پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

قيمت و ارزش انسان واقعى‏

قيمت و ارزش انسان واقعى‏

انسان خيلى قيمت دارد. قيمت انسان آن قدر زياد است كه پيغمبر صلى الله عليه وآله مى‏فرمايد: «در پيشگا پروردگار كسى كه تمام سرمايه‏هاى وجوديش شكوفا شده، و مطابق با منطق الهى شكل گرفته است، احترامش پيش خدا از خان كعبه بيش‏تر است.» «2»

زمانى كه در تهران برق نبود، شبى مردى در خانه شخصى، شامش را خورد و خواست بخوابد. ديد خوابش نمى‏برد. پس به خودش گفت: چرا خوابم نمى‏برد؟ من كه ناراحتى وجدانى ندارم. جنايت و خيانت هم كه نكردم، و اعصابم هم خراب نيست، براى خوابيدن هم آمپول و قرص نمى‏خورم. پيش از اين، هر وقت مى‏خواستم بخوابم، خوابم مى‏برد. براى سلامت بدن، داشتن انسانيت فوق العاده مهم بوده، و زنده بودن عواطف، در پيشگيرى از امراض مؤثر است. آن مرد همين‏طور فكر مى كرد، چرا امشب خوابش نمى‏برد. تا اين كه به فكرش رسيد كه آن روز، از خانه كه بيرون آمده، تا غروب كار خير عمده‏اى نكرده، و عجب روز بدى برايش بوده است؛ تمام روز سرگرم كار و تجارت و داد و ستد و رفت و آمد شده بود. با خود گفت: هر چند امروز تا اين جا روز بدى بوده، ولى من نمى‏گذارم اين روز بد به صبح برسد. بلند شد و لباس‏هايش را پوشيد و از خانه بيرون رفت. ديد جوانى گريه مى‏كند. پيش او رفت و دستش را روى شان آن جوان گذاشت و گفت: سلام. مسلمان بايد خيلى با محبت باشد، اميرمؤمنان عليه السلام مى‏فرمايد: اگر غم‏هاى عالم به مؤمن هجوم ببرد، اين غم‏ها در قياف او نشان داده نمى‏شود، و او شاد به نظر مى‏آيد و قيافه‏اش طراوت دارد؛  چنان‏كه خداى متعال دربار چهر مؤمنان در روز قيامت فرموده: وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناعِمَهٌ‏ .

