پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

ماجراى شفقت در بازار قديم تهران‏

ماجراى شفقت در بازار قديم تهران‏

در اين جا مى‏خواهم داستانى را بگويم. البته، اين داستان مربوط به هشتاد و يا نود سال پيش است و مربوط به حالا نيست. در همين بازار تهران، واسطه‏هايى بودند كه جنس تاجرها را به بقال‏ها و عطارها مى‏فروختند. چون بانك نبود و به تبع آن، چك و سفته هم نبود، ضامن در خريد و فروش كه من مثلًا به قيمت آن زمان هزار تومان جنس بدهم و خريدار هم پول مرا برگرداند، فقط دِين مردم بود. اگر كسى مى‏خواهد صحت اين قصه را جويا شود، فرد مى‏تواند آن را از پدربزرگ‏هايى كه هنوز زنده‏اند، بپرسد.

در بازار تهران ده تا مشترى درب مغازه مى‏آمد و هر كدام به تناسب آن زمان، سه هزار تومان، دو هزار تومان، هزار تومان و پانصد تومان خريد مى‏كرد. اول آن كسى كه پول نقد مى‏داد، آن را مى‏داد و مى‏رفت، و آن كسى كه مى‏خواست جنس را نسيه بخرد، چون نمى‏خواستند اسراف كنند، در تك كاغذ كوچكى، در يك قسمت از ورق كاغذى كه آن را به ده قسمت تقسيم كرده بودند، مثلًا مى‏نوشت: من به ميرزا محمد تقى سه هزار تومان اين جنس‏ها را فروختم كه قرار است يك ماه ديگر پول آن را بياورد و به من بدهد، و به خريدار مى‏گفت، آن نوشته را امضا كند و او هم آن را امضا مى‏كرد. يك ماه ديگر هم آن پول را مى‏آورد و مى‏داد و مى‏گفت، آن كاغذ را بمن بده. آن‏ها خيلى قوى‏تر از بانك عمل مى‏كردند؛ چون الان كسى دويست ميليون تومان جنس مى‏خرد و براى آن، ده تا چك مى‏دهد، و بعد، هم چك اول بر مى‏گردد، و هم نه تاى ديگر آن‏ها. دولت هم واقعاً مى‏گويد، بودجه‏ ندارم كه به زندانى پول بدهم. پس خودتان با هم برويد آن را حل كنيد. مى‏گوييم: آقا چك داده. دولت مى‏گويد: داده كه داده. من چكار كنم؟ و به اين سادگى، چك‏ها بى‏اعتبار مى‏شود؛ يعنى حالا ده تا چك بيست ميليونى، به انداز آن تك كاغذ هشتاد و يا نود سال پيش، بين كاسب‏ها ارزش ندارد. آن زمان، هفت و هشت روز به آخر سال مانده، پول مردم را مى‏دادند، و تعداد اين تاجرها هم كم نبود. الان اگر يك نفر از اين آدم‏ها پيدا بشود، ما همه تعجّب مى‏كنيم و مى‏گوييم: الله اكبر، انگار انسان جديدى در زندگى پيدا شده است! امّا نود سال پيش، اگر يك نفر مالِ كسى را مى‏خورد، مردم مى‏گفتند، الله اكبر، مگر مى‏شود؟ ولى الان تعجّب‏ها بر عكس شده است؛ مثلًا خانمى به شوهر خود مى‏گويد: دختر با حجاب و با ادبى ديدم و مى‏خواهم براى پسرمان به خواستگارى‏اش برويم. شوهرش مى‏گويد: راست مى‏گويى؟ با حجاب! تعجّب مى‏كند و مى‏گويد: تو را خدا، دختر سنگين و رنگين! و باورشان نمى‏شود. از بس كه مردم در پارك‏ها، دبيرستان‏ها، دانشگاه‏ها و اتوبوس‏ها دختر جِلف مى‏بينند؛ دختر پوك مى‏بينند؛ دختر بى‏ربط مى‏بينند. حالا تا تعريف ارزش‏هاى يك انسان به ميان مى‏آيد، مردم بهت‏زده مى‏شوند.

آن زمان، فرد تاجر دلال را صدا مى‏كرد و مى‏گفت كه در اين مدت اخير، به چند نفر جنس دادى؟ او مثلًا مى‏گفت: به پنجاه نفر؟ از او مى‏پرسيد: از چند تاى آن‏ها پول جنس را گرفتى؟ دلال مى‏گفت: چهل تا را، و اين قدر هم رسيد گرفتم. تاجر مى‏پرسيد: ده تاى ديگر چى؟ دلال مى‏گفت: ده تا ديگر پول جنس را ندادند. تاجر مى‏گفت: چرا؟ دلال مى‏گفت: آن‏ها گفتند، ده روز مانده به عيد، پول جنس را مى‏دهيم. دو روز مانده به عيد، تاجر دلال را صدا مى‏كرد و مى‏گفت: چكار كردى؟ دلال مى‏گفت: هفت نفر پول‏جنس‏هايشان را دادند. ولى پيش سه تاى آن‏ها رفتم پول بگيرم، ديدم چهر آن‏ها درهم است. به آن‏ها گفتم، پول جنس‏هايى را كه از تاجر برديد، بدهيد. به خدا سوگند خوردند كه خود را به زحمت انداختند كه پول را فراهم كنند، ولى امسال براى آنان گرفتارى پيش آمد و اين مقدار هم هزين اين گرفتارى شد، و ديگر پولى براى‏شان نماند كه پول جنس‏ها را بدهند. بعد تاجر به دلال مى‏گفت: صورت حسابِ اين سه نفر را به من بده. سپس پشت همان ميزى كه جلويش بود، مى‏رفت؛ چون آن وقت تاجرها روى زمين مى‏نشستند و ميز و مبل، خيلى رسم نبود. تاجر مى‏ديد يكى از اين سه نفر هزار تومان بدهكار بود، و يكى هزار و هفتصد تومان، و يكى هم دو هزار تومان بدهكار بود و در مجموع، پول زيادى مى‏شد. بعد تاجر دفاتر مالى خودش را بررسى مى‏كرد و مى‏ديد كه خدا در فروش آن سال، استفاد خوبى را نصيب او كرده است، و اين سه نفر با هم نزديك پنج هزار تومان بدهكار بودند. پس زيرِ ورق هم آن‏ها مى‏نوشت، پول رسيد. خدا بركت بدهد. سپس به دلال مى‏گفت، اين صورت‏حساب‏ها را ببر و به اين سه نفر بده؛ براى اين كه اين‏ها توان مالى براى‏شان نمانده تا بتوانند بدهى خود را به من بدهند، پس به زور اين طلب را از آن‏ها نگير. من آن‏ها را بخشيدم و خدا سال ديگر آن را به من مى‏دهد؛ چون خداوند در قرآن وعده داده كه ده برابر آن را مى‏دهد: مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها. «1» آن‏ها ده برابر قرآن را باور داشتند؛ وعده‏هاى خدا را باور داشتند و با قرآن مجيد هم زندگى مى‏كردند؛ اهل گذشت بودند. از آثارِ ديندارى، رحم است؛ مروت است؛ انصاف است؛ محبت است؛ چشم پوشى است.

 

منبع
  • پایگاه عرفان