال الحسين: فتصبح و ترى رأيك فى ذلك، فقال له الوليد: انصرف على اسم اللّه تعالى حتى تأتينا مع جماعة الناس. فقال له مروان: و اللّه لئن فارقك الحسين الساعة و لم يبايع لا قدرت منه على مثلها أبدا حتى تكثر القتلى بينكم و بينه احبس الرجل و لا يخرج من عندك حتى يبايع أو تضرب عنقه، فوثب الحسين عليه السلام عند ذلك و قال: أنت يا ابن الزرقاء تقتلنى أم هو؟ كذبت و اللّه و أثمت، و خرج يمشى و معه مواليه حتى أتى منزله (ارشاد المفيد ص 182 و 183 و هكذا ما بعده). قال السيد: كتب يزيد إلى الوليد يأمره بأخذ البيعة على أهلها (يعنى المدينة) و خاصة على الحسين عليه السلام و يقول: إن أبى عليك فاضرب عنقه، و ابعث إلى برأسه، فأحضر الوليد مروان و استشاره فى أمر الحسين، فقال: إنه لا يقبل، و لو كنت مكانك ضربت عنقه، فقال الوليد، ليتنى لم أك شيئا مذكورا. ثم بعث إلى الحسين عليه السلام فجاءه فى ثلاثين من أهل بيته و مواليهو ساق الكلام إلى أن قال-: فغضب الحسين عليه السلام ثم قال: ويلى عليك يا ابن الزرقاء أنت تأمر بضرب عنقى؟ كذبت و اللّه و أثمت. ثم أقبل على الوليد فقال: أيها الأمير! إنا أهل بيت النبوة، و معدن الرسالة، و مختلف الملائكة، و بنا فتح اللّه، و بنا ختم اللّه، و يزيد رجل فاسق شارب الخمر، قاتل النفس المحرمة، معلن بالفسق، و مثلى لا يبايع مثله، و لكن نصبح و تصبحون، و ننظر و تنظرون، أينا أحق بالبيعةو الخلافة، ثم خرج عليه السلام (كتاب الملهوف، ص 17 و 18). و قال ابن شهر آشوب: كتب إلى الوليد بأخذ البيعة من الحسين عليه السلام و عبد اللّه بن عمر، و عبد اللّه بن الزبير، و عبد الرحمان بن أبى بكر أخذا عنيفا ليست فيه رخصة، فمن يأبى عليك منهم فاضرب عنقه، و ابعث إلى برأسه. فشاور فى ذلك مروان فقال: الرأى أن تحضرهم و تأخذ منهم البيعة قبل أن يعلموا. فوجه فى طلبهم و كانوا عند التربة، فقال عبد الرحمان و عبد اللّه: ندخل دورنا و نغلق أبوابنا، و قال ابن الزبير: و اللّه ما ابايع يزيد أبدا و قال الحسين: أنا لا بد لى من الدخلول على الوليد و ذكر قريبا مما مر (مناقب آل أبى طالب، ج 4، ص 88). قال المفيد: فقال مروان للوليد: عصيتنى لا و اللّه لا يمكنك مثلها من نفسه أبدا فقال الوليد:]
[ويح غيرك يا مروان إنك اخترت لى التى فيها هلاك دينى و دنياى و اللّه ما احب أن لى ما طلعت عليه الشمس و غربت عنه من مال الدنيا و ملكها و إنى قتلت حسينا، سبحان اللّه أقتل حسينا إن قال لا ابايع، و اللّه إنى لا ظن أن امرءا يحاسب بدم الحسين خفيف الميزان عند اللّه يوم القيامة. فقال له مروان: فإذا كان هذا رأيك فقد أصبت فيما صنعت، يقول هذا و هو غير الحامد له على رأيه ...».]
[ (11). اين روايت مضمون آن مطلب را مىرساند: اللهوف، سيد ابن طاووس، ص 38؛ نيز در كلمات امام حسين، شريفى، ص 323: «قال أبو محمد الواقدى و زرارة بن خلج:
لقينا الحسين بن على عليهما السلام قبل أن يخرج الى العراق فأخبرناه ضعف الناس بالكوفة و إن قلوبهم معه، و سيوفهم عليه، فأومى بيده نحو السماء ففتحت أبواب السماء و نزلت الملائكة عددا لا يحصيهم إلا اللّه عز و جل».]
