مطابقت قرآن با عقل
كرج، مسجد حضرت معصومه (ع) دهه دوم و سوم محرم 83- 1382
بسم اللّه الرحمن الرحيم.
الحمد للّه رب العالمين و صلّى اللّه على جميع الأنبياء و المرسلين و صلّ على محمّد و آله الطاهرين.
خداوند در آيه 19 سوره رعد مىفرمايد: صاحبان خرد يقين دارند سراسر كتابى كه بر پيامبر نازل شده، حق است. پيامبر اكرم، صلى اللّه عليه و آله، نيز وقتى در مكه بودند، درباره قرآن كريم به مردم فرمودند:
«انّى قد جئتكم بخير الدنيا و الاخرة». [1]
يعنى از قرآن كريم به خير دنيا و آخرت تعبير نمودند. اين حق بودن قرآن و خير دنيا و آخرت بودن آن با تعقل در آيات قرآن نمود مىيابد و فهم مىشود. ازاينرو، هيچ عاقلى با كتاب خدا روبهرو نمىشود مگر آن كه آن را با قلبش مىپذيرد و تسليم آن مىگردد.
مرورى بر آيات 151 و 152 سوره انعام
تامل در اين آيات بر موضوع حقانيت قرآن بيش از پيش صحه مىگذارد.
زيرا خداوند در اين آيات به نه برنامه اشاره فرموده است كه از دقت در آنها جز حق بودن قرآن چيز ديگرى به دست نمىآيد:
«قل تعالوا أتل ما حرم ربكم عليكم ألا تشركوا به شيئا و بالوالدين إحسانا و لا تقتلوا أولادكم من إملاق نحن نرزقكم و إياهم و لا تقربوا الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و لا تقتلوا النفس التى حرم اللّه إلا بالحق ذلكم وصاكم به لعلكم تعقلون* و لا تقربوا مال اليتيم إلا بالتى هى أحسن حتى يبلغ أشده و أوفوا الكيل و الميزان بالقسط لا نكلف نفسا إلا وسعها و إذا قلتم فاعدلوا و لو كان ذا قربى و بعهد اللّه أوفوا ذلكم وصاكم به لعلكم تذكرون».
بگو: بياييد تا آنچه را پروردگارتان بر شما حرام كرده بخوانم: اينكه چيزى را شريك او قرار مدهيد، و به پدر و مادر نيكى كنيد، و فرزندانتان را از ترس تنگدستى نكشيد، ما شما و آنان را روزى مىدهيم، و به كارهاى زشت چه آشكار و چه پنهانش نزديك نشويد، و انسانى را كه خدا محترم شمرده جز به حق نكشيد؛ خدا اينگونه به شما سفارش كرده تا بينديشيد.
و به مال يتيم كز به روشى كه نيكوتر است نزديك نشويد تا به حدّ بلوغ بدنى و عقلى خود برسد، و پيمانه و ترازو را براساس عدالت و انصاف كامل و تمام بدهيد؛ هيچكس را جز به اندازه توانش تكليف نمىكنيم؛ و هنگامى كه سخن گوييد، عدالت ورزيد هرچند درباره خويشان باشد، و به پيمان خدا وفا كنيد؛ خدا اينگونه به شما سفارش كرده تا پند گيريد.
آيه نخست با عبارت «قل تعالوا ما حرّم ربّكم عليكم» آغاز مىشود.
يعنى حبيب من، به مردم بگو بيايند. البته، نه آمدنى از نوع آمدن با پا- زيرا وقتى آنها با پا مىآمدند، به گفته قرآن در جلسات شبانهشان عليه پيغمبر توطئه مىكردند [2] و مىگفتند اين فرد انسان دروغپردازى است و هنر دروغپردازى قوىاى دارد [3]- بلكه آمدنى با دل و با عقل. كسى كه با دل و عقل به جانب قرآن مىآيد به يقين دلداده قرآن مىشود و عقلش تسليم كتاب خدا مىگردد؛ مثل امير المؤمنين، فاطمه زهرا، سلمان، مقداد، عمار، سميه، ياسر، ابو رافع، حمزه سيد الشهداء و ... اين عده عاقلانى بودند كه با گوش عقل به آيات قرآن گوش مىسپردند و با قدرت قلب آيات را دريافت مىكردند. براى همين، تسليم كتاب خدا بودند و به هر قيمتى شده به دستورات قرآن عمل مىكردند و از عمل به كتاب خدا لذت هم مىبردند.
