پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

ايمان و آثار آن - جلسه سوم - (متن کامل + عناوین)

ايمان و آثار آن - جلسه سوم - (متن کامل + عناوین)

نجات انسان‏

بسم الله الرحمن الرحيم‏

الحمد لله رب العالمين و الصلا و السلام على محمّد و اهل‏بيته الطاهرين صلوات الله عليهم اجمعين‏.

اميرمؤمنان عليه السلام مى‏فرمايد: پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلّم وقتى آمد، جامعه انسانى از فرهنگ الهى جدا شده بود و نبى اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم براى اتصال انسان به فرهنگ الهى آمد. پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلّم براى نجات بشر على چه ظلم‏ها و ستم‏هايى قيام كرد و چه ضرباتى را متحمّل شد، «طُولِ هَجْعَهٍ مِنَ الْأُمَمِ» «1»: روزى كه پيغمبر صلّى الله عليه و آله و

______________________________
(1) پى‏نوشت‏

1. ترجم نهج‏البلاغه (انصاريان)، ص 351، خطبه 157 از خطبه‏هاى آن حضرت است در باره پيامبر و قرآن، و دولت بنى اميّه: أَرْسَلَهُ عَلَى حِينِ فَتْرَهٍ مِنَ الرُّسُلِ وَ طُولِ هَجْعَهٍ مِنَ الْأُمَمِ وَ انْتِقَاضٍ مِنَ الْمُبْرَمِ .....: او را در عصرى به رسالت برانگيخت كه خالى از پيامبران بود، و خواب گران ملل عالم طولانى شده بود، و رشت محكم دين گسيخته بود. پس او با كتابى كه تصديق‏كنند حقايق كتب آسمانى بود، و نورى كه بايد از آن پيروى شود به جانب مردم آمد. آن نور قرآن است، آن را به سخن آريد، ولى هرگز سخن نمى‏گويد، امّا من شما را از آن خبر مى‏دهم: آگاه باشيد كه دانش آنچه مى‏آيد، و خبر آنچه در عالم گذشت، و درمان دردهاى شما، و مقررات نظم‏دهنده زندگى‏تان در اين كتاب است.

سلّم وارد جامعه شد، جامعه انسانى نه تنها در عربستان، بلكه در جهان، در خواب بود. گاهى انسان بدنش خسته مى‏شود و مى‏خوابد، و گاهى عقل مى‏خوابد، و گاهى بالاتر، جان را خواب مى‏برد. روزى كه روان را خواب ببرد، ظرف روان، از مجموع رذايل اخلاقى پر مى‏شود. روح متكبّر، مغرور، رياكار، متظاهر، بى‏فضيلت، روح بدون غيرت، روح بدون عدالت و روح بدون شرف خواب است، اين روحِ خواب‏همه كارها را خراب مى‏كند. اُولئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ‏ «1»، چنين روحى نمى‏فهمد و با اين نفهمى خود مى‏رود، مردم را گرفتار كارهايش مى‏كند؛ زن و بچه را بى‏تربيت مى‏كند؛ عصمت و عفت را متلاشى مى‏كند؛ شرف خانوادگى را از بين مى‏برد و خراب مى‏كند؛ همين‏طور هم جلو مى‏رود؛ چون نمى‏فهمد و خواب است. اين روح، خواب هست و پرتوى بيدارى ندارد. عقل هم كه بخوابد، انسان مرتّب در ارزيابى‏هاى خود خطا مى‏كند؛ مثلًا يك خطاى مهم عقل در زمان ما، اين است كه به خودش استقلال داده است. بر اين اساس، انسان‏هاى غربى مى‏گويند با بودن عقل، ما ديگر احتياجى به دين نداريم؛ خودمان فكر مى‏كنيم و بر مبناى آن، زندگى خود را پيش مى‏بريم. شما كه به دين احتياج نداريد و از عصر رنسانس‏ «2»، از اوايل قرن هفدهم، از حريم نبوت قطع رابطه كرديد و جهان را وادار كرديد كه با مذهب و خدا قطع رابطه كند و اكنون سيصد سال است كه انسان‏هاى كره زمين را تشويق كرديد با حريم فرهنگ الهى قطع رابطه كند، حالا ما از شما مى‏پرسيم، آيا اين سيصد سال فكر كردن براى پياده كردن يك زندگى سالم كافى نيست؟ پس چرا حالا هيچ چيزى سالم نيست؟ براى اين كه سيصد سال است كه در زمين از خدا بريديد، ولى هنوز شما داريد فكر مى‏كنيد كه زندگى سالم چيست؟ يعنى هنوز براى شما مفهوم زندگى سالم روشن نشده است. شما كه همه چيزتان خراب شده و روز به روز هم كه دارد خراب‏تر مى‏شود و به مشكلاتان دارد افزوده مى‏گردد، پس اين عقل كذايى‏

______________________________
(1) 2. اعراف: 179.

(2) 3. عصر رنسانس عصرى است كه دانشمندان غربى پيرو انحرافاتى كه داشتند، بشر را به سوى جدايى از دين و شريعت، و اعتماد به عقل ناقص خود كشاندند.

چرا براى‏شما كارى نمى‏كند؟ البته، چنين عقلى نمى‏تواند كارى بكند. وقتى استقلال وجودى عقل با غرور آميخته گردد، آن وقت، اين عقل، علم را به جاى دين مى‏گذارد و زندگى مى‏شود علم، و علم هم كه پر و بال خيلى قوى‏اى ندارد كه انسان را بتواند تا كرانه‏هاى هستى پرواز بدهد، هر چند كه مى‏تواند او را تنها بر روى سطح زمين حركت دهد. روزى پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلّم آمد كه جهان خواب بود، و اين مرد براى بيدار كردن جهان آمد. به عقيده حضرت على عليه السلام، جامعه بريده از نبوت خواب است، و هر كارى بكند، نتيجه‏اش تخريب است.

 

فتح مكه، فتح بدون خشونت‏

روز فتح مكه، هر چند پيامبر صلّى الله عليه و آله و سلّم به حضرت على عليه السلام دستور داده بود كه فرياد برآورد: «الْيَوْمُ يَوْمُ الْمَرْحَمَهِ» «1»، ولى وقتى پيامبر وارد مكه شد، هنوز رنگ‏هاى همه پريده بود، قبل از اين كه اين ترس مردم را ناراحت كند، حضرت اين آيه را بر مردم مكه خواند: لَا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ‏ «2»، به خدا قسم، من كارى با شما ندارم و آمدم به شما بگويم كه آزاديد و راحت باشيد.

