رويارويى بادينان با بىدينان
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين و الصلا و السلام على محمّد و اهلبيته الطاهرين صلوات الله عليهم اجمعين
در كربلا دو طايفه رو به روى هم قرار گرفتند؛ طايفهاى با تعداد كم كه حداقل نفرات نقل شده براى آنها، هفتاد و دو نفر است، و طايفهاى هم كه حداقل نفرات نقل شده براى آنها، سى هزار نفر مىباشد. اين طايفه با اين تعداد اندك خود، دينداران به معناى حقيقى و واقعى بودند، و طايف مقابل آنها هم بىدينانِ حقيقى و واقعى بودند، هر چند كه كلمات دينى بر زبان آنان جارى مىشد، و يا برخى از اعمالشان ظاهرى دينى داشت.
اگر ما بخواهيم با آيات قرآن كريم هر دو طايفه را ارزيابى كنيم، يكى از آن آياتى كه مىتواند به ما در اين ارزيابى كمك كند، آى چهاردهم سور مبارك حجرات است: قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإيمانُ فى قُلُوبِكُمْ وَ إِنْ تُطيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لا يَلِتْكُمْ مِنْ أَعْمالِكُمْ شَيْئاً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ «1»
خداوند متعال در اين آيه به جريانى اشاره مىكند كه از قديم، تفاسير قرآن اصل جريان آن را نوشتهاند؛ گروه و قبيلهاى از اعراب دچار مشكل اقتصادى و مشكل امور مادى شدند. آنها پيش خود فكر كردند: ما چرا بلند نشويم، به مدينه و محضر پيغمبر اسلام نرويم و اظهار ايمان نكنيم و نگوييم ما مؤمن و ديندار شديم. اخلاق اهل دين هم اين است كه كمك همديگر و مهربان نسبت به يكديگرند. با اين اعلام ديندارى به وسيل ديگر مؤمنان و متدينان به طور قطع مشكلمان حل مىشود و سختىمان برطرف مىگردد؛ دردمان مداوا مىشود و وضع مالىمان هم خوب مىگردد؛ چرا كه به وسيل پروردگار عالم، مردم مؤمن از بخل بر حذر داشته شدهاند و از آنها خواسته شده كه اهلِ جُود و اهلِ كرم باشند؛ اهل انفاق و اهل صدقه باشند. پس با اين اعلام ديندارى، مشكل ما حل مىشود؛ يعنى در حقيقت، آنها مىخواستند اين ديندارى را زمينهاى براى سير كردن شكم و حلّ مشكل پولى و مادى قرار بدهند، و اصل مقصد هم پول و شكم بود و نه دين و ايمان. بىخبر از اين كه پروردگار مهربان عالم، يك وصفش اين است كه: عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَهِ «2» است؛ خداوند، هم آگاه به باطن، و هم آگاه به غيب، و هم آگاه به پشت پرده، و هم آگاه به ظاهر است؛ بىخبر از اين كه خداوند خدايى است كه لا يَخْفى عَلَيْهِ شَىْءٌ «3»: چيزى از او پنهان نمىماند؛ بىخبر از اين كه إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَليمٌ «4»: خدا به هر چيزى دانا است؛ بىخبر از اين كه إِنَّ اللَّهَ عَليمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ «5»: خداوند به آنچه در عمق قلبها پنهان است، آگاه است؛ براى او حاضر و غايب وجود ندارد؛ براى او حضور و شهود و غيب وجود ندارد؛ براى او پشت پرده و غير پشت پرده وجود ندارد؛ او وجود مقدسى است كه:
______________________________
(1) پىنوشت
1. حجرات: 14: باديهنشينان گفتند: ما [از عمق قلب] ايمان آورديم. بگو: ايمان نياوردهايد، بلكه بگوييد: اسلام آوردهايم زيرا هنوز ايمان در دل هايتان وارد نشده است. و اگر خدا و پيامبرش را اطاعت كنيد، چيزى از اعمالتان را نمىكاهد زيرا خدا بسيار آمرزنده و مهربان است.
(2) 2. حشر: 22: داناى نهان و آشكار است
(3) 3. آلعمران: 5: چيزى بر خدا پوشيده نيست.
(4) 4. مجادله: 7: يقيناً خدا به همه چيز داناست.