«ارحنا يا بلال»
مردمى كه از كار و تلاش روزانه خسته مىشوند، براى رفع خستگى چه مىكنند؟ بسيارى از مردمحداقل در كشور ماعادت به نوشيدن چاى دارند؛ عدهاى ديگر براى رفع خستگى مىخوابند و با خواب خستگى را فراموش مىكنند؛ عدهاى ديگر با خوردن دوا رفع خستگى مىكنند و مىگويند آرامبخش است و ... به يقين، يكى از پركارترين انسانهاى تاريخ وجود مبارك پيغمبر اسلام بوده است. در روايات آمده است كه هر وقت ايشان خسته مىشد و بدن مباركش در فشار قرار مىگرفت، براى رفع خستگى نه چاى مىخورد، نه ميوه ميل مىكرد، و نه مىخوابيد؛ بلكه وقتى خيلى خسته مىشد بلال حبشى [4] را صدا مىكرد و اگر بلال در مجلس نبود به دنبالش مىفرستاد و به او مىفرمود:
«ارحنا يا بلال». [5]
بلال آنطور كه در تواريخ نوشتهاند مردى لاغراندام، سياه چرده، با موى مجعد، قيافهاى زشت و از اهالى حبشه بود كه لكنتى هم در سخن گفتن داشت و مثلا به جاى «شين»، «سين» مىگفت و نمىتوانست فصيح حرف بزند، بااينحال، حنجرهاى داشت كه به خدا و به حق متصل بود. چنين خاصيتى خيلى با ارزش است و در هر انسانى يافت نمىشود. خيلى از افراد هستند كه قرآن را با فصاحت و قرائت عالى مىخوانند، اما مشكلشان اين است كه وصل به پروردگار نيستند. ازاين روست كه درباره بلال گفتهاند:
از «اشهد» فصيح به است «اسهد» بلال. [6]
بههرحال، وقتى بلال مىآمد پيغمبر اكرم به او مىفرمودند: خسته و كوبيدهام، به من قدرى راحتى و آسودگى ببخش! بلال هم مىدانست پيغمبر اسلام چه مىگويد:
|
آشنا داند زبان آشنا |
جان من بادا فداى آشنا |
|
لذا با همان گلوى ملكوتى شروع به خواندن قرآن يا گفتن اذان مىكرد و پيغمبر، صلى اللّه عليه و آله، با شنيدن صداى او دوباره نشاط و سرزندگى مىيافت. [7]
به چنين آمدن و شنيدن و خواندنى مىگويند با دل آمدن، با دل شنيدن، و با دل خواندن. پس، مراد قرآن از فعل «تعالوا» اين است كه با دل و عقل بياييد تا آنچه ارزشمند است را برايتان بيان كنم.
فرمان اول: «ان لا تشركوا به شيئا»
از اين جمله اين ارزشها كه آيه شريفه بدان اشاره دارد «أن لا تشركوا به شيئا» است؛ يعنى انسانها نبايد قدرت و علم و حكمت و غفران و رزاقيت بىنهايت را راها كنند و به پرستش بتهاى چوبين و سنگين بپردازند يا فردى مثل خودشان را بپرستند. آيا اگر در زندگى كسى گرهى بيفتد، آنها قادر به گشودن آن هستند؟ پرستش غير خدا دليل بر معطل بودن عقل، حبس عقل، و بىحركت بودن عقل است كه سبب مىشود انسان منبع خير بىنهايت را بگذارد و در مقابل موجودات جاندار و بىجان عالم طبيعت به بندگى بايستد.
فرمان دوم: «و بالوالدين احسانا»
دومين ارزش احسان به والدين است: «و بالوالدين احسانا». يعنى انسان بايد با احسان كردن به ايشان زحمات پدر و مادر را راج بنهد، نه به صرف ديدار از آنان. برخى افراد مىپندارند اگر هفتهاى يكبار به خانه پدر يا مادرشان سرى بزنند و چاى بخورند و بعد پى كارشان بروند حق ايشان را ادا كردهاند. اين درحالى است كه قرآن نمىگويد به زيارت پدر و مادر خود بشتابيد، مىگويد به پدر و مادر احسان و نيكى كنيد.
