اين مرد بيدار و داراى تربيت الهى، به همه زواياى وجودى فرزندانش نگاه مىكرد. اولًا فرزندانش را از نظر بدنى به طرز شگفتى تربيت مىكرد؛ چنان كه وقتى ديگران گرسنه بودند، دختران و پسران على عليه السلام هم سير نبودند؛ در حالى كه ديگران برهنه بودند، آنها هم پوشيده نبودند. امام زينالعابدين عليه السلام در شب دوازدهم محرم، وقتى كه مىخواست بدن أبىعبدالله عليه السلام را دفن كند، بنىاسد هم به يارى او آمده بودند. آنها وقتى در روشنايى ماه ديدند كه قسمتى از شانه أبىعبدالله عليه السلام سياه هست، گريه كردند و به زينالعابدين عليه السلام گفتند: در جنگ چه ضربهاى به پدرتان خورده كه پشتش سياه شده است. امام عليه السلام فرمود: اين سياهى بر اثر ضربه جنگ نيست؛ بلكه من از وقتى كه يادم هست، پدرم هر شب آن قدر بار سنگين فقرا، يتيمان و مستمندان را به دوش مىگرفت و به در خانههايشان مىبرد كه از سنگينى آن بارها، پوست بدنش متأثّر و سياه شد.
اگر هم على عليه السلام به فرزندانش نفقه شكم داد، در عين دادن اين نفقه بدنى، اين پدر داشت اين انسانهايى را كه اولادش بودند، نسبت به مواد طبيعت زاهد، بزرگ مىكرد؛ يعنى دختران و پسرانش در عين اين كه داشتند از پدر نفقه مىخوردند، حاكم بر مواد بار مىآمدند، نه محكوم در برابر آن مواد؛ يعنى اين فرزندان نسبت به پولى كه نصيبشان مىشد، حاكم بودند و اين پول بر آنان حاكم نبود؛ يعنى اين فرزندان نسبت به نانى كه مىگرفتند، حاكم بودند و به عبارتى، آنها زاهد تربيت شدند. بايد اعتراف كرد، واقعاً عقل آدم در خانه على عليه السلام مات مىماند.