(5) 5. لقمان: 23: او به آنچه در سينههاست، داناست
إِنْ كُلٌّ لَمَّا جَميعٌ لَدَيْنا مُحْضَرُونَ «1»: هر چيز نزد حضرت او حاضر است. بعد، اين كه من فكر كنم كه خلوتى را انتخاب نمايم و پرده ها را بياندازم و درها را ببندم و مرتكب گناهى بشوم كه اين خداوند مرا نبينند، اينطور نيست. وجود مقدس او، در هر جا حاضر است و كنار همه مىباشد. وَ هُوَ مَعَكُمْ «2»: و او با شماست. نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريدِ «3»: من از رگ گردن به شما نزديكترم. اگر ما خيلى چيزها را از ياد ببريم، او آن را از ياد نمىبرد. او فراموشكار نيست. تمام عالم هستى هم يك صفحه براى پروندههاى انسان است. تمام عالم هستى و هر حركت ما در اين جهان، ثبت و ضبط مىشود و پاك هم نمىگردد. اين قوم و اين قبيله، بىخبر از هم اين حقايق بودند. اين تنها اهلِ ايمان هستند كه به وسيل قرآن از خدا خبر دارند؛ اين اهل ايمانند كه از علم خدا خبر دارند. اين اهل ايمانند كه از ديدِ خدا خبر دارند؛ اين اهلِ ايمانند كه خلوت را خلوت نمىدانند و در آن جا هم خود را در حضور پروردگار مهربان عالم مىبينند. اين است كه اهل ايمان همه جا غرق در حيا هستند و چه در آشكار و چه در پنهان، از پروردگار مهربان و عادل خود حساب مىبرند. وقتى كه آدم جاهل به خدا شود، هر فسادى را مرتكب مىشود، و اگر او جاهل به صفات خدا بشود، هر گناهى را مرتكب مىگردد. اما عالمان به خدا، هيچ وقت گناه نمىكنند، يا اگر هم گناهى مرتكب مىشوند، آن گناه، گنا صغيره است. آن هم در وقتى اتفاق مىافتد كه آنان از خدا غفلت مىكنند كه معمولًا هم غفلت نمىكنند.
خلاصه، اين قبيل جاهل به خدا، بلند شدند و به مدينه آمدند و اظهار ايمان كردند؛ ولى كارى به ايمان و به خدا نداشتند، و تنها به گرسنگى خود و به خرابى وضع ماديشان كار داشتند و نظرشان اين بود كه اگر بروند و بگويند، ما مؤمن به خدا شديم، مردم مؤمن به خاطر تكليف، وظيفه و مسئوليت خود به اينها كمك مىكنند و مشكلشان را حل مىنمايند. آنها به محضر پيغمبر آمدند و چنانكه در متن قرآن در آيه چهاردهم حجرات آمده: قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا: اعراب آمدند و گفتند ما واقعاً مؤمن شديم. آمَنَّا فعلِ ماضى است؛ يعنى ما منزل ايمان را گذرانديم؛ ما يقين به خدا داريم و مؤمن به پروردگاريم؛ دل به خدا داريم.
______________________________
(1) 6. يس: 32: و همه آنان [بدون استثنا گردآورى خواهند شد و] در قيامت نزد ما احضار مىشوند.
(2) 7. حديد: 4: و او با شماست.
(3) 8 .. ق: 16: و ما به او از رگ گردن نزديكتريم.
خداوند به پيغمبر اكرم فرمود: قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا: شما به اين جمعيت و به اين قبيله بگو، دروغ مىگوييد و شما ابداً ايمان نياورديد؛ دل به خدا نداديد و هيچ اتصالى به پروردگار پيدا نكرديد؛ چرا؟ لَمَّا يَدْخُلِ الْإيمانُ فى قُلُوبِكُم: من كه از دل شما آگاهم؛ من كه عالم به قلب شما هستم و دل شما پيش من حاضر هست. لَمَّا يَدْخُلِ الْإيمانُ فى قُلُوبِكُم، جاى ايمان، جاى باور و جاى تصديق كردن قلب بوده و ساى اين ايمان هم از كنار قلب شما رد نشده است.
مؤمن واقعى چه كسى است؟
شما اعراب اگر مىخواهيد بدانيد مؤمن واقعى چه كسى است؟ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإيمانُ فى قُلُوبِكُمْ: به اين اعراب بگو كه بگويند ما يك اشهد ان لا اله الا اللهاى را به زبان گفتيم و نه به دل، و اگر شما اشهد ان لا اله الا اللهاى را به دل بگوييد كه خيلى قيمت پيدا مىكند؛ اگر به دل بگوييد، اشهد ان لا اله الا الله، ارزشتان از هم موجودات عالم بيشتر مىشود: أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّهِ. «1»، شما از هم موجودات زند عالم بهتر مىشويد.