______________________________
(1) 4. يوسف: 92.

(2) 5. شيخ محمد مهدى حائرى، شجره طوبى، ج 2، ص 303. متن كامل روايت فتح مكه چنين است:

دخل النبى صلّى الله عليه و آله و سلّم مكه، كانت احدى الرايات بيد سعد بن عباده و هو ينادى: اليوم يوم الملحمه اليوم تسبى الحرمه اذل الله قريشا، فسمع أبو سفيان، نادى: يا رسول الله أمرت بقتل قومك إن سعد قال كذا، و انى انشدك الله و قومك فانت ابر الناس وارحم الناس، و اوصل الناس فوقف النبى صلّى الله عليه و آله و سلّم وقال: بل اليوم يوم المرحمه اعز الله قريشا، و ارسل الى سعد و عزله عن اللواء و قال لعلى عليه السلام: خذ منه الرايه و ناد فيهم، فاخذ على عليه السلام اللواء و جعل ينادى: اليوم يوم المرحمه، و نادى منادى رسول الله صلّى الله عليه و آله و سلّم: من دخل المسجد فهو آمن، و من دخل دار أبو سفيان فهو آمن و من القى سلاحه فهو آمن، و من اغلق عليه بابه فهو آمن، و اوصى المسلمين أن لا يقاتلوا إلا من قاتلهم، فلما دخل جاء حتى انتهى الى المسجد الحرام اخذ بعضاده الباب قرأ (لا إله إلا الله وحده انجز وعده و نصر عبده و اعز جنده و هزم الاحزاب وحده) وقف أبو سفيان ومعاويه وجميع قريش خائفين فقال النبى صلّى الله عليه و آله و سلّم: يا معشر قريش ما ترون انى فاعل بكم قالوا خيرا أخ كريم وابن اخ كريم لقد قدرت، فبكى رسول الله صلّى الله عليه و آله و سلّم وقال: ما أقول لكم إلا ما قال أخى يوسف: (لا تثريب عليكم اليوم يغفر الله لكم و هو ارحم الراحمين) ألا لبئس جيران النبى انتم فلقد كذبتمونى و طردتمونى و آذيتمونى واخرجتمونى ثم ما رضيتم حتى جئتمونى فى بلادى تقاتلونى، اذهبوا فانتم الطلقاء، فكأن هذه العباره صارت علما لهؤلاء من ذلك اليوم. ويقال لابى سفيان ومعاويه وغيرهم من قريش الطلقاء؛ يعنى طلقاء

اصلًا در فرهنگ جنگ‏هاى جهان، كسى را با اين صفات در جنگ‏هاى خود سراغ ندارد. ملت‏هاى ضعيف با كسى جنگ ندارند، ولى قلدرها مال، جان، فكر و ناموس، آن‏ها را بى‏تقصير، به يغما مى‏برند. دشمنان پيامبر، سيزده سال هر كارى دلشان خواسته بود، انجام دادند؛ امّا وقتى قدرت به دست پيغمبر رسيد، او عفو كرد. پيغمبر شروع به جنگ نكرد، و همين‏طور تربيت‏شده پيغمبر هم شروع به جنگ نكرد. ملت مسلمان هم وقتى به ايران آمده بود، پيشنهاد اسلام و قرآن داد، امّا ايرانى‏ها اين پيشنهاد را قبول نكردند و در واقع، اين خود ايرانى‏ها بودند كه جنگ را آغاز كردند؛ چون معتقد بودند كه مى‏توانند اين گرسنه‏ها را دو روزه از بين ببرند، و هر چه ملت اسلام پيغام داد كه ما جنگ نداريم و تنها براى تبليغ دين آمديم، ايرانى‏ها گفتند: ما اين گرسنه‏ها و پابرهنه‏ها را بيرون مى‏كنيم. به شما نباورانند كه مشتى پابرهنه، به ايران حمله كردند و دار و ندار ما ايرانى‏ها را برداشتند و بردند. هيچ كدام از اين سخنان، سخنان صحيحى نيست. اصلًا چنين سخنى فقط از روى تعصّب ملى است. اصلًا اسلام چنين فرهنگى را تبليغ نمى‏كرد. در اين فرهنگ، يغماگرى روا نبود؛ غارت پذيرفته نبود؛ بلكه اسلام آمد كه يغماگران و غارتگرها را تربيت بكند.

ملاقات نمايند اسلام با رئيس لشكر ايران‏

در آن زمان، رئيس لشكر ايران، مرد عاقلى به نام رستم فرخزاد «1» بود. نماينده‏اى از مسلمان‏ها پيش رستم فرخزاد آمد و گفت: اگر شما حاضريد، يك نفر از ما

______________________________
(1) 6. رُستَمِ فَرُّخزاد: رستم سپهبد. رستم فرخ هرمز، پسر سپاهبد فرخ هرمزد سردار معروف و مدبر و دلير اواخرعهد ساسانى (متولد 630- مقتول 636 م.) كه مورخان ارمنى پدر و پسر را «ايشخان» (شاهزاده) ياد كرده‏اند. در زمان سلطنت آزرميدخت، پدر رستم، فرخ هرمز مدعى سلطنت شد و ملكه را به زنى خواست. چون آزرميدخت نمى‏توانست علناً مخالفت كند، در نهان وسايل قتل او را فراهم آورد. آنگاه رستم با سپاه خويش پيش راند و پايتخت را تصرف و آزرميدخت را خلع و كور كرد. در زمان يزدگرد سوم، رستم نايب السلطنه حقيقى ايران محسوب مى‏گشت. وى كاملًا از خطر عظيمى كه در نتيجه حمل عرب به كشور ايران روى داده بود، اطلاع داشت، پس فرماندهى كل نيروى لشكرى را به عهده گرفت و در دفع دشمن جديد، كوشش دليرانه كرد. با سپاهى بزرگ در پيرامون پايتخت حاضر شد، اما خليفه عمر پيش‏دستى كرد. در سال 636 م. سپاه ايران در قادسيه، نزديك حيره، با سعد بن وقاص سردار عرب رو به رو شد. جنگ سه روز طول كشيد و به شكست ايرانيان خاتمه يافت. رستم كه شخصاً حركات افواج را اداره مى‏كرد و درفش كاويان را در برابر خود نصب كرده بود، كشته شد. منبع: فرهنگ فارسى معين، بخش اعلام‏