[ (12). مصباح الفقاهة، آيت اللّه خوئى، ج 5، ص 477 (بدون اينكه به راوى ان اشاره كند)؛ شرح اسماء الحسنى، سبزوارى، ج 1، ص 264 (به صورت ورد من الائمه).]
[ (13). توبه، 111.]
[ (14). اقتباس از فقرات متفاوتى از اين حديث است. كافى، ج 1، ص 16: «يا هشام، ما بعث اللّه أنبيائه و رسله إلى عباده إلا ليعقلوا عن اللّه، فأحسنهم استجابة أحسنهم معرفة، و أعلمهم بأمر اللّه أحسنهم عقلا، و أكملهم عقلا أرفعهم درجة فى الدنيا و الآخرة .... يا هشام، من سلط ثلاثا على ثلاث فكأنما أعان على هدم عقله: من أظلم نور تفكره بطول أمله، و محا طرائف حكمته بفضول كلامه، و أطفأ نور عبرته بشهوات نفسه، فكأنما أعان هواه على هدم عقله، و من هدم عقله، أفسد عليه دينه و دنياه. يا هشام كيف يزكو عند اللّه عملك، و أنت قد شغلت قلبك عن أمر ربك و أطعت هواك على غلبة عقلك. يا هشام، الصبر على الوحدة علامة قوة العقل، فمن عقل عن اللّه اعتزل أهل الدنيا و الراغبين فيها، و رغب فيما عند اللّه، و كان اللّه انسه فى الوحشة، و صاحبه فى الوحدة، و غناه فى العيلة، و معزه من غير عشيرة. يا هشام، نصب الحق لطاعة اللّه، و لا نجاة إلا بالطاعة، و الطاعة بالعلم و العلم بالتعلم، و التعلم بالعقل يعتقد، و لا علم إلا من عالم ربانى، و معرفة العلم بالعقل. يا هشام، قليل العمل من]
[العالم مقبول مضاعف، و كثير العمل من أهل الهوى و الجهل مردود. يا هشام، إن العاقل رضى بالدون من الدنيا مع الحكمة، و لم يرض بالدون من الحكمة مع الدنيا، فلذلك ربحت تجارتهم. يا هشام، إن العقلاء تركوا فضول الدنيا فكيف الذنوب، و ترك الدنيا من الفضل، و ترك الذنوب من الفرض. يا هشام، إن العاقل نظر إلى الدنيا و إلى أهلها فعلم أنها لا تنال إلا بالمشقة و نظر إلى الآخرة فعلم أنها لا تنال إلا بالمشقة، فطلب بالمشقة أبقاهما. يا هشام، إن العقلاء زهدوا فى الدنيا و رغبوا فى الآخرة، لأنهم علموا أن الدنيا طالبة مطلوبة و الآخرة طالبة و مطلوبة، فمن طلب الآخرة طلبته الدنيا حتى يستوفى منها رزقة، و من طلب الدنيا طلبته الآخرة فيأتيه الموت، فيفسد عليه دنياه و آخرته. يا هشام، من أراد الغنى بلا مال، و راحة القب من الحسد، و السلامة فى الدين فليتضرع إلى اللّه عز و جل فى مسألته بأن يكمل عقله، فمن عقل قنع بما يكفيه، و من قنع بما يكفيه استغنى، و من لم يقنع بما يكفيه لم يدرك الغنى أبدا ...»]
[ (15). انعام، 59: «و عند مفاتح الغيب لا يعلمها إلا هو و يعلم ما فى البر و البحر و ما تسقط من ورقة إلا يعلمها و لا حبة فى ظلمات الارض و لا رطب و لا يا بس إلا فى كتاب مبين».»]
[ (16). فرقان. 74.]
[ (17). شرح الأسماء الحسنى، ملا هادى سبزوارى، ج 1، ص 34؛ بحار الانوار، ج 55، ص 39؛ تفسير سيد مصطفى خمينى، ج 2، ص 191: «فى الحديث قلب المؤمن عرش الرحمن». بحار الأنوار، ج 67، ص 25؛ ميزان الحكمه، ج 1، ص 502: «قال الصادق عليه السلام: القلب حرم اللّه فلا تسكن حرم اللّه غير اللّه».]
[ (18). رعد، 23.]