با توجه عقل و قلب به قرآن و آثار با عظمتى كه حضرت او در صفحه پهناور گيتى قرار داده، عظمت و كبريايى او را در وجودت محقق كن و با چشم دلت آگاهى او را بر آنچه در ضميرت هست ببين و به طور حتم بدان كه وجود مقدس او بر سرّ باطن تو و آنچه در آن از حق و باطل مىگذرد عالم و دانا است، چون به اين مقام رسيدى، برايت حالت انس و معاينه عظمت مىآيد و در اينجاست كه با اطمينان مىتوانى دعا كنى و به اجابت دعايت اميدوار باشى، بدون معرفت و تحقق عظمت چگونه دعا خواهى كرد، آيا عبادت در برابر آنچه براى تو مجهول است و از كبريايى و عظمتش خبر ندارى عبادت است و دعا در پيشگاه مقدسى كه از او خبر ندارى دعا است و انس با وجود مقدسى كه هنوز از او غايبى انس است.
كلام اميرالمؤمنين عليه السلام
امام على عليه السلام در «نهج البلاغة» رابطه صحيح اهل معرفت و عشق را با حضرت حق شرح داده كه لازم است به دو قسمت از فرمايش آن عارف بىنظير و عاشق وارسته اشاره رود:
1- در آن زمان كه ذِعْلِبْ يمانى از حضرت مىپرسد؟
هَلْ رَأَيْتَ رَبَّكَ.
آيا پروردگارت را ديدهاى؟
و حضرت پاسخ داد: آيا عبادت كنم چيزى را كه نمىبينم؟ ذعلب پرسيد:
چگونه خدا را مىبينى؟ فرمود: خدا را چشمها با مشاهده عينى نمىبينند، ولى دلها با حقايق ايمان او را درمىيابند «1».
آرى، وقتى انسان در وادى معرفت قدم گذاشت و آن معرفت را با تمام اعضا و جوارح به عمل كشيد و راه تقوا پيشه كرد و تمام محرمات الهيه را ترك نمود، عظمت و كبريايى او در دلش محقق مىشود و حضرتش را با تمام اسما و صفات، با ديده دل معاينه مىبيند.
2- امام على عليه السلام مىفرمايد:
خداوندا، تويى مأنوسترين مأنوسها با اوليائت و تويى حاضرترين حاضران براى كفايت به امور توكل كنندگان بر تو، تويى كه نهانى درون آنان را مىبينى و به حال آنان در درونشان آگاهى، اندازه بينايىهاى آنان را مىدانى، اسرار پوشيده آنان براى تو آشكار و دلهاشان شيفته و بىقرار توست، اگر تنهايى در اين دنيا به وحشتشان اندازد، بياد تو انس مىگيرند و اگر مصائب روزگار بر سر آنان فرو ريزد پناه به سوى تو مىبرند؛ زيرا آنان مىدانند كه زمام همه امور به دست توست و مبانى آنها مستند به قضاى توست.
شارح بزرگوار «نهج البلاغة»، علامه جعفرى در توضيح اين كلمات مسائلى دارند كه از كل آن مسائل به نقل توضيح جمله اول كه شاهد بحث است اكتفا مىشود:
هر اندازه كه بر رشد شخصيت آدمى بيفزايد، انس وى با خدا بيشتر و سازندهتر مىگردد؛ زيرا اين يك قاعده كلى است كه:
|
عقل گردى عقل را دانى كمال |
عشق گردى عشق را يابى جمال |
|
انس با عقل و عظمت و شكوه آن، بدون به فعليت درآوردن تعقل امكانپذير نيست، درك زيبايى و لذت عشق، بدون ورود به جاذبه معشوق محال است.
هيچ رابطهاى براى انس با خداوند متعال جز برخوردارى از اوصاف عاليه انسانى كه نمونههايى از اوصاف خداوندى مىباشد، وجود ندارد، در حقيقت وقتى مىگوييم: انسان بايد با خدا انس بگيرد يعنى انسان بايد عادل باشد، صادق و راستگو و راست كردار باشد، بردبار و حقبين و ناظر بر اعمال خويشتن و ايفاكننده به تعهدها باشد، علم و جهانبينى را جزء حيات معقول براى تلاش تا آخرين لحظات زندگى بداند.
با توجه كافى به اين مبناى رابطه انس است كه پوچ بودن پندار بعضى از متفكران غربى كه مىگويند: تكيه بر خدا دليل ناتوانى است، به خوبى آشكار مىگردد، اينان نه خدا را به طور صحيح دريافتهاند و نه عظمت انسانى را مىشناسند، اينان نمىفهمند يا نمىخواهند بفهمند كه خدا مانند آن كانون نور و جاذبه است كه اشعههاى آن، نيروها و ابعاد والاى انسانى را روشن مىسازد و با به فعليت رسيدن آنها در منطقه جاذبيت الهى پيش مىرود و با او انس و الفت مىگيرد.