بيايد و به زبان خودتان هدف ما را براى شما شرح دهد، و اگر هدف ما واقعاً قابل قبول بود، شما هم آن را بپذيريد و جنگ نكنيد، و اگر هم هدف ما براى شما قابل قبول نبود، با ما بجنگيد. متكبّران و مغروران ارتش رستم فرخزاد، اول مى‏خواستند اين پيشنهاد را قبول نكنند، ولى رستم گفت: آن را قبول كنيد. پس به نماينده مسلمانان گفتند: عيبى ندارد، فردا نماينده‏اى از شما بيايد تا ما با او صحبت كنيم. نوشته‏اند: براى پذيرفتن نماينده مسلمانان، ايرانى‏ها خيمه‏اى زدند كه تمام پرده‏هايش طلابافت بود. آن‏ها پارچه‏هاى زر، گران‏ترين فرش‏ها و عالى‏ترين فرش‏ها را در آن خيمه پهن كردند و صندلى‏هايى در آن گذاشتند كه ميخ‏هايى كه به تخته‏ها و چوب‏هاى عاجش زده شده بود، از طلا و نقره بود، و كسانى هم كه مأمور پذيرايى بودند، لباس‏هايشان سنگين‏ترين لباس‏ها بود؛ هم‏چنين تمام ظرف‏ها در اين خيمه از طلا و نقره بود. مأمورين بيرون اين خيمه هم با گرزهاى طلا و نقره ايستاده بودند. البته، اين رسم پذيرفتن نماينده هر كشورى در ايران بود.؛ همين‏طور در ايران رسم بود كه هر وقت نماينده‏اى از كشورى مى‏آمد، صد تا هفتاد نفر هم به دنبال آن نماينده بيايند.

در موعد معين، مأمورانى كه بيرون خيمه محلّ گفتگوهاى نمايندگان بودند، ديدند آقايى متين و مؤدب به طرف خيمه مى‏آيد. آن مرد پيراهنى بلند از كرباس پوشيده بود و پارچه مختصرى هم به عنوان آفتابگير بر سرش گذاشته بود و خنجرى را هم به كمر داشت. او كه به طرف خيمه آمد، مأمورين رستم جلو او را گرفتند و پرسيدند كه او كيست. آن مرد گفت: من نماينده ملت اسلام هستم. ايرانى‏ها كه تا حالا چنين نماينده‏اى نديده بودند، وقتى چشمشان به اين نماينده افتاد، گفتند: آقا صبر كنيد. مأموران رفتند و به رستم فرخزاد گفتند: فردى به عنوان نمايندگى آمده، ولى پيراهن تن او خيلى بى‏ارزش است و كسى هم به دنبال او نيست، آيا اجاز ورود به او بدهيم؟ رستم گفت: اجازه بدهيد او به ديدار من بيايد، هرچند كه كار او خلاف رسم است. مأمورين بيرون آمدند و به نماينده مسلمان‏ها گفتند: وقتى وارد خيمه شدى، جلوى رستم به خاك بيافت. نمايند مسلمانان گفت: من وقتى وارد خيمه شوم، بدون تشريفات به خيمه مى‏روم و همين‏طور هم از آن بيرون مى‏آيم؛ چون ما اين گونه تعظيم در برابر انسان را حرام مى‏دانيم و آن را كارى خلاف توحيد، و شيطانى مى‏دانيم. مأموران گفتند: پس صبر كن ما برويم تا دوباره اجازه ورود شما را بگيريم. آن‏ها پيش رستم رفتند و گفتند: آن نماينده نمى‏خواهد حتى هنگام برخورد با شما قواعد نمايندگى را رعايت كند. رستم‏ گفت: چاره‏اى نيست و به او اجازه ورود بدهيد. بعد آن نماينده بى آن كه نگاهى به زرق و برق خيمه و زر، زيور و زينت‏آلات آن كند، وقتى كه وارد خيمه شد، پرده را كنار زد و كنار رستم فرخزاد رفت. به او تعارف كردند كه بر صندلى‏اى كه جاى نماينده بود، بنشيند. او گفت: من آن جا نمى‏نشينم، و بعد گوشه فرشى را گرفت و بلند كرد و بر روى خاك نشست. او مى‏خواست با اين عملش بگويد كه ملت اسلام براى پول، فرش و براى دنيا نيامده است؛ هر چه ميوه به او تعارف كردند، او گفت: من نمى‏خورم؛ چون ظرف‏هاى شما حرام است؛ ما دستور داريم در اين ظرف‏ها چيزى نخوريم. رستم فرخزاد از نماينده مسلمان‏ها پرسيد: براى چه به ايران آمده‏ايد؟ نمايند مسلمان‏ها كه مى‏خواست براى آغاز پاسخش اسم خدا را ببرد، از جايش بلند شد؛ چون اين نحوه رفتار ريشه در فرهنگ الهى داشت. نمايند مسلمان‏ها بعد از ياد كردن خدا، در پاسخ به سؤال رستم گفت: «جئنا لنخرج العباد من عباده العباد الى عباده الله، و من ضيق الدنيا الى سعتها، و من جور الاديان الى عدل الاسلام و السلام على من اتبع الهدى» «1»: اى‏

______________________________
(1) 7. گزارش‏هاى ديدار رستم بن فرخزاد با نمايندگان مسلمانان در جنگ قادسيه در تاريخ‏الطبرى، ترجم ابوالقاسم پاينده، ج 5، ص 1698- 1688 آمده است كه ما در اين جا تنها به نقل يكى از اين گزارش‏ها بسنده مى‏كنيم:

