پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

مسئله شگفت‏انگيز نعمت‏ها

مسئله شگفت‏انگيز نعمت‏ها


منابع مقاله
:

کتاب : عرفان اسلامى جلد سه        

نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان

مسئله نعمت‏ها و به خصوص آنچه انسان با آن در ارتباط است، از بهت‏آورترين مسائل و شگفت انگيزترين برنامه‏هاست.

نه كسى قدرت برشمردن نعمت‏ها را دارد و نه كسى قادر به درك حقيقت يك نعمت از نعمت‏هاى الهى است و نه كسى توان اداى شكر يك نعمت را هرچند به اندازه يك ارزن باشد، دارد!!

در تمام نعمت‏ها وقتى دقت شود، واضح و آشكار با چشم قلب، خدا را در آن نعمت مى‏توان ديد و منظور قرآن هم از بيان نعمت‏ها، كسب معرفت و اداى شكر نسبت به آن جناب است؛ زيرا هرچه هست از اوست و سرايى خالى از دلبر نيست، به قول فيض آن مست جام عشق:

اى فداى عشق تو ايمان ما

 

وى هلاك عفو تو عصيان ما

     

گر كنى ايمان ما را تربيت‏

 

عشق گردد عاقبت ايمان ما

آتش خوف تو آب ديده‏ها

 

زآب حكمت آتش طغيان ما

اى به ما آثار صنع تو پديد

 

وى تو پنهان در درون جان ما

اى تو هم آغاز و هم انجام خلق‏

 

وى تو هم پيدا و هم پنهان ما

گوش‏ها را سمع و چشمان را بصر

 

در دل و در جان ما ايمان ما

     

اى جمالت كعبه ارباب شوق‏

 

وى كمالت قبله نقصان ما

عاجزيم از شكر نعمت‏هاى تو

 

عجز ما بين بگذر از كفران ما

اى بدى از ما و نيكويى زتو

 

آن خود كن پرده پوش آن ما

فيض را از فيض خود سيراب كن‏

 

اى بهشت و كوثر و رضوان ما «1»

     

 

نعمت حيات‏

البته سرّ حيات بر احدى آشكار نيست و تاكنون كسى نتوانسته به حقيقت مسئله حيات برسد، فقط عقلا مى‏دانند حيات و هستى وجود دارد؛ اما حقيقت آن را نمى‏دانند.

صاحب «راز آفرينش انسان» مى‏گويد:

در اسرار پيدايش حيات، نكته‏اى است كه علما از درك آن عاجز مانده و به‏واسطه فقدان دليل نسبت به توضيح آن، سكوت اختيار كرده‏اند.

درباره خود حيات (آثار آن) توضيحات بسيار و دلايل كافى علمى به‏دست داده شده، اما آغاز حيات يا كيفيت پيدايش آن چنان مرموز و عجيب است و نتايج حاصله از آن به درجه‏اى مختلف و متفاوت است كه از فهم متعارف خارج مى‏باشد و حتى دانشمندترين علماى علم الحيات نيز در برابر اسرار آن متحيّر مانده‏اند.

بزرگان از علم بر اثر تجربيّات خود و آزمايش ديگران به چشم مى‏بينند كه همه موجودات اين جهان از يك سلّول زنده ذرّه‏بينى سرچشمه مى‏گيرند و به تدريج رشد و نمو مى‏كنند.

به اين سلّول اوليّه حيات، قدرت عجيبى تفويض شده است كه با سرعتى‏ وصف ناكردنى به توالد و تناسل بپردازد و توليد مثل كند و تمام سطح زمين و گوشه‏ها و زواياى آن را با هزاران نوع و شكل موجودات زنده انباشته كند.

علما درباره اين سلّول زنده كه اساس و سرچشمه حيات است متفّق القولند؛ ولى خود اين سلّول، جهانى اعجاب‏انگيز و دنيايى محيّر العقول است و در خود او حقيقتى است كه بنيان حيات بر آن استوار مى‏باشد.

آن چيزى است كه از خلقت زمين و سيّارات حتى از همه كون و مكان به استثناى وجود مقدّس حق كه خالق و آفريننده است بالاتر و مهم‏تر است!!

اين شى‏ء مهم كه هستى عالم امكان، مديون آن است، ذرّه بسيار كوچك و نامرئى است به نام «پروتوپلاسم» يا جرثومه حيات كه جسمى نرم و شفاف است و قوّه حركت دارد و از آفتاب كسب نيرو مى‏كند.