ممكن است فردى نيز بگويد پدر و مادرم به نيكى من نيازى ندارند و وضع مالى مناسبى دارند؟ پاسخ اين است كه خداوند در آيه شريفه نفرموده به پدر و مادر فقير احسان كنيد. لباسهاى ايشان را شستن، آنان را به سفرهاى زيارتى بردن و ... از نمونههاى احسان به پدر و مادر است و در مقابل همين احسان است كه خداوند در سوره الرحمن مىفرمايد:
«هل جزاء الاحسان الا الاحسان». [8]
آيا پاداش نيكى جز نيكى است؟
چگونه ممكن است تو به والدينت احسان كنى و من به تو نيكى نكنم؟
همسايه حضرت موسى در بهشت
حضرت موسى، عليه السلام، كه در پيشگاه خداوند ارزش والايى دارد، روزى به پروردگار عالم عرض كرد: خدايا، همسايه من در بهشت كيست؟ خداوند نشانى فردى را به او داد. حضرت طبق نشانى به مغازه قصابى رسيد و با خود گفت: اين مرد در بهشت همسايه من است؟ او كه شغلى معمولى دارد و شب و روز سروكارش با ساطور و چاقو و استخوان و گوشت است؟! مدتى كنار آن مغازه نشست تا سرّ آن سخن را فهم كند. ديد اين مرد قصاب به فقير همان گوشتى را مىدهد كه به غنى مىدهد. پس از پايان كار روزانه، حضرت به او گفت: اى مرد، مىخواهم امشب ميهمانت باشم! با خوشرويى گفت: در خدمت شما هستم! تشريف بياوريد! اين مرد تا آن روز موسى را نديده بود و او را نمىشناخت، بااينحال، او را به خانه برد و برايش شام تهيه كرد و موسى، عليه السلام، ميل فرمود.
مدتى بعد، حضرت به اين فكر افتاد كه وى شب را چگونه سر مىكند.
اما هرچه توجه كرد صداى مناجات و گريهاى از مرد نشنيد. فقط ديد او مرتب به اتاق مجاور مىرود و برمىگردد. موسى، عليه السلام، كه زمينه سؤال را مناسب مىديد، فرمود: در آن اتاق به چه كارى مشغول هستيد؟
مرد قصاب در اتاق را باز كرد و پرده را كنار زد. موسى ديد گهوارهاى از سقف آويزان است. مرد گفت: بيا درون گهواره را ببين! موسى، عليه السلام، پيرزنى خميده و كموزن و صد واندى ساله را درون آن ديد. مرد گفت: اين خانم مادر من است. خودم غذا در دهانش مىگذارم؛ خودم او را تميز مىكنم؛ لباسهايش را مىشويم؛ او را به حمام مىبرم و دائم هم به او مىگويم: من نوكر تو هستم و هر كارى از دستم بربياييد برايت انجام مىدهم!
موسى فرمود: آيا مرا مىشناسى؟ گفت: نه، ولى پيداست انسان محترم و با ادبى هستى. فرمود: به دين چه كسى هستى؟ گفت: به دين موسى بن عمران كه وجودم فداى او! گفت: اى مرد، من موسى بن عمران هستم.
ديروز از خداوند پرسيدم: همسايه من در بهشت چه كسى است؟ خدا نشانى تو را داد. تو بالاترين عبادتها را انجام مىدهى كه به اين مادر نيكى مىكنى و مادر مادرت شدهاى. [9]
به راستى، عقل درباره اين حكم قرآن چه مىانديشد؟ غير از اين است كه عقل و حقيقت انسانى اين حكم را مىپسندد؟ عقل مىگويد: پدر و مادر همه عمرشان را صرف فرزندشان كردهاند و از هيچ تلاشى دريغ نكردهاند. پس، سزاوار هر نوع احسان و نيكىاى هستند؛ درحالىكه مردمان دور از عقل و حقيقت انسانى احسان و نيكىاى به آنان نمىكنند و اگر بين منافع مادى و احترام به پدر و مادرشان تداخلى پيش بيايد نفع مادى را برمىگزينند و چشم از اين دو منبع لطف و محبت برمىگيرند.
***
فرمان سوم: «و لا تقتلوا اولادكم من املاق نحن نرزقكم و ايّاهم»
فرمان سوم درباره فرزندان است. خداوند مىفرمايد عدهاى در زمان پيغمبر بودند كه فرزندانشان (نه فقط دخترها) را مىكشتند. مثل همين كارى كه بعضى از مردم در هند انجام مىدهند. علتش هم اين است كه نمىتوانند خرجشان را بدهند. درحالىكه علت اصلى قتل اولاد دورى از خداست. زيرا تنها انسان بريده از خدا مىتواند چنين بىرحم باشد.