زياد گويد: صبحگاه آن شب كه رستم در عتيق به سر برد با سواران خود برنشست و مسلمانان را بديد، آن‏ گاه سوى پل رفت و جمعشان را تخمين زد و آن سوى پل رو به روى آن‏ها بايستاد و كس فرستاد و پيغام داد كه يكى را پيش ما فرستيد كه با وى سخن كنيم و با ما سخن كند، و برفت. زهره پيغام را براى سعد فرستاد و او مغيره بن شعبه را پيش زهره فرستاد كه او را پيش جالنوس فرستاد و جالنوس او را پيش رستم فرستاد. ابن رفيل به نقل از پدرش گويد: وقتى رستم بر كنار عتيق فرود آمد و شب را آنجا گذرانيد صبحگاهان به كنجكاوى و تخمين پرداخت و در امتداد عتيق به طرف خفان تا انتهاى اردوگاه مسلمانان رفت آنگاه راه بالا گرفت تا به پل رسيد و قوم را نگريست و به جايى رسيد كه بر آن‏ها مشرف بود و چون بر پل بايستاد كس پيش زهره فرستاد كه بيامد و مقابل وى جاى گرفت. رستم مى‏خواست صلح كند و چيزى بدهد كه باز گردند از جمله چنين مى‏گفت: «شما همسايگان ماييد، يك دسته از شما در قلمرو ما بودند كه رعايتشان مى‏كرديم و از آزار بر كنار مى‏داشتيم، همه جور كمك مى‏كرديم و در جمع باديه‏نشينان حفاظتشان مى‏كرديم، در مراتع ما به چرا مى‏آمدند و از ديار خودمان آذوقه به آن‏ها مى‏داديم، در قلمرو خودمان از تجارت بازشان نمى‏داشتيم و كار معاش آن‏ها مرتب بود.» بدين سان به صلح اشاره مى‏كرد و از رفتار پارسيان سخن داشت كه صلح مى‏خواست اما صريح نمى‏گفت. زهره بدو گفت: «راست مى‏گويى چنين بود كه گفتى، اما كار ما چون آن‏ها نيست و مقصود ما چون مقصود آن‏ها نيست، ما به طلب دنيا سوى شما نيامده‏ايم، هدف و مقصد ما آخرت است. ما چنان بوديم كه گفتى و هر كس از ما پيش شما مى‏آمد زير منت شما بود و چيزهايى را كه در تصرف شما بود، بلابه مى‏خواست. پس از آن خداى تبارك و تعالى پيمبرى سوى ما فرستاد كه ما را به پروردگار خويش خواند و دعوت او را اجابت كرديم، خداى به پيمبر خويش گفت: «من اين گروه را بر كسانى كه به دين من نگراييده‏اند، تسلّط مى‏دهم و به وسيله اينان از آن‏ها انتقام مى‏گيرم و مادام كه به دين من معترف باشند، غلبه با آن‏هاست كه دين من حق است و هر كه از آن بگردد، زبون شود، و هر كه بدان چنگ زند، عزت يابد.» رستم گفت: «دين شما چيست؟» زهره گفت: «ستون آن كه جز بدان پاى نگيرد، اين است كه شهادت دهند كه خدايى جز خداى يگانه نيست و محمد فرستاد خداست و به آنچه از پيش خدا آورده مقر باشند.» گفت: «چه نيكوست و ديگر چيست؟» گفت: «اين كه بندگان را از عبادت بندگان به عبادت خداى تعالى برند» گفت: «نيكوست، ديگر چه؟» گفت: «اين كه مردمان، فرزندان آدمند و حوا، برادرانند و از يك پدر و مادر» گفت: «چه نيكوست» آنگاه رستم گفت: «اگر بدين كار رضايت دهم و من و قومم دين شما را بپذيريم، چه خواهيد كرد آيا باز مى‏گرديد؟» گفت: «بله به خدا و هرگز به ديار شما نزديك نمى‏شويم، مگر براى تجارت يا حاجت.» گفت: «به خدا راست گفتى، اما پارسيان از هنگام شاهى اردشير نگذاشته‏اند، كسى از مردم زبون از كار خود برون شود، و مى‏گفته‏اند كه اگر از كار خويش برون شوند، از حدّ خويش تجاوز كنند و با اشراف خويش دشمنى كنند.» زهره گفت: «ما از هم مردم براى مردم بهتريم و نمى‏توانيم چنان باشيم كه شما مى‏گوييد، در باره مردم زبون، فرمان خدا را اطاعت مى‏كنيم و هر كه در باره ما نافرمانى خدا كند، زيانمان نزند.» گويد: رستم برفت و مردمان پارسى را پيش خواند و با آنها سخن كرد كه نپذيرفتند و گردنفرازى كردند. رستم گفت: «خدايشان دور كند و در هم شكند و آن كه را ترسانتر و نالان‏تر است، زبون كند» گويد: و چون رستم برفت، من پيش زهره شدم، مسلمانى من از آن جا بود و همراه وى بودم و چون جنگاوران قادسيه سهم گرفتم.»

رستم! ما براى سه برنامه آمديم. برنامه اول ما اين است كه شما را از اسارت قلدران، زورگويان، مستبدان، متجاوزان و ظالمان نجات بدهيم، و به شما بفهمانيم كه بايد بنده خدا باشيد، نه بنده بشر. آمديم بگوييم اگر بنده هر بشرى شويد، او شما را بر گرد اميالش مى‏چرخاند و براى آباد كردن شكم و شهوت خود نابودتان مى‏كند؛ مثل اين كه من بروم جايى شاگرد شوم و همه عمرم را بدهم كه آن آقا از خرج عمر من ميلياردر بشود، و خودش، پسرهايش و دخترهايش سالى يك ماه در اروپا بهترين لذت‏ها را ببرند. اين جا هم كه هستند، بهترين لذت‏ها را از بدترين گناهان ببرند، و من خرج مى‏شوم تا او و خانواده‏اش به اين برنامه‏ها برسد. حالا اگر اين حمالى پيش يك مسلمان باشد، آدم باز خيلى درد ندارد. بيچاره مسلمان‏هايى كه پيش دشمنان اسلام حمالند؛ پيش دشمنان و كفار و منافقين حمال هستند. آن‏ها ديگر چقدر ذليل و بيچاره‏اند. آمديم كه شما را از اين بدبختى نجات بدهيم تا چرخاننده اميال شكم و شهوت ديگران نباشيد. آخر شما انسان هستيد. برنامه دوم ما اين‏ است كه به شما بنمايانيم كه جهان خلقت، عبارت از اين تيشه نجارى، گاوآهن كشاورزى، چهار ديوار تجارتخانه و چهار ديوار خانه نيست؛ بلكه جهان، جهان بزرگى است كه در همه جوانب با شما رابطه دارد، و شما هم در همه جهات با جهان رابطه داريد. آمديم به شما بگوييم غفلتى كه از مجموع اين روابط داريد، به ضرر شما است. مى‏خواستيم شما را بيدار كنيم و شما را نسبت به مجموع روابطى كه از طريق عالم طبيعت با جهان داريد، مسئول نماييم تا به آن‏ها احترام كنيد. آمديم تا شما را با همديگر برادر كنيم، نه با برادرى پدر و مادرى، بلكه با برادرى اسلامى كه ارزش اين برادرى با برادرى پدر و مادرى قابل مقايسه نيست؛ همان‏طور كه قرآن كريم گفته است:

إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَهٌ‏ «1»

