لاهيجى در «شرح گلشن راز» در تفسير و توضيح:
|
يكى خطّ است ز اوّل تا به آخر |
بَرو خلق جهان گشته مسافر |
|
(شيخ محمود شبسترى)
و اشعار بعد از آن مىگويد:
«از اوّل مراتب موجودات كه عقل اوّل است تا آخر تنزّلات كه مرتبه انسانى است و از مرتبه انسانى تا مرتبه الهيّت كه نقطه آخرين دايره به اوّل متّصل مىشود، يك خطّ مستدير موهوم است كه از تجدّد تعيّنات نقطه وحدت نموده مىشود.
«بَرو خلق جهان گشته مسافر» و بر اين خطّ مذكور خلق عالم مسافرند كه از بطون به ظهور مىآيند و از ظهور به بطون مىروند:
كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ» «1»
همان گونه كه شما را آفريد، [پس از مرگ به او] بازمىگرديد.
و مبدأ و معاد و تقدّم و تأخّر و جان و جسم و عقول و نفوس به حسب قلّت و كثرت مناسب با نقطه وحدت نموده مىشود.
|
سوى هستى از عدم در هر زمان |
هست دائم كاروان در كاروان |
|
|
باز از هستى روان سوى عدم |
مىروند اين كاروانها دم بدم |
|
|
جزوها را رويها سوى كُل است |
بلبلان را عشق بازى با گل است |
|
|
آنچه از دريا به دريا مىرود |
از همان جا كآمد آن جا مىرود |
|
(مولوى)
و حكمت بالغه حضرت الهيّه مقتضى آن است كه رفتن و آمدن خلايق در اين راه خطّ موهوم كه مذكور شد بىرهبرى كه متّصف به كمال اعتدال جمعى الهى باشد ميسّر نگردد. و آن جماعت كه متّصف بدين كمالند أوّلًا و بالذّات انبيايند كه مظاهر حقيقت نبوّت روح اعظماند و ثانياً به سبب متابعت انبيا اوليايند، قدّس اللَّه أسرار هم، فلهذا فرمود كه:
|
در اين ره انبيا چون ساربانند |
دليل و رهنماى كاروانند |
|
(شيخ محمود شبسترى)
يعنى در اين راه مبدأ و معاد و نزول و عروج، انبيا كه به حسب كمال ذاتى اطّلاع بر حقايق امور و منازل و مراحل و حمدات و موانع راه حقيقت يافتهاند چون ساربانند، يعنى چنانچه، ساربان در كاروان ضبط و نگاهبانى اشتران مىنمايد كاروان را با احمال و اثقال به وسيله اشتران باربردار به منزل مىرساند، انبيا نيز ضبط و نگاهبانى نفوس خلايق از افراط و تفريط اخلاق و اوصاف و اعمال مىنمايند به صراط مستقيم عدالت هدايت فرموده به منزلگاه كمال كه وصول به مبدأ است مىرسانند.
و در تشبيه انبيا به ساربان اشارتى است دقيق كه نفس انسانى را گاهى كه مستعدّ رياضت و مخالفت وى بوده باشد در اصطلاحات عارفان «بَقَره» مىنامند و بعد از اشتغال به سلوك «بَدَنه» مىخوانند و بَدَنه شترى است كه روز عيد اضحى در مكّه ذبح مىنمايند.
خلاصه سخن اين است كه چون انبيا عليهم السلام جهت هدايت خلقند و هدايت حقيقى كه رجوع به مبدأ است آن جماعتى را ميسّر گشته كه بدنه نفس را به تيغ مخالفت نفس و هوا و موت اختيارى ذبح نموده باشد؛ كأنَّه كه بعثت انبيا عليهم السلام به جهت ايصال نفوس اين جماعت است و به منزل وصول هر چند كه حكم نبوّت شامل همه است كه:
وَاللَّهُ يَدْعُوا إِلَى دَارِ السَّلَامِ وَيَهْدِي مَن يَشَاءُ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ» «2»
[مردم را] به سراى سلامت و امنيت [كه بهشتِ عنبر سرشت است] دعوت مىكند و هر كه را بخواهد به راهى راست هدايت مىنمايد.