قرآن دستور مىدهد كه فرزندانتان را نكشيد. البته، در گذشته، مردم تنها بدن بچههايشان را مىكشتند، اما در زمان ما، دين و عقل و تربيت بچههاست كه كشته مىشود. ازاينرو، پيغمبر فرمودند:
اگر زنان و شوهران آخر الزمان عقرب بزايند بهتر است تا آدميزاد. [10]
پدران و مادران آخر الزمان كسانى هستند كه با تربيت نادرست خود فرزندانشان را مىكشند. اگر انسانى را كه كشته شده است دفن نكنند، جسد او بوى تعفّن مىگيرد. اولاد بىتربيت و بىدين هم اينگونهاند، يعنى چون از نظر جان و دل مردهاند و در پى همان تربيت غلطاند، تعفن زندگيشان را فرامىگيرد. ازاينروست كه آمار زنا و طلاق و فساد و جرم و جنايت در جامعه فزونى مىگيرد.
قرآن گوشزد مىكند كه بچههايتان را نكشيد و در ادامه مىفرمايد:
«و ما يتذكّروا الّا اولو الالباب».
جز صاحبان خرد كسى اين سخنان را نمىشوند.
فرمان چهارم
: «و لا تقربوا الفواحش».
چقدر اين قسمت آيه عالى و زيباست. فواحش جمع فاحشه است. در قرآن، فاحشه به معناى زن و مرد نيست؛ به معناى زنا نيست؛ زيرا واژه زنا در عبارت قرآنى «و لا تقربوا الزنا» آمده است. در ادامه نيز آمده است:
«انّه كان فاحشة» [11]، يعنى زنا عمل زشتى است. پس، لغت فاحشه طبق اين آيه به معناى عمل زشت است. حال، اين سوال مطرح است كه عمل زشت به چه نوع عملى مىگويند؟ پاسخ اين است: عملى كه براى خود انسان، خانواده او، و جامعهاش ضرر داشته باشد.
خداوند مىفرمايد:
«و لا تقربوا الفواحش ما ظهر منها و ما بطن».
يعنى به هيچ نوع زشتى (چه زشتى آشكار و چه زشتى پنهان) نزديك نشويد، دقت شود! نمىفرمايد مرتكب كارهاى زشت نشويد، مىگويد از آنها فرارى باشيد.
فرمان پنجم: «و لا تقتلوا النفس التى حرمّ اللّه الّا بالحق»
به جان كسى تعرّض نكنيد؛ دست روى مردم بلند نكنيد؛ خنجر نكشيد؛ گلوله شليك نكنيد؛ زيرا اينجانها در نزد خدا ارزش دارد. هيچكس را نكشيد، مگر اينكه اين كشتن بر پايه حق و حقيقت باشد.
نتيجه: «ذلك وصيّكم به لعلّكم تذكّرون»
اين فرامين خدا به شماست تا بيدار شويد و متذكر گرديد و به حق بودن قرآن پىببريد. وقتى انسان اين سخنان را با گوش دل مىشنود، مىفهمد كه سخنان خداوند حق است. آن وقت است كه مفهوم كلام پيغمبر، صلى اللّه عليه و آله، را درك مىكند كه فرمود: من خير دنيا و آخرت را براى شما آوردهام. زيرا اگر انسان بر اثر پيروى از اين سخنان در دنيا زندگى پاك و بى دردسر و زيبايى داشته باشد، در آخرت نيز چنين زندگىاى خواهد داشت.
|
مكن كارى كه پا بر سنگت آيو |
جهان با اين فراخى تنگت آيو |
|
|
چو فردا نامهخوانان نامه خوانند |
چو نام خود ببينى ننگت آيو. |
|
پىنوشت:
[ (1). الامالى، شيخ طوسى، ص 583؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 13؛ ص 211، بحار الانوار، ج 38؛ ص 224: «... ثم تكلم رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله فقال: «يا بنى عبد المطلب إنى و اللّه ما أعلم شابا فى العرب جاء قومه بأفضل مما جئتكم به، إنى قد جئتكم بخير الدنيا و الآخرة، و قد أمرنى اللّه تبارك و تعالى أن أدعوكم، فأيكم يؤازرنى على أمرى على أن يكون أخى و وصيى و خليفتى فيكم؟ فأحجم القوم عنها جميعا».]
[ (2). نساء، 81: «و يقولون طاعة فإذا برزوا من عندك بيت طائفة منهم غير الذى تقول و اللّه يكتب ما يبيتون فأعرض عنهم و توكل على اللّه و كفى باللّه وكيلا».]