هيچ وقت برادر ايمانى نمى‏تواند سير باشد، وقتى كه برادر مسلمانش گرسنه هست، و نمى‏تواند پوشيده باشد، وقتى آن ديگرى برهنه هست. اگر تو مسلمانى و من هم مسلمانم، و ما با هم برادر هستيم، ديگر من اسرار تو را به دست دشمن نمى‏دهم؛ به برادرم خيانت نمى‏كنم؛ مال برادرم را به دشمن نمى‏دهم؛ آبروى برادرم را نمى‏برم؛ ضرر برادرم را نمى‏خواهم؛ ذلت برادرم را نمى‏خواهم. امّا برادران پدر و مادرى ممكن است از نظر مسلك، دو راه داشته باشند، ولى برادران قرآنى تنها يك راه دارند؛ آنان مثل عليعليه السلام و پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلّم زندگى مى‏كنند «2»؛ آنان مثل سلمان و ابوذر زندگى مى‏كنند. «3» كسى كه مسلمان است، قرآن به او نشان برادرى عنايت كرده است و او هم در هيچ برنامه‏اى ناراحتى مسلمانى را نمى‏پسندد؛ ذلت، خفت و بيچارگى او را نمى‏پسندد. پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلّم مى‏فرمايد: كسى كه عليه مسلمان‏ها و مملكت اسلام جاسوسى كند و مردم مؤمن را به خاطر كفار ذليل كند، روز قيامت هيچ راهى براى پذيرفتن رحمت پروردگار ندارد. «4»

______________________________
(1) 8. حجرات: 10: جز اين نيست كه همه مؤمنان با هم برادرند.

(2) 9. امالى صدوق، ص 271، مجلس 46:

عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: قَالَ: رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ آخَى بَيْنِى وَ بَيْنَ عَلِىِّ بْنِ أَبِى طَالِبٍ عليه السلام وَ زَوَّجَهُ ابْنَتِى فَوْقَ سَبْعِ سَمَاوَاتِهِ وَ أَشْهَدُ عَلَى ذَلِكَ مُقَرَّبِى مَلَائِكَتِهِ وَ جَعَلَهُ لِى وَصِيّاً وَ خَلِيفَهً فَعَلِىٌّ مِنِّى وَ أَنَا مِنْهُ؛ مُحِبُّهُ مُحِبِّى وَ مُبْغِضُهُ مُبْغِضِى وَ إِنَّ الْمَلَائِكَهَ لَتَقَرَّبُ إِلَى اللَّهِ بِمَحَبَّتِه.

(3) 10. كافى، ج 8، ص 163:

عَنْ صَالِحٍ الْأَحْوَلِ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَاعَبْدِاللَّهِ عليه السلام يَقُولُ: آخَى رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله بَيْنَ سَلْمَانَ وَ أَبِى ذَرٍّ وَ اشْتَرَطَ عَلَى أَبِى ذَرٍّ أَنْ لَا يَعْصِىَ سَلْمَان.

(4) 11. كافى، ج 2، ص 368:

عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ مَنْ أَعَانَ عَلَى مُؤْمِنٍ بِشَطْرِ كَلِمَهٍ، لَقِىَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَوْمَ الْقِيَامَهِ مَكْتُوبٌ بَيْنَ عَيْنَيْهِ: آيِسٌ مِنْ رَحْمَتِى.

برنامه سوم ما اين است كه با دليل و برهان به شما بگوييم، تمام فرهنگ‏ها غلط است، و فقط فرهنگ خدا صحيح مى‏باشد. هر كس كه شما را به خودش دعوت مى‏نمايد، براى شما ضرر دارد، ولى فرهنگ الهى در تمام جوانب به نفع شما كار مى‏كند.

رستم فرخزاد از محلّ مذكراه بيرون آمد و به نزد سران ارتش ايران رفت و به آنان گفت: چه كنيم؟ گفتند: نظر خودت چيست؟ رستم گفت: نماينده مسلمانان سخنان متين و ريشه‏دارى زد، آيا قبول كنيم؟ گفتند: مگر ديوانه‏اى؟ بعد رستم را مجبوركردند كه بجنگد، و آنان جنگيدند، و در جنگ شكست خوردند. هر چند مسلمانان نمى‏خواستند بجنگند.

 

دو علت مهم شكست لشكر ايران‏

درباره علل شكست لشكر ايران مى‏توان به دو علت مهم اشاره كرد:

علت اول اين بود كه مردم از فرهنگ غلط ساسانيان خسته شده بودند، براى همين آنان با كمال شوق اسلام را قبول كردند؛ مردم آن قدر از اوضاع زمان خود ناراحت بودند كه وقتى كه ملت اسلام آمد، هيچ كس دلش نمى‏خواست به نفع ساسانيان با آن‏ها جنگ كند و همه دلشان مى‏خواست براى دين خدا آغوش باز كنند.

دومين علت اين بود كه ساسانيان فقط دنيا را مى‏ديدند، ولى مسلمان‏ها مى‏گفتند: ما چه بجنگيم و چه كشته بشويم، در هر دو صورت، پيروزيم. اگر زنده بمانيم، خدا درباره اين زندگى فرموده: مَنْ عَمِلَ صَالِحاً مِن ذَكَرٍ أَوْ أُنثَى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاهً طَيِّبَهً‏ «1»؛ يعنى ما داراى حيات طيب هستيم، و اگر كشته شويم، باز به فرمود خداوند، احياى عند الله مى‏باشيم: وَ لَا تَقُولُوا لِمَن يُقْتَلْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْيَاءٌ وَلَكِن لَا تَشْعُرُونَ‏ «2»؛ يعنى اگر بمانيم، راحت هستيم، و اگر برويم، باز هم راحت هستيم. چنين ملتى شكست نمى‏خورد. البته، اين شكست علت‏هاى ديگر هم داشت كه تاريخ آن‏ها را ذكر كرده است.

پيغمبر اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم آمد تا تمام زواياى انحرافى را درست كند. آنچه مهم است اين چند جمله است،

______________________________
(1) 12. نحل: 97: از مرد و زن، هر كس كار شايسته انجام دهد در حالى كه مؤمن است، مسلماً او را به زندگى پاك و پاكيزه‏اى زنده مى‏داريم.

(2) 13. بقره: 154: و به آنان كه در راه خدا كشته مى‏شوند مرده نگوييد، بلكه [در عالم برزخ‏] داراى حيات‏اند، ولى شما [كيفيت آن حيات را] درك نمى‏كنيد.