پس انس با خدا يعنى به فعليت رسيدن امتيازات عالى انسانى مانند، علم و قدرت و عدل و صدق و احساس تعهد كه همه آنها عامل جذب شدن به كمال مىباشند.
آنان كه در اين دنيا در جستجوى انس و الفت با خدا نيستند، همان كسانى هستند كه اگر از آنان بپرسيد آيا شما به حيات معقول كه زندگى شما و هدف آن را از روى منطق واقعى مىتواند تفسير كند، انس و الفت داريد؟
پاسخى براى شما جز اين نخواهند داد كه كجاست آن تيمارستانى كه بدون معالجه كامل تو را رها كرده است كه امروز بيايى و سؤالى از ما بكنى كه زندگى انتخاب شده ما را مشكوك جلوه بدهى!
اينان هرگز نمىتوانند به فكر امكان انس با موجود برتر از جماد و نبات و حيوان و انسانهايى مانند خودشان بيفتند؛ زيرا هرگز درباره خودشان نينديشيدهاند تا بفهمند كه آشناى قابل انس و الفت آن، خود كيست و بيگانه از آن خود كدام است؟
اين يك قاعده كلى است كه هر اندازه شخصيت «خود» رشد پيدا مىكند، قوه دافعه پستىها و رذالتها و مردم پست و رذل او را از خود دفع نموده و بيگانگى خود را براى شخصيت رشد يافته بيشتر اثبات مىكنند، چنانكه جاذبه عظمتها و كمالات و انسانهاى با عظمت و كمال، او را بيشتر به خود جذب مىنمايند.
يك قاعده كلى ديگر اين است كه انسان موجودى است كه نمىتواند، از پستىها و رذالتها بريده و عمرى را از عظمتها و كمالات انسانى مهجور و دور زندگى كند؛ زيرا اگر اين بريدن از پستىها روى آگاهى و نفرت از آنها بوده باشد، خود كاشف از آن است كه جاذبيت عظمتها و كمالات او را به سوى خود تحريك مىكند و مىكشاند.
حافظ كه مىگويد:
|
سينه مالا مال درد است اى دريغا مرهمى |
جان زتنهايى به لب آمد خدايا همدمى |
|
بريدگى او را از پستىها و رذالتها و مردم پست و رذل به خوبى نشان مىدهد، لذا در صدد قرار گرفتن در جاذبه عظمتها و كمالات و انسانهاى رشد يافته برآمده و مىگويد:
|
آدمى در عالم خاكى نمىآيد به دست |
عالمى ديگر ببايد ساخت و ز نو آدمى |
|
انسان چون با طى مراحل معرفت و عبوديت به مقام انس برسد، عظمت و كبريايى در سراسر وجودش محقق مىگردد و اوصاف و صفات و اسما حضرت او را در خود و همه عالم به معاينه مىنگرد، آن وقت است كه دعا مىكند اما دعاى همراه با آداب و شرايط و دعاى بر وفق مصلحت دنيا و آخرت و دعاى بر اساس آگاهى و معرفت كه اينگونه دعا دستور داده شده به فرموده حضرت صادق عليه السلام:
[وَاعْرِفْ طُرُقَ نَجاتِكَ وَهَلاكِكَ كَيْلا تَدْعُواللّهَ بِشَىْءٍ عَسى فيهِ هَلاكُكَ وَأنْتَ تَظُنَّ أنَّ فيهِ نَجاتَكَ قالَ اللّهُ عَزّوَجَلَ [وَ يَدْعُ الْإِنْسانُ بِالشَّرِّ دُعاءَهُ بِالْخَيْرِ وَ كانَ الْإِنْسانُ عَجُولًا] وَتَفَكَّرْ ماذا تَسْئَلُ وَلِماذا تَسْئَلُ]
راههاى نجات و هلاك خود را قبل از دعا، با سير در وادى معرفت بشناس تا خدا را به چيزى كه هلاك تو در آن است و تو گمان مىكنى راه نجات توست نخوانى و به دعايى بر عليه خودت برنخيزى.
خداوند مىفرمايد: انسان با شوق و رغبتى كه خير خود را مىجويد، چه بسا به نادانى با همان شوق و رغبت شر و زيان خود را دعا كند و انسان بسيار بىطاقت و شتابكار است.
بنابراين در آنچه از حضرت او مىخواهى فكر كن كه مشروع است و فكر كن از جهت مشروع طلب مىكنى، مثلًا اگر مال يا قدرت يا علم خواستى، تأمل كن كه اينها را از جهت توسعه زندگى و اداى حق مىخواهى يا از براى شهوت و شهرت و زورگويى و دنياطلبى؟