[ (3). البته، همه اين آيات درباره پيامبر نيست). نحل، 101: «و إذا بدلنا آية مكان آية و اللّه أعلم بما ينزل قالوا إنما أنت مفتر بل أكثرهم لا يعلمون»؛ ص، 4: «و عجبوا أن جاءهم منذر منهم و قال الكافرون هذا ساحر كذاب»؛ قمر، 9: «كذبت قبلهم قوم نوح فكذبوا عبدنا و قالوا مجنون و ازدجر».]
[ (4). بلال حبشى، از نخستين گروندگان به اسلام، اولين مؤذن، خادم و صحابى پيامبر (ص) است. از زندگى او پيش از گرويدن به اسلام اطلاعى در دست نيست، جز آن كه برخى از منابع او را، بى آن كه از پدرش ياد كنند، از زادگان مولدان بنى جمح، و مادرش حمامه جمامهبايد تصحيف حمامه باشدرا كنيز يكى از اينان دانستهاند.
در منابع ديگر، او را بلال ابن رباح، و پدرش را از اسيران حبشى خواندهاند. بلال را گاه به مادرش نيز نسبت داده، و او را بلال بن حمامه ناميدهاند. كنيه بلال را هم به اختلاف، ابو عبد اللّه، ابو عبد الكريم و ابو عمر آوردهاند. از آنجا كه گفتهاند بلال همسن ابو بكر بوده، بايد در سالزاد او، يعنى سال سوم عام الفيل، به دنيا آمده باشد.
بلال مقارن بعثت پيامبر (ص) از بردگان امية بن خلف بود و آنگاه كه اسلام آورد و آن را آشكار كرد، چون مردى فرودست بود و قبيله و خاندانى نداشت تا از او حمايت كنند، آزار و شكنجههاى سخت ديد، تا حدى كه دل ورقة بن نوفل به رقت آمد و اميه را سرزنش و حتى تهديد كرد. سرانجام، ابو بكر بن ابى قحافه او را خريد، يا با]
[يكى دو غلام جوان و چابك معاوضه كرد و آزادش ساخت؛ درحالىكه پيامبر (ص) نيز در همان انديشه بود. او خود در روايتى به اين امر تصريح كرده است و گزارشهاى ديگر درباره سفر او به شام نيز مؤيد اين ماجراست.
ابن حجر آورده است كه مادر او را نيز مشركان عذاب مىدادند و اين نشان مىدهد كه او نيز مسلمان شده بود. ابو بكر او را هم خريد و آزاد كرد. بلال را در زمره نخستين گروندگان به اسلام يا نخستين كسانى كه اسلام خود را ظاهر كردند، دانستهاند. اما اينكه گفتهاند وى نخستين بردهاى بود كه اسلام آورد، محل ترديد است، چه، زيد بن حارثه بىگمان در اسلام آوردن بر بلال سبقت داشت. بلال پس از آزادى بىدرنگ به پيامبر (ص) پيوست و خادم و خازن و كارپرداز او شد.
بلال نخستين مؤذن در تاريخ اسلام به شمار مىرود. البته به نظر مىرسد كه چندى بعد، ابن ام مكتوم و كسانى ديگر هم در اين كار با او انباز شدند. چنانكه گفتهاند: بلال به روز اذان مىگفت و ابن ام مكتوم به شب.
پيامبر اكرم علاقه و عنايت خاصى به بلال داشت و او را به تعبير جبرئيل، سيد و سرور حبشيان مىشمرد. در ذكر واقعه «اسراء» نيز، حضرت از او به عنوان سابق مسلمانان در برخوردارى از نعيم آخرت ياد مىكرد و پايگاهى بلند برايش قائل بود.
در مدينه، ميان او و ابو رويحة خثعمى عقد اخوت برقرار شد و بلال همواره به اين برادرى وفادار بود. امام اينكه گفتهاند: ميان او و عبيدة بن حارث بن مطلب يا ابوذر عقد برادرى بسته شد، نبايد درست باشد؛ زيرا اين اخوت ميان مهاجر و انصار برقرار مىشد. بلال را در زمره اهل صفه و از صوفيان راستين و اوليه شمردهاند.
بلال در تمام غزوات همراه پيامبر بود. در غزوه بدر، امية بن خلف را به تحريك و اشاره بلال به قتل رساندند، و به روايتى خود، او را كشت. در روز فتح مكه وى همراه پيامبر وارد كعبه شد و نخستين كس بود كه در آنجا اذان گفت.