«فَجَاءَهُمْ بِتَصْدِيقِ الَّذِى بَيْنَ يَدَيْهِ.» «1» روزگار ما به سرعت دارد مصداق اين سه جمله مى‏شود؛ يعنى زواياى درستى دارد نابود مى‏شود؛ يعنى مردم از نظر عقل و روح دارند به خواب مى‏روند؛ يعنى مردم دارند با حريم نبوت قطع رابطه مى‏كنند؛ همين طوركه پيغمبر اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم به وجود آمدن چنين وضعيتى را براى امت خويش پيش‏بينى كرده بود: «اخْوَفُ مَا اخاف عَلَى امَّتِى زَهْرهَ الدُّنْيَا وَكَثْرَتِهَا» «2»: ترس من از امتم اين است كه بعد از من گرفتار زر و زينت شوند؛ زينت و زيور دنيا آن‏ها را گرفتارشان كند. الان مى‏بينيم، دنيا با ما معامله‏اى كرده كه ما در بيست و چهار ساعت شبانه‏روز، لحظه‏اى وقت نداريم كه نسبت به مرگ خود فكر كنيم. با اين همه ما نبايد نااميد شويم، مگر مى‏شود خداوند متعال رحمتش را از زمين دريغ كند؟

 

نجات انسان‏ها از انحرافات توسّط مصلح عالم‏

قرآن مى‏فرمايد: وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِى الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِىَ الصَّالِحُونَ. «3»

وقتى كه جمع زمينيان گرفتار شدند، بالاخره من پروردگار پرد اسرارم را كنار مى‏زنم، و مانند زمان انبيا، مصلح عالم، حجه بن الحسن عليه السلام را خواهم آورد و او جهان بشريت را از همه اين انحرافات و بدبختى‏ها نجات خواهد داد. زمين متعلّق به خداست، نه متعلّق به متجاوزان و ستمگران. آن‏ها غاصب حيات، زندگى و زمان هستند؛ چون‏ لِلَّهِ مَا فِى السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنِىُّ الْحَمِيدُ «4» است، و عباد، عباد الله هستند، پروردگار عالم‏

______________________________
(1) 14. ترجمه‏نهج‏البلاغه (انصاريان)، ص 351، خطبه 157 از خطبه‏هاى آن حضرت است در باره پيامبر و قرآن، و دولت بنى اميّه: أَرْسَلَهُ ...... فَجَاءَهُمْ بِتَصْدِيقِ الَّذِى بَيْنَ يَدَيْهِ وَ النُّورِ الْمُقْتَدَى بِهِ ذَلِكَ الْقُرْآنُ فَاسْتَنْطِقُوهُ وَ لَنْ يَنْطِقَ وَ لَكِنْ أُخْبِرُكُمْ عَنْهُ أَلَا إِنَّ فِيهِ عِلْمَ مَا يَأْتِى وَ الْحَدِيثَ عَنِ الْمَاضِى وَ دَوَاءَ دَائِكُمْ وَ نَظْمَ مَا بَيْنَكُمْ: او را در عصرى به رسالت برانگيخت ... پس او با كتابى كه تصديق‏كنند حقايق كتب آسمانى بود، و نورى كه بايد از آن پيروى شود به جانب مردم آمد. آن نور قرآن است، آن را به سخن آريد، ولى هرگز سخن نمى‏گويد، امّا من شما را از آن خبر مى‏دهم: آگاه باشيد كه دانش آنچه مى‏آيد، و خبر آنچه در عالم گذشت، و درمان دردهاى شما، و مقررات نظم‏دهند زندگى‏تان در اين كتاب است.

(2) 15. محمدى رى‏شهرى، ميزان الحكمه، ج 1، ص 111، به نقل از نور الثقلين، ج 44، ص، حديث 91.

إنى أكثر ما أخاف عليكم ما يخرج الله لكم من بركات الأرض، فقيل: و ما بركات الأرض؟ قال: زهره الدنيا.

(3) 16. انبياء: 105: و همانا ما پس از تورات در زبور نوشتيم كه: زمين را بندگان شايسته ما به ميراث مى‏برند.

(4) 17. لقمان: 26: آنچه در آسمان‏ها و زمين است، فقط در سيطره مالكيّت و فرمانروايى خداست يقيناً خدا همان بى‏نياز و ستوده است.

نمى‏گذارد اين زمين و عباد، بلعيد ستمگران شوند و باز هم مثل زمان پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلّم ذخيره دارد. او مى‏آيد و عالم را نجات مى‏دهد. اين، طبيعت عالم است.

 

نهضت فرهنگى پيامبر صلّى الله عليه و آله و سلّم با چراغ هدايت قرآن‏

اميرمؤمنان عليه السلام در خطبه صد و پنجاه و هشتم نهج‏البلاغه به توصيف جامعى از قرآن كريم پرداخته است: «فَجَاءَهُم»: پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلّم آمد، «بِتَصْدِيقِ الَّذِى بَيْنَ يَدَيْهِ، وَ النُّورِ الْمُقْتَدَى بِهِ.»: با چراغى كه خدا به او عنايت كرده بود، «ذَلِكَ الْقُرْآنُ»: كه آن چراغ مجموع فرهنگ حق بود كه به نام قرآن ناميده شد، «فَاسْتَنْطِقُوهُ، وَ لَنْ يَنْطِقَ»: من كه على هستم، از همه شما مى‏خواهم قرآن را باز كنيد و بخوانيد؛ آن را بفهميد و بپرسيد. «وَ لَكِنْ أُخْبِرُكُمْ عَنْهُ»: و لكن من شما را از (منافع) آن با خبر مى‏كنم، و بعد حضرت چهار منفعت قرآن را ذكر مى‏كند، «أَلَا إِنَّ فِيهِ عِلْمَ مَا يَأْتِى»: با اتصال به قرآن، شما از نظر دانش و برداشت حقايق، به أبديت وصل مى‏شويد، «وَ الْحَدِيثَ عَنِ الْمَاضِى»: اگر به قرآن وصل شويد، مى‏توانيد از طريق قرآن، به مبدأ آفرينش اتصال پيدا كنيد، «وَ دَوَاءَ دَائِكُمْ»، مى‏توانيد در سايه عمل به كتاب خدا، تمام نقص‏ها، گرفتارى‏ها، ناامنى‏ها و اضطرابات را از زندگى جمع كنيد، «وَ نَظْمَ مَا بَيْنَكُم»: و اين بى‏نظمى، تشتت، گروه گروه شدن و اختلافات را به وسيله حقايق قرآن از ميان خود برداريد. اين چهره پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلّم و كتاب فرهنگى‏اش در سخنان على عليه السلام مى‏باشد. چنين انسانى در سايه چنين شخصيتى و چنين كتابى انسان‏هاى بزرگى را تربيت كرد كه راستى و عدل در زندگى‏شان بود و بيدار، بينا، اهل‏بينش، اهل‏دانش، متفكّر، غيور، شجاع، متعهّد، مسئول و سازنده مى‏زيستند؛ طورى‏كه تمام دقايق زندگى‏شان را حساب كرده بودند و تمام آن دقايق، بر روى حساب بود. به خدا اگر حسابگرى‏هاى دقيق برنامه‏هاى اسلامى را بخواهيم بررسى كنيم، درمى‏يابيم كه عجب فرهنگ غنى‏اى در اختيار ما هست و معلوم نيست كه چرا ما با داشتن اين فرهنگ غنى، اين قدر بيچاره‏ايم؟! همين‏طور كه ما براى آبادى دنيا قواعد شگفتى داريم، براى آبادى آخرت هم برنامه‏هاى شگفتى داريم؛ اين برنامه‏ها خيلى لطيف است؛ چنان‏كه كوچك‏ترين انحرافى را قبول نمى‏كند و امضا هم نمى‏نمايد.

