پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

لباس ظاهر و لباس باطن‏

لباس ظاهر و لباس باطن‏

منابع مقاله:

کتاب : عرفان اسلامى جلد چهارم      

نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان

 [قالَ الصَّادِقُ عليه السلام: أَزْيَنُ اللِّباسِ لِلْمُؤْمِنينَ لِباسُ التَّقْوى‏ وَأَنْعَمُهُ الإيمانُ قالَ اللّهُ تَعالى‏ وَلِباسُ التَّقْوى‏ ذلِكَ خَيْرٌ]

از متن اين روايت كه از سرچشه حقايق، امام به حق ناطق، حضرت جعفر بن محمد الصادق عليه السلام نقل شده، استفاده مى‏شود كه براى انسان- به تناسب وجودش كه داراى جسم و روح مى‏باشد- دو نوع لباس است.

يك نوع لباس جهت جسم كه از مواد طبيعى بافته مى‏شود و نوع ديگر لباسى براى روح و باطن كه از حقايق عالى و حسنات اخلاقى و صفات الهى و اسرار عرشى ساخته مى‏گردد.

لباس ظاهر براى زينت و پوشش جسم و حفظ عيوب بدن و لباس باطن براى زيبايى روح و حفظ جان از خطرات نفس اماره و شياطين جنّى و انسى است.

انسانى كه عارى از لباس ظاهر است، منظره‏اى كريه و صورتى بدنما دارد و هيولايى زشت است و تمام مردم با خفت و خوارى به او نظر كرده و وى را يا مجنون يا انسانى بى‏حيا مى‏دانند.

به همين نسبت، انسانى كه عارى از لباس باطن است، سماواتيان و اهل دل و عارفان بيدار، او را بسيار زشت ديده و گويى درون او را هم‏چون جنگلى پر از حيوانات وحشى و درنده مى‏نگرند.

انسان به همان‏گونه كه براى پوشش ظاهر خود، دست به انواع فعاليت‏هاى مادى مى‏زند و براى آرايش ظاهر خود به وسيله لباس از انواع محصولات طبيعى استفاده مى‏كند و عريان بودن ظاهر را از لباس براى خود بسيار زشت مى‏داند، بايد براى لباس معنوى خود بيش از آن‏كه براى ظاهر خود مى‏كوشد، تلاش كند.

جسم در ميدان حيات انسان به منزله مركب و روح عالى انسانى- كه از عالم الهى است- به منزله راكب است.

جسم براى انسان به منزله يك نقطه محدود بيش نيست، ولى روح براى انسان عالمى است بى‏منتها و جهانى است گسترده‏تر از جهان ظاهر.

فعاليت انسان براى جسم بايد در حدّ عفاف و كفاف و در محدوده قناعت باشد، ولى براى عظمت و اعتلاى روح بايد حريصانه كوشيد و تا لحظه آخر عمر به دريا دريا سرمايه معنوى قناعت نكرد.

چه بدبخت و بيچاره و پست‏اند آن آدميان و انسان‏هايى كه در امور معنوى به حداقل برنامه و گاهى به كمتر از حداقل يعنى به نماز و روزه واجب قناعت كرده، ولى در امور مادى براى خود مرز توقفى نمى‏شناسند!

چون صبح از خواب سنگين جسم برمى‏خيزند، براى به دست آوردن ثروت و تكاثر آن، از تمام وجود مايه مى‏گذارند و نيمه شب با آن‏كه در روز بيش از خرج چند سال خود و اهل و عيال خويش را به دست آورده‏اند، بدون آرامش دل به خانه باز مى‏گردند و با حرص هرچه تمام به آرزوى رسيدن صبح‏اند، تا دوباره به ثروت مادى هجوم برده و از راه حرام و غصب و سرقت و پايمال كردن حقوق ديگران بر ثروت بيفزايند!!

اين گرسنگان سفره مادى كه اگر همه جهان را در اختيار آنان بگذارند، سير نمى‏شوند، با پر شدن دهانشان از خاكِ گور به قناعت دست مى‏يابند و آنجاست كه‏ دچار حسرت و اندوه فراوان گشته و آرزوى برگشت به دنيا مى‏كنند، اما از طرف حضرت حق به آنان خطاب مى‏شود كه برگشتى براى شما نيست!!