پس از رحلت پيامبر، بلال ديگر اذان نگفت و به اصرار اجازه يافت تا براى جهاد به شام رود. در اينباره دو روايت هست: برخى آوردهاند كه ابو بكر مىخواست بلال را در مدينه و نزد خود نگاه دارد. پس، او را اجازه سفر نداد. چون ابو بكر درگذشت،]
[بلال سرانجام عمر را با اصرار راضى كرد و روى به شام نهاد. مطابق روايتى ديگر، بلال در همان روزگار خلافت ابو بكر وارد شام شد. او پس از رحلت پيامبر، بهرغم خواست ابو بكر، هيچ اذان نگفت، مگر دو يا سه بار. يك بار به درخواست حضرت فاطمه زهرا (س)، و بار ديگر وقتى عمر به جابيه شام آمده بود، به درخواست مسلمانان و دعوت او اذان گفت. به روايتى، بلال پيامبر را در خواب ديد كه او را به زيارت خود مىخواند. پس بىدرنگ برنشست و به مدينه رفت و در آنجا اذان گفت. نيز آوردهاند كه اين كار به درخواست امام حسن و امام حسين (ع) صورت گرفت و اذان بلال در مسجد النبى، شهر را به لرزه افكند.
بلال در برخى جنگها و فتوحات شام هم شركت داشت. در فتح بيت المقدس، او از فرماندهان سپاه به عمر شكايت برد كه از لذايذ دنيوى بيش از بقيه مسلمانان بهره مىجويند، و عمر فرمان داد كه به عامه جنگجويان غذاى خوب دهند و غنايم به طور مساوى تقسيم گردد. ظاهرا بلال معتقد بود كه همه غنايم و آنچه به فتح حاصل مىشود، بايد پس از كسر خمس آن، ميان جنگجويان تقسيم شود؛ درحالىكه عمر همه مسلمانان را در آن انباز مىدانست و بر آن بود كه قسمتى از آن نيز بايد وقف مسلمانان شود و گويا اين باعث نقارى در ميانه شده بود. در همين جا وقتى عمر ديوان شام را بنياد نهاد، به درخواست بلال نام او و ابو رويحة خثعمى را در يك دفتر قرار داد و به يك اندازه از عطايا برخوردار گردانيد.
درباره سال مرگ، محل و علت درگذشت بلال ميان منابع اختلاف است. مرگ او را در سالهاى 18، 20، و 21 ق در شصت و اند سالگى، به مرگ طبيعى يا بر اثر طاعون دانسته، و مرقدش را غالبا در دمشق باب الصغير يا باب كيسان و بعضى در داريا يا عمواس، و حتى حلب نشان دادهاند.
بلال نزد امامان شيعه و اصحاب ايشان از پايگاهى بلند برخوردار است. امام على (ع) او را از جمله برگزيدگان اصحاب پيامبر و از جمله سابقان در اسلام دانستهاند و در ديوان منسوب به امام، در ابياتى از بلال و اذان گويى او ياد شده است. گفتهاند: با آنكه بلال آزاد شده ابو بكر بود، ولى امام على (ع) را بسيار دوست مىداشت و گويا]
[در اينباره سرزنشهايى هم شنيده است. در برخى منابع ادب نيز از صداقت و صراحت و برخى اقوال و رفتارهايش ياد شده است و اشعارى هم از او نقل كردهاند.
با آن كه برخى نويسندگان بلال را فاقد فرزند دانستهاند، ولى برخى ديگر از پسرش، عمر، به عنوان يكى از راويان او ياد كردهاند. نوادگان او نيز تا قرنها بعد شناخته شده بودند؛ چنانكه ابن اثير در حوادث سال 19 ق/ 125 م از مرگ هلال بن عبد الرحمان، از قاريان مشهور ساكن در سمرقند، به عنوان يكى از نوادگان بلال ياد كرده است.
از بلال احاديثى كه ذهبى شمار آنها را 44 دانسته نقل شده است. برخى از اين احاديث را صاحبان صحاح و سنن نيز از او روايت كردهاند. برخى از مهمترين كسانى كه از او روايت كردهاند، عبارتند از: جابر بن عبد اللّه، ابو بكر، عمر، براء بن عازب، عبد الرحمان بن ابى ليلى و عبد اللّه بن رواحه. در منابع شيعى نيز احاديثى از او آمده است و كسانى چون هشام بن حكم با اسناد از عبد اللّه بن على، از بلال روايت كردهاند.