 

اخلاص در زيارت امام رضا عليه السلام‏

براى درك اين كه برنامه پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم براى تربيت و سعادت انسان، تا چقدر به كوچك‏ترين انحراف هم حساس هست، خاطره‏اى را براى‏تان نقل مى‏كنم.

دوستى در تهران دارم كه اطلاعاتش نسبت به زبان انگليسى، بنا به نامه‏اى كه نهرو نخست‏وزير اسبق هند برايش نوشته و من متن آن نامه را با امضاى خود نهرو ديدم، آدم بى‏نظيرى در خاورميانه است. او در سفرى به مكه شركت كرد. كسانى كه حال او را در آن سال در مكه مى‏ديدند، از حال او در مكه بسيار بهره بردند، اى كاش! جوان‏هاى ما با اين گونه افراد كه از نظر علم در دنيا كم‏نظير هستند، ارتباط داشتند و رابط آن‏ها را با خدا تماشا مى‏كردند و لذت مى‏بردند، اى كاش! آن چهره‏ها را مى‏ديدند. اى كاش! فرزندان ما مقالات انيشتين‏ «1» را درباره خدا مى‏خواندند. اى كاش! نظريات اديسون‏ «2» را درباره خدا مى‏خواندند. اى كاش! فرزندان ما زندگى پاسكال فرانسوى‏ «3» را مى‏خواندند و با خدا

______________________________
(1) 18. آلبرت اينشتين (به آلمانى:)Albert Einstein مارس- آوريل: فيزيك‏دان نظرى، زاده آلمان بود. او بيش‏تر به خاطر نظريه نسبيت و به ويژه براى هم‏ارزى جرم و انرژى (E /mc( شهرت دارد. علاوه بر اين، او در بسط تئورى كوانتوم و مكانيك آمارى سهم عمده‏اى داشت. اينشتين جايزه نوبل فيزيك را در سال براى خدماتش به فيزيك نظرى و به خصوص به خاطر كشف قانون اثر فوتوالكتريك دريافت كرد. او به دليل تأثيرات چشمگيرش، به عنوان يكى از بزرگ‏ترين فيزيكدانانى شناخته مى‏شود كه به اين جهان پا گذاشته‏اند. در فرهنگ عامه، نام «اينشتين» مترادف هوش زياد و نابغه شده‏است. منبع: ويكى‏پديا، دانشنامه آزاد

(2) 19. توماس الوا اديسون (فوريه- اكتبر) مخترع و بازرگانى آمريكايى بود. او وسايل متعددى را طراحى يا كامل كرد كه مهم‏ترين و معروف‏ترين آن‏ها لامپ الكتريكى است.

اديسون در طول حيات علمى خويش توانست امتياز اختراع را در ايالات متحده آمريكا، بريتانيا، فرانسه و آلمان به نام خود ثبت كند كه رقمى حيرت‏انگيز و باورنكردنى به نظر مى‏رسد. واقعيت اين است كه بيش‏تر اختراعات وى، تكميل شده كارهاى دانشمندان پيشين بودند و اديسون كارمندان و متخصصان پرشمارى در كنار خود داشت كه در پيشبرد تحقيقات و به سرانجام رسانيدن نوآورى‏هايش ياريش مى‏كردند. دهنى ذغالى تلفن، ماشين تكثير، ميكروفن، گرامافون، ديكتافون، كينتوسكوپ (نوعى دستگاه نمايش فيلم)، دينام موتور و لاستيك مصنوعى، از جمله مواد و وسايلى هستند كه به دست اديسون و همكارانش ابداع يا اصلاح شدند. اديسون از اولين مخترعانى بود كه توانست با موفقيت بسيارى از اختراعات خود را به توليد انبوه برساند.

از ويكى‏پديا، دانشنامه آزاد

(3) 20. بلز پاسكال: رياضيدان، فيلسوف و فيزيكدان فرانسوى 19 ژوئن 1623 در كلرمون واقع در مركز فرانسه به دنيا آمد. پاسكال در 12 سالگى بسيارى از قضيه‏هاى هندسه اقليدسى را پيش خود اثبات كرد. در 16 سالگى قضيه‏اى از هندسه تصويرى را كشف كرد (قضى پاسكال)، در همان سال كتاب «مقاطع مخروطى» را نوشت. در سال 1640 نخستين ماشين حساب را ساخت. نظرى احتمال را بنيان گذاشت. در سال 1659 رساله‏اى دربار محاسبات ديفرانسيلى نوشته بود. در كليسا وقتى در 1668 به درد دندان مبتلا شد، براى نجات از درد به رياضيات پناه برد و در 8 روز كتابى دربار انتگرال‏ها و ديگر كشف‏هاى خودش نوشت. او سرانجام در سال 1662 در گذشت. منبع: دانشنام رشد