|
اين طايفهاند اهل معنى |
باقى همه خويشتن پرستند |
|
|
فانى زخود و به دوست باقى |
اين طُرفه كه نيستند و هستند |
|
(محمد اسيرى لاهيجى)
دليل كاروان راه شريعتند كه عامّه خلايقند و راهنماى كاروان راه طريقتند كه خواصّند، چو هر طايفه به قدر استعداد فطرى كه دارند قبول فيض هدايت هادى مىتوانند نمود.
|
سير هر كس تا كمال وى بود |
قرب هر كس حسب حال او بود |
|
|
لاجرم چون مختلف افتاد سير |
هم رَوِش هرگز نيفتد هيچ طير |
|
|
هست با هر ذرّه درگاهى دگر |
پس ز هر ذرّه بدو راهى دگر |
|
(عطار نيشابورى)
اگر چه انسان مظهر جامع اسم كلى «اللَّه» است وفى الحقيقه از جميع اسما وصفات الهى من حيث الجامعّية محظوظ است امّا انسان كامل كه انبيا و اوليا از باقى افراد انسانى از آن جهت به كمال ممتاز گشتهاند كه به طريق تصفيه، رجوع به مبدأ حاصل كردهاند ودر پرتو تجلّى احديّت او، هستى موهوم خويش فانى كرده باقى باللَّه شدهاند و صفات جزئى ايشان عين صفات كلّى حق گشته است و در اين مرتبه بقاء باللَّه تفاوت مراتب كمال به حسب تحقّق و اتّصال به صفات الهى بسيار است، بعضى متحقّق به اكثر صفات الهى شدهاند و بعضى به اقّل و باز در اين اقّل و اكثر تفاوت بسيار است.
و آن فرد كامل كه مستعدّ آن باشد كه به حسب حقيقت و معنى مظهر ذات و مجموع اسما و صفات اللَّه باشد و خواصّ و احكام اسم كلّى اللَّه به جزئيات و كليّات در او ظاهر مىشود و آن متحقّق به همه صفات الهى مىگردد حضرت خاتم محمّدى است و باقى انبيا و تمامت اولياى الهى اگر چه مظهر اين اسم كلى اللَّهاند، امّا هر يك مظهر اين اسم به بعضى صفاتند و مظهر تامّ اللَّه، كه مجموع صفات در او بالفعل به ظهور پيوسته باشد حضرت سيّد كونين است، پس نشأه ختمى محمّدى من حيث الحقيقة و المعنى سابق بر جميع انبيا باشد كه:
كُنْتُ نَبِيًّا و آدَمُ بَيْنَ الْماءِ و الطّينِ. «3»
من نبى بودم در حالى كه حضرت آدم در بين آب و گل بود.
ومن حيث الصّورة، متأخّر؛ چه علّت غايى «اوّل الفكر آخر العمل» است
«و نَحْنُ الْآخَرُونَ السّابِقُونَ». «4»
و از جهت اين تقّدم ذاتى كه بيانش بر سبيل اجمال گفته شد، فرمود:
|
و ز ايشان سيّد ما گشته سالار |
هم او اوّل هم او آخر در اين كار |
|
(شيخ محمود شبسترى)
«و ز ايشان» يعنى از انبيا «سيّد ما» كه حضرت رسالت پناه محمّدى صلى الله عليه و آله است «گشته سالار» يعنى مقدّم و بزرگ و مقتداى خلايق از انبيا و غيرهم.
و در اين محلّ، سالار به مناسبت كاروان فرمود.
«هم او اوّل هم او آخر در اين كار» يعنى در اين كار نبوّت.