مآخذ: ابشيهى، محمد، المستطرف فى كل فن مستظرف، به كوشش مفيد محمد قميحه، بيروت، 986 م؛ ابن ابى الحديد، عبد الحميد، شرح نهج البلاغة، قم، 404 ق/ 984 م؛ ابن ابى عاصم، احمد، الاوائل به كوشش محمد بن ناصر عجمى، كويت، دار الخلفاء للكتاب الاسلامى؛ ابن اثير، على، الكامل، به كوشش عبد اللّه قاضى، بيروت، 415 ق/ 995 م؛ ابن اسحاق، محمد، سيرة النبى، به كوشش محمد حميد اللّه، قونيه، 401 ق/ 981 م؛ ابن بابويه، محمد، الامالى، قم، 362 ش؛ همو، الخصال، قم، 403 ق/ 983 م؛ همو، من لا يحضره الفقيه، قم، 363 ش؛ ابن جوزى، عبد الرحمان، صفة الصفوة، به كوشش محمود فاخورى و محمد رواس قلعهجى، بيروت، 399 ق/ 979 م؛ همو، المنتظم، به كوشش محمد عبد القادر عطا و مصطفى عبد القادر عطا، بيروت، 412 ق/ 992 م؛ ابن حبان، محمد، الثقات، به كوشش شرف الدين احمد، بيروت، 395 ق/ 975 م؛ ابن حجر عسقلانى، احمد، الاصابة، به كوشش على محمد بجاوى، بيروت، 412 ق/ 992 م؛ ابن سعد، محمد الطبقات الكبرى، بيروت، دار صادر، ابن]
[عبد البر، يوسف، الاستيعاب، به كوشش على محمد بجاوى، قاهره، 380 ق/ 960 م؛ ابن عبدربه، احمد، العقد الفريد، به كوشش احمد امين و ديگران، قاهره، 365 ق/ 946 م؛ ابن قانع، عبد الباقى، معجم الصحابة، به كوشش صلاح بن سالم مصرانى، مدينه 418 ق/ 997؛ ابو نعيم اصفهانى، احمد، حلية الاولياء، بيروت 405 ق/ 985 م، همو، دلائل النبوة، به كوشش محمد محمد حداد، رياض، 409 ق/ 989 م؛ احمد بن حنبل، فضائل الصحابة، به كوشش وصى اللّه محمد عباس، بيروت، 403 ق/ 983 م؛ ترمذى، محمد، سنن، به كوشش احمد محمد شاكر و ديگران، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ تفسير، منسوب به امام حسن عسكرى ع، قم، 409 ق؛ خليفة بن خياط، تاريخ، به كوشش اكرم ضياء عمرى، دمشق/ بيروت، 397 ق؛ همو، الطبقات، به كوشش اكرم ضياء عمرى، رياض 402 ق/ 982 م؛ ديوان امام على ع، قم، 369 ش؛ ذهبى، محمد، سير اعلام النبلاء، به كوشش شعيب ارنؤوط و محمد نعيم عرقسوسى، بيروت، 413 ق/ 993 م؛ همو، العبر، به كوشش صلاح الدين منجد، كويت، 948 م؛ سخاوى، محمد، التحفة اللطيفة، بيروت، 993 م؛ سيوطى، الخصائص الكبرى، بيروت، 405 ق/ 985 م؛ شيخ طوسى، محمد، رجال، نجف، 381 ق/ 961 م؛ طبرى، تاريخ؛ طبرى، احمد، الرياض النضرة، به كوشش عيسى عبد اللّه محمد مانع حميرى، بيروت، 996 م؛ فاكهى، محمد، اخبار مكة، به كوشش عبد الملك عبد اللّه دهيش، بيروت، 414 ق/ 993 م؛ كشى، محمد، معرفة الرجال، اختيار شيخ طوسى، به كوشش حسن مصطفوى، مشهد، 348 ش؛ كلينى، محمد، الكافى، تهران، 365 ش؛ مسلم بن حجاج، صحيح، به كوشش محمد فؤاد عبد الباقى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ يعقوبى، احمد، تاريخ، بيروت، دار صادر.
منبع اصلى: دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 12. نويسنده مقاله: صادق سجادى. با ويرايش و تلخيص.]
[ (5). سنن النبى، سيد طباطبائى، ص 304: «فى أسرار الصلاة للشهيد الثانى: كان النبى صلى اللّه عليه و آله ينتظر وقت الصلاة و يشتد شوقه و يترقب دخوله و يقول لبلال مؤذنه: أرحنا يا بلال»، تفسير الصافى، فيض كاشانى، ج 1، ص 126: «قال نبينا]
[صلى اللّه عليه و آله و سلم جعلت قرة عينى فى الصلاة و كان يقول روحنا أو ارحنا يا بلال».]
[ (6). شعر از قاآنى شيرازى است. امثال و حكم دهخدا. ج 1، ص 100.]
