پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

   ظهور كوچك‏ترين آلودگى در عالم برزخ‏

ظهور كوچك‏ترين آلودگى در عالم برزخ‏

دو پستچى شوق زيارت حضرت سيدالشهداء عليه السلام پيدا مى‏كنند، البته، در زمانى كه مسافران نمى‏توانستند از مرز عراق عبور كنند و به زيارت بروند. البته، اين بار، منع ورود مسافر و زاير، شبيه زمان متوكّل، شديد بود؛ ولى آتش شوق اين دو، تمام موانع راه زيارت حضرت أبى‏عبدالله عليه السلام را براى آن‏ها آسان جلوه مى‏داد. آن‏ها با هم قرار مى‏گذارند كه هر طور شده به زيارت مرقد پاك امام سوم عليه السلام مشرف شوند. آن‏ها بار و توشه سفر خود را برمى‏دارند و عازم عراق مى‏شوند، ولى راه را گم مى‏كنند. بعد از اين آن‏ها از مرز عبور مى‏كنند، چند روزى راه را طى مى‏كنند، ولى نمى توانند به جايى برسند. پياده‏روى در كوير، تحمّل كم‏آبى و حرارت آفتاب، يكى از آن دو را خيلى رنجور و ضعيف مى‏كند. وسط روز بود كه آن‏ها توانستند به منزلى برسند. فرد رنجور و ضعيف حس مى‏كند دارد مى‏ميرد، پس به رفيقش مى‏گويد: اى رفيق! من ديگر نمى‏توانم به راه رفتن ادامه دهم و دارم همين جا از پا مى‏افتم. پس تو بالاى سرم بنشين، اگر شعاع آفتاب كم شد و من از حالت ضعف بيرون آمدم، من خواهم توانست با تو حركت كنم، و اگر مُردم، مى‏خواهم تو مرا همين جا در گودالى بيندازى و بر رويم خاك بريزى تا جنازه‏ام‏ گرفتار حيوانات نشود. اگر خودت زنده ماندى، بعد از برگشتن، زن و بچه من را خبر كن، و بدين صورت، يكى از آن‏ها از دنيا مى‏رود، در حالى كه حتى آبى نبود كه او بتواند با آن دوستش را غسل بدهد، براى همين مجبور مى‏شود او را تيمم بدهد، و بعد او را كفن و دفن مى‏كند، و سپس او خودش به تنهايى به راهش ادامه مى‏دهد تا به يك آبادى مى‏رسد. از اهالى آن آبادى، او نشانى جاده كربلا را مى‏گيرد. در كربلا، او توفيق زيارت حضرت أبى‏عبدالله الحسين عليه السلام را پيدا مى‏كند و بعد هم از آن جا به ايران بر مى‏گردد. وقتى او به ايران مى‏آيد، به سراغ خانواده دوستش مى‏رود و خبر وفات رفيقش را به آن‏ها مى‏دهد. يك سال هم از اين واقعه مى‏گذشت كه شبى رفيق پستچى‏اش را خواب مى‏بيند كه دارد از محلى عبور مى‏كند ....

 

 

منبع
  • پایگاه عرفان