پس آنان با گفتن اين لا اله الا الله زبانى هنوز ايمان نياوردهاند: قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإيمانُ فى قُلُوبِكُم. اما به راستى، مؤمن واقعى چه كسى است: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فى سَبيلِ اللَّهِ أُولئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ. «2» اين ارزيابى پروردگار است. خدا با اين سخن دارد مؤمن واقعى را مىشناساند. اين آيات براى ما جنب شاقول را دارد. همه ما مىدانيم كه يكى از ابزارهاى بنا، شاقول است. براى چه بنا شاقول را به كار مىبرد؟ براى اين كه كجى و راستى ديوارى را كه چيده است، بفهمد. شاقول براى اين است كه به بنا وضع كارش را بفهماند. شاقول يك معلّم است، ولى يك معلّمِ جامد. شاقول فهماننده، نشاندهنده و راهنماست. هر چند آجرى را كه بنا مىچيند، شاقول را مىگيرد و مىبيند جاى يك آجر يك سانت از جاى بقى آجرها فرق دارد. بعد به كارگر خود مىگويد، يك چكش و يا يك تيشه به اين آجر بزن تا با آجرهاى ديگر ميزان بشود. بنا با شاقول است كه مىتواند پنجاه متر ديوار را
______________________________
(1) 9. بينه: 7: اينانند كه بهترين مخلوقاتاند
(2) 10. حجرات: 15: مؤمنان فقط كسانىاند كه به خدا و پيامبرش ايمان آوردهاند، آن گاه [در حقّانيّت آنچه به آن ايمان آوردهاند] شك ننموده و با اموال و جانهايشان در راه خدا جهاد كردهاند اينان [در گفتار و كردار] اهل صدق و راستىاند.
راست بالا ببرد، و الا اگر شاقول نباشد، ديوار دو سانت به دو سانت و يا يك سانت به يك سانت ولو اين كه ديده نشود، كج مىشود و شكم مىدهد و بالاخره مىريزد و خراب مىشود. اين آيات شريف قرآن هم شاقول است، ولى شاقول ارزشيابى ارزشهاى انسانيت است. آدم با اين آيات مىتواند خودش را بفهمد و بشناسد كه در چه جايگاه و در چه موضعى قرار دارد و در كجاست؛ نزديك به خداست يا دور از او؟ فاسد است يا صالح؟ ظالم است يا عادل؟ اهل انبيا است يا اهل فرعونيان؟ اهل خداست يا اهل شيطان؟ نهايتاً اهل بهشت است يا اهل دوزخ؟ اين گونه آيات فهماننده است و وادار مىكند آدم خودش را درست ببيند و كج نبيند. إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ: مؤمنان واقعى آنهايى هستند كه خدا را باور كردند. البته، باور كردن خدا، مقدماتى دارد. يا اين است كه آدم مىنشيند و در وجود خود در عالم هستى فكر مىكند، يا اين كه نه، به سراغ قرآن مىرود يا به سراغ گفتههاى انبيا و ائمه مىرود، مثل اين كه سراغ نهجالبلاغه مىرود تا اين كه خدا را پيدا كند و باور نمايد. مؤمنان واقعى آنهايى هستند كه خدا و پيغمبر را باور كردند، ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا: و تا از اين دنيا بيرون بروند، نسبت به حقيقت، دچار بيمارى شك نمىشوند. اصلًا معناى باور اين است. آيا ما خودمان را باور كردهايم؟ به قول دكارت، من فكر مىكنم كه هستم، پس هستم و ديگر شكى در خودم ندارم. ما در خودمان شك نداريم و نسبت به خودمان، هيچ وقت دچار ترديد نمىشويم كه من الآن زندهام يا مرده؟ البته، من يقين دارم كه زندهام، و در خودم شك نمىكنم كه من اصلًا وجود خارجى دارم يا ندارم؟ البته كه من وجود دارم. شك نمىكنم كه من آثارى دارم يا ندارم؟ در خودم شك نمىكنم كه من آيا لالم يا اهل گفتارم و زبان سخن دارم؟ چون باور دارم كه من زبان سخن دارم و باور دارم كه مىبينم و هستم. فردا هم همين باور را دارم و يك ماه ديگر هم همين باور را دارم و تا وقتِ مردن هم همين باور را دارم. اهلِ ايمان چنين باورى را نسبت به خدا و پيغمبر دارند؛ الهيت پروردگار عالم را باور دارند؛ نبوت پيغمبر را هم باور دارند و اين باورها را هيچ كس نمىتواند از آنها بگيرد. وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فى سَبيلِ اللَّهِ أُولئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ؛ مؤمنان واقعى هم جهاد مالى دارند و هم جهاد بدنى. اهل ايمان جهاد مالى دارد. همين خدا به آنها گفته، انفاق، زكات و خمس داشته باشيد، و آنها اين جهادهاى مالى را سر موقع انجام مىدهند. اهل ايمان، جهاد بدنى دارند. همين خدا به آنها گفته، نماز برپاداريد و روزه بگيرد و به جبهه برويد، و آنها اين جهادهاى بدنى را سر موقع انجام مىدهند. اين باور داشتن خدا، باور داشتن پيغمبر، باور داشتن جهاد با مال و جهاد با وجود و با جان و با بدن، در جمعيتى زنده هستند كه أُولئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ: آنان مؤمنان راستينند. اين هفتاد و دو نفر، مؤمن واقعى بودند و آن سى هزار نفر، بىدين واقعى بودند، گرچه كلمات دين بر زبانشان جارى مىشد و يا برخى از اعمال دينى را انجام مىدادند. من فكر نمىكنم نماز يك نفر از اين سى هزار نفر، از عُمر سعد گرفته تا شمر و خولى، در اين هشت روزى كه در كربلا بودند، قضا شده باشد؛ چون در اولين برخوردى كه اين جمعيت سى هزار نفرى با حضرت سيدالشهداء عليه السلام در بيابان داشتند، فرمانده جمعيت آنان داشت با ابىعبدالله عليه السلام صحبت كرد و هنوز حرفها تمام نشده بود كه اذان ظهر شد و امام حسين عليه السلام به فرماند آن لشكر گفت، فعلًا شما با جمعيت خود برويد نمازتان را بخوانيد و من هم با جمعيت خودم مىروم نمازممان را مىخوانيم، و بعد از تمام شدن نماز، صحبتمان را ادامه مىدهيم. آنها آمده بودند كه امام حسين عليه السلام را بكشند، ولى حضرت به همين قاتلانش گفت، شما نمازتان را بخوانيد و ما هم نمازمان را مىخوانيم. اين جور نيست كه نماز، علامتِ ايمان باشد؛ بلكه باور، علامت ايمان است؛ تقوا، علامت ايمان است؛ ترك گناه، علامت ايمان است؛ مستقيم بودن، علامتِ ايمان است؛ برادرى داشتن با ديگران، علامت ايمان است؛ صلح، علامت ايمان است؛ نه نماز تنها. براى همين مىبينيم، اين افراد هم كلمات ايمان را بر زبان جارى مىكردند. آنها اگر يا الله، يا رحيم، و يا يا كريم، مىگفتند؛ اما اين گفتنها دروغ بود؛ آنها نماز مىخواندند؛ اما اين نماز، دروغ بود. اگر نماز آنها، نمازِ واقعى بود؛ آثار همان نماز واقعى را داشت كه در قرآن آمده است: أَقِمِ الصَّلاهَ «1»: نماز به پا دار كه إِنَّ الصَّلاهَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ. «2» امّا اينافراد نماز خواندند، و منكرترين منكرات را كه كشتن هفتاد و دو مؤمن واقعى بود، مرتكب شدند، پس آن نماز دروغ بود. برخى از اينها حج مىگزاردند، ولى حجّ آنها دروغ بود. برخى از اينها در كوفه اهل مسجد بودند، ولى اين مسجد رفتن هم دروغ بود. اينها مؤمن واقعى نبودند؛ چرا؟ چون ايمان واقعى داراى آثار بسيار با ارزشى است؛ همچنانكه بىدينى واقعى هم داراى آثار بسيار پستى است.
______________________________
(1) 11. نماز را برپا دار.
(2) 12. عنكبوت: 45. نماز را برپا دار، يقيناً نماز از كارهاى زشت، و كارهاى ناپسند باز مىدارد.
