انسان بايد به زندگى امام حسين عليه السلام نگاه كند. او در خانهاى متولّد مىشود كه پدر و مادرش، آن مرد و زن بالغى هستند كه سلامتى دنياى آنها از آى سى و سوم سوره احزاب: إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً كه بيان آن قبلًا گذشت، معلوم شد. سلامتى آخرت آنها هم از آى يازدهم سور مباركه انسان روشن است؛ در اين آى پروردگار به شكران ايثار فوقالعاده اين خانواده به پيغمبر صلى الله عليه وآله چنين خبر مىدهد كه:
فَوَقاهُمُ اللَّهُ شَرَّ ذلِكَ الْيَوْمِ وَ لَقَّاهُمْ نَضْرَهً وَ سُرُوراً ؛ يعنى خداوند به پيغمبر صلى الله عليه وآله خبر مىدهد كه على و فاطمه عليها السلام را از هر چه عذاب و شر در قيامت هست، حفظ خواهد كرد. اين حفظ شدن مرد و زن از عذاب قيامت، به خاطر سلامت دنيايى آنها است؛ براى همين سلامتى دنيوى و اخروى، از وقتى كه فرزند در اين خانه چشم باز مىكند، پدر و مادر را در سلامت كامل مىبيند، پس چرا در اين خانه حسين پرورش داده نشود؟ و چرا اين مولود، رهبر آزادگان نشود؟ چرا در اين خانه اين موجود دستى پيدا نكند كه تا آخر عمر از دادن دست بيعت با دست كثيف مردم ستمگر امتناع نمايد؟ چرا در اين خانه مردى به وجود نيايد كه پايهگذار نهضتهاى تاريخى شود و بارزترين نهضتها را به وجود بياورد؟ چرا در اين خانه انسانى به وجود نيايد كه در تمام جوانب حيات با طاغوت و با بتهاى درون و بيرون مبارزه كند؟ چرا مردى متولد نشود كه فرياد بزند: «هَيْهَاتَ مِنَّا الذِّلَّهُ» «2»؟ چرا مردى به وجود نيايد كه تعبير زندگىاش «ان الحياه عقيده و الجهاد» باشد؟ چرا مردى به وجود نيايد كه اساس تمام برنامههاى اسلام را از نظر جاودانى تضمين نمايد؟ او وقتى كه به دنيا آمد، براى نامگذارىاش، اين خانه، تمام ادب را پيش پيغمبر صلى الله عليه وآله به جا آورد و او را در اين امر مقدّم داشت، و پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله هم پروردگار متعال را در اين نامگذارى مقدّم نمود، و اين چنين، اين مولود مبارك، حسين ناميده شد.
بعد رهبر عالىقدر اسلام صلى الله عليه وآله به اين مولود اهتمام ويژهاى داشت تا جايى كه آن حضرت با آن همه كارى كه در بيرون، در جنگ و در مبارزه نفى و اثبات بر دوشش بود، مىآمد و به مادرش فاطمه عليها السلام مىگفت: هر وقت اين بچه شيرخوار شروع به گريه كردن كرد و تقاضاى شير داشت، مرا صدا كن. البته، مادران نسبت به نوزادان خود خيلى محبت دارند و تا آنها گريه مىكنند، براى آرام كردنشان به آنها شير مىدهند، اما پيغمبر صلى الله عليه وآله اين طرز رفتار را نمىپسنديد و به فاطمه مادر حسين عليها السلام مىگفت: هر وقت اين نوزاد شير خواست، من را صدا كن، و وقتى پيغمبر صلى الله عليه وآله را براى ساكت كردن اين فرزند صدا مىكردند، حضرت مىآمد و انگشت ابهام خود را در دهان اين نوزاد مىگذاشت، و پس از مدتى، حضرت انگشت خود را از دهان او بيرون مىآورد و او را به مادرش مىسپرد، و يا به حضرت زهرا عليها السلام مىگفت: به او شير بده، و يا مىگفت: فاطمه جان! اين نوزاد هر چند هم گريه كرد، به او شير نده. در رابطه با اين كه چرا پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله چنين كارى را كرد، به نظر مىرسد كه اين كه پيغمبر صلى الله عليه وآله انگشت خود را در دهان اين نوزاد مىگذاشت، براى كم كردن اشتهاى نوزاد بود؛ چون نوزاد در آن زمان زبان ندارد كه حرف بزند و بگويد من گرسنهام يا سيرم. در آن موقع، سپر بچه براى جهاد در زندگى، گريه است. پيغمبر صلى الله عليه وآله اين كار را مىكرد كه اگر اشتهاى نوزاد اشتهاى كاذب بود، با مكيدن انگشت حضرت، اشتهاى كاذبش رفع شود، و اگر اين اشتها اشتهاى كاذبى نبود، نوزاد را به فاطمه مىداد تا او را شير بدهد. اين دقت رفتارى پيامبر اكرم براى اين بود كه نوزاد گرفتار بيمارى تخمه نشود. اين بيمارى بيمارى معروفى است كه بر اثر آن، معده به صورت معكوس عمل مىكند و نوزاد شيرى را كه مىخورد، ده يا پنج دقيقه بعد، بالا مىآورد، و