او دستش را روى شانه جوان گذاشت و به او گفت: كه آقا پسر! چرا گريه مى‏كنى؟ آن پسر كه در آن نصف شب، در تهران و آن هم در تاريكى از اين سخن يكه خورده بود، گفت: شما چه كسى هستيد؟ آن مرد گفت: من فردى غريبه‏ام. جوان گفت: پس چرا احوال من را مى‏پرسى؟ آن مرد گفت: مى‏خواهم دردت را دوا كنم. جوان گفت: مگر تو مى‏دانى چگونه درد من درمان مى‏شود؟ آن مرد گفت: آرى. جوان گفت: اين ديوارى كه من سرم را روى آن گذاشتم و دارم گريه مى‏كنم، ديوار فاحشه‏خانه است. دختر جوان خيلى زيبايى اين جا هست كه تازه به اين جا آمده. من هم روزى چهار و پنج هزار تومان كاسبى كرده‏ام و امشب هم كه شب جمعه است، از شكم و از لباس خودم زده‏ام تا پولى جور شود و بيايم آن را در كام اين دختر بريزم، ولى آن‏ها مرا راه نمى‏دهند؛ چون پول بيش‏ترى مى‏خواهند و من هم پول بيش‏ترى را ندارم. آن مرد گفت: دختر را مى‏خواهى؟ جوان گفت: آرى. حاجى با عرقچين و محاسن درب فاحشه‏خانه را زد و خانم رئيس آمد، و به او گفت: آقا مى‏دانى اين جا كجاست؟ حاجى گفت: بله مى‏دانم. گفت: آيا براى شما، آمدن با اين قيافه به اين جا قبيح نيست؟ گفت نه. چه قُبحى دارد؟ من كه نيامدم در اين جا در رختخواب مردم شركت كنم؟ بلكه من آمدم به شما بگويم، فلان دختر جوان را به من بدهيد تا او را از اين جا ببرم. خانم رئيس گفت: اين دختر از آن جايى كه آمده، پنجاه تومان ضمانت داده است. پنجاه تومان آن وقت، پنجاه هزار تومان حالا هست. حاجى گفت: پنجاه تومان را مى‏دهم. پنجاه تومان را داد و دختر را بيرون‏ آورد. بعد به پسر گفت: بيا برويم، و هر دو را به خانه برد. دختر را به زن و بچه‏اش داد و گفت: به اين دختر احكام خدا را ياد دهيد. به پسر هم گفت: از فردا به بعد، در مغازه خودم براى شاگردى بيا. سه چهار ماهى كه گذشت، كارت‏هايى را چاپ كرد و فرستاد و گفت: من براى پسرم و براى دخترم عقدكنان دارم، دختر با پسر عروسى كرد و چند سالى هم آن پسر پيش اين بند خدا بود و بعد گفت: حاجى! من دلم براى شهر خودم تنگ شده، و از تهران هم خوشم نمى‏آيد و مى‏خواهم از اين جا بروم. حاجى گفت: شهرتان كجاست؟ جوان هم نام شهرى را برد و از حاجى خداحافظى كرد. در آن موقع، سفر كردن مشكل بود. شش يا هفت سالى كه گذشت، حاجى براى كارى به مشهد رفت. در مسير حركت به مشهد، اول غروب، وارد آن شهرى شد كه جوان گفته بود. حاجى ديد در دكان‏هاى نانوايى شصت و يا هفتاد نفرى ايستاده‏اند و نان هم نيست. از آن‏ها پرسيد: چرا نانوايى‏ها اين قدر شلوغ است؟ به او گفتند: گندم كم است و ما نزديك به قحطى هستيم و گندم‏فروش اين شهر هم يك نفر است. هر چند انبارهاى او گندم دارد، اما او گندم را به قيمت روز مى‏فروشد. حاجى سؤال كرد كه آدرس خانه‏اش كجاست؟ گفتند: اين آدرس خانه‏اش است. حاجى نمازش را خواند و به در خانه صاحب گندم رفت. خان بزرگ، مجلل و خوبى بود. نوكر درب را باز كرد، گفت: چه كسى است؟ حاجى گفت: صاحبخانه را مى‏خواهم. گفت: صاحبخانه با استاندار شهر حاضر نيست فالوده بخورد، حالا شما مى‏خواهى نصف شب او را ببينى. تازه، اين موقع شب، صاحبخانه خواب است، مگر مى‏شود او را بيدار كرد. حاجى گفت: برو او را بيدار كن. نوكر از اين كار سربازد و حاجى فرياد زد. صاحبخانه از اين فرياد بيدار شد و گفت: چه خبر است؟ بعد به طرف درب دويد. نوكر ديد تا چشم اربابش به اين آقاى غريبه افتاد، بر روى پاى اين مرد افتاد و شروع به بوسيدن پايش كرد و گفت: حاجى كجا بودى؟ چرا مرا خبر نكردى؟ اين اصول انسانى است.

اصلًا پيغمبر صلى الله عليه وآله مى‏فرمايد: مؤمن ألوف و مألوف است. انسان داراى انسانيت، هم خيلى عالى مى‏جوشد و هم خيلى عالى با او مى‏جوشند؛ شيرين است؛ صفا و وفا دارد؛ سالم است.  پيغمبر صلى الله عليه وآله به كاسب‏ها مى‏فرمايد: جنسى را كه فروختيد و خوب هم از فروشش استفاده‏ كرديد، اما مشترى مى‏خواهد آن را پس بدهد، با كمال شوق آن را پس بگيريد و پولش را به او برگردانيد. براى اين كه در قيامت، خداوند لغزش او را مى‏آمرزد.

منبع
  • پایگاه عرفان