حياى ديندار و بىدين
در اين جا به گوشهاى از آثار دين و ديندارى عنايت مىكنيم. به طور مثال، پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم فرمود: از ضربالمثلهاى انبيا جز اين گفت مردم برجا نمانده است، اگر حيا ندارى، هر كارى كه خواستى انجام بده. «1» معلوم است چنين كسى كه در برابر پروردگار و در برابر مردم حيا ندارد، ديگر از گناه روگردانى ندارد؛ آدم بىحيا از توهين و تحقير مردم و ضرر زدن و ظلم كردن به آنان ابا ندارد، و الا آدمى كه از پروردگار عالم حيا كند، در خلوت هم كه باشد و آتش غريزه هم فوران كند، با خود مىگويد، پروردگار عالم دارد مرا مىبيند و من از او خجالت مىكشم و نمىتوانم مرتكب كارِ زشت شوم. يك آدم با حياء هيچ وقت به مردم حمله نمىكند؛ هيچ وقت به مردم تهمت نمىزند؛ هيچ وقت به مردم بد نمىگويد؛ هيچ وقت به مردم فحش نمىدهد. كسى كه ماىه حيا دارد، ادب دارد؛ هم نسبت به خدا ادب دارد و هم نسبت به بندگان خدا. امام صادق عليه السلام فرمود: «لَا إِيمَانَ لِمَنْ لَا حَيَاءَ لَه» «2»: آن كسى كه حياء ندارد، بداند دين ندارد؛ چون حيا از آثار دينِ واقعى است و از آثار الفاظ دين كه به زبان آورده مىشود، يا از آثار اعمال ظاهرى كه انجام مىدهد، نيست.
عبادت به عشق رسيدن به دختر شاه
مرحوم نراقى در كتاب طاقديس نقل مىكند كه جوان خاركنى عاشق دختر حاكم شد و با همان لباس خاركنىاش به خواستگارى او رفت. همان دم در نگهبان قصر به او گفت: شما قبلًا از اعلىحضرت وقت گرفتيد؟ او گفت: نه. نگهبان گفت: نمىشود كه وقت نگرفته، پيش شاه بروى. بعد به او گفت: اصلًا تو با شاه چه كار دارى؟ گفت مىخواهم بروم از شاه دخترش را خواستگارى كنم. نگهبان حسابى او را كتك زد و به او گفت برود گم شود و ديگر اين جا پيدايش نشود. بعد كسى به اين جوان خارككن گفت مىخواهى شاه دخترش را به تو بدهد؟ جوان گفت: خيلى دلم مىخواهد. آن شخص گفت: اين كارى ندارد. به مسجد جامع برو و كنار محراب آن، تا نفس دارى، نماز بخوان. چند نفر كه تو را ديدند، به تو مىگويند التماس دعا. چند تا دعا هم كه براى آنها كردى، كسى هم دنبال اين نخواهد بود كه پيگيرى كند ببيند سرانجام اين دعاهاى تو
______________________________
(1) 13. اشاره به اين روايت عيونأخبارالرضا عليه السلام، ج 2، ص 56: عَنِ الرِّضَا عَنْ آبَائِهِ عليهم السلام: «أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلّى الله عليه و آله قَالَ: لَمْ يَبْقَ مِنْ أَمْثَالِ الْأَنْبِيَاءِ إِلَّا قَوْلُ النَّاسِ إِذَا لَمْ تَسْتَحْىِ فَاصْنَعْ مَا شِئْتَ.»
(2) 14. كافى، ج 2، ص 106.
چه مىشود و آيا به اجابت مىرسند يا نه. پس همين كه بر حسب اتفاق مريض كسى هم خوب شود، مىگويند: به به از اين نَفَس. نَفَس عيسى در وجودش رفته و اين طورى تو مشهور مىشوى. در دربار ممكن است كسى مشكلى پيدا بكند كه با پول و يا با دوا و يا با وساطت حل نشود و يكى هم بداند كه در مسجد جامع عابدِ زاهدِ نَفَسدارى هست و به آن دربارى بگويد: برو به آن عابد بگو كه برايت دعا كند تا مشكلت حل شود، و اين ماجرا همينطورى دهن به دهن كه بگردد، ممكن است آن وقت شاه هوس بكند و بگويد: من دامادى پاك، پاك نعمت و نفسدار مىخواهم كه دخترم را به او بدهم كه اگر دخترم گرفتارى پيدا كرد، از نَفَس او مشكلش حل شود. جوان خاركن گفت: راه خوبى است. جوان به مسجد جامع رفت و روز و شب نماز خواند. چند نفر هم از او التماس دعا كردند و اين جوان كم كم مشهور شد. اما اين نماز كه نماز نبود؛ زير پوشش اين نماز، غريز جنسى براى رسيدن به دختر شاه شعلهور بود. اين عبادت، عبادت خدا نبود. اين عبادت، عبادت شهوت بود، ولى به اين صورت. هر نمازى كه نماز نيست. هر روزهاى كه روزه نيست.