اين ذرّه به وسيله به كار بردن نور خورشيد، اسيد كربنيك هوا را تجزيه مى‏كند و ذرات آن را متلاشى مى‏سازد و ئيدروژن را از آب گرفته هيدروكربن مى‏سازد و به اين طريق مواد غذايى خود را از يكى از غامض‏ترين تركيبات شيميايى عالم به دست مى‏آورد.

اين ذرّه يك سلولى و اين قطره شفاف بخار مانند، مادّه اصلى حيات را به اذن حق در دل خود مى‏پروراند و قدرت آن را دارد كه خلقت حيات را به همه موجودات زنده اين عالم از خرد و كلان تفويض نمايد و هركس را به تشريف حيات آراست، محيط او را متناسب با شرايط دوام و زيست او نمايد، خواه در اعماق دريا باشد و خواه بر فراز آسمان‏ها.

زمان و محيط، موجودات جاندار زمين را در قالب‏هاى متنوّع و گوناگون ريخته است تا با مقتضيات اقليم و هوا جور آيند و با رنگ محيط هماهنگ باشند و اگر در اين تحوّلات، پاره‏اى از خصايص وجودى خود را از دست مى‏دهند در عوض با

محيط متناسب خويش مأنوس مى‏شوند و راحت‏تر به رشد و توسعه مى‏پردازند.

قدرت و نيروى اين قطره ناچيز حيات، يعنى پروتوپلاسم از همه نباتاتى كه سطح كره زمين را مى‏پوشانند و از همه جانورانى كه هواى زمين را استنشاق مى‏كنند فزون‏تر است؛ زيرا نشانه حيات، خود از اين قطره مايه گرفته و بدون آن هيچ موجود جاندارى به وجود نمى‏آيد.

انسان هم مانند ساير موجودات، طفل رضيعى است كه از سرچشمه حيات سرمدى، اكسير زندگانى يافته و هرچند با ضعف و زبونى در عرصه عالم شروع به راه رفتن كرده است؛ ولى بر همه جانوران و موجودات زنده ديگر، برترى دارد.

ساختمان بدن او بى‏نهايت پيچيده و دقيق است و مغز و دماغ او طورى تعبيه شده است كه پرتو عقل كلّ يا آنچه آن را به نام روح مى‏خوانند در آن به سهولت پرتوافكن شده است.

حيات پر از اسرار، واقعيتى است الهى كه در كالبد تمام موجودات دميده شده و ايجاد و عطايش، وقف حريم مقدّس كبرياست.

امروز با تمام قواعد علمى ثابت شده كه هر قدر محيط مناسب و مساعد با حال حيات باشد، ممكن نيست بتواند ايجاد حيات نمايد، هم‏چنين با هيچ نوع امتزاج و تركيب مواد شيميايى نمى‏توان جرثومه حيات را به‏وجود آورد. قبلًا گفتيم: در آغاز ظهور حيات در كره زمين، اتفاق عجيبى رخ داده است كه در زندگى موجودات زمين اثر فوق العاده داشته است.

يكى از سلّول‏ها، داراى اين خاصيت عجيب شده كه به وسيله نور خورشيد پاره‏اى از تركيبات شيميايى را تجزيه مى‏كند و از نتيجه اين عمل، مواد غذايى براى خود و ساير سلول‏هاى مشابه تدارك مى‏نمايد.

اخلاف و نوادگان، يكى از اين سلول‏هاى اوليّه غذايى كه توسط مادرشان تهيه‏ شده بود، تغذيه كردند و نسل حيوانات را به‏وجود آوردند، در حالى كه اخلاف، سلّولى ديگر را كه به صورت نبات درآمده بود رستنى‏هاى عالم را تشكيل داده و امروز همه مخلوقات زمينى را تغذيه مى‏نمايد.

آيا مى‏توان باور كرد كه فقط بر حسب اتفاق، يك سلول منشأ حيات حيوانات و سلول ديگر ريشه و اصل نباتات گرديده است؟!