آشتى مى‏كردند. اى كاش! كسانى كه از راه تجدّد مى‏خواهند بنيان زندگى را به هم بريزند، با آدم‏هاى متجدّد واقعى رابطه پيدا مى‏كردند، نه با حيوانات جنگلى آدم‏نما. براى اين دوستم نامه‏اى از لندن آمده بود و چند سؤال از او راجع به علم انفس از نظر افكار حكما و فلاسفه مشرق كرده بودند. بعد او از مجمعى در لندن با من تماس گرفت و گفت كه من با شما كار دارم. بعد هم به منزل ما آمد و گفت: جمعيتى در لندن، چند هفته‏اى است كه تشكيل شده و مطالعات عميقى را هم درباره امور نفسى شروع كرده است، و هفته‏اى يكبار هم نتيجه اين مطالعات خود را چاپ مى‏كنند و براى من هم آن را مى‏فرستند. آن‏ها درباره علم‏النفس‏ «1» از نظر افكار شرقى‏ها از من سؤالاتى كردند و از من راهنمايى خواستند كه بايد چه كتاب‏هايى را بخوانند. من براى همين پيش شما آمده‏ام. من قبل از اين كه جوابى به او بدهم، مقدارى با او صحبت كردم و ديدم اطلاعات خودش راجع به اسلام و مسايل روحى از من خيلى قوى‏تر است. بهتر ديدم كه بگويم، من نمى‏دانم تا او به كسى ديگرى مراجعه كند؛ چون در مقابل او، ديدم من فرد كوچكى هستم. اطلاعات اسلامى و دينى‏او خيلى وسيع بود. به راستى، چه چيز ديگرى مى‏توانستم به او بگويم؛ به آن درياى دانش چه كتابى را مى‏توانستم معرفى كنم؛ خواستم به او آدرس قرآن را بدهم، ديدم او تمام آيات روحى قرآن را مى‏داند؛ خواستم به او آدرس نهج‏البلاغه را بدهم، ديدم افكار عليعليه السلام را مى‏داند؛ خواستم از ميان كتاب‏هايى كه نظريات حكماى مشرق زمين را دارد، آدرس كتاب اسفار ملاصدرا را بدهم. ديدم انگلستان خودش اسفار ملاصدرا «2» را به زبان انگليسى چاپ كرده و اين كتاب الان در

______________________________
(1) 21. ترجمه مصباح الشريعه، ص 34: مراد از علم نفس، علم به مهلكات نفس باشد و مخصوص به حكمت عملى باشد. در فرهنگ لغت قاموس علم نفس را چنين معنا كرده: روان شناسى، معرف‏النفس، معرف الروح.

(2) 22. الأسفار الأربعه (الحكمه المتعاليه فى الأسفار الأربعه العقليه):

لصدر الحكماء و المتألهين المولى صدر الدين محمد بن إبراهيم الشيرازى المتوفى سنه 1050 أوله (الحمد لله فاعل كل محسوس و معقول و غايه كل مطلوب و مسئول) قال فيه إن للسلاك من العرفاء و الأولياء أسفارا أربعه أحدها السفر من الخلق إلى الحق و ثانيها السفر بالحق فى الحق و ثالثها السفر من الحق إلى الخلق و رابعها السفر بالخلق فى الحق، طبع بإيران مكررا. الذريعه إلى تصانيف‏الشيعه، ج 2، ص 60

دسترس اوست. آدرس چند كتاب ديگر را به او دادم، ديدم تمام آن‏هابه انگليسى در لندن چاپ شده است و او از نظر دسترسى به آن‏ها مشكل ندارد. بعد او گفت: من غير از اين كتاب‏ها را مى‏خواهم. من بدون خجالت گفتم: نمى‏دانم. آن وقت چند مسأله نفسى براى من گفت تا من آن‏ها را از كسانى بپرسم، و من هم به يكى از علماى بسيار پاك و وارسته، داراى روح الهى و اسلامى مراجعه كردم. چند تا مشكل در اين پرسش‏ها بود كه حل نمى‏شد تا اين كه آن مرد الهى در مجلسى خصوصى، آن‏ها را براى من حل كرد. صحبتش كه تمام شد، شروع كرد به گريه و در همان حال گريه گفت: من را دعا كن تا هدايت شوم. او كه ديد من از شنيدن اين درخواستش شگفت‏زده‏شده‏ام، گفت: تعجّب نكن؛ هفته پيش زن و بچه‏ام به من اصرار كردند كه چون هواى تهران گرم است و ما هم مدتى است كه از اين شهر بيرون نرفته‏ايم، ما را به زيارت على بن موسى الرضا عليه السلام ببر. چون من به هلو علاقه داشتم، به آن‏ها گفتم: دو و سه هفته را به من مهلت بدهيد تا هلوهاى مشهد برسند؛ وقتى كه هلوها رسيدند، ما به مشهد مى‏رويم. آن‏ها هم پيشنهاد من را پذيرفتند و بعد رفتند بليط گرفتند. نيمه شب بلند شدم و وضو گرفتم و نماز شب خواندم و با خدا راز و نيازى كردم، هنوز نيم ساعت به نماز صبح مانده بود كه سر سجاده در حال سجده خوابم برد. در خواب ديدم كه وارد حياط مسجد گوهرشاد شدم و از گوشه اين مسجد وارد كفش‏دارى حرم شدم. آمدم كه به روض شريف على بن موسى الرضا عليه السلام بروم، ديدم دست چپم، درب بزرگى هست و كنار آن هم دربان خيلى مؤدب و نورانى‏اى ايستاده است. به او سلام كردم وگفتم: آقا! من بسيار زياد براى زيارت به مشهد آمده‏ام، ولى تا به حال اين درب را اين جا نديده‏ام. گفت: چرا اين درب هميشه همين جا بوده است؟ گفتم: مگر اين جا كجاست؟ گفت: يك سالن است. گفتم: چه سالنى؟ گفت: سالن مباحث علمى. گفتم: سرپرستى سالن را چه كسى برعهده دارد؟ گفت: على بن موسى الرضا عليه السلام. گفتم: الان آقا كجاست؟ گفت: در سالن هست. گفتم درباره چه موضوعى صحبت مى‏كنند؟ گفت: راجع به علم انفس و مسايل روحى. گفتم: من از علاقه‏مندان اين علم هستم، ممكن است شما به داخل تشريف ببريد و اجازه بگيريد كه من هم به داخل بيايم و به سخنان حضرت درباره اين مسايل عالى گوش بدهم؟ گفت: بله. بعد به داخل سالن رفت و چند دقيقه ديگر بيرون آمد و گفت: آقا فرمودند: اول برو هلو بخور، و بعد هم پيش ما بيا.

نتيجه‏اى كه مى‏خواستم از نقل اين خاطره بگيريد، بيان اين نكته بود كه فرهنگ الهى در برنامه‏هاى اخروى خود هيچ زاويه انحرافى‏اى را از هيچ كس قبول نمى‏كند.

اين نفس بدانديش، به فرمان شدنى نيست اين كافر بدكيش، مسلمان شدنى نيست‏

جز خضر حقيقت كه در اين راه دليل است اين راه خطرناك، به پايان شدنى نيست‏

ايمن مشو از خاتم جم كرد در انگشت اهريمن جادو كه سليمان شدنى نيست‏

جز با نَفَس پير حقيقت كه خليل است اين آتش نمرود گلستان شدنى نيست‏

آبادتر از كوى تو اى دوست! نديدم آن خانه داد استكه ويران شدنى نيست‏

منبع
  • پایگاه عرفان