روايتى پرقيمت از رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم درباره ارزش حيا
دينِ واقعى يكى از آثار آن حيا است. از وجود مبارك رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم روايتى نقل شده و چه روايت پر قيمتى است: «أَرْبَعٌ مَنْ كُنَّ فِيهِ وَ كَانَ مِنْ قَرْنِهِ إِلَى قَدَمِهِ ذُنُوباً، بَدَّلَهَا اللَّهُ حَسَنَاتٍ: الصِّدْقُ، وَ الْحَيَاءُ، وَ حُسْنُ الْخُلُقِ، وَ الشُّكْر.» «1»: كسى كه به غفلت و به اشتباه خودش را غرق گناه كرد، گناه مالى، گناه بدنى و گناه حقوقى، و اين قدر گناه كرد كه از سر تا قدم او به طور كامل در پوشش گناه قرار گرفت؛ دست گناه كرد؛ چشم گناه كرد؛ شكم گناه كرد؛ شهوت گناه كرد، اما او مىآيد با درايت پروردگار و با هدايت قرآن آراسته به چهار صفت مىشود؛ زيباى به چهار صفت مىگردد؛ خوشقيافه با چهار زينت مىشود.
اولين آن صفات، «الصِّدْقُ» است؛ او ظاهر و باطن خود را يكى مىكند، و چه دوست داشتنى است، آن كه دلش با زبانش يكى است. صدق مقام خيلى برجستهاى است. اگر صدق در من نباشد، من متقلبانه خودم را به مردم مىنمايانم؛ يعنى آن كسى را به مردم نشان مىدهم كه من آن طور نيستم؛ امّا اهل صدق همانى كه هستند، خود را به مردم نشان مىدهند و به تقلّب، نه به عمل خود، و نه به ارزشهاىشان، چيزى را اضافه نمىكنند؛ سخن
______________________________
(1) 15. كافى، ج 2، ص 107.
اضافهاى نسبت به خود نمىگويند و همانى كه هستند، خود را نشان مىدهند، و همانى را مىگويند كه دلشان هم همان را مىگويد، و اين گونه آنان اهل صدق مىشوند.
«وَ الْحَيَاءُ»: و همينهايى كه غرق در گناهند، مىآيند ويژگى ديگرى، چون: حياء را پيدا مىكنند و سر به زير مىشوند و نسبت به پروردگار، نسبت به خانواده و نسبت به مردم با ادب مىشوند و ديگر، مغرورانه با كسى برخورد نمىكنند؛ ديگر نسبت به كسى ظلم نمىكنند؛ على كسى ياوه نمىگويند و نسبت به پروردگار هم سر به زير مىشوند و از خدا حيا مىكنند.
«وَ حُسْنُ الْخُلُقِ»: و آنها به يك ويژگى ديگر دست مىيابند و آراسته به حُسن خلق مىشوند؛ آنها مىآيند آلودگى طمع را از نفس خود پاك مىكنند و به جاى آن، قناعت را مىگذارند؛ آلودگى بخل را پاك مىكنند و به جاى آن، جُود و كرم مىگذارند؛ آلودگى غرور را پاك مىكنند و به جاى كبر، فروتنى و تواضع را مىگذارند. در زبان پيغمبر، مجموع اين ارزشها، به عنوان حسن خلق شمرده شده است؛ يعنى تمام حالات آدمى، حالات مثبت مىشود. اين طور هم نبايد فكر كنيم، كه اگر آدم بخواهد اين گونه بشود، صد سال طول مىكشد. نه چنين نيست و اين طور شدن، زمان زيادى را نمىخواهد.
«وَ الشُّكْر.»: و چهارمين حقيقتى كه آنها به آن آراسته مىشوند، شكر است. قرآن مجيد شكر را اين گونه معنا كرده: مصرف كردن نعمت در كار مثبت، هر نعمتى كه باشد.
پيغمبرصلّى الله عليه و آله و سلّم مىگويد، با اين چهار حقيقت، «بَدَّلَهَا اللَّهُ حَسَنَاتٍ»: تمام آن گناهان گذشتهاى را كه اين فرد در آن غرق بوده و از فرق تا قدم او را فراگرفته بودند، خداوند با همين چهار پاككن آنها را پاك مىكند؛ مىآمرزد؛ مورد عفو قرار مىدهد؛ مورد بخشش قرار مىدهد و در وجودِ او، جايگا بدىها را به خوبىها واگذار مىكند. به عبارت ديگر، با اين چهار حقيقت، شيطان كه نقاش زشتىهاست، ديگر از نقاشى كردن زشتىها در تابلوى وجودِ آدم كنار مىرود و نقاشى پروردگار شروع مىشود. آن وقت، انسان انسانى پاك و آمرزيده مىشود كه مورد مغفرت پروردگار عالم قرار گرفته است.