[ (7). ظاهر روايات اين است كه منظور پيامبر از ارحنا يا بلال اذان بلال بوده نه خواندن قرآن.]
[ (8). الرحمن، 60.]
[ (9). حديث ديگرى كه با اين موضوع ارتباط دارد: كافى، ج 2، ص 160: «عن معاوية ابن وهب، عن زكريا بن إبراهيم قال: كنت نصرانيا فأسلمت و حججت فدخلت. على أبى عبد اللّه (عليه السلام) فقلت: إنى كنت على النصرانية و إنى أسلمت، فقال: و أى شئ رأيت فى الاسلام؟ قلت: قول اللّه عز و جل: «ما كنت تدرى ما الكتاب و لا الايمان و لكن جعلناه نورا نهدى به من نشاء». فقال: لقد هداك اللّه، ثم قال: اللهم اهده- ثلاثاسل عما شئت يا بنى فقلت: إن أبى و امى على النصرانية و أهل بيتى، و امى مكوفة البصر فأكون معهم و آكل فى آنيتهم؟ فقال: يأكلون لحم الخنزير؟ فقلت: لا و لا يمسونه، فقال: لا بأس فانظر امك فبرها، فإذا ماتت فلا تكلها إلى غيرك، كن أنت الذى تقوم بشأنها و لا تخبرن أحدا أنك أتيتنى حتى تأتينى بمنى إن شاء اللّه قال:
فأتيته بمنى و الناس حوله كأنه معلم صبيان، هذا يسأله و هذا يسأله، فلما قدمت الكوفة ألطفت لامى و كنت اطعمها و افلى ثوبها و رأسها و أخدمها فقالت لى: يا بنى ما كنت تصنع بى هذا و أنت على دينى فما الذى أرى عنك منذ هاجرت فدخلت فى الحنيفية؟ فقلت: رجل من ولد نبينا أمرنى بهذا، فقالت: هذا الرجل هو نبى؟ فقلت: لا و لكنه ابن نبى، فقالت: با بنى إن هذا نبى إن هذه وصايا الانبياء، فقلت: يا امه إنه ليس يكون بعد نبينا نبى و لكنه ابنه فقالت: يا بنى دينك خير دين، اعرضه على فعرضته عليها فدخلت فى الاسلام و علمتها، فصلت الظهر و العصر و المغرب و العشاء الآخرة، ثم عرض لها عارض فى الليل، فقالت: يا بنى أعد على ما علمتنى فأعدته عليها، فأقرت به و ماتت، فلما أصبحت كان المسلمون الذين غسلوها و كنت أنا الذى صليت عليها و نزلت فى قبرها».]
[ (10). درباره داشتن فرزند صالح روايات فراوانى وارد شده است. از جمله:
- كافى، ج 6، ص 2: «على بن إبراهيم، عن أبيه، عن النوفلى، عن السكونى، عن أبى عبد اللّه عليه السلام قال: قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله: الولد الصالح ريحانة من اللّه قسمها بين عباده و إن ريحانتى من الدنيا الحسن و الحسين، سميتهما باسم سبطين من بنى إسرائيل شبرا و شبيرا».
- «عدة من أصحابنا، عن أحمد بن محمد، عن عثمان بن عيسى، عن ابن مسكان، عن بعض أصحابه أنه قال: قال على بن الحسين عليهما السلام: من سعادة الرجل أن يكون له ولد يستعين بهم».
- «عدة من أصحابنا، عن أحمد بن محمد بن خالد، عن شريف بن سابق، عن الفضل ابن أبى قرة، عن أبى عبد اللّه عليه السلام قال: قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله: مر عيسى بن مريم عليه السلام بقبر يعذب صاحبه ثم مر به من قابل فإذا هو لا يعذب، فقال: يا رب مررت بهذا القبر عام أول فكان يعذب و مررت به العام فإذا هو ليس يعذب؟ فأوحى اللّه إليه أنه أدرك له ولد صالح فأصلح طريقا و آوى يتيما فلهذا غفرت له بما فعل ابنه، ثم قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله: ميراث اللّه عز و جل من عبده المؤمن ولد يعبده من بعده، ثم تلا أبو عبد اللّه عليه السلام آية زكريا عليه السلام" (رب) هب لى من لدنك وليا* يرثنى و يرث من آل يعقوب و اجعله رب رضيا"».]
[ (11). اسراء، 32: «و لا تقربوا الزنا انّه كان فاحشة و ساء سبيلا» و نزديك زنا نشويد كه كارى بسيار زشت و راهى بد است.]