اين تهيدستان و حمّالان وِزر و وبال در عالم برزخ، نگران اموال و ثروت بى‏كران خود هستند كه فعلًا به دست وارثان عيّاش افتاده و آنان با كمال بى‏رحمى به جان اندوخته‏هاى او افتاده و مشغول خرج كردن ثروت در راه شهوت و شكم و گناه و معصيت‏اند! بيچاره در عالم برزخ، آه از نهاد مى‏كشد و مى‏گويد: تمام عمر گرانمايه را خرج به دست آوردن مال و انباشتن ثروت كردم و خود از آن لذتى نگرفته و اكنون محصول حمّالى و عملگى مرا ديگران صرف عيش و نوش مى‏كنند و من و زر و وبال آنان را به عنوان كمك كار به اهل معصيت به دوش مى‏كشم!!

و چه خوشبخت آن انسان‏هاى بيدار و بينايى كه اندكى از وقت را صرف به دست آوردن مال حلال به قدر احتياج مى‏كنند و بقيه وقت را براى اعتلاىِ روح كه كلمه حق است مصرف مى‏نمايند.

زبان حال اينان كه در صراط مستقيم حقند و سيرى جز سير الى اللّه ندارند و راهى جز راه خدا نمى‏شناسند و محبوبى جز حضرت اللّه انتخاب نكرده‏اند، همان است كه عارف شاعر، مولوى مى‏گويد:

بنماى رخ كه باغ و گُلستانم آرزوست‏

بگشاى لب كه قندِ فراوانم آرزوست‏

اى آفتابِ حسن برون آ دمى ز ابر

كان چهره مشعشع تابانم آرزوست‏

بشنيدم از هواى تو آواز طبل باز

باز آمدم كه ساعدِ سلطانم آرزوست‏

گفتى ز ناز بيش مرنجان مرا برو

آن گفتنت كه بيش مرنجانم آرزوست‏

اين نان و آب چرخ چو سيلى است بى‏وفا

من ماهيم، نهنگم، عُمّانم آرزوست‏

يعقوب‏وار وا اسفاها همى زنم‏

ديدار خوب يوسفِ كنعانم آرزوست‏

زين همرهان سست عناصر دلم گرفت‏

شيرِ خدا و رستمِ دستانم آرزوست‏

جانم ملول گشت زفرعون و ظلم او

آن نورِ روى موسىِ عمرانم آرزوست‏ «2»

جسمى كه دو روز ديگر با يك كفن مى‏خواهد در جايى تنگ و تاريك و در خانه وحشت منزل بگيرد و خوراك موران و ماران گردد، چه ارزشى دارد كه خارج از حدود مقررات الهى براى او كار كرد؟

منزلى در حد نياز، خوراكى براى به دست آوردن توان و قدرت، لباسى براى پوشيدن در زمستان و تابستان و محل كسبى براى اداى حقوق جسم و اهل و عيال و خرج كردن در راه خير براى انسان كافى است.

به رشد و كمال روح بپردازيد، لباس تقوا براى امروز و فردا فراهم كنيد، ما را پس از اين جهان، عقبات سنگينى است كه براى عبور از آن عقبات، لباس تقوا لازم است.

فقط به فكر بدن نباشيد، فقط در جمع وسيله براى عيش بدن نكوشيد، شما را براى اداره امور بدن تنها نيافريده‏اند، اگر هدف از خلقت انسان فقط رسيدگى به جسم بود، انبياى الهى بر اين معنى خبر مى‏دادند، ديگر اين همه كتاب و حساب و قانون و مقررات و حلال و حرام لازم نبود.

انبيا و امامان عليهم السلام براى رشد و تعالى عقل و روح و آراسته نمودن انسان به صفات الهى و متخلّق كردن بشر به اخلاق الهى آمدند و اگر در دستورهاى آن بزرگواران كه بر اساس وحى است دقت كنيد، چيزى جز اين نمى‏يابيد.

حتى در دستورهايى كه براى حيات جسمى داده‏اند سراسر و معنويت و صفا و روحانيت ديده مى‏شود و اصولا آراستگى ظاهر از نظر آنان مقدمه آراستگى باطن است و رسيدگى به جسم و زندگى مادى براى تقويت حيات روح و زندگى معنوى است.