موعظه يبامبر صلّى الله عليه و آله و سلّم به يك اعرابى درباره حيا
كسى پيش پيغمبر عظيم الشأن اسلام صلّى الله عليه و آله و سلّم آمد و به حضرت گفت: «اوصنى»: مرا موعظه كنيد و سفارشى به من بفرماييد؛ سخنى به من بگوييد. پيغمبر هم ىك جمله به او فرمود كه اگر آدم به اين جمله عمل كند، واقعاً به خير دنيا و آخرت مىرسد؛ حضرت فرمود: «اسْتَحْىِ مِنَ اللَّهِ كَمَا تَسْتَحْيِى مِنَ الرَّجُلِ الصَّالِحِ مِنْ قَوْمِكَ.» «1»؛ معناى اين روايت به شكل حكايت چنين است: پيامبر صلّى الله عليه و آله و سلّم به آن مرد گفت: در اقوامت آدم سنگينِ رنگين و باوقارى كه شخصيت شايسته و پاك داشته باشد و همه براى او احترام قايل باشند، مىشناسى؟ مرد گفت: بله. حضرت فرمود: آيا جلوى او كار زشت مىكنى؟ مرد گفت: ابداً يا رسول الله! حضرت گفت: آيا جلوى او كار جلف مىكنى؟ مرد گفت: نه. حضرت گفت: آيا جلوى آن آدم شايستهِ باوقار و با عظمت و مورد توجّه همگان، دلقكبازى در مىآورى؟ مرد گفت: نه يا رسول الله! حضرت فرمود: به همان شكلى كه از او حيا مىكنى، در زندگىات از خدا حيا كن؛ به انداز حيايى كه از يك فرد قابل توجّه در خانوادهات دارى، از خدا حيا كن؛ آن وقت در حالت حيا از خدا، اصلًا دست و دل آدم به سوى گناه پيش نمىرود. چطور مىشود آدم از خدا حيا كند و لقمه ربا را هم بردارد و بخورد؟ اصلًا حيا، مانع از اين است كه با بودن سفره پاك خدا، آدم دست به سمت لقمه نجس دراز كند.
ماجراى شهادت مسلم در كوفه
اين هفتاد و دو نفر، مؤمن واقعى بودند و از تمام حركات، حالات و اخلاق آنان، آثار مثبت ايمان طلوع داشت، و آن سى هزار نفر بىدين واقعى بودند و از وجودشان تمام فسادها ظهور مىكرد؛ چه در زمانى كه آنها در كوفه بودند و زمينه را آماده كردند تا هانى بن عروه «2» پيرمرد نود سال عاشق اميرمؤمنان عليه السلام،
______________________________
(1) 16. مستدركالوسائل، ج 8، ص 467.
(2) 17. هانى بن عروه: هانى بن عروه بن الفضفاض بن عمران مرادى يكى از بزرگان كوفه و رئيس بنى مراد و از ياوران نزديك اميرمؤمنان عليه السلام بود. هنگامى كه مسلم بن عقيل از طرف امام حسين عليه السلام به كوفه آمد، هانى كمكهاى زيادى به او كرد و خانهاش پناهگا اصحاب مسلم و محل جمعآورى سپاه شد. عبيدالله بن زياد به جستوجوى مسلم بن عقيل پرداخت. وى در خانه هانى بن عروه پنهان شده بود. ابن زياد هميشه هانى را بزرگ مىداشت و به او احترام مىگذاشت. هنگامى كه اين خبر به او رسيد، سخت خشمگين شد و هانى را نزد خود خواند و وى را سرزنش كرد. هانى ابتدا انكار و سپس اعتراف كرد؛ اما از تسليم مسلم به عبيدالله سرباز زد. در نتيجه، ابنزياد وى را دستگير كرد و با اين كه رئيس قبيله بود، او را بر زمين كشيدند و بردند. سرانجام به دستور ابن زياد، هانى بن عروه را به همراه مسلم بن عقيل، روز هشتم ذيحجه سال 60 هجرى، در دارالاماره كوفه گردن زدند و اجساد اّنان را از بالاى بام به زير انداختند. خبر شهادت مسلم و هانى در بين راه كوفه در محلى به نام «ذات عرق» به امام حسين عليه السلام رسيد، در حالى كه اّن حضرت همراه خانواده به سوى كوفه در حركت بود. منبع: دانشنام رشد
