دو پستچى شوق زيارت حضرت سيدالشهداء عليه السلام پيدا مىكنند، البته، در زمانى كه مسافران نمىتوانستند از مرز عراق عبور كنند و به زيارت بروند. البته، اين بار، منع ورود مسافر و زاير، شبيه زمان متوكّل، شديد بود؛ ولى آتش شوق اين دو، تمام موانع راه زيارت حضرت أبىعبدالله عليه السلام را براى آنها آسان جلوه مىداد. آنها با هم قرار مىگذارند كه هر طور شده به زيارت مرقد پاك امام سوم عليه السلام مشرف شوند. آنها بار و توشه سفر خود را برمىدارند و عازم عراق مىشوند، ولى راه را گم مىكنند. بعد از اين آنها از مرز عبور مىكنند، چند روزى راه را طى مىكنند، ولى نمى توانند به جايى برسند. پيادهروى در كوير، تحمّل كمآبى و حرارت آفتاب، يكى از آن دو را خيلى رنجور و ضعيف مىكند. وسط روز بود كه آنها توانستند به منزلى برسند. فرد رنجور و ضعيف حس مىكند دارد مىميرد، پس به رفيقش مىگويد: اى رفيق! من ديگر نمىتوانم به راه رفتن ادامه دهم و دارم همين جا از پا مىافتم. پس تو بالاى سرم بنشين، اگر شعاع آفتاب كم شد و من از حالت ضعف بيرون آمدم، من خواهم توانست با تو حركت كنم، و اگر مُردم، مىخواهم تو مرا همين جا در گودالى بيندازى و بر رويم خاك بريزى تا جنازهام گرفتار حيوانات نشود. اگر خودت زنده ماندى، بعد از برگشتن، زن و بچه من را خبر كن، و بدين صورت، يكى از آنها از دنيا مىرود، در حالى كه حتى آبى نبود كه او بتواند با آن دوستش را غسل بدهد، براى همين مجبور مىشود او را تيمم بدهد، و بعد او را كفن و دفن مىكند، و سپس او خودش به تنهايى به راهش ادامه مىدهد تا به يك آبادى مىرسد. از اهالى آن آبادى، او نشانى جاده كربلا را مىگيرد. در كربلا، او توفيق زيارت حضرت أبىعبدالله الحسين عليه السلام را پيدا مىكند و بعد هم از آن جا به ايران بر مىگردد. وقتى او به ايران مىآيد، به سراغ خانواده دوستش مىرود و خبر وفات رفيقش را به آنها مىدهد. يك سال هم از اين واقعه مىگذشت كه شبى رفيق پستچىاش را خواب مىبيند كه دارد از محلى عبور مىكند ....