 

جسم مركب روح‏

انسان در مدت بسيار كوتاهى كه در دنيا زيست دارد، بر او لازم است با بيدارى و بصيرت زندگى كرده و خود را و عقل و جان خود را براى اين چند روزه محدود تباه نكند؛ او بايد سعى داشته باشد كه آخرتش را با دنيا بسازد و آخرت ساختن با دنيا در گرو ايمان و عمل صالح است و ايمان و عمل جز از طريق دستورهاى الهى براى كسى ميسّر نيست.

كسى را خبر داريد كه بعد از تولد نمرده باشد؟ آيا براى كسى در اين دنيا حق حيات ابد قرار داده شده؟ انبيا و امامان عليهم السلام كه در تمام امور سرچشمه‏هاى معنى و فضيلت بودند، گاهى از كوتاه‏ترين عمر برخوردار بودند.

عيسى در سى و سه سالگى عروج مى‏كند و يحيى در همين حدود سر مبارك در راه جانان نثار مى‏نمايد، حضرت زهرا عليها السلام در هيجده سالگى از دنيا رحلت مى‏كند و پيامبر بزرگ اسلام صلى الله عليه و آله با آن همه عظمت و مقام در شصت و سه سالگى تسليم مرگ مى‏گردد!!

امام جواد عليه السلام در سن بيست و پنج سالگى به شرف شهادت نايل مى‏گردد و ساير انبيا و امامان عليهم السلام نيز از نظر طول عمر در همين حدود و سنين از دنيا رخت بر بسته‏اند.

آن بزرگواران، به حقيقت دنيا را مزرعه آخرت حساب مى‏كردند و بر اساس همين محاسبه زندگى كردند و زندگى از نظر سلامت و خير بنا به فرموده آيات قرآن از بهترين زندگى‏ها و ميدان تجلى رضايت و عنايت حضرت دوست بود.

گاهى به گورستان‏ها سر بزنيد و كمى در غسّال خانه‏ها مكث كرده و به انواع آدميان از قبيل، سلطان، رئيس جمهور، وكيل، وزير، رئيس، ملك التجار و... كه روى سنگ غسال خانه‏ها خاموش و ساكت افتاده‏اند تا نوبت غسل آنان برسد، فكر كنيد تا روح و عقل شما از غوغاى مادى گرى نجات پيدا كرده و از اسارت هواى نفس و شيطان‏هاى داخلى و خارجى آزاد گردد!!

تا به خود آييد و بدانيد و بفهميد كه در دنيا ماندنى نيستيد، همه پايه‏هاى حيات شما بر ضربان قلب است و ضربان قلب در اختيار شما نيست، در اختيار حضرت اوست، اگر نخواهد بى‏معطلى از كار افتاده و شما را روانه خانه گور مى‏كند!!

چه بسا كه شب در خواب راحت، ناگهان با يك زمين لرزه تمام هستى و زندگى تو زير و زبر شده و اسم و نشانت از جهان براى هميشه به باد فنا رود!

چه بسا كه با برخورد به يك حادثه غير قابل پيش‏بينى لباس عاريت از وجودت كنده شود و لحظات بعد در خانه قبر قرار بگيرى!

بيشتر فكر كن و به خود آى و دنيا را براى ساختن آخرت انتخاب كن و از امور ظاهر براى عمارت و آبادى باطن كمك بخواه.

نصايح اولياء الله‏

انبيا و امامان، اوليا و عاشقان، عارفان و بيداران، مصلحان و مؤمنان در اين زمينه چه نصيحت‏هاى دلپذير و چه پندها و عبرت‏هاى تكان دهنده از خود به يادگار گذاشته‏اند.

در روايت آمده:

وقتى ابوذر غفارى به مكه مكرمه آمد كنار درب بيت اللّه ايستاد و از مردمى كه از اطراف ممالك اسلامى به حج آمده بودند دعوت كرد براى شنيدن سخنان او اجتماع كنند.