عاشق اهلبيت عليهم السلام و عاشق حضرت ابىعبدالله الحسينعليه السلام كشته شود، و چه زمانى كه زمينه فراهم كردند و ميدان را به دست دشمنان دادند تا با آن وضع دلخراش مسلم بن عقيل «1» را اسير كنند و بعد او را به ميدان دارالاماره بياورند و در مقابل ابنزياد پست، او را وادار كنند كه بايستد و به مسلم بگويند: چرا به امير سلام نكردى؟ يعنى دشمنان يك مؤمن واقعى را شماتت كنند كه چرا به يك بىدين سلام نكردى و بعد حكم قتل او را بدهند. وقتى حكم قتل مسلم داده شد، او به ابن زياد گفت: من چند وصيت دارم، به مهلت بده كه من وصيتهايم را بكنم. ابنزياد گفت: وصيت كن. مسلم گفت: بعد از كشته شدن من، زره و شمشير و به طور كلى وسايل جنگى من را بفروشيد؛ چون من در اين شهر بدهكارم و با آن بدهى مرا بدهيد. وصيت ديگر من هم اين است كه من مىخواهم نامهاى به حضرت سيد الشهداء عليه السلام بنويسم، يا به كسى بگويم چنين نامهاى را برايم بنويسد و سريع هم اين نامه را به پسر فاطم زهرا برساند. من مىخواهم در آن نامه بنويسم، حسين جان! من در نام قبلى به شما نوشتم كه بيايد؛ امّا حالا در اين نامه مىنويسم كه نياييد. من در نام قبلىام به شما نوشتم وقتى مىآييد، تنها نياييد و قمر بنىهاشم، على اكبر، خواهرانت و تمام اهلِبيتت را با خود بياوريد،
______________________________
(1) 17. مسلم بن عقيل: او نو ابوطالب از قبيل بنىهاشم بود. مسلم در زمان خلافت عمويش على عليه السلام، از جانب وى متصدى منصبهاى نظامى در لشگر اسلام بود. در دوران امامت حسن بن على عليه السلام مسلم در خدمت ايشان بود. سپس در زمان امامت حسين بن على عليه السلام وى به عنوان نماينده و براى بررسى اوضاع و گرفتن بيعت از مردم كوفه، عازم اين شهر شد و توانست از هزار نفر بيعت بگيرد. با عوض شدن والى كوفه نعمان بن بشير و سر كار آمدن ابن زياد شرايط براى فعاليت مسلم سخت گرديد. با ايجاد جو رعب و وحشت و دستگيرىها، بيم و هراس بر مردم سايه افكند و از دور مسلم پراكنده شدند. مسلم بن عقيل در كوفه تنها و غريب و بى پناه ماند. پس از آن كه جايگا او براى ابنزياد معلوم شد، مسلم يك تنه با سربازان ابن زياد جنگيد تا آن كه گرفتار شد. او را به قصرابنزياد بردند. به دستور ابنزياد، او را بالاى قصر برده، سر از بدنش جدا كردند و پيكرش را به زير افكندند. سر مسلم را همراه سر هانى، نزد يزيد فرستادند. شهادت مسلم بن عقيل، روز هشتم ذيحجه سال (روز عرفه) بود. قبر مسلم در كوفه است و داراى گنبد و ضريح. محدث قمى پس از ذكر اعمال مسجدجامع كوفه، نماز و زيارتنامهاى براى حضرت مسلم نقل كردهاست. منبع: ويكىپديا، دانشنامه آزاد با تلخيص
ولى در اين نامه مىخواهم بنويسم حسين جان! نه خودت بيا و نه يك نفر از كسانت را با خود بياور؛ چرا كه اگر بيايى، گرفتار اين مردم ظالم و ستمگر خواهى شد. «1» اما آنها به وصيت مسلم عمل نكردند و به مكه خبر ندادند، و ابىعبدالله با همان نام اول مسلم حركت كرد و گرفتار اين ستمگران شد. آنها هشت روز حضرت را محاصره كردند تا روز عاشورا كه خود حضرت و همه ياران، برادران و اصحابش را با لب تشنه سر بريدند و قطعه قطعه كردند.
______________________________
(1) 18. مثيرالأحزان، ص 37.