اگر نوزاد مرتّب گرفتار عمل معكوس معده گردد، اندام داخلى جاذبه و هاضمهاش تنبل مىشود، و وقتى اين اندام تنبل شود، اين تنبلى در تمام اعضا و جوارح، حتى در سلولهاى فكرى و عقلى اثر مىگذارد. پيغمبرصلى الله عليه وآله با آن همه كار سنگين، هميشه اين نكته را رعايت مىكرد. اين رفتار براى مردم درس است. براى پدران كه به فرزندان خود برسند. خيلى از پدران وقتى به خانه مىآيند، ده دفعه بچه به سوى پدر مىخندد، ولى او براى يك دفعه هم آن بچه را به آغوش نمىگيرد. ده شب به خانه مىآيد، و همين طور تا حلقوم خود غذا مىخورد، بعد هم مىرود و در رختخواب مىخوابد، و اصلًا به بچه توجّه نمىكند و با او حرف نمىزند. وقتى هم بخواهد با بچه حرف بزند، به او مىگويد: بنشين، برو، تكان نخور، و دايم در حال كشتن خواستههاى بچه است. در خودش كه اين خواستهها به مقتضاى سنش كشته شده، و او مىخواهد اين خواستهها را در فرد ديگر هم بكشد. آن كسى كه خواستههايش چنين كشته بار بيايد، او هم خواستههاى ديگرى را مىكشد. اين طورى مىشود كه جامعهاى به وجود مىآيد كه بچه دندان و چنگال تيزى براى شكم و گلو پاره كردن دارد. حالا نه اين كه او شكم ظاهرى مردم را پاره مىكند؛ بلكه خراب از آب در مىآيد؛ چون نسبت به چنين بچهاى بهداشت شير خوردن مراعات نمىشده تا چه برسد به بهداشت فكر و روان و برنامههاى خانه، خانواده، اجتماع و جامعه.
آن وقت سرگذشت نوزادى مثل حسين شگفت است؛ وقتى او متولّد مىشود، علاوه بر اين كه پيغمبراكرم صلى الله عليه وآله مىگويد: شيرش را بگذاريد منظم باشد، چيزى كه امروز مسأله مهمى در دنيا شده است؛ يعنى كارى كه چهارده قرن قبل، پيغمبراكرم صلى الله عليه وآله سفارش كرده، و الان جهانى شده است، و ما چه بدبختيم كه براى اثبات مثبت بودن يك كار اسلامى، حتماً بايد بر برنامههاى جهانى و غربى تكيه كنيم، و اين خيلى بدبختى است. ما به جاى اين كه دنيا را مجبور مىكرديم به ما متكى شود، ما به دنيا متكى شديم؛ دنيايى كه دين، شرف، غيرت و مردى، فضيلت، درستى، عقيده، عمل، اخلاق و جهاد در زندگى ندارد؛ دنيايى متمركز در شكم و شهوت مىباشد كه چه بخورد و در چه رختخوابى بخوابد، ولى پيغمبر با اين كه كارهاى زيادى داشت، امّا باز به فكر سلامت جسمى و روانى خانه هم بود، و در ابتداى تولّد نوزاد به فاطمه عليها السلام گفت: اين نوزاد را به او بدهد، و بعد گوش راست نوزاد را نزديك دهان خود آورد، همانطور كه در آيات قرآن، معمولًا گوش بر اعضا و جوارح ديگر مقدّم مىشود، در گوش اين نوزاد چهار بار شعار الله اكبر را كه پرچم دين است، سر داد «1»، و اين چهار مرتبه گفتن الله اكبر، با ادامهاى كه دارد، در تمام صبح و ظهر و شام با تأكيدات فراوان لازم دانسته شده تا به مشاعر و احساسات مردم هجوم بياورد، و مردم را از خواب بيدار كند؛ يعنى با «الله اكبر» و با «اشهد ان لا اله الا الله» به مردم بگويد كه وقتى بيدار شدند، ملتفت باشند كه بزرگتر از خدا وجود ندارد، و در همان اول صبح، اين گونه درس بگيرند. ظهر هم همينطور، با وجود خستگى كه مردم از كار روزانهشان دارند، با «الله اكبر» و «اشهد ان لا اله الا الله» دوباره به مشاعر و احساساتشان بايد هجوم آورد. اول غروب هم كه مىشود، بر سر مردم فرياد زد: «الله اكبر»؛ يعنى اصلًا شب و روز داد كرد: خدا خدا. به راستى چقدر با اين دستورات، خدا مىخواهد معبودهاى قلابى ما را بكوبد؟ و چقدر ما در جنگ با خدا در مقام اثبات معبودهاى قلابى هستيم؟ آيا براى ما پول معبود نيست؟ حداقل به خودمان راست بگوييم. آيا تلويزيون معبود ما نيست؟ حداقل اين احتمال را پيش خود بايد داد كه ممكن است از جهات مادى ورشكست شويم، يا به طور كلى روزىمان قطع گردد، يا وضع كاسبى به نفع ما نباشد، پس چراغ ديگرى لازم داريم كه در دلمان روشن باشد؛ چراغى كه خاموشى براى آن نيست. اين توحيدى كه ما داريم، عين همان بادى است كه مىزند و سيصد شمع را خاموش مىكند. به راستى، اگر بادى به عقايد قلابى ما بوزد، تمام معبودهاى خيالى ما از هم مىپاشند.