بدان كه: «نبوّت» به معنى انبا است؛ يعنى اخبار و «نبى» آن است كه از ذات و صفات و اسماى الهى خبر دهد از سر تحقيق و اخبار حقيقى. پس اهل تحقيق اوّلًا و بالذّات، از آنِ عقل كلّ است كه مبعوث است به جهت انبا بى واسطه به جانب نفس كلّ و به واسطه به سوى نفوس جزئيّه. و هر نبى از انبيا، از زمان آدم تا زمان خاتم، مظهرى است از مظاهر نبوّت و روح اعظم كه عقل اوّل است؛ پس نبوّت عقل اوّل دائمى ذاتى باشد و نبوّت مظاهر زايل عرضى و حقيقت محمّدى عقل اوّل است كه روح اعظم مىباشد كه:
أوَّلُ ما خَلقَ اللَّهُ الْعَقْلُ. «5»
اوّلين مخلوق خدا عقل است.
أوَّلُ ما خَلقَ اللَّهُ نُورى. «6»
اوّلين مخلوق خدا نور من [پيغمبر صلى الله عليه و آله] است.
أوَّلُ ما خَلقَ اللَّهُ رُوحى. «7»
اوّلين مخلوق خدا روح من [پيغمبر صلى الله عليه و آله] است.
و صورت محمّدى صلى الله عليه و آله صورتى است كه: روح اعظم به تمامت اسما و صفات چنانچه گذشت در او ظاهر شده و نبوّت ذاتى كه اخبار از ذات و صفات حضرت الهى است، اوّلًا و بالذّات، روح اعظم است كه حقيقت آن حضرت است، در آخر نيز ختم نبوّت، عرضى بر صورت و معنى آن حضرت گشته؛ پس اوّل به حقيقت و آخر به صورت، درين كار نبوّت كه اخبار و اعلام است، آن حضرت بوده و باقى انبيا هر يكى مظهر بعضى از كمالات حقيقت آن حضرتاند.» «8»
|
آن خدايى كه فرستاد انبيا |
نه به حاجت بل به فضل كبريا |
|
|
آن خداوندى كه از خاك ذليل |
آفريد او شهسواران جليل |
|
|
پاكشان كرد از مزاج خاكيان |
بگذرانيد از تك افلاكيان |
|
|
برگرفت از نار و نور صاف ساخت |
وانگه او بر جمله انوار تاخت |
|
|
آن سنابرقى كه بر ارواح تافت |
تا كه آدم معرفت زان نور يافت |
|
|
نوح از آن گوهر چو برخوردار شد |
در هواى بحر جان دُربار شد |
|
|
جان ابراهيم از آن انوار زَفْت «9» |
بى حذر در شعلههاى نار رفت |
|
|
چونكه اسماعيل در جويش فتاد |
پيش دشنه آبدارش سر نهاد |
|
|
چون عصا از دست موسى آب خَورد |
ملكت فرعون را يك لقمه كرد |
|
|
نردبانش عيسى مريم چو يافت |
بر فراز گنبد چارم شتافت |
|
|
چون محمّد يافت آن ملك و نعيم |
قرص مَه را كرد او در دَم دو نيم |
|
|
چون ز رويش مرتضى شد دُرفشان |
گشت او شير خدا در مرج جان |
|
(مولوى)
کتاب : تفسير و شرح صحيفه سجاديه جلد دوم
نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان
پي نوشت ها:
______________________________
(1)- اعراف (7): 29.
(2)- يونس (10): 25.
(3)- المناقب، ابن شهر آشوب: 1/ 214؛ بحار الأنوار: 16/ 403، باب 12، حديث 1.
(4)- المناقب، ابن شهر آشوب: 3/ 269؛ كشف الغمة: 1/ 11. (5)- شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد: 18/ 185، ذيل حكمت 52؛ عوالى اللآلى: 4/ 99، حديث 141.
(6)- عوالى اللآلى: 4/ 99، حديث 140؛ بحار الأنوار: 1/ 97، باب 2، حديث 7.
(7)- بحار الأنوار: 54/ 309؛ شرح الاسماء الحسنى: 1/ 203.