به قول الهى آن عارف وارسته:

در آيينه وجود موجودات، فقط او پيداست:

تو مهر و ماه بينى من رخ يار

 

تو شام تار و من گيسوى دلدار

تو گل بينى و من روى گل آرا

 

تو سنبل من خم آن زلف طرار

تو بينى روز و شب من روى و مويى‏

 

كزان نقشى است روز و شب نمودار

از آن شب نزد من باشد به از روز

 

كه چون گيسوى يار آمد شب تار

به عالم جز رخ زيباى دلبر

 

نمى‏بينم به چشم دل پديدار «2»

     

نكته جالب توجه، تعادل بسيار دقيق و عجيبى است كه بين حيات حيوانى و نباتى برقرار شده است.

تقسيم سلّول‏ها بين نبات و حيوان، يك موضوع بسيار عمده و اساسى براى اصل حيات است و بدون آن، ادامه حيات مقدور نمى‏شد، به اين معنى كه اگر حيات منحصر به حيوانات بود، اكسيژن زمين تماماً مصرف مى‏شد و اگر منحصر به نبات بود همه اسيد كربونيك زمين به كار مى‏رفت و نتيجه اين قضيه، مرگ و تباهىِ هر دو طبقه از جانداران مى‏بود.

قبلًا اشاره شد كه در آغاز پيدايش زمين، اكسيژن به صورت آزاد در هواى محيط وجود نداشت و كليه اكسيژن‏هاى زمين در قشر خارجى آن و در آب درياها و درون اسيد كربونيك مخفى و شناور بود.

بنابراين، تمام اكسيژنى كه ما امروز مصرف مى‏كنيم، از پرتو وجود نباتات در دسترس ما گذاشته شده است؛ زيرا به طورى كه مى‏دانيم نباتات، اسيد كربونيك مصرف مى‏كنند و اكسيژن بيرون مى‏دهند، از اين عجيب‏تر آن‏كه در هر دو عالم حيوانى و نباتى از همان روزى كه حيات آغاز گرديد، جنس نر و ماده به‏وجود آمد.

[سُبْحانَ الَّذِي خَلَقَ الْأَزْواجَ كُلَّها مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ مِمَّا لا يَعْلَمُونَ‏] «3».

منزّه [از هر عيب و نقصى‏] است آن‏كه همه زوج‏ها را آفريد از آنچه زمين مى‏روياند و از وجود خودشان و از آنچه نمى‏دانند.

تا بدين وسيله هر طبقه از موجودات، موافق خصائص و سنن خود توليد مثل نمايند و نسل آنها ادامه يابد.

ظاهراً دستجات سلّول‏ها اگر در مجاورت همديگر قرار گيرند بهتر مى‏توانند زيست كنند و از همين رو شروع كردند به اختلاط و امتزاج با يكديگر در دسته‏هاى دوتايى، چهارتايى، صدتايى، و هزارتايى و عاقبت در گروه‏هاى چند ميليونى.

براى هر سلّول واحدى، تكليف و وظيفه تعيين شده بود و همين كه افراد به انجام وظايف خود شروع كردند، دستجات سلّول‏ها نيز به انجام همان تكاليف پرداختند.

پاره‏اى از اين سلول‏ها، به تهيّه غذا موظّف بودند و جمعى ديگر، مأمور مصرف آن، عدّه‏اى غذا را از نقطه‏اى به نقطه ديگر بدن نقل مى‏كردند، دسته ديگر مسؤول‏ حفاظت موجودات شده و مأموريت تشكيل پوست درخت و پوست بدن انسان را به عهده دارند، جمعى هم استخوان تن انسان و چوب تنه درختان را به‏وجود مى‏آورند.

به عبارت ديگر، هرچه جنبده و جاندار روى كره زمين است از يك سلول منفرد به‏وجود آمده و همين سلول كليه اعقاب خود را مجبور ساخته كه به تبعيّت از قوانين خلقت، سلول‏هاى تازه با همان شكل و خاصيت و وظايف اوليه توليد نمايد.

از مسائل بسيار اعجاب‏انگيز اين است كه سلّول‏ها ناگزيرند شكل و هيئت و حتى طبيعت اصلى خويش را بنا به مقتضيات محيط و احتياجاتى كه با آن زيست مى‏كنند و خود جزئى از آن هستند، تغيير بدهند و خود را با آن هم آهنگ سازند.

هر سلّولى كه در بدن موجودات جاندار به‏وجود مى‏آيد، بايد خود را آماده سازد كه گاهى به صورت گوشت و گاهى به صورت پوست و گاهى ميناى دندان و گاهى اشك چشم و گاهى به صورت بينى و گاهى ثعالب گوش در آيد.