پس از اجتماع مردم فرمود: اى مردم! مى‏دانيد كه من جُندبِ غفارى هستم و نسبت به شما خيرخواه و مهربانم. اى مردم! هرگاه يكى از شما اراده سفر كند، همانا از زاد و توشه آن قدر بردارد كه در آن سفر به آن محتاج و نيازمند است و از برداشتن زاد و راحله و بردن با خود هيچ چاره‏اى ندارد، هرگاه امر سفر دنيا كه خيلى معمولى است چنين باشد، پس برداشتن زاد و توشه براى سفر آخرت سزاوارتر است!

مردى در ميان جمعيت گفت: ابوذر! ما را به زاد و توشه سفر آخرت راهنمايى كن.

فرمود: براى دفع رنج روز نشور، روزه بگيريد و براى عظائم امور، حج واقعى گذاريد و براى برطرف كردن وحشت قبر، در دل شب دو ركعت نماز خالص براى حضرت رب به جاى آوريد «3».

امام مجتبى عليه السلام در آستانه حركت به سفر آخرت جنادة بن ابى اميه را نصيحت كرد و فرمود:

براى سفرى كه در پيش دارى آماده شو و براى راهى كه پيمودن آن را ناچارى، زاد و توشه برگير، قبل از اين‏كه چنگال مرگ گريبانت را بگيرد و از تو كارى ساخته نباشد «4»!!

در روايت آمده:

اميرالمؤمنين عليه السلام در هر شب، هنگامى كه مردم به خوابگاه خود مى‏رفتند، صداى نازنينش بلند مى‏شد، در حدى كه اهل مسجد و كسانى كه همسايه مسجد بودند صداى آن حضرت را مى‏شنيدند كه مى‏فرمود:

تَجَهَّزُوا رَحِمَكُمُ اللّهُ فَقَدْ نُودِىَ فيكُمْ بِالرَّحيلِ‏ «2».

اى مردم! آماده شويد و اسباب سفر مهيا كنيد، خداوند شما را رحمت كند، اينك منادى مرگ است كه در بين شما نداى كوچ كردن سر داده، دلبستگى خود را به دنيا كم كنيد، آماده كوچ كردن از دنيا باشيد، از اعمال صالحه براى دنياى ديگر خود زاد و توشه برداريد، در برابر شما عقبه‏هاى بسيار دشوارى است و منزل‏هايى كه سخت هولناك است.

در هر صورت مى‏توان از تمام نعمت‏هاى الهى براى ساختن آخرت استفاده كرد و راه آن منحصر به اين است كه در كليه مسائل مادى و دنيايى از برنامه‏هاى وحى استفاده كرد.

خوشبخت آن انسان‏هاى با بصيرتى كه يك لحظه از عمر خود را هدر نمى‏دهند و دمى از ياد مرگ و عقبات آن غافل نمى‏مانند.

سعدى در زمينه يادآورى مسائل مرگ مى‏گويد:

دو بيتم جگر كرد روزى كباب‏

كه مى‏گفت گوينده‏اى با رباب‏

دريغا كه بى‏ما بسى روزگار

برويد گل و بشكفد لاله زار

بسى تير و دى ماه و ارديبهشت‏

برآيد كه و ما خاك باشيم و خشت‏

پس از ما بسى گل دمد بوستان‏

نشينند با يك دگر دوستان‏

كسانى كه از ما به غيب اندرند

بيايند و بر خاك ما بگذرند

زدم تيشه يك روز بر تلّ خاك‏

به گوش آمدم ناله‏اى دردناك‏

كه زنهار اگر مردى آهسته‏تر

كه چشم و بناگوش و رويست و سر

خبر دارى اى استخوانى قفس‏

كه جان تو مرغيست نامش نفس‏

چو مرغ از قفس رست و بگسست قيد

دگر ره نگردد به سعى تو صيد

نگهدار فرصت كه عالم دمى است‏

دمى نزد دانا بِهْ از عالمى است‏ «5»

پی نوشت ها:

______________________________

(1)- اعراف (7): 26.

(2)- مولوى.

(3)- من لا يحضره الفقيه: 2/ 282، باب الزاد فى السفر، حديث 2456.

(3)- بحار الأنوار: 44/ 139، باب 22، حديث 6.

(4)- الأمالى، شيخ صدوق: 498، المجلس الخامس والسبعون، حديث 7؛ بحار الأنوار: 74/ 393، باب 15، حديث 12.

(5)- كليات سعدى.

 

منبع
  • پایگاه عرفان