در هر حال، هر سلّولى موظّف است خود را به همان شكل و كيفيتى در آورد كه براى انجام وظايف آن مساعد است‏ «4».

سلّول‏ها به طور كلى داراى قابليت انعطاف و رنگ پذيرى محيط هستند، به همين جهت در هر نقطه بدن واقع شوند مثلًا در گوش چپ يا گوش راست، درست به كيفيّت ذاتى همان عضو در مى‏آيند و چون گوش‏هاى ما يكى در طرف راست و يكى در طرف چپ است، سلّول‏هاى هر دو گوش عيناً مشابه يكديگرند و اندك اختلافى با هم ندارند.

شرح داستان حيات، درخور هزاران كتاب هم نيست، تنها درباره خلقت انسان و سلول‏هاى بدن او و وظايفى كه سلّول‏ها به عهده دارند و هماهنگى تمام نواحى وجود با يكديگر، هزاران كتاب به رشته تحرير درآمده كه اين هزاران كتاب از نشان دادن يك گوشه وجود انسان عاجز است، قرآن مى‏فرمايد:

[هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏ يُسَبِّحُ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ‏] «5».

اوست خدا، آفريننده، نوساز، صورتگر، همه نام‏هاى نيكو ويژه اوست. آنچه در آسمان ها و زمين است همواره براى او تسبيح مى‏گويند، و او تواناى شكست‏ناپذير و حكيم است.

توضيح و تشريح همين آيه، هزاران صفحه لازم دارد، آن هم نه به وسيله يك نفر، بلكه دسته‏هاى مختلفى از دانشمندان علوم متعدده لازم است كه در مسئله خالقيّت و بارئيّت و مصوريّت كار كنند تا به نشانه‏هاى ظاهرى آيه برسند. نعمت حيات، از اعظم نعم الهى است و اسرار و رموز آن فوق العاده زياد است، آن قدر هست كه ما با اين معرفتى كه نسبت به دور نماى آن داريم بايد به اداى شكر آن برخيزيم و شكر آن به اين است كه حيات را خرج خود صاحب حيات كه حضرت حق است بنماييم.

 

گوشه‏اى ديگر از نعمت حيات‏

كارل، در قسمت اوّل كتاب ارزشمندش «انسان موجود ناشناخته» درباره جهل ما نسبت به اين نعمت عظيم كه همراه با هزاران مسائل محيّر العقول است مى‏گويد:

محققاً بشريّت تلاش زيادى براى شناسايى خود كرده است؛ ولى با آن‏كه ما امروز وارث گنجينه‏هايى از مطالعات دانشمندان و فلاسفه و عرفا و شعرا هستيم هنوز جز به اطلاعاتى ناقص در مورد انسان دسترسى نداريم كه آنها نيز زاييده روش‏هاى تحقيقى ماست و حقيقت وجود ما در ميان جمع اشباحى كه از خود ساخته‏ايم مجهول مانده است.

در واقع، جهل ما از خود زياد و نواحى وسيعى از دنياى درونى ما هنوز ناشناخته مانده است و بيش‏تر پرسش‏هايى كه مطالعه كنندگان زندگى انسان طرح مى‏كنند، بدون پاسخ مى‏ماند.

چه گونه مولكول‏هاى اجسام شيميايى در ساختمان پيچيده و موقّتى سلّول‏ها سهم مى‏گيرند و زندگى خود را نگه مى‏دارند؟

چه گونه ژن‏هاى موجود در هسته سلّول‏هاى جنسى، خصائص ارثى را مشخص و نمودار مى‏كنند؟

سلّول‏ها با اجتماعات خود چه گونه اشكال بافتى و اندامى را به وجود مى‏آورند؟

گويى اينها نيز مانند زنبور عسل و مورچه، وظيفه‏اى را كه در اجتماع به عهده دارند از پيش مى‏دانند؛ ولى طرقى را كه آنها براى ايجاد يك بدن پيچيده و در عين حال ساده به كار مى‏برند نمى‏شناسيم.

ماهيّت حقيقى عمر انسانى، يعنى زمان روانى و زمان فيزيولوژيكى چيست؟

اگرچه مى‏دانيم كه تركيبى از بافت‏ها و اندام‏ها و هورمونها و نفس عاقله هستيم، ولى چگونگى روابط اعمال روانى با سلول‏هاى مغزى بر ما پوشيده است و ما حتى به فيزيولوژى سلّول‏هاى مغزى آشنايى نداريم.

در چه حدودى، اراده مى‏تواند در تغيير وضع موجود مؤثر باشد؟ چه گونه‏ حالت اعضا بر روحيه تأثير مى‏گذارد؟ خصائص عضوى و روانى كه هركس از پدر و مادر خود به ارث مى‏برد، چه طور با شرايط خاصّ زندگى محيط و تحت تأثير مواد شيميايى اغذيه و آب و هوا و اصول فيزيولوژيكى و اخلاقى تغيير مى‏كند؟

ما هنوز براى شناسايى روابطى كه بين رشد استخوان‏ها و عضلات و اندام‏ها با فعاليّت روانى و معنوى ما در كار است، ناتوانيم و هم‏چنين عامل تأمين كننده تعادل دستگاه عصبى و مقاومت در برابر بيمارى‏ها و خستگى را نمى‏شناسيم.

اهميّت نسبى فعّاليت‏هاى فكرى و اخلاقى و جمالى و عرفانى تا چه اندازه است؟

شكل خاصّى از انرژى كه باعث ايجاد تلپاتى مى‏گردد كدام است؟ بلاشك، بعضى عوامل بدنى و روانى وجود دارند كه بدبختى و نيك بختى هركس وابسته به آنهاست؛ ولى اين‏ها براى ما مجهول است.

به خوبى واضح است كه مساعى تمام علومى كه انسان را مورد مطالعه قرار داده‏اند، به جايى نرسيده است و شناسايى ما از خود، هنوز نواقص زيادى دربر دارد.

عزيزان! اين است صفحه هستى و وجود ما كه دانشمندان جهان از توضيح و تشريحش عاجزند، چرا؟ چون دنيايى است فوق العاده وسيع كه فقط خالق آن از تمامى نواحى وجود آن آگاه است و اين كارگاه عظمت را با نعمت‏هاى ديگر در اختيار ما قرار داده كه ما در تمام شؤون زندگى بنده او باشيم و اين بندگى در حقيقت، شكر ما نسبت به عنايت او باشد.

بياييد بر عمر گذشته تأسف خورده و از اين كه نعمت با عظمت حياتى را در راه غير محبوب مصرف كرده‏ايم زار زار بناليم و شبى در گوشه خلوت، زانوى غم بغل گرفته و به اين مناجات كه سوز دل فقيرى دل شكسته است، زبان را طراوت دهيم:

دل ز گنه تيره و افسرده شد

 

گلشن جانم همه پژمرده شد

رفت ز كف عمر گرانمايه‏ام‏

 

لحظه مرگ آمده بى‏مايه‏ام‏

روز و شب و سال و مهم شد تباه‏

 

حاصل عمرم نبود غير آه‏

كو عمل صالح و ايمان من‏

 

كو دل من رفت كجا جان من‏

از چه اسيرم به كف ديو و دد

 

از چه گناهم شده بيرون ز حد

از چه شدم غرق به درياى نفس‏

 

واى من و واى دل و واى نفس‏

     

اى تو مرا چشمه فضل و كرم‏

 

سايه لطفت ز وفا بر سرم‏

خالق من داور من يار من‏

 

هر نفس اى دوست تو غمخوار من‏

ساتر من نور دل و جان من‏

 

فيض عميم من و جانان من‏

اى تو مرا رب غفور و ودود

 

اى ز تو برپا شده بود و نبود

اى كرمت نور چراغ وجود

 

مرحمتت شامل غيب و شهود

گر تو نگيرى ز من خسته دست‏

 

پشت وجودم همه خواهد شكست‏

اى ره من عشق من و دين من‏

 

در دو جهان مهر تو آيين من‏

كن نظرى بر من مسكين زار

 

تا كه شود نيك مرا روزگار

     

پی نوشت ها:

----------------------------

(1)- فيض كاشانى.

(2)- الهى قمشه‏اى.

(3)- يس (36): 36.

(4)- به آيه 14 سوره مؤمنون كه از آيات اعجاب‏انگيز قرآن است مراجعه كنيد.

(5)- حشر (59): 24.

 

منبع